تبليغاتX
روهام -

 

بین دکمه‌های کیبرد گرد و خاک نشسته... روی صندلی چهار زانو نشستم و سعی می‌کنم خوابم نبرد. آنتی متر گوش می‌کنم. همان آلبومی که در مورد هولوکاست ساخته‌اند. حسی که القا می‌کند چیزی مثل وحشت و اندوه است و خلاء... حس می‌کنم کسی دارد توی گوشم نجوا می‌کند. چیزی از کابوس کم ندارد. تند تند فندک می‌زنم تا آتش توی پیپ خاموش نشود ولی انگار باید توتونش را عوض کنم. سارا برایم چای می‌آورد این سومین لیوان چای است شاید هم چهارمی... غر می‌زند «می‌دونی نمی‌تونم بهت بگم نه!» از شنیدنش خیلی کیف می‌کنم. از فندک زدن خسته شدم... دلم برای ریچی «ساعت‌ها» تنگ شده...  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:29  توسط روهام  |