هفت توقیف شد!
این التزام به قانون اساسی واقعا یعنی چی؟ اصلا توی این مملکت قانون اساسی یعنی چی؟ بنده خیلی محترمانه .... توی دم و دستگاه اداره کل نظارت بر مطبوعات که حالا اشباع کثافت کاری هاش به مجله های فرهنگی هنری هم رسیده......
وینی : خسته نشدید اینقدر این روهام خر چسناله کرد!؟ ها؟ بفرمایید این هم یک متن پر طمطراق ادبیات کلاستیک!
آیا دلتان می خواهد در یک عصر تعطیل زیبای آخر اسفند فرتی نابود شده و به خورده شیشه تبدیل شوید؟ بله؟ خب بهتان توصیه می کنم پشت پنجره یا پشت هر چیزی که از آن هوای خنک بزند توی سرتان، نشسته به غروب آفتاب زل زده و «دیلمان» شجریان را گوش فرا کنید! اثرش کاملا فوری و ویران کننده است. شما می توانید بعد از یک ربع البته بستگی به میزان شانس شما هم دارد خودتان را به نزدیک ترین مرکز روان درمانی یا یک مرکز سوانح سوختگی معرفی کنید... به خدا!
خب من یک مدتی هست که افسرده ام علتش هم این است که در شغل شریف خودم چنان شانسی زده پس سرم که فقط حرفش را بین دوست و آشنا می زنم مثل ابر بهاری برایم اشک می ریزند و سینه می درند و حتی گاهی اشکشان به زردی از زیرشان می زند بیرون حالا ببین اشک خودم چه رنگی می شود!؟ ...... صورتی!؟ نه اشتباه حدس زدید! خلاصه که شدیدا احساس بیچارگی و خاک بر سری می کنم و از شما چه پنهان گاهی وقت ها زبانم لال روم به دیفال گلاب به روم دلم می خواهد هر چه زودتر به لقا الله بپیوندم.
فک کن! نه جان من فک کن! توی عروسی قرار شده مهرنوش و همکارش کار عکاسی و فیلمبرداری را به نحو چشمگیری انجام دهند! نه خدایی فک کن!!! بفرما این هم از حسنات و سیئات دنیای مجازی.. ای بابا چه دنیای فسقل تپه ای داریم. خلاصه که ما محظوظ می باشیم از آشنایی سرکار خانم و خدا بهتان خیر بدهد که می خواهید ما را فیلم کنید و از ما فتوگرافی بگیرید.
از کرامات داداشی ما همین بس که با آن لگن شکسته و دنده های کوفته و شکمبند و چیز بند و از این قبیل بند و بساط خودش را کشان کشان رسانده به کامپیوتر و تلق تلق کلمات خودش را ریخته توی وبلاگ تا دل یک جماعتی را گرم کند به حضور خودش... ای جونم! من فقط موندم با کدوم پوزیشن روی صندلی نشستی!!؟ حتما این هم از کرامات شیخ ماست! بازگشت ظفرمندانه شما را ایول!
امشب همین طور که در ترافیک ملیح و ناز صدر و شریعتی و همت و ... داشتم به ف.ا.ک می رفتم گوش جان سپرده بودم به همنوازی تار و دف و تمبک بگو چی؟ ابوعطا... آخ چه حالی داشتم.. فقط کله بود که مستانه و طرب انگیز چپ و راست می شد و بوق ماشین بود که از پشت سر می آمد.. البته اصلا به روی خودم نمی آوردم! خب که چی؟ عزیز من چرا بوق می دی؟ مگر شما نمی دانید که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن می باشد این را حتی عمه من هم می داند.
زمین هشتگرد همچین قشنگ دارد آباد می شود. پی ریزی کلبه خرابه اش تمام شد و یک کم یک کم دارد بالا می رود. درخت کاری هم که کردیم و من خودم به تنهایی از ساعت 12 ظهر تا ساعت سه بعد از ظهر سه اصل نهال کاشتم! فقط ببین خدا چه قدرتی در باغبانی من نهفته کرده... انگار که از اول بیل و کلنگ بودم. پشت به پشت، نسل اندر نسل ما کشاورز و دامدار و باغدار بودند پدر پدرم، پدر مادرم، پدر پدر پدرم، پدر پدر مادرم، پدر پدر پدر پدرم.... خلاصه تا ابد هم که بشماری جد و آباد همین شکلی بودیم البته روایت تاریخی مختلفی شده ولی هیچکی باور نمی کنه!!! خلاصه من با اینکه تازه به دوران رسیده می باشم ولی بدفرم عاشق ریشه ام می باشم و استعداد شگرف خودم را هم توی زمین هشتگرد فرت و فرت بروز می دهم. آقا شما نمی دانی اصلا بیل برایم حکم ژ-3 را دارد برای سرباز!
خب از آنجایی که من خیلی روده دراز تشریف دارم کات می کنم بروید به زندگی تان برسید بفرماید خواهش می کنم بفرمایید..
وینستون : پوفففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف
مرد چاق، مرد دوست داشتنی و همیشگی، رفیق غارم...
امروز تنها و یکه، خسته و بی حال و حوصله به این فکر می کردم که ماشین را بردارم و بشوم قهرمان داستانت. البته همان داستانی که فقط در حد یک طرح ماند. همان داستان که باید بزنم به خیابان ها و بزرگراه ها و اتوبان ها و اینقدر بروم تا برسم به جاده ای سمت هیچ کجا... واقعا دلم خواست با کله خالی و قلبی که آرام آرام می تپد بزنم سمت هیچ کجا..
امروز دلم خواست جای قهرمان داستان تو باشم.. دلم خواست توی جاده ای باشم بلند و بی انتها و جز رفتن و رفتن به چیزی فکر نکنم. دلم خواست از همه چیزهایی که پشت سر دارم از همه چیزهایی که پیش رو دارم بی تفاوت بگذرم از دشت ها و کوه ها و جنگل ها و کویر و از فرصت های زود گذر زندگی از شادی ها و غم ها از همه آنچه کوچک است از همه آنچه بزرگ است بگذرم تا از تمام تمام آنچه که هست عبور کرده باشم... جایی به سمت هیچ جایی به سمت پوچ جایی که وقتی رسیدم بگویم آخیش تموم شد.
ولی حتی فکرش هم بی فایده است احمقانه است محال است... نه در رفتن حرکتی بود و نه ماندن سکون... نه؟ مثال گفته مولوی هم نیستم که می گفت اگر پای رفتن ندارید در درون سفر کنید... ای بابا کدام درون؟ با کدام سلوک؟ دلمان خوش است و سرمان گرم است به همین مصیبت های روزانه و شبانه... کمی بیشتر یا کمتر... تلخ شدم.
این روزها پر است از فشار کاری و استرس. پر است از پاکت های سیگار که زود خالی می شود. این روزها روزهای سخت است. شب هایی که بی هوش می شوم و صبح هایی که آرزو می کنم آفتابش طلوع نکند. خسته ام.
سیگارم ندارم. تمام شد. یعنی همان موقع که با ممرضا روشن کردیم نرسیده به میدان تجریش تمام شد. دلم سیگار می خواهد به یکی دو تا نخ هم قانع نیستم می خواهم تا صبح بنشینم و یک کله دود کنم. اصلا این پرت و پلاها را چرا اینجا می نویسم!؟
هیچی فقط خواستم به سمع و نظرتان برسانم که زنده ام... خسته ام ولی خواب ندارم... امیر حسین هم خوب است و تا پنج ماه دیگر می تواند بدون چهار پایه و عصا و اینها راه برود....