به شب كه ميرسم انگار به تملك من در ميآيند سنگ فرش پياده روها، درختهاي رديف بيانتها، آب روان جويها، برگهاي پلاس خشك، باد سرد پاييز، زوزه سگهاي خانهها، سايههاي بلند تيرهاي برق، سوي سوي روشن ساختمانها، تهران زير پاي من است، از اينجا خرامان خرامان چمن را له ميكنم، تن به آغوش روياها ميدهم، دل به دلدارها ميسپرم، شب باران زده مرطوب، شب افسون، شب افسوسها، افسوسها، شب تنها، شب خسته، شب سردرگم.
بلند بلند از آن نفسهاي عميق بكش، سينه را از بوي باران دمادم پر كن، دل را همينجا سبك كن، شب اينجاست، غريبه، چشمهاي خيره تو را نميپايد، «شب معصوم»، شبي كه انتهاي آن دور و بعيد است، نيمكتها خالياند، زير هيچ درختي عاشقي شعر نميخواند، نفس تازه كن، شب با من است، گام بردار، «زمين مال من است»، تريشههاي روز ناپيداست، صداي روز خوابيدست، آدمها مسكوتند، ماه بيدار است و خيره، سرو بيدار است و افشان، آب بيدار است و روان، باد اميدوار ميوزد، صدا صداي رهايي است، كوچهها بسيارند براي پيمودن، ابرها به بازي شبانه مشغولند، نه غوغايي نيست، همه جا آرام، همه جا امن، شيوههاي مرسوم رفتن و رفتن و بازگشتن، خورههاي روح نيستند، آسوده برو، آسوده بخوان، آسوده آتش بزن، دود كن، در جمع شب شكنها بيگانهاي نيست، به چنار شاخه در شاخه بگو كه امروز چرا غمگيني، به سينه پهن آسمان بگو كه چرا سنگيني، خاك را به چنگ بگير و بگو چقدر دوستش داري، به ماه بگو امشب چقدر جوان شدي، برگ مردهاي را بردار تا اندام پوك و نازكش زير پاي رهگذري، عابر بيثمري نشكند.
«از بخشيدن كلمهها كسي فقير نشده است»، پس چرا نگويي آن همه حرفهاي گره در گره پيچيده در دلت را، چرا نگويي؟
«اندكي صبر سحر نزديك است» ... نه؟ ... روزي بود آن روزهايي كه رفتند و شبهايي كه پايدار بر دايره روح من ته نشين ماندند.
با سحرگاهي كه ميآميزد
باور ريزش برگ، فصل آغاز تگرگ
فصل تنهايي تن، وقت پيدايش مرگ
تو اگر ميآيي قاصدك را به صداقت پر كن
مژدگاني بده يك دوست كجاست
مژدگاني بده يك دوست كجاست
دوستي آمده بود انتهاي نفس آغازش
جاي پاي سخني خالي بود
واژهها آمد و رفت
دل تنهايي ما را همدمي تازه نكرد
شب ما را نربود
محفلي تازه نكرد
در هواي نفست
هم قفس تازه شدم