همیشه یک چیزی در این گذشته لعنتی هست چیزی که هر از چند گاهی سراغی از تو بگیرد همان که برای نابودیات٬ ویرانیات کافی است. تکهای از گذشته که مثل یک مسئله پیچیده جلوی رویت ظاهر میشود٬ گیرت میاندازد. جوابی ندارد. هیچ قطعیتی برایش نیست. جرات روبرو شدن با آن هم نیست. گاهی با خوش بینی به رویا شبیه میشود و ادامهاش حسرت است که در دل میماند گاهی به کابوس تبدیل میشود و نفرت از آن میجوشد. شاید روزی این تکه از گذشته مجهول را تقدیر و سرنوشت روشن کند شاید هم تا ابد همینطور بین رویا و کابوس معلق بماند. اما کاش نه این باشد و نه آن کاش برای ابد فراموش شود. کاش این نشانههای لعنتی که گاه و بیگاه آن تکه گمشده را دوباره جلوی چشمانم زنده میکند محو و نابود شود.