همیشه یک چیزی در این گذشته لعنتی هست چیزی که هر از چند گاهی سراغی از تو بگیرد همان که برای نابودیات٬ ویرانیات کافی است. تکهای از گذشته که مثل یک مسئله پیچیده جلوی رویت ظاهر میشود٬ گیرت میاندازد. جوابی ندارد. هیچ قطعیتی برایش نیست. جرات روبرو شدن با آن هم نیست. گاهی با خوش بینی به رویا شبیه میشود و ادامهاش حسرت است که در دل میماند گاهی به کابوس تبدیل میشود و نفرت از آن میجوشد. شاید روزی این تکه از گذشته مجهول را تقدیر و سرنوشت روشن کند شاید هم تا ابد همینطور بین رویا و کابوس معلق بماند. اما کاش نه این باشد و نه آن کاش برای ابد فراموش شود. کاش این نشانههای لعنتی که گاه و بیگاه آن تکه گمشده را دوباره جلوی چشمانم زنده میکند محو و نابود شود.
می خواستم یک مطلب مفصل درباره فیلم Milk بنویسم نه به خاطر اینکه همجنس بازم بیشتر به این خاطر که من هم از آن دست آدمهایی بودم که به شدت از همجنس بازها بیزار بودم ولی خب این فیلم همه ذهنیت گذشتهام را بهم ریخت. فقط چند کلمهای از آن مینویسم چون حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم.

مطمئنم بعد از دیدن فیلم تا ابد این جمله را از یادتان نخواهید برد : « من هاروی میلک هستم و میخواهم شما را متحد کنم »
گاس ون سنت را به خاطر فیلمهای عجیب و غربش میشناسند فیلمهایی مثل جری، پارانوید پارک، روزهای آخر٬ الفانت و ... البته یک فیلم معروف هم دارد ویل هاتینگ خوب! فیلمهایش به شدت شخصیت محور هستند مثل رمانهای نو. داستان و تعلیق و ماجرای فدای شخصیت میشود. شخصیتهایی که در کل شاید چند کلمه بیشتر حرف نمیزنند. شاید عجیب باشد ولی خب آدمهای اصلی فیلمهای او بسیار کم حرف و افسردهاند. چهار فیلمش بین سالهای 2002 تا 2007 درباره موضوع مرگ است. فیلمهایش در سکوت محض با سکانسهای طولانی و کشدار و کلوزآپهای فراوان٬ دوربین روی دست و موسیقی ادامه پیدا میکند و تمام میشود. بازیگران معروف زیادی در فیلمهایش بازی کردهاند مثل مت دمون یا شون پن یا حتی نیکول کیدمن و .... ولی همیشه اینطور نیست. چند تا از فیلمهایش را درباره نوجوانان ساخته است و در اکثر فیلمهایش به همجنسگرایی پرداخته است. فیلمهایش گاهی شبیه فیلمهای مستند میشود. گاهی در دل اتفاقاتی بسیار مهم و پر تعلیق مثل کشتار در دبیرستان کلمباین فیلمی خونسرد اما شوک آور میسازد با تشریح جز به جز حوادث. گاس ونسنت داستانهای ساده اش را طوری پیچ در پیچ و تو در تو روایت میکند که تماشاگر هرگز نمیتواند از فیلم جلو بیفتد و کاملا خلع سلاح میشود. هر کدام از فیلمهایش یک تراژدی کامل است. او شخصیتهایش را تنها رها میکند. به هر حال دیدن هر کدام از فیلمهایش تجربهای عجیب است.
اما فیلم Milk که عدهای عقیده دارند بهترین فیلم اوست.
فیلم درباره رهبر یک جنبش مدنی است مربوط به دهه هفتاد مثل همه جنبش های دهه هفتاد. این جنبش مدنی همجنسگراها (یا اصطلاحا Gay) ست. گروهی اقلیت که برای به دست آوردن حقوق شهروندی برابر دست به مبارزه مدنی میزنند و با وجود همه فشارها و کشتارها و دسیسهها میتوانند به تمام خواستههایشان برسند. علاوه بر این فیلم شناخت کاملی از همجنسگراها به ما میدهد و ادعایی که اینقدر به آن پافشاری میکنند تا کل جامعه آمریکا را مجبور به اطاعت از آن بکنند درست مثل قانون اساسی یک کشور. ادعای همجنسگراها این است : « ما مریض نیستیم » . رهبر این جنبش هاروی میلک کسی است که استوار بر عقیدهاش همه جمعیت گرد خود را وادار میکند تا کیش و رفتار خود را آشکار کنند بدون اینکه از آن شرم داشته باشند تا جامعه را مجبور به قبول واقعیت همجنسگراها کنند تا ذهنیت تابو و زشت و حقیر بودن خود را بکشنند. میلک هم مثل اکثر رهبران جنبشهای دهه هفتاد کشته میشود... مثل مالکوم ایکس مثل لوتر کینگ و ....
خب برای اینکه قدرت این جمعیت برایتان روشن شود بد نیست بدانید حزب دموکرات آمریکا از مدافعان همجنسگراهاست و همیشه روی رای بالای آنها در انتخابات حساب ویژه باز میکند.
فیلم روایت هشت سال اخر زندگی هاروی میلک است که هم زندگی خصوصی او و هم مبارزات او را در بر میگیرد. شون پن چنان شخصیت باور پذیر و انسانی و دوست داشتنی ساخته که نه تصویر یک قهرمان که تصویر یک انسان عادی را به رخ میکشد. میلک مبارزه تمام عیارش را از مغازه عکاسیاش و بعد خیابان کاسترو و بعد شهر فرانسیسکو آغاز کرد و بعد از هشت سال تمام ایالات متحده را با خود همراه کرد. او توانست به مناصب دولتی راه پیدا کند و قوانین ششگانهاش را به رفراندوم بگذارد و پیروز شود.
خیلی مقاومت کردم برای ندیدنش. فکر کردم حتما زندگی عادیام را مختل میکند. سعی میکردم حرف همه را از گوشم به در کنم و بیخیالش بشوم. ولی خب همان کنجکاوی همیشگی همان ذات حقیقت جو! لعنت... فصل اول تمام شد و از فصل دوم هم فقط چهار قسمت مانده... LOST . فقط خوبی ش این است که میدانم خیلی زود شاید تا دو هفته دیگر تمام میشود و خلاص میشوم از شرش.
من هم مثل همه آدمهایی که دور برم هستند و دیوانه وار معتاد بعضی چیزها هستند به چند قلم جنس مرغوب معتادم. اول : فیلم. فیلم زیاد میخرم. اگر بخواهم میانگین بگیرم میشود هفتهای ده تا. بیشتر فیلمهایم را فرصت نمیکنم ببینم ولی مهم نیست باز هم میخرم. الان حدود سیصد و شصت هفتاد تا فیلم دارم که تا ماه بعد میشود چهارصد تا! خیلی از آنها شاهکارند و چند تایی هم معمولی. از بعضی فیلمها چند تا چند تا دارم. مثلا از همشهری کین دو نسخه دارم از سه گانه ماتریکس و ساعتها سه نسخه دارم یا از پدرخواندهها و معلم پیانو و فارست گامپ و چند تای دیگر دو نسخه دارم. توی فیلمهایی که میبینم گاهی چیزهای عالی و درجه یکی کشف میکنم... مثل فیلم visitor یا فیلم we don’t live here anymore یا فیلم the bands visit
فیلمهای خوب فصل را از دست نمیدهم تقریبا همه فیلمهای خوب سال را دارم. مثل : بنجامین باتن٬ جاده دگرگونی٬ Gran torino ٬ بچه عوضی٬ CHE ٬ READER ٬ گرسنه٬ Vicky Cristina Barcelona ٬ میلیونر آس و پاس و ... همچنین یک کارگردان جدید کشف کردم که فیلمهایش ویران کننده است. یک فیلمساز مستقل آمریکایی به نام گاس ونسنت. همه فیلمهایش را دیدم بجز آخرین فیلمش یعنی MILK که انگار بهترین فیلم این کارگردان هم هست درباره فعالیتهای سیاسی و اجتماعی همنجسگراها در آمریکاست. فیلم last days این آقا را خیلی دوست دارم.
دوم : من عاشق دخانیاتم. شصت دفعه تا حالا ترکش کردم ولی باز سراغش را گرفتم. واقعیت این است که من معتاد سیگار یا توتون پیپم نیستم بلکه دیوانه آنم!!! به خاطر همین کم دود میکنم ولی کیف میکنم.
سوم : چای با نبات! اینقدر میخورم که بترکم.
بین دکمههای کیبرد گرد و خاک نشسته... روی صندلی چهار زانو نشستم و سعی میکنم خوابم نبرد. آنتی متر گوش میکنم. همان آلبومی که در مورد هولوکاست ساختهاند. حسی که القا میکند چیزی مثل وحشت و اندوه است و خلاء... حس میکنم کسی دارد توی گوشم نجوا میکند. چیزی از کابوس کم ندارد. تند تند فندک میزنم تا آتش توی پیپ خاموش نشود ولی انگار باید توتونش را عوض کنم. سارا برایم چای میآورد این سومین لیوان چای است شاید هم چهارمی... غر میزند «میدونی نمیتونم بهت بگم نه!» از شنیدنش خیلی کیف میکنم. از فندک زدن خسته شدم... دلم برای ریچی «ساعتها» تنگ شده...