فردا سین بانو به کانون گرم خانواده اش باز می گردد تا کانون ما را به خرابات تبدیل کند و من از این بابت دارم خیلی غصه می خورم و نمی دانم از فردا چه طوری خودم را سر پا نگه دارم. آه من سخت عاشقم! باید اعتراف کنم باید اعتراف کنم که روزهای بی بودن سین برایم خالی و تهی و تلخ می شود. لطفا آب قند!!!
مثل همیشه کله ام توی موسیقی است، چایکوفسکی کنسرتو شماره 1-1..... گوش می کنم و انگشت های باریک و بلندم روی دکمه کیبورد می رقصد انگار که روی آرشه های پیانو و من دیوانه پیانو می باشم و دلم می لرزد از صدایش و از دیدن پیانو حتی آن دیواری های زاغارتش قلبم به تپش می افتد. در جواب اس ام اس نرگس این را باید بگویم ای کاش یک پیانو داشتم. موسیقی بند بند وجودم را کوک می کند.
مهشاد عزیز دعوتم کرده به یک بازی که برای من بیشتر به رسوایی می ماند و نه چیز دیگر : « کتاب هایی که نیمه کاره خوانده و رها کرده اید.»
من همیشه در خواندن کتاب های کلاسیک مشکل داشتم و دارم. چون نمی توانم باور کنم که برادران کارامازوف هر کدامشان ده صفحه پشت هم دیالوگ های سخنورانه داشته باشند. البته در مدرن ها هم مشکلاتی دارم مثلا مطمئنم تا صد سال دیگر هم نمی توانم کتاب موج های ویرجینیا وولف را بخوانم چون تماما مونولوگ های چند تا آدم است که مغزشان را ریخته اند روی دایره. البته نمی توانم داستان های مجموعه گذران روز منتخبی از داستان های چند نویسنده معاصر آلمانی را بخوانم که چنان پر حسرت و سیاه نوشته اند که غم تمام مولکول های وجودم را فلج می کند همچنین نمی توانم کتاب استادم جناب سناپور را بخوانم منظورم سمت تاریک کلمات است حتی اگر جایزه گلشیری را گرفته باشد چون بی اندازه تصنعی و بی روح است. همچنین نمی توانم کتاب آقای محمدرضا صفدری یعنی من ببر نیستم.... را بخوانم چون نمی توانم درک کنم چرا نویسنده ای باید این همه با کلمات ور برود و ور برود و ور برود! من کلا با داستان هایی که یک نفس تلخ و تیره و تار و تخت هستند بی آنکه فضای زمخت خود را تلطیف کنند یا تعلیقی به آن بدهند به شدت مشکل دارم... مثل رمان معروف آقای معروفی سمفونی مردگان یا اکثر داستان های مرحوم گلشیری... یادم رفت اعتراف کنم که حتی یک جلد از کتاب هفت جلدی در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست را هم نتوانستم تمام کنم تا دلتان بخواهد کارور و همینگوی و چخوف و سلینجر و کوندرا و پل استر و موراکامی و مدرس صادقی و... را می خوانم ولی یک کتاب از دوراس به من بدهید ترجیح می دهم بروم نوکری فهمیه رحیمی را بکنم!!!
برای این بازی از دوستان کتاب خوانم دعوت می کنم امیدوارم آنها هم در این رسوایی شرکت کنند : خانم زهرا موثق وبلاگ درخت نشین، خام باران که مدتی است غیب شده اند از وبلاگ نهان، اقای برادر امیر حسین از وبلاگ تلخ مثل عسل، و چون می دانم بقیه زیاد اهل کتاب نیستید وقتتان را نمی گیرم و برایتان آرزوی طول عمر می کنم و من الله توفیق!
نمی دانم چه کسی کدام انسان شیر پاک خورده ای برای اولین بار سپر را برای اتومبیل اختراع کرد و آن را سر جایش نصب کرد به هر حال بر روح پر فتوحش درود می فرستم که اگر نبود این سپر تا الان ماشین را به یک عدد آهن پاره تبدیل کرده بودم بس که در و دیوار را دریدم با این سپر که از نان شب هم واجب تر است ولی دوستان نگران نباشید یک مقدار در رانندگی راه افتاده ام و می توانم در اتوبان های خالی از ماشین در حالی که دو دوستی فرمان را چسبیده ام و کله ام عین کله یوزپلنگ به جلو متمایل شده است با سرعت شصت کیلو متر در ساعت برانم.
از بیمارستان که بر می گردم حواسم به خودم نیست بغض دارم و اشک تو چشمم حلقه زده. وقتی امیرحسین را از رادیولوژی بیرون آوردند تا وقتی که روی تخت بیفتد اینقدر درد کشید و زجه زد و گریه کرد که تا دو ساعت در حال خودم نبودم. انگار هیچ مسکنی به این بدن سنگین کارساز نیست. توی اتوبان همت به غروب خیره ماندم و ابرهای پراکنده ای که در روشنایی سرخ فام خورشید رقص نوری رویایی به پا کردند. دلم گرفته....
چرا اینقدر این داداشی من باید بدبیاری بیاورد
آلبوم جان عشاق استاد شجریان را که حتما گوش دادید. نه؟ واقعا که! همان بهتر که بروید خوشگلا باید برقصن گوش کنید! خلاصه در این لحظات انس و الفت و تنهایی این آلبوم دارد همان کاری را با من می کند که خسرو پرویز در اولین شبش با شیرین کرد! خدا این صدا و این حنجره را در سایه الطاف خود محفوظ بدارد و یک کمی از آن را هم بدهد به همایون که اگر زبانم لال رویم به دیوار استاد مرد ورژن جدیدش لااقل موجود باشد.
خب بالاخره امروز به تنهایی نشستم پشت فرمان ماشین و چند ساعتی توی این تهران گند پرترافیک رانندگی کردم. فقط نمی دانم این نیم کلاج بی صفت چرا بازی در می آورد حدودا سی و هفت هشت بار خاموش کردم و به همین تعداد شاید هم بیشتر از عالم و آدم فحش خوردم. آها یک دسته گل هم آب دادم توی یک کوچه خیلی تنگ به یک عدد 206 دودی رنگ مالیدم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و رفتم که رفتم. تو رو خدا این چند روزی که بیرون هستید خیلی احتیاط کنید به هر حال من هنوز خیلی راننده نشدم و یک مقداری هم به ترمز اعتقادی ندارم حتما از خیابان که رد می شوید چشمتان به یک پرایدو سفید باشد. منظورم همان پراید سفید مدل 79 بود!!!
امروز عصر همراه سین رفتیم به عیادت داداشی. با اینکه می گفت روز پیش از درد گریه می کرده و ونگ می زده ولی بزنم به تخته خیلی امروز سرحال بود. قرار است سه شنبه جراحی شود و لگنش را در بیاورند لگن نهنگ به آن جایش پیوند بزنند چون به جز نهنگ هیچ کسی در جهان هستی هم سایز امیرحسین نیست! الهی که قربون اون قد بالات بشم. من قبلا افتخار آشنایی با پدر و مادر و بقیه خانواده امیر را نداشتم ولی حالا دارم. پدر امیر از آن آقا بزرگ های خیلی دوست داشتنی و نامبر وان می باشد و کلی هم ما را تحویل می گیرند. در ضمن سفارش هم کردند که برای پسر دست گلش بعد از اینکه انشاله به سلامتی رخت عافیت پوشید یک دختر پیدا کنیم. البته من یک نفر را برای امیر زیر سر داشتم، قبلا هم به امیر گفته بودم که بیا عمه منو بگیر!!!
چند شب پیش بلیط فیلم کنعان به دستم رسید و بعد از مدت ها یک فیلم به درد بخور توی یک سینمای خوب دیدم و تا خرتناق خر کیف شدم. بدفرم عاشق نقش بهرام رادان شدم. این نقش خیلی جای کار داشت حیف، حیف که در داستان تاثیر زیادی نداشت و کاملا فرعی بود ولی با همان چند حضورش من را که واله و شیدای خودش کرد بخصوص وقتی آذر از او پرسید چرا دانشگاه رو ول کردی؟ فکر می کنید چه جوابی داد... هیچی فقط به بیرون نگاه کرد به آفتابی که توی صورتش می تابید... همین یک پلان چه بغضی توی گلویم انداخت. حالا شما فکر کنید من موبایل را سایلنت کردم که کسی مزاحمم نشود بعد یک دفعه می بینم یا خدا در عرض یک ساعت و نیم 22 تا میسکال و 8 تا اس ام اس رسیده... حالا که چی؟ هیچی ماجان و سین فکر کردند که من مفقود الاثر شدم و رسما سقط شدم. در حالی که من لم دادم توی صندلی سینما و غرق در فیلم هستم و بر روح پرفتوح مانی حقیقی و اصغر فرهادی درود می فرستم سین و ماجان دارند رخت توی دلشان چنگ می زنند. این اس ام اس ها را خوب بخوانید برایتان خوب است :
7:38 – پسر کوچولو کجایی؟
7:47 _ دلم هزار راه رفت کجایی؟ به مامانت زنگ بزن نگرانته.
7:49 _ مامانم می گه تو هم آدم نیستی...
7:59 _ قلبم داره از جاش کنده می شه... اس ام اس به دستت رسید یه خبری بده!
8:00 _ در حالی که من غرق در فیلم هستم!!!
8:13 _ خیلی بی شعوری! نفس، جیگر، عمرم...(بقیه ش به قرینه لفظی حذف شد!)
8:33 _ اس ام اس می زنم : خره سینما بودم .. به ماجان هم بگو تا اونم مثل تو نزاییده!!
8:34 _ خر خودتی. بی شعور.
و این بود ماحصل دیالوگ عاشقانه ما!
راستی یک گندی بالا آورده ام که می خواهم زمین دهان باز کرده و من و ماتحت مرا یک جا قورت بدهد. چقدر خجالت کشیدم چقدر آب شدم چقدر سرخ شدم.......... آه
تولد سین را فراموش کرده بودم!
گوشه دلم تولدت مبارک... عزیزترینم نوزده سالگی ات مبارک.
لحظه هایی در زندگی هست که تلخی ش تو را خفه می کند، جانت را می گیرد، می میری، می میری و زنده می شوی. امروز صبح امیرحسین داداشی من تصادف کرد و فعلا گوشه بیمارستان افتاده... خدا رو شکر که بدتر از این که هست نشده...
وینستون : خدایا انصافا این روزها چه اعصابی از ما سرویس می کنی... دست شما درد نکنه! ما اینقدرها هم که فکر می کنی ظرفیت نداریم... باور کن... می فهمی چی می گم؟
پ.ن. امروز ـ چهارشنبه ـ با ممرضا رفتیم عیادت امیرحسین. بدک نیست فقط به قول خانم بانو دعا کنید تا بتواند درد را تحمل کند. اگر هم از دستتان بر آمد تشریف بیاورید بیمارستان چون بچه م دارد از بی حوصلگی می پکد.
کاش می توانستم قسمتی از تلخی این روزهایم را بنویسم... آنگاه شاید کمی آرامش می یافتم.
فردا با احمد قرار دارم... ولی نه حال حرف زدن دارم نه نای چسناله کردن می ماند همان چرت و پرت گفتن و مزخرف شنیدن. گه بگیرد این مملکت را که برای یک کلمه جواب گرفتن از یک کارمند، یک همکار از یک مسئول باید هزار بار زنگ بزنی و هزار بار تو را دور سرش بچرخاند. گه بگیرند این نظام بروکراسی را که برای یک جواب شنیدن هفته به هفته باید از سوراخ این و آن رد شوی و آخرش هم جواب نگیری.
حرص می خورم و از عصبانیت زمین و زمان را به هم می دوزم. می نشینم روزی هزار بار گه می خورم که چرا از اول کاری را شروع کردم که می دانستم مثل خوره به جانم می افتد. گرفتاری وقتی از یکی دو تا رد می شود قابل تحمل است ولی وقتی توی دایره افتادی وقتی گرفتار شدی وقتی بیچاره شدی یعنی وقتی قشنگ محاصره شدی وقتی فرو رفتی تا فرق سر توی گه سرنوشتت فرو رفتی دیگر نه با بهانه نه بی بهانه نه با هیچ کوفت و زهرماری نمی شود شیرینش کرد نمی شود زهر این چیز کوفتی را که اعصاب و روانت را به هم ریخته دفع کرد هچ کاری نمی شود تسلیم هم نمی توان شد فقط می شود که هر روز حرص بخوری تف کنی و ...ت را حواله بدهی به مصب و ناموس عالم و آدم....
پ.ن. آقای برادر جناب مرگ قسطی لطفا کدوم گوری هستی!؟ پادگان که نیستی خونه هم که نیستی موبایل هم نداری شا... به اون هیکل گندت که نمی دونم توی کدوم سوراخ قایمش کردی...!
وینی : نگفتم!
یکی از رفقای عزیزم لطف کرده و حدود سیصد و پنجاه تا آلبوم کلاسیک و پاپ و سنتی و فورکلور و... به من قرض داده و من هم ذوق مرگ نشستم و دارم همه شان را اضافه می کنم به هزاران قطعه موسیقی که تا حالا جمع کردم و از این همه نوا و آواز دارم به خودم می پیچم... دارم می پیچم... های می پیچم .. های می پیچم...
وینی : روهام حالش خوب نیست براش دعا کنید یا نمی دونم خلاصه که از ما گفتن بود!
آفتاب
گرم گرم... داغ داغ...
ويني : يه وختايي فك مي كنم اين همذات ما خل شده... وسط بدبختهاش از سر كار مرخصي گرفته پا شده رفته كتاب خريده بعد عين گربه چسبيده به رادياتور هي خونده هي خونده حالا فك مي كنه قراره نويسنده بشه ... اسگلمون كرده! رفته ماشين خريده بعد انداخته گوشه پاركينگ...چي؟ روز اول كم مونده بود دوبار تصادف كنه بعد الان پا كرده توي كفش كه من يعني روهام غلط بكنم ديگه پشت فرمون بشينم! يه ماه ديگه كنكور داره بعد اصلا به تخمش هم نيست همش ميشينه زار ميزنه يكي نيست بهش بگه اخه خر خدا مگه نميخواي بري دانشگاه خب پاشو درس بخون ديگه... می دونی بهار بهت چی می گه؟ برو بمیر بهت می گه تمبل تمبون!!!
ـ بی شرف!
بعد از زلزله دلخراش بم و زيرخاك رفتن يك شهر و جان باختن هزاران نفر؛ براي امداد و ياري آسيب ديدهها و بازماندهها از سرتاسر ايران و حتي جهان كمكهاي بيدريغ به اين بلاد سرازير شد. يكي از اين كمكها يك كالاي فرهنگي شريف و پاك و خالصانه بود در قالب يك كتاب. درآمد حاصل از فروش اين كتاب به كودكان بم اختصاص مييافت. كتابي كه به كوشش خانم مونا زندی به چاپ رسيد و استقبال خوبي از آن شد. كتاب شامل نقاشيهاي كودكان بمي و نامههاي اندوهناك آنها به خداوند بود.
اين كتاب وقتي در آتيساز مشغول كار بودم به دستم رسيد. همينطور كه ميخواندم و نقاشيها را تماشا ميكردم بيدرنگ بغض راه گلويم را بست تا وقتي به صفحه آخر رسيدم و با اين جمله بغضم تركيد : خدايا تو كه اينقدر مهربون بودي...
امشب بياختيار دوباره اين جمله توي دلم چكه كرد و دوباره بغض سينهام را فشرد...
اين حديث قدسي را شنيدهايد كه اگر انسان ميدانست خداوند چه ميزان عاشق اوست هر لحظه از شوق وصال او جان ميداد...
توي اين روزهاي بيقراري و خستگي توي اين درماندگيها و كجخلقيها... وقتي نفس كشيدن سخت ميشود و راه رفتن به فرو رفتن ميماند... در اعماق به خدا ميگويم تو كه اينقدر مهربان بودي...
دلم ميخواهد مثل كودكان بمي، داغ دار و مصيبت كشيده براي خداي جان نامهاي بنويسم... صدايش كنم و سفره دلم را برايش پهن كنم.. برايش از رنجهايم ناله كنم از دردهايم زجه بزنم... خدايي كه براي من هزار بار مهربانتر از پدري ست كه ندارم... عزيزتر از برادريست كه ندارم... نزديكتر از هر دوستيست كه با او نزديكم... خدايي كه نگران من است دلسوز من است و محبتش بيمنت است محبتش براي من است براي خود خود من.
دلم ميخواهد پاك و ناب مثل يك كودك بمي همه حرفهايي كه پشت حنجره دلم فكرم وجودم جمع شده بگويم... دلم ميخواهد او را صدا كنم و صدايم كند و هر لحظه از شوقش جان دهم...
گاهي فكر ميكنم رها شدم خيال ميكنم به خودم واگذارم كردي كه اين طور حس تنهايي و بيكسي هر لحظه ويرانم ميكند. هستي و اينطور به خاك ميافتم؟ هستي و جان ميكنم؟ هستي و خوار ميشوم؟ هستي و ميشكنم؟ هزار بار خم ميشوم و باز ميشكنم؟ خدايا نازپروردهام كردي. از بيانتهايي شفقتت از دیگران بينيازم كردي. ميداني كه كسي را به خوبي تو نميشناسم از روز ازل از ابتداي حيات بيواسطه خودت را شناساندي... من تو را ميدانم و ميخوانم... پس نخواه كه اين طور ذليل و خوار هر كسي شوم. نخواه كه دستم را سوي هر كسي دراز كنم. خدايا توكل من به تو بود.. اميد من به تو بود... دلم به نداي تو بود... خدايا بند بندگيام دست تو بود... خدايا ...
خدايا! حالا طلبكار تو هستم... اما خودت نگفتي : هر چيزي را از من بخواهيد حتي نمك طعامتان... تمام خواستههاي من حتي ذرهاي حتي پشيزي از جهان عظيم و وصف ناپذير تو نيست كه تمام طول عمر و حيات من در برابر جهاني كه تو آفريدي به آني و لحظهاي نميماند وقتي ميليونها سال نوري فاصله ستارگان كهكشاني خورد و كوچك در وسعت شگفت انگيز آسمان توست. همه من لحظهايست آني در عمر جهان هستي... خدايا «لحظه» اي من را رها نكن... ميترسم... از گم شدن و ديگر جدا ماندن...
ببین... ويرانم ولی آوارم نكن... نوميدم.. ولی مايوسم نكن... اسيرم..ولی گرفتارم نكن... خسته ام ولی درمانده ام نكن... تاريكم ... خاموشم نكن... خاكم... بر بادم نكن... آتشم.. خاكسترم نكن... آوارهام ... رهايم نكن... رهايم نكن...
خدايا تو مهربان بودي... پدر بودي... برادر بودي... خدا بودي...
علي آقاي نقاش باشي با لهجه تركي توضيح ميدهد كه چه طور كچ كاري ميكند و بتونه مالي. سقف و چهارچوب و در و ديوار را وارسي ميكند.
«علي آقا قربونت رنگت درجه يك باشهها... علي آقا كابينتها رو خوب روزنامه بپيچيها... علي آقا ايشالا از فردا شروع ميكني ديگه!؟... علي آقا اون زدگي در يادت نره؟ با بتونه درست ميشه؟...علي آقا...»
همه جاي خانه... اتاق خواب و اتاق آقاي نويسنده! و سالن و حتي آشپزخانه از همه طرف پنجرههاي بزرگ نورگير دارد با يك بالكن فسقلي اندازه دو تا صندلي و يك ميز عسلي... از طبقه سوم ميشود تا كمي پايين تر را ديد نماي ساختمانها و آپارتمانهايي كه كوتاه و بلند قد كشيدهاند بر هم. كل آپارتمان با قدمهاي من ميشود بيست و چند گام همه چيز مينيمال و نقلي است، يك قفس شيك و تر و تميز براي بال بال زدن و قد قد كردن و احتمالا تخم گذاشتن!
امروز همينطور كه مچاله شده بودم توي مبل و لنگهاي درازم را يك وري انداخته بودم سمت گرماي رادياتور و دكتر قريب تماشا ميكردم. ماجان بالاسرم ايستاد و گفت «اگه تو از اينجا بري من هر روز ميشينم گريه ميكنم... هي چشمم به در ميمونه ميگم اين موقع پسرم از سركار بر ميگشت...خسته كوفته...» فكر كن! فرتي اشك تو چشمهام جمع شد و بغض كردم مثل همين الان...
از آنجايي كه نمايش افرا را خيليها نديدند و خيليها قرار است ببينند و خيليها در آرزوي ديدن آن هستند خلاصه جهت سوزاندن دل و جگر و قلوه و جاهاي ديگر آنها كه نديدهاند... به عرض ميرسانم كه ما دو هفته پيش نمايش افرا را ديديم و آي حال داد آي حال داد!!!
داستان نمايش به نظرم اينقدر آبكي و تلويزيوني بود كه اصلا در اندازه استاد نبود كار كردن روي يك همچين چيزي حالا هر چقدر دلتان ميخواهد شاخ و برگ بدهيد و تفسير كنيد لايههاي پنهان و تاريخ و اسطوره و نمادها و اشارههاي خارج از متن بكشيد بيرون براي من فرقي نميكند نمايش زيرش ميرود.
شخصيت اول يعني افرا نه تنها قابل باور نيست بلكه از شدت خوبي و معصوميت و پاكدامني و مظلوميت و اينها دارد ميتركد... هر چقدر شخصيت مقابلش بدر الملوك با بازي عالي مرضيه برومند باورپذير و قابل قبول است شخصيت افرا خنگ و خنك و ضعيف...ضعيفه!
پايان را هم نپسنديدم.
مثل همه كارهاي استاد ديالوگها در اوج زيبايي است و چند پهلو، بازيها در سطح بالا و ميزانسها فوقالعاده و نور توي قبر مسئولين تالار وحدت كه اجازه اجرا به اين نمايش دادند.