تبليغاتX
روهام

 

کوه با اولین سنگ آغاز می شود

و مرد با اولین درد

 

شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:51  توسط روهام  | 

 

خب من يك مدتي در اينترنت رفت و آمد نداشتم كه خيلي دلايل مختلفي مي‌تواند داشته باشد : (بر مي‌شماريم)

 

  1. سرم گرم بود و سخت مشغول و مشعوف و اينها.
  2. آن روي سگم بالا آمده بود و پاچه گيري‌‌ام به اينجايم رسيده بود.
  3. رفته بودم زير برف و همان جا به درك واصل شده بودم.
  4. مسافرت بودم يك جاي‌ خيلي خوش آب و هوا مثلا نخجوان!
  5. گشت ارشاد دستگيرم كرده بود چون تي شرت بالاي ناف تنم بود.
  6. برق قطع شده بود.
  7. برق من را گرفته بود.
  8. گاز قطع شده بود.
  9. يكي گازم گرفته بود.
  10. من يكي را گاز گرفته بود.
  11. درحالي كه برق من را گرفته بود و يك نفر هم داشت گازم مي‌گرفت.

 

آه. اشتباه حدس زديد... من يك مدتي نبودم چون يك مدتي كامپيوتر نداشتم. بله پس چي! چرا؟ چون اميرمحمد اينقدر با اين دكمه ريست ور رفته بود كه ويندوز پريده بود روي هوا و من در يك قدمي بيچارگي قرار داشتم چون تمام نوشته‌هاي‌ اين دو سه ساله‌ام هم روي درايو C بود و حقيقتا داشتم به گ.ا.ي مي‌رفتم ولي دم يك آقاي مهندس بخير كه همه نوشته‌هاي گند و گه من را بازيابي كرد تا من همچنان دلم خوش باشد كه هنوز اميدي هست.

 

ويني : خلاصه كه ما راست قامتان تاريخ مي باشيم هيچ جا نمي‌ريم همين جا هستيم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:51  توسط روهام  | 

 

برف

 

 

 

 

 

 

وینی : منظور روهام این بود که برف می بارد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:46  توسط روهام  | 

 

عارضم محضر همساده‌هاي جانم كه ما امروز يك حركتي از خودمان در كرديم كه براي خودمان هم كلي شگرف و شگفت بود و البته در اين وانفسا خيلي بهمان چسبيد و الان مي‌خواهيم مبسوط تعريف كنيم و قصد كرديم كه يك سركار خانم بسیار محترمی را (از همساده‌ها) دست بيندازيم! و تا دلمان مي‌خواهد بخنديم!

 

ويني : باز اين كولي بازي هاش شروع شد!

_ مي‌زنم‌هااااااااااا....

 

بعد از شونصد سال نمي‌‌دانم از سر حواس پرتي بود يا چي كه جرقه‌اي زده شده است تا همزمان با جشنواره موسيقي فجر نمايشگاه موسيقي هم به پا شود كه با تمام كمي‌ها و كاستي‌ها باز محفل خوبي شد براي يك شروع موفق اين هنر به گور سپرده شده...

خلاصه من با اينكه هيچ وقت هيچ ميلي براي رفتن به هيچ نمايشگاهي را ندارم (ويني : طفلك روهام مبتلا به سندروم نمايشگاه مي‌باشد كه از ايدز هم بدتر است!) به خاطر ارادتم به موسيقي بعد از چند روز كلنجار رفتن با خودم تصميم كبري را گرفتم. زنگ زدم به سرجوخه اميرحسين با خواهش و تمنا راضي‌اش كردم كه مستقيم از پادگان بيايد نمايشگاه تا اگر آن سندروم لعنتي به سراغم آمد يكي كنارم باشد كه جمع و جورم كند. سرجوخه هم با همان لباس سرمه‌اي نظام هوايي در حالي كه خيلي خجالت مي‌كشيد و هي زمين و زمان را توي تمبان ما فرو مي‌كرد همراه شد و با هم يك چرخي زديم. از غرفه هرمس و باربد و آواي شيدا چند تايي آلبوم خريدم جهت هديه دادن به خلق الله و از ديدن آن همه ساز ايراني ذوق مرگ شدم و توي غرفه‌اي كه اسمش را نمي‌دانم ايستادم تمپو زدن بچه‌ها را تماشا كردم و رفتم توي مخ مسئول غرفه آرشه جام جم كه هاي مرد حسابي اين پيانوي ديجيتالي را كمپاني ياماها از كجايتان در آورده كه دارد مي‌بندد به ناف جماعت!؟ بعد هم پز مي‌دهند كه اين‌ها پيانو است... زرشک! برو جلو بوق بزن! اين‌ها فقط و فقط ارگ است!

 

بعد هم ذات پليدم راست كرد كه برويم به غرفه آواي شيدا و جوجه عقاب را سر كار بگذاريم و اينجاست كه ناشناس بودن خيلي به درد آدم مي‌خورد! البته ما نديديم ايشان ساز بسازند فقط دل و روده يك ساز نيمه كاره را ديديم كه روي ميز پهن شده ولي كمانچه‌ زيبايي را كه پشت سرشان از يك ميخ آويزان كرده بودند قشنگ ديديم. بعد من خالي بستم كه ما شنيديم اينجا ساز هم مي‌نوازند! حالا شما فكر كنيد قيافه جوجه عقاب چه شكلي شده بود! بعد همين طور كه خيلي مشكوك و با ترديد سعي كرد جواب ما را بدهد نيشش تا بناگوش باز شد و ما تازه داشتيم گرم مي‌شديم كه مبسوط ايشان را سر كار بگذاريم كه يك هووووو از آسمان يك آقاي جواني سر رسيد و كيف ما را قشنگ گل گرفت! ما هم بي معرفي و بي‌ رو كردن شناسنامه، سر خر را كج كرديم و رفتيم كه آن مردك غرفه آرشه جام جم را تا مي‌خورد كتك بزنيم!

 

توي برنامه‌ امشب نمايشگاه يك اجرا هم بود. دوئت ويولنسل و پيانو (آرام تالاليان و آرتور آوانسف) از كشور ارمنستان كه با سابقه ذهني كه از موزيسين‌هاي اين بلاد كفر داشتم مي‌دانستم كه چيز خوبي از آب در مي‌آيد پس بليط مفت بالكن تالار را گرفتيم و دو ساعت تمام منتظر شديم تا شروع كنسرت. البته يك سري هم به آن خراب شده دانشگاه زدم و برگه تسويه گرفتم كه اگر خدا بخواهد ديگر مدرك مباركم را بدهند كه مي‌خواهم فوری مدركم را قاب طلا بگيرم بكوبم توي ديفار توالت و از ملت دعوتم كنم كه دل سير عنايتي به آن كنند!!

 

كنسرت اين دو تا آقا اينقدر خوب بود و اينقدر غوغا و رويايي كه تا آخر اجرا سيخ نشستم و عين شيري كه به طعمه خيره شده باشد چشم از هنر اين دو تا هنرمند توپ و توانا برنداشتم. قطعاتي كه اجرا كردند متنوع بود و هماهنگي‌شان معركه و بي‌نقص. آرام خان كه ويولنسل مي‌زد واقعا تركوند! همه احساسش را با ابرو بالا و پايين مي‌كرد آرتور جان هم روي هوا بود انگار، يكي دو بار كم مانده بود از چهارپايه پرت شود پايين بس كه درجا مي‌پريد. يك قطعه از چايكوفسكي اجرا نمودند كه حقيقتا با آن ما را هم نمودند. اشك توي چشمم پر زد. نور توي قبر هر دوي اين ها ببارد. بعد از مدت‌ها حضي بردم كه تا يك هفته مي‌توانم روي هوا باشم.

 

من البته يك سري پيشنهادات هم براي برگزاركنندگان دارم كه مي‌خواهم الان ارائه كنم :

 

يكم. لطفا صندلي‌ها و نشيمن‌گاه‌هاي تالار اصلي را مثل اتوبوس‌هاي شركت واحد زنانه/مردانه كنيد تا توي اوج لحظات اجراي كنسرت خانم‌ها ناگهان روي آقايان و بالعكس غش نكنند و صحنه‌هاي فجيع خلق نكنند و  محض رضاي خدا حرمت نگه دارند.

 

دوم. لطفا يك سري دژبان سر در ورودي تالار قرار دهيد تا برادران و خواهران را تفتيش كرده و همه موبايل‌هاي زاغارتشان را جمع آوري و به چاه توالت منتقل كنند تا هي فرتي وسط اجرا زنگ ان در مالشان مخ آدم را گوز نكند!

 

سوم. لطفا اجرا كنندگان مراسم قبل از اجازه ورود به مردم حتما مطمئن شوند كه آنها به توالت رفته و خودشان را سبك كرده باشند تا ديگر اينقدر سر جايشان وول نخوردند و زيق صندلي‌ها را در نياورند.

 

چهارم. لطفا به اين نكته توجه فرماييد كه اگر قرار است يك دختر و پسر جوان در كنار هم بنشينند حتما يك جفت پوزه بند تقديمشان كنيد تا اينقدر فك نزنند كه اعصاب ما به اينجايمان برسد و از آنجايمان بزند بيرون!

 

پنجم. لطفا به عكاس‌ها دستور بفرماييد كه دوربين هاي ديجيتال‌شان را در حالت سايلنت قرار بدهند چرا كه اين صداي فلش ساختگي و دلخوش كنك مي‌باشد و بدون اين صدا هم شما مي‌توانيد عكس بگيريد و به خدا سكوت يك چيز خيلي خوب است كه به جز توالت خانه‌تان در كنسرت‌ها هم بايد رعايت كنيد!

 

 

خب زياده عرضي نيست.

 

نصر من الله و فتح قريب!!!  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:10  توسط روهام  | 

 

ديشب دوباره كابوس‌ها به سراغم آمد ساعت دو نيم نصف شب به زار و زحمت خوابم برد نيم ساعت بعد از خواب پريدم و گفتم آخيش خواب بود،‌ بعد خوابيدم و ادامه كابوس يه ربع بعد از خواب پريدم و باز گفتم چه خوب كه راسي راسي نمردم! دوباره خواب و دوباره كابوس و دوباره بيداري. در عرض چهار ساعت خواب مفيد چهارصد هزار بار از خواب پريدم و اين چنين مي‌شود كه كابوس روز و كابوس شب به هم مي‌آميزد و زندگي را تبديل مي‌كند به چيزي كه آدمي (يعني من) دوست دارد يك پارچ دوغ آبعلي و يك عدد خربزه مشهد و دو تا موز رسيده و پنج تا تخم مرغ آبپز را يك جا خورده و بعد از حدود نيم ساعت بقايا و ماحصل آن را در يك نشست صميمانه حواله زندگي دهد يعني تر بزند به اين زندگي!

 

فكر كنم در اين اوضاع و احوال ماليخوليايي بهترين وديعه الهي اين است كه يك تخم جن به اسم اميرمحمد را به تو بسپارند تا به مدت هفت شبانه روز از آن نگهداري كنيد. نتيجه اين مي‌شود كه بايد تا بوق سگ جناب آرش با آن صداي نخراشيده اش ك و ن شماره پاره كند چون گوش مبارك اميرمحمد خان به جز آرش و آن ملعون عروسكي «چرا» به چيز ديگري ميل ندارد. قسمت گه قضيه اين است كه بايد دسته جمعي با او قر توي كمر و جاهاي ديگرتان  بيندازيد و اينقدر برقصيد و برقصيد تا پدر و مادر جنيفر لوپز جلوي چشمتان ظاهر شود و بعد كه از اين يك فقره به سلامت جستي «حالا توپ بازي!» اي بتركي بچه تو مگه خواب نداري آخه!؟ و بدين سان است كه من و سين و ماجان و اميرمحمد هي مي‌رقصيم و توپ به در و ديوار و لوستر و بوفه و گلدان و تابلو و هر كوفت زهرماري كه توي خانه سالم مانده مي‌كوبيم تا طفل معصوم دوري همايون و شهناز جون را فراموش كند و سپس از خستگي پس مي‌افتيم. در حالي كه نفس نفس مي‌زني  امير محمد جفت پا روي شكم چسبيده به كمرت مي‌بپرد و از خوشحالي غش غش مي‌خندد... و من تا چند روز ديگر به تيمارستان خواهم رفت.... به خداااااااااا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:0  توسط روهام  | 

YOU ARE MY LIFE از انيگما... كل قطعه فقط اين جمله را تكرار مي‌كند از اول تا آخر فقط مي‌گويد YOU  ARE MY LIFE  فقط همين. غم و غصه و حسرت از موسيقي‌اش مي بارد. عاشق اين تكرارم و تكرار و تكرار و تكرار... اين قطعه را تا وقتي كه حالم ازش به هم بخورد گوش مي‌كنم. آه.

 

Life : جان، زندگي، حيات، عمر، رمق، نفس، مدت، دوام، دوران زندگي، موجود، ...

 

صداي شره آب بيدارم مي‌كند. گيج خوابم. چشم‌هايم باز نمي‌شود. افتان و خيزان از اتاق بيرون مي‌روم از راهرو مي‌گذرم در دستشويي را باز مي‌كنم. چراغ را روشن مي‌كنم. تا ساق پا توي آب فرو مي‌روم. گيجم. هيچي نمي‌فهمم. چشم‌هام از هم باز نمي‌شود. اين دسشتشويي ربطي به خانه ما ندارد. بوي فاضلاب توي سرم مي‌پيچد. دست دراز مي‌كنم تا شير آب را ببندم. دستم نمي‌رسدو باز دست دراز مي‌كنم و باز دستم نمي‌رسد. سرم گيج مي‌رود. شانه‌ام مي‌خورد به ديوار. مي‌افتم سرم مي‌خورد به پايه دستشويي و با صورت توي آب فرود مي‌آيم. خوابم. گيج خوابم. زير آب چشم‌هايم را باز مي‌كنم. دهانم باز مانده آب توي شكمم فرو مي‌رود. طعم گندش را حس مي‌كنم. دارم خفه مي‌شوم. سايه‌اي مي‌بينم و احساس مي‌كنم دارد روحم از تنم بيرون مي‌رود احساس سبكي مي كنم. سبك مي‌شوم و ناگهان همه جا تاريك مي‌شود و جز حس رهايي چيزي نمي‌بينم نمي‌شنوم... از خواب مي‌پرم. قلبم به تپش افتاده است. متكا زير سرم نيست و دهانم باز مانده است. به ساعت نگاه مي‌كنم. نزديك سه صبح. برمي‌گردم. سين پشت به من خوابيده. گوشه متكا را بغل كرده و لحاف را تا پهلويش پس زده. دستهايم را زير سرم مي‌گذارم و به سقف زل مي‌زنم. به صداي منظم نفس‌هاي سين گوش مي‌كنم و دوباره مي‌خوابم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 16:47  توسط روهام  | 

جايزه ادبي گلشيري بدون شك معتبرترين و ارزشمندترين جايزه ادبي سال ايران است. مبصر كلاس خانم نوحي! به امير زنگ زد و گفت : آقاي سناپور زنگ زد گفت : فلانم ... نه منظورم اين نبودش!!! خلاصه كه ما هم باخبر شديم و رفتيم.

 

انتظار كه نداريد گزارش بدهم! خلاصه كه خوش گذشت. ممرضا مي‌گفت تا حالا اين همه آدم يك جا نديده بود! من در طول اجراي مراسم هي داشتم به اين فكر مي‌كردم از آخرين داستاني كه نوشتم چقدر مي‌گذرد يك ماه؟ دو ماه؟ سه ماه؟ چهار ماه؟ آه خدايا عجب رخوتي توي وجودم حلول كرده و بيرون نمي‌رود كه نمي‌رود.

 

رمان آبكنار (برنده جايزه ادبي گلشيري) را همان روزهاي اول انتشارش خواندم و از فضاي عجيب و غريب رمانش خوشم آمد حالا بماند كه چقدر بين منتقدان و نويسندگان دعوا سر اين بود كه اين كتاب رمان نيست و بلكه داستان بلند است! جايزه مهرگان را هم همين نويسنده برنده شده بود ايشالا مباركش باد! مثل اينكه اين روزها با توجه به فضاي سياسي كشور جايزه‌هاي ادبي هم يك سمت و سوي ضدجنگ به خود گرفته‌اند.

 

اين روزها مثل همين درخت‌هاي توي بلوارها و خيابان‌ها خشك شدم و شيره وجودم يخ زده... نه هيچ اشتياقي براي نوشتن دارم و نه هيچ اشتياقي براي خواندن و و نه هيچ اشتياقي براي.... فعلا كركره‌ها را پايين كشيديم و مثل يتيم مانده‌ها انگشت شستمان را مي‌مكيم... باشد كه هر چه زودتر يك چيزي توي سرمان بخورد تا آدم شويم يعني رستگار شويم!

 

باب ديلن يك قطعه دارد ... خلاصه كه همش ياد سين مي‌كنيم با اين آهنگ!

 

ويني : اين يعني اينكه روهام زنده است يعني فقط زنده است مثل انگل!!!.....آااااااااااااااااااااي ... نزن غلط كردم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:8  توسط روهام  |