تبليغاتX
روهام

 

فيلم Stay را ديديد؟ آه چه سئوال بي‌فايده‌اي حتما نديديد! يكي از بازيگر‌هاي محبوب من يعني نوامي واتس (جاده مالهالند، 21 گرم، گينگ كونگ...) در اين فيلم نقش يك نقاش حساس را بازي مي‌كند. او بعد از طي چند بحران شديد روحي و اقدام به خودكشي به يك روانشناس پناه مي‌برد. بين آنها ارتباط دوستانه‌اي شكل مي‌گيرد و زندگي مشتركي را با هم آغاز مي‌كنند البته منظورم ازدواج نبود! تلاش روانشناس براي بازگرداندن او به زندگي بسيار ديدني و آموزنده است. بعد از مدتي دختر نقاش داروهاي افسردگي‌ش را بدون اطلاع از دوستش قطع مي‌كند. تلاش مي‌كند تا بدون دارو با محيط و شرايط روحي‌اش كنار بيايد. يك روز در حالي كه در اوج پوچي و افسردگي بود سر ميز شام بي مقدمه گفت :  حيفه زيبايي‌هاي دنياست كه بخواهيم زود تركش كنيم!؟

اين يك جمله ساده بعد از آن مثل يك وديعه الهي توي دلم ثبت شد. گاهي كه خسته‌ام يا از همه چيز دل زده و بي‌زارم اين جمله را با خودم تكرار مي‌كنم... ايمان دارم كه زيبايي‌هاي اين عالم تمام نشدني‌ست.

 

ديشب مديريت بانك يك همايش براي پرسنل منطقه ترتيب داده بود. تقريبا همه آمده بودند و سالن هتل فردوسي را پر كرده بودند. همه دوستاني را كه در طول شش سال خدمتم با آن‌ها كار كرده بودم، روز‌ها و شب‌ها بهترين ساعات عمرم را كنارشان گذرانده بودم ديدم. تجديد خاطرات و شوخي و خنده و قهقهه همكاران فضايي صميمي و شاد ساخته بود كه نمي‌توانستيم از هم دل بكنيم. ما كارمند‌ها ساعات مفيد عمرمان را كار مي‌كنيم و بقيه‌اش را به خستگي و بي‌حوصلگي و استراحت تلف مي‌كنيم. بيشتر از اينكه كنار خانواده و دوستانمان باشيم كنار همكارانمان هستيم و همين باعث مي‌شود تا به تدريج همكاران خود را مثل اعضاي خانواده‌مان دوست داشته باشيم و نسبت به آنها احساس دين كنيم. شايد كمتر محيطي در ادارات و سازمان‌هاي دولتي و خصوصي مثل بانك ما وجود داشته باشد كه در آن چهارصد و پنجاه كارمند فقط در يك منطقه اينطور با هم صميمي و گرم باشند. از دل اين ارتباطات دوستي‌هاي ژرف و عميقي به وجود آمده است. مثل دوستي من و نياز كه از هم پاچيد!!! دوستي من با امير جي جي! ميثم، اقاي زارع، فريد، خانم مرادي، خانم جوادي، خانم صادقي، سعيد و زري و سيد و ........ اين‌ها به اضافه صد و بيست، سي نفر ديگه كه دوستي مون كمرنگ تر هست ولي وقتي كنارشان هستم احساس غريبگي نمي‌كنم و دلم مي‌خواهد روي سر و كولشان بپرم!

 

ما در محل كارمان سيستم صوتي خوبي داريم و سرپرستي هم اجازه داده تا در محيط كار موسيقي پخش كنيم. موسيقي شعبه را من تامين مي‌كنم! حالا شما فكر كنيد از محسن نامجو و فرهاد و فرمان فتحعليان و خواجه اميري... گرفته تا باخ و موتزارت و بتهوون و ويوالدي و موسيقي متن فيلم به خورد ملت مي‌دهم. بعد همينطور كه براي خودم دلي دلي مي‌كنم و توي شعبه چرخ مي‌زنم و با آهنگ‌ها دم مي‌گيرم و سر مي‌جنبانم و كار مي‌كنم و تپ تپ روي ميز مي‌كوبم! خلاصه اوضاعي داريم. اتفاقا اين موسيقي‌ها عجيب مردم را مي‌گيرد و ديگر نه غرغر مي‌كنند نه داد و هوار مي‌كنند شما فكر كنيد وقتي محسن نامجو فرياد مي‌زند : گفتا من آن ترنجم كه‌ اندر جهان نگنجم / گفتم به از ترنجي ليكن به دست نايي...قيافه مردم چه شكلي مي‌شود! يا وقتي آلبينوني پخش مي‌شود چه طور چشم همه خمار و خواب آلود مي‌شود يا وفتي فرهاد مي‌خواند : صبح پيدا شده اما آسمان پيدا نيست... يا زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت... يا امروز در شهر چو من ياري ني/ آورده به بازر و خريداري ني.... مردم توي فكر فرو مي‌روند و براي نوستالژياي جوانيشان آه حسرت مي‌كشند! يا وقتي موسيقي فيلم پاپيون و آبي و سفيد و قرمز و ركوئيم‌هاي پرايزنر با شكوه و جبروتش پخش مي‌شود... آخ كه چه حالي مي‌كنم مبسوووووووووووط !! موسيقي را تا سرحدات جنون دوست مي‌دارم!

 

ويني : بي‌چاره مردم كه بايد تو رو تحمل كنن!

 

پی نوشت : امیرحسین جان، داداشی گلم، رفیق شفیقم، گل گلدون من ماه ایوون من!!! تولدت مبارک ایشالا دو تایی با هم شونصد سال عمر کنیم و تو بشی فاکنر منم بشم همینگوی!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 20:10  توسط روهام  | 

 

خب مرسي از اينكه به مناسبت پست ويژه اينقدر تحويلم گرفتيد. درباره فيلم كردن خودم بايد احتراما به استحضار برسانم كه من بي‌شك خيلي شبيه جيم كري مي‌باشم ولي متاسفانه خانم‌ها كمتر مي‌توانند جيم كري را در وجودم ببينند چون اصولا در مواجهه با خانم‌ها بسيار پيشي مي‌باشيم!! ولي آقايون قشنگ مي‌توانند آن ذات خبيث و پليد روهام را درك كنند و خيلي خوش داريم كه هاي بچزانيم هاي بچزانيم! متاسفانه ساديسم مورد نظر را مدتي هست كه كنترل كردم و خدا خودش رحم كند كه بالاخره از كجاي من بيرون بزند اين قضيه يعني ساديسم!

 

از بابت اظهار لطفي كه به عكس روهام داريد خيلي مچكرم عكس مورد نظر را سين بانو به ثبت رسانده است باشد كه در جوار هم رستگار شويم!! (تازشم يعني چي وبلاگ منو سير تا پياز مي‌خوني و كامنت از خودت برجاي نمي‌گذاري!!؟ هان؟)

 

يك هفته‌اي كه نبودم از در و ديوار خبر‌هاي بد و بدتر مثل چي مي‌آمد و مي‌رفت. كار به جايي رسيده بود كه به ماجان مي‌گفتم لااقل بذار برسم خونه نهار بخورم بعد خبرها رو بگو. اينقدر استرس و دلواپسي ريخته بود توي وجودم كه پاك هوش و حواسم پرت شده بود... فكر كنم توي يكي از اين روزهاي ابري و خاكستري بود كه جلوي در خانه ايستادم و رو به آسمان به خدا گفتم باور كن اين ديگه خارج از تحمل منه. باور كن!

 

بالاخره كارها رديف شد. الان خوبم ولي احساس مي‌كنم يك كم خم شدم. نه زياد فقط يك كم. آدم‌ها همين جوري پير مي‌شوند احتمالا.

 

دلم مي‌خواهد آرام، تنها و غريب يك گوشه دنج بنشينم و با خيال راحت (شما نمي‌دانيد اين خيال راحت چه روياي دست نيافتني براي من است) به فنجان قهوه‌ام خيره نگاه كنم و به سيگارم پوك بزنم. همين فقط همين.

 

نداي درون : واسه خاطر اينكه هي به من نگيد نداي درون نداي درون نداي درون ما واسه خودمان اسم انتخاب كرديم يك اسم سنگين و خيلي با كلاس كه از اين پس با اين اسم ما را بخوانيد تا ما هم اجابت كنيم شما را.

_ خب بگو بينم چي هست اين اسم مباركت؟

نداي درون : من چون مي دونستم توي اسم گذاري خيلي شاهكار مي‌زني مثل قضيه پوشكين و اين صوبتا واسه خاطر همين بهت اعتماد نكردم و خودم واسه خودم اسم گذاشتم.

_ خب بگو...

نداي درون : تو اصلا خجالت نكشيدي روي توله سگت اسم پوشكين رو گذاشتي.. بزرگترين شاعر روسيه مي‌دوني يعني چي!!!؟

_ توله سگ منم به قول دكتر اينقدي نژاد پاك ترين با تقواترين خالص ترين ناب ترين ...ترين ...ترين سگ‌هاي عالم بود.... خب حالا بگو بينم چي گذاشتي رو خودت!

نداي درون : ايشش... اسمم اينه : وينستون البته نه عقابي نه لايت فقط اوالترا لايت گرفتي قضيه رو ؟

_ وينستون!.. عجب اسمي! از كجات در اوردي اينو؟

نداي درون : حالا... باز كه نوشتي نداي درون!؟... من وينستون هستم.

_ خب بابا بيا...

وينستون : حالا...

_ ولي به نظر من «كلنگ» هم بهت مي ياد... «تمبون» هم بد نیست!... راس مي گم!

وينستون : [...]!  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:21  توسط روهام  | 

 

خب من نه سركارتان گذاشتم نه بدقولي كردم. اين هم يك پست ويژه :

قرار است كه من بنشينم و با شناخت بسيار ناچيزي كه از همساده‌هاي جانم به دست آورده‌ام چيزي بنويسم اما نه مبسوط و نه مستقيم بلكه هر يك از آنها را ارجاع مي‌دهم به يكي از فيلم‌هاي مورد علاقه‌ام تا خودتان هم در اين بازي درگير شويد. به هر حال همه مي‌دانند كه روهام چه فيلم باز لامصبي مي‌باشد. احتمالا خيلي از فيلم‌هايي را كه ديده‌ام نديده‌ايد به همين خاطر سعي مي‌كنم فيلم‌هاي مشهور را انتخاب كنم و پرسوناژ‌هاي معروف. در اين پروژه نداي دورن هم قرار است مناسب حال خودش پارازيت‌هاي ول دهد كه فقط جهت خنده مي‌باشد و اگر حرف بي‌ربطي زد شما ببخشيد جووني كرد غلط كرد گل خورد!

 

مرگ قسطي

«از نفس افتاده» فيلمي از ژان لاك گدار.

 

نداي درون : ببين چي جوري پارتي بازي مي‌كنه ها... حالا دوستته درست. بهش مي‌گي داداشي درست. بهش مي‌گه سناتور زنگ زد بهت گفت فلانم توي فلانت درست. شب و روز خوابشو مي‌بيني درست. دلتون واسه هم جر مي‌خوره... ولي دليل نمي شه بري بهترين فيلم عمرت رو بچسبوني به اين مرد چاق. اونم چه فيلمي يه تراژدي. جوون مردم هيچم از نفس نيفتاده هيچم شبيه اون پسره فرانسوي دست پاچلفتي نيست... اتفاقا بزنم به تخته عين چي داره بر قلمبگي خودش مي‌افزايد و من توي اكادمي راي گرفتم همه به اتفاق گفتن « نجات سرباز رايان »!!!

_ من واقعا كفرم دارد به اينجايم مي‌رسد كه چرا از وقتي امير سرباز شده همه به ديد يك سرباز به او نظر مي‌افكنند! هااااااا؟ به هر حال خوش به حال ما كه افتخار دوستي با اين آدم خودساخته را داريم آدمي كه توي مرام و معرفت كسي را مثل او سراغ نداريم و چقدر از اين بابت شب و روز قند توي دلمان آب مي‌شود. من دلم مي‌خواست فيلم «مرد مرده» جيم جارموش و همين طور «گوست داگ» و همين طور «پاپيون» همين طور «رقصنده با گرگ» را هم به داداشي‌م بچپانم ولي حيف كه سردوشي جان دامبار بيشتر از اوست!!!!

 

جوراب ارديبهشتي!

«زندگي شگفت انگيز اميلي» پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينماي فرانسه

 

نداي درون : حميده معروف به دختر ارديبهشتي (توي خنگ فك مي كردي بانوي ارديبهشتيه! خاك!!) معروف به جورابي! اخه پسرجان يك عدد گارسون (اميلي) حالا درسته كه خيلي نازه خيلي دوست داشتني بزرگ‌ترين راز هستي رو كشف كرده درسته كه خيلي رمانتيكه خيلي بازيگوش و شيطونه و آدم دلش مي خواهد هزار بار عاشقش بشه ولي آخه اميلي كجا جورابي كجا؟ خير سرش رفته شونصد سال درس خونده دكتر شده... واسه خاطر همين من ايشون را ملقب مي‌كنم به : «جواهري در قصر» يانگوم بزرگ!!!

 

درياسالار _ شخص ثالث

«لئون – حرفه‌اي» فيلمي از لوك بسون

«فارست گامپ» فيلم منتخب مخاطبان آمريكا با بازي تام هنكس و اسكار بهترين بازيگر مرد

نداي درون : اوه مثل اينكه سينماي فرانسه دارد بيداد مي‌كند! شما مطمئن باشيد ممرضا اصلا شبيهه ژان رنو نيسش هيچم يه تختش كم نيست هيچم عاشق يه دختر كوچولو نشده هيچم مثل آب خوردن آدم نمي‌كشه هيچم عينك گرد آفتابي نمي‌زنه هيچم ...هيچم...

سادگي و شرمي كه هميشه دارد من را فقط ياد فارست گامپ و عشق ديوانه‌وارش مي‌اندزد آنقدر كه دلم مي‌خواهد جلوي او زانو بزنم... تعظيم كنم... و اصلا دلمان خواست دو تا فيلم بزنيم تنگش!

نداي درون : من اگه حرف نزنم لال مي‌شم فلذا ممرضا رو به خاطر خلق وبلاگ شخص ثالث بي تربيت مفتخر مي‌كنم به : «امريكن پاي 1 و 2 و 3 و 4 و ....» !!!

 

اميرانه

«....................»

 

جدا فكر مي‌كنيد چه فيلمي مناسب اين آقاهه مي‌باشد. هوم؟

ندا... : «وكيل مدافع شيطان»!

_ با تو نبودم بچه پر روووو..

واقعا فكر كنيد. حتما فيلم‌هاي فلسفي يا حتي فيلم‌هاي كمدي زيادي به ذهنتان خطور مي‌كند

ندا... : مثل وكيل مدافع شيطان

_ الهي كه لال شي!

احتمالا فيلم‌هاي روشنفكري زيادي به ذهنتان مي‌آيد.

ندا...: مثل وكيل مدا.....

_ مي‌زنم هااااا..

ندا...: اصلا مگه قرار نيست من كولي بازي كنم؟ هان؟ هان؟

_ بكن فقط يه فيلم مرتبط بگو خب؟

عرض مي‌كردم. شما مي‌توانيد چند تا از فيلم‌هاي كيارستمي و مهرجويي را هم به او نسبت دهيد بدون اينكه اشتباهي كرده باشيد.

ندا... : مثل abc آفريقا و الماس 33... خب بابا نزن غلط كردم!!!

فيلم‌هايي مثل هامون يا درخت گلابي يا طعم گيلاس يا باد ما را خواهد برد يا..... حتي فيلم‌هاي مثل نوستالگيا يا Z ولي ما يعني من و اين نكبت نداي درون خيلي فكر كرديم و با هم بحث كرديم و مشتركا به اين نتيجه رسيديم بهترين انتخاب ...

ندا... : «كابوي نيمه شب» مي‌باشد! ...آخ...آااااااااااااااااااخ... كمممممممممك.... غلط كردم...

بله ما به اين نتيجه رسيديم بهترين انتخاب « آني هال » بهترين فيلم وودي آلن مي‌باشد.

 

حالا من بايد در برم تا امير منو نكشته!!!

ندا... : هيچم به توافق نرسيديم همون كه من گفتم!!!

 

من مي‌نويسم پس هستم

«بيمار نگليسي» با بازي ژوليت بينوش اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل

 

ما فعلا نداي درون را سوت كرديم توي هوا تا عرض كنيم مهرنوش اينقدر در وبلاگش در نقش پرستار ظاهر شد و اينقدر از درد و مريضي و ديازپام و چي چي پوكسايد و اينها گفت تا اينكه من مجبور شدم پرستار فيلم بيمار انگليسي را رسما به جاي او جا بزنم. بايد اعتراف كنم از كل فيلم فقط سكانس‌هاي مربوط ژوليت بينوش را دوست دارم.

ندا... : ايهيم ما اومديم... مهرنوش همون كه زبون داره اين هوااااا، هيچ رقمه كم نمياره، تنهاست ولي به هيچ جاش حساب نمي‌كنه، عمرا هم سركارتون نمي‌ذاره و حرفش خيلي حرفه!!! اره خب يه شباهت‌هايي! داره ولي خب همچين هم نه!!! به نظرم بيشتر شبيه اوما ترومن توي فيلم «پالپ فيكش» مي باشد!!!

 

بهشت خيال

«..........»

 

ندا... : خب ما هيچ شناختي از سحر نداريم. چون توي وبلاگش هيچي نمي‌نويسه!!! جاي خالي رو ولي من پر مي‌كنم «راه رفتن مرد مرده» يا «آخرين گام‌هاي مرد مرده» يا «آخرين گام‌هاي محكوم به مرگ» اصلا هم خنده دار نيست سوزان ساراندوم رو يادتون مياد؟ نه؟ خب بريد ببينيد تا بفهميد. خانم ساراندوم هم برنده جايزه اسكار شدند البته. حالا چرا ما يك خواهر روحاني را چسبانديم به سحر، خودمان هم نمي‌دانيم!!

 

گلابتون

«نفس عميق» فيلمي از پرويز شهبازيان

 

ندا ... : يك نكته خيلي خيلي جالب اين مي باشد كه رفقاي اينترنتي روهام همه از دم يا هنري هستند يا ادبي ولي نكته جالب اين است كه سه چهار نفر از آنها عدل مجسمه ساز هستند!!! من‌لاگ (من مي‌نويسم پس هستم)، گلاب (گلابتون و حوضش)، جوجه عقاب (رنج ترنج) و احتمالا يكي دو نفر ديگه...

_ خوبه خوبه نمي‌خواد حالا آمار بدي... من دائم ذهنم روي شخصيت‌هاي جورواجور زيگزاگ مي‌رود ولي به هيچ نتيجه اي نمي رسم به همين خاطر همين جوري جهت خوشمزگي يك شخصيت توپ سينمايي را مي‌چسانم به همساده جان باشد كه رستگار شوند... آيدا با بازي مريم پاليزبان حتما يادتان هست... كه اتفاقا اصلا هم مجسمه ساز نيست و كلا به جز تند تند حرف زدن هيچ كار ديگري هم بلد نيست!!!

ندا... : ولي به نظرم خيلي شبيه فيلم «دختري به نام تندر» مي‌باشد!!!

 

 

پاراگراف آخر

«ساعت‌ها» برنده اسكار بهترين فيلم 2003

 

ندا... : من هيچي نمي‌گم ولي خداوكيلي شبيه آن شرليه!!!

خب شخصيت ويرجينيا وولف را حتما به خاطر داريد البته اين انتخاب بسيار دم دستي به نظر مي‌آيد ولي ما دلمان خواست خانم سيادت را كه جزو منتخبين مسابقه داستان ايراني هم شدند ببنديم به چادر نيكول كيدمن! از خصوصيا خانم سيادت اين است كه مي تواند نيم ساعته يك داستان كوتاه بنويسد و آن را در يك مسابقه شركت دهد!

 

از روي سادگي

«............»

 

ندا... : من بگم؟ تو رو خدااااااا... بگم؟

_ بگو فقط دري وري بگي خودت مي‌دوني ها فهميدي اين باباي منه گرفتي قضيه رو يا نه؟

ندا... : خب... من و روهي خيلي توي فيلم‌ها جستجو كرديم جست و خيز كرديم سر به مانيتور كوبانديم هر چي فيلم بلد بوديم رو كرديم در نهايت به اين نتيجه رسيديم... محبوب ميليون دلاري!!!

_ هاااااااااااااااااااا؟ با عرض معذرت از نرگس بابت اين توهين آشكار همين مونده بود كه نرگس قهرمان بوكس بشه وااااااااااااااااااااااي تصورشو بكن!!

واقعا انتخاب سختي است... فيلم «بهتر از اين نمي‌شه» را ديده‌ايد؟ AS GOOD AZ IT GETS... هلن هانت را در فيلم ديديد؟... به نظرم اين يك فقره را قشنگ برگزيده‌ام و قربان خودمان برويم با اين انتخاب‌هاي توپ و تاپمان!

ندا... : هيچم انتخاب خوبي نيست... اصلا مگه محبوب ميليون دلاري چشه اسكار هم تازه گفتش... اصلا همون رئيس بزرگ با بازي بروس لي........ هييييي

اميدوارم فقط باباي ما از خر شيطان پياده شود و اين يك فقره فيلم را لااقل بتماشايد تا ما آرزو به دل نميريم! واقعا الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينم چقدر اين دو نفر به هم شبيه هستند بخصوص در يك دندگي!!!

ندا... : من انتخابم رو عوض كردم فيلمي از ايرج قادري « سام و نرگس»!!!

 

از دريچه ماه

«لبخند موناليزا» با بازي جوليا رابرت

 

ندا... : هيچ نظري نداريم! چرا داريم...«فرانكشتاين»!!!

 

ساسوشا

«كوهستان سرد» با بازي جود لا _ نيكول كيدمن و (...)

 

ندا... : به خودت نگير منظورش نيكول كيدمن نبود منظورش اون دختره كارگرش بود : رنه زل وگر.

_ البته ناگفته نماند كه همين رنه خانم براي همين نقش اينقدر عالي و مسحور كننده بازي كرد كه اسكار گرفت ولي كيدمن با آن همه رمانتيك بازي و قر و قميش عاشقانه داشت تمشك هم مي‌گرفت. خلاصه كه اين بازيگر توي هر فيلمي بازي مي‌كند ما توي دلمان مي‌گوييم : شاسوسا

ندا... : فيلم انتخابي من : «تايتانيك»!!!

 

شراب تلخ

«رقصنده در تاريكي» فيلمي از فون تريه

 

ندا... : فيلم انتخابي من : «ئي تي»!!

 

 

كار بد

«ذهن زيبا» فيلمي از ران هاوارد اسكار بهترين بازيگر زن و مرد

 

بس كه حسين از چيزهايي مي‌گويد كه من عمرا تا يك ميليون سال ديگر هم از آن سر در نمي‌آوريم و بس كه آدم باسواتي مي‌باشد و هي در كتابخانه ملي وول مي‌خورد و هي در درياي علم و دانش غور مي‌كند ما هم جهت كم نياوردن راسل كروي دوست داشتني را سنجاق مي‌كنيم به پاچه او.

ندا... : فيلم انتخابي من : «پلنگ صورتي»!!

 

خوابي در هياهو

«شكلات» با بازي ژوليت بينوش و جاني دپ

 

نداي ... : البته انتخاب من فيلم به يادماني و ماندگار مرحوم علي حاتمي بود... «مادر» !!!

من اصلا اين ژوليت بينوش را بدفرم دوست مي‌دارم و اين فيلم را هم و اصولا فقط كافي‌ست توي يك فيلمي گريه كند تا من پرتي بغض كنم يا از خنده قهقه بزند تا من غش كنم... خلاصه ما يعني و من و نداي درون بعد از شور و مشورت به اين نتيجه رسيديم.

ندا... : هيچم به اين نتيجه نرسيدم همون كه گفتم : مادر سلطان غم!!! عادله در حق ما چقدر مادري كرده چقدر ما را از جوق آب بيرون كشيده چقدر براي ما دل سوزانده چقدر حرص و جوش خورده تا ما هم قد زرافه شديم!!

 

 

باران _ نهان

«........»

 

اين سركار خانم خودشان فيلم باز قهاري تشريف دارند و من بايد خيلي به مغز خودم و به كله پوك نداي درون فشار بياورم تا ببينيم چه فيلمي مناسب حال و روز ايشان مي‌باشد. واقعيت اين است كه هيچ فيلمي به ذهنمان خطور نكرد چون اصلا نمي‌دانيم ايشان را و اين روزها نمي‌فهميم ايشان را !!! به خاطر همين يك فيلم كه هر بار ديديم بيشتر ما در گل خودش فرو برد به ايشان نسبت مي‌دهيم كه قهرمان داستانش اتفاقا مرد است! «استاكر» فيلمي از اندري تاركوفسكي... يكي از بهترين فيلم‌هايي كه ديدم و مدتها شب و روزم را با آن آميختم.

ندا... : البته منم مي‌خواستم همين فيلمو بگم ولي باز چون نمي‌خوام لال از اين جهان هستي گم بميرم .. فيلم انتخابي من : «سفر به قندهار»!!!

 

 

ابريشم خيال

«آسمان وانيلي» فيلمي از آلخاندرو آمنابار

 

ندا... : فقط «كاني مانگا»!!

البته خداي نكرده منظور ما كامرون دياز با آن چشم‌هاي مكارش نبود منظور ما پنه لوپه كروز بود!!!

 

 

هيچ نوشته‌هاي الهه

«تس» فيلمي از رومن پولانسكي

 

ندا... : چرا اين فيلم؟

_ حس تراژيكي دارم وقتي وبلاگش رو مي‌خونم!!!

ندا... : «آدل ه » كه تراژيك‌تره...

 

 

الهام _ من و ني‌ني و غيره!

«شهر فرشتگان» با بازي مگ ريان و نيكولاس كيج

 

ندا... : اصلا چه ربطي داشت به نظر من : «بوداي كوچك» البته نه اون جسي كوچولو بلكه خود بودااااا !!!

 

 

 

به نام گل سرخ

«نار و ني» بدون شرح!

 

ندا... : «راكي3» بدون شرح!

 

 

 

لحظه‌هاي فاني

«گمشده در ترجمه» فيلمي از سوفيا فورد كاپولا با بازي اسكارلت يوهانسون

 

حالا چه ربطي داشت مهم نيست مهم اين است كه اين فيلم بسيار معركه است

ندا... : كاملا جدي مي‌گم... «پيانو» اسكار بهترين فيلم سال 1990

 

 

درخت نشين  

«پري» فيلمي از داريوش مهرجويي

 

ندا...: چرااااااااااااااا!!!؟

اين خانم هم مثل پري دانشجوي ادبيات مي‌باشد و احتمالا به جز اين هيچ ربطي به پري قصه ما ندارد!!!

ندا... : «ژاندارك» فيلمي از لوك بسون فك كردي فقط خودت بلتي فيلم‌هاي فرانسوي رديف كني!

 

 

چرك نويس‌هاي آناهيتا

« زيبايي ربوده شده» فيلمي از برناردو برتولوچي

 

ندا... : كاش ما هم هم پيمان بوديم خدا شانس بده به خداااا

اتفاقا دختر كوچولوي اين فيلم هم يك شاعر كوچولو مي‌باشد كه يك بند با كلمات ور مي‌رود.

ندا... : فيلم انتخابي ما «كاني مانگا» مي‌باشد!!!

 

 

رنج ترنج

«درخت گلابي» با بازي گلشيفته فراهاني بهترين بازيگر زن بخش بين الملل جشنواره فجر

 

ندا... : معروف به پاريا و شبي و جوجه عقاب! فيلم انتخابي ما هم البته همان درخت گلابي است يعني خود خود درخت گلابي!!! ولي حالا چون شماييد يك فيلمي بهتان حواله مي‌دهيم : «بوي پيراهن يوسف»!!!

 

 

 

خنياگر باد

«مترجم» با بازي شون پن و نيكول كيدمن

 

دليل انتخاب اين فيلم هيچي نيست.

ندا... : «كفش‌هاي ميرزا نوروز» دليل انتخاب اين فيلم هم هيچي نيست!

 

 

 

خط تيره _ من

«نيكيتا» فيلمي از لوك بسون

 

ندا... : ديدن اين فيلم كلي براي ما فان بود!!! ولي نيكيتا بسي بسيار زياد به اين همساده شباهت‌هاي فراواني دارد. راس مي گم!

 

 

Opium

«REQUIEM for a dream » با بازي جنيفر كانلي

 

ندا... : البته نام گذاري فقط به خاطر افيون بالاي وبلاگشان مي‌باشد!!! و ديدن اين فيلم را به همه برادران و خواهران تژريغي توشيه مي‌كنييييييييم!

 

 

 

روياهاي شكننده

«دختري با گوشواره مرواريد» با بازي اسكارلت يوهانسون

 

ندا... : هيچ توضيحي نداريم فقط همنجوري داريم ته ليست را گرد مي‌كنيم!!

حتما فيلم را ديده‌ايد و اين همساده ما هم با اينكه دستش از پايتخت كوتاه است ولي باز كلي هنرمند مي‌باشد و همين ديگه خودتون ربط اينها رو با هم پيدا كنيد.

 

 

زويي گلس

«ارباب حلقه 1 و 2 و 3 » فيلمي از پيتر جكسون

 

اين انتخاب من نبود نداي درون انتخاب كرد.

ندا... : شما فكر مي‌كنيد علت اين انتخاب چي مي‌باشد آيا؟ اصلا سجاد چه ربطي به هابيت ها و الف ها و اينها دارد هان؟ شما نمي‌دانيد اين رفيق خوش تيپ ما كپي برابر اصل آراگون سلحشور بزرگ جنگ‌هاي آخر الزماني مي‌باشد!

انتخاب من فيلم گاو خوني مي‌باشد به كارگرداني عليرضا افخمي به همين سياهي و به همين تلخي.

 

خرس قهوه‌اي

« باني و كلايد » بدون هر گونه شرحي!!!!

 

 

خب حالا نوبت شماست بفرماييد حالا روهام را هر جوري دوست داريد فيلم كنيد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:0  توسط روهام  | 

 

دست و دلم به كاري نمي‌رود جز بطالت وقت و سر به ديوار كوبيدن. كتاب‌ها با گردن كج ايستاده‌اند و من را تماشا مي‌كنند... اعتنايي به آنها نمي‌كنم.

 

دلم سفر مي‌خواهد دلم يك دشت باز مي‌خواهد تا نگاهم تا آنجا كه مي‌تواند سير كند تا افق پيش رود تا آنجا كه مرز بين آسمان و زمين ناپيداست.

 

دلم از هر چه بزرگراه و پل و خيابان و كوچه و ساختمان و ماشين است به هم مي‌خورد. دلم آسماني مي‌خواهد كه نوك هيچ برجي در آن فرو نرفته باشد.

 

دلم خيلي چيزها مي‌خواهد.

 

نداي درون : ايول منم دلم مي‌خواهد باهات بيایم!

 

 

اين يك آگهي است!

 

 

دوستان منتظر يك پست ويژه از طرف روهام باشيد. عمرا نتوانيد حدس بزنيد پس تلاش نكنيد و به

 

مغز‌هاي پيچاپيچ‌تان فشار نياوريد. تا سه روز ديگر فقط صبر كنيد.

 

نداي درون : تازشم منم قراره كلي براتون كولي بازي در بيارم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 20:18  توسط روهام  | 

ترك چهارم از آلبوم Buddha and Bonsai را گوش مي‌كني قطعه‌اي سحر انگيز و جاوديي كه براي تو قابل وصف نيست و غمي كه با اين موسيقي زير جلدت نفوذ مي‌كند گفتني .... چقدر دنبال اين قطعه گشتي و بالاخره بدون آنكه خواسته باشي بين آلبوم‌هايي پيدا كردي كه درويش به تو داده بود.

 

پناهت كافه‌ايست تنگ و تاريك و دنج در زير زمين يك پاساژ كوچك و بي رفت و آمد جايي كه در آرامشي غيرزميني موسيقي گوش ‌كني، سيگار دود ‌كني، قهوه‌ات را مزه مزه ‌كني و چنان خود را در نواها و آواها رها ‌كني كه از جهان مادي كنده ‌شوي. ساعتي فراموش ‌كني، ساعتي رها شوي؛ بندها را بكني و از همه پوچي تنيده شده به گوشه‌هاي هستي‌ ِ سخت ترد و پوكت جدا شوي. چشم‌هايت را ببندي تا نبيني، تا به تاريكي امن پشت پلك‌ها پناه ببري و ذهن را چون بادبادكي در آسمان پشت بام‌ها رها كني... رها...رها...

 

روزهايت مثل تورق برگ‌هاي تقويم مي‌گذرد، به همين راحتي به همين خوشمزگي و تو همچنان با سماجتي عجيب و استقامتي ستودني با وفاداري محض و مسلم به اصل هميشه لبخند بزن با زير و زبر‌هاي يك زندگي تخت و مكانيكي كنار مي‌آيي. گاهي فكر مي‌كنم ديگر اين لبخندت پوزخندي شده است جهت حواله دادن ‌به عالم و آدم. انگار كه در يك خريت معصومانه سير مي‌كني يا شايد... كسي چه مي‌داند با آن‌ نگاه‌هاي قهوه‌ايت (گه!) چگونه مي‌بيني، كسي چه مي‌داند در چشم‌هاي تو آدم‌ها فرو مي‌ريزند و نقاب‌ها مي‌افتند ولي بازي را ادامه مي‌دهي، شكايتي نداري... همرنگ جماعت شو...!

 

خسته‌اي خسته... اين را حتي گربه‌هاي چرك و چروك كوچه هم مي‌دانند وقتي تو را مي‌بينند اينطور سنگين و سردرگم سايه‌ات را به سختي روي سنگ فرش پياده روها كش مي‌دهي... آنها هم عادت كرده‌اند و به تخمشان هم حسابت نمي‌كند مثل بقيه كه اتفاقا آنها هم تو را به آنجاي مباركشان حساب نمي‌كنند! و چقدر عجيب كه تو نيز متعاقبا آنها را به همان‌ جا تا بي‌حساب شويد... و در تفكري عظيم و تاملي عميق و تدبيري... انگار بديهات را اثبات دوباره مي‌كني! آيا همين نيست راز شگفت هستي!؟ همين نيست اساس و بن مايه خلقت!؟ همين نيست سرچشمه بي كران رحمت الهي!؟ «تنهايي.. تنهايي... تنهايي» كه مي‌فرمايد با صد هزار مردم تنهايي/ بي صدهزار مردم تنهايي... باور هستي انسان چه تلخ است و تلخ‌تر اين قفس كه قالب تنت دوخته‌اند و شكيبايي و صبوري براي روزي كه خدايي كه به والاترين آفريده‌اش عاشق است تفقدي كند و قفل را باز كند تا جان خسته جان به در برد.

 

شگفتا كه هنوز چانه‌ات گرم است،...

 

جهان همين طور كه با گوشه‌هاي شگفتش تو را واله و شيدا مي‌كند گاهي نيز چنان پوچ و در يك نظر هيچ مي‌شود كه دلت مي‌خواهد آرام آرام چمدان‌هايت را ببندي و خود را براي ابديت آماده كني... خوب فكر كن! زمين با اين حجم و مساحت بسيار بسيار عظيم و با نظمي هولناك و خدشه ناپذير بي‌لحظه‌اي توقف مي‌چرخد و مي‌چرخد و مي‌چرخد آنقدر كه ديگر دست خودت نيست و فقط مي‌خواهي با يك دل سير استفراغ خودت را سبك كني.

 

لباس شبش از يك ميله باريك آويزان است از كنارش كه مي‌گذري عطر شيرين و سكرآورش را دمادم نفس مي‌كشي... باورم نمی شود که تو هم عاشق مي‌شوي... بالاخره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 0:21  توسط روهام  | 

 

چقدر سخت مي‌شود وقتي غمگين هستي باز گوشه لب‌هايت را بالا بكشي و نيشت را محض رضاي خدا باز بگذاري و رديف دندان‌هايت را نمايان كني. چقدر اين خنده كه از شادي نيست سخت است چقدر رنج مي‌بري و چه بي‌خيالي برايت دشوار مي‌شود اين وقت‌ها. غم مثل غباري سنگين روي گونه‌هايت، توي گودي چشم‌هايت نشسته است تا تو نتواني تا تو نخواهي لبخند را مثل پنجره‌اي باز كني. غمگيني و تو را علاجي نيست جز زماني كه مي‌گذرد زماني كه مي‌رود تا دور شوي تا فراموش كني به اميد شادي بزرگتر و اميدهاي پايدارتر.

 

پ.ن. نوشتنم نمي‌آيد....همين.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 19:45  توسط روهام  | 

ديشب داشتم با مطلب زير آپ تو ديت مي‌نماييدم كه بي هيچ علتي بي‌خيال قضيه شدم و امشب به اين افتخار نائل گرديدم كه آپ تو ديپ بنمايانم!!!

 

ديشب :

بعد از يك كافه نشيني گرم و شاد همراه اميرحسين و ممرضا و عضو افتخاري تيم سه ياكوزا يعني سجاد عليه رحمه حسابي شنگولاكسیون خونم بالا رفته است و براي فروكش كردن اين قضيه به قطعه سرتاسر ماتم افزاي آلبينوني گوش جان سپرده‌ام تا حالات عرفاني در ما دخول كند باشد كه رستاخيز شويم!!!

 

هيجان انگيزترين قسمت روز برايم وقتي است كه چشم‌هايم را باز مي‌كنم و نور منجمد پاييزي را پشت پرده‌هاي آويخته ايوان نظاره مي‌كنم آنگاه ديدن اين همه نور و روشني شيار لب‌هايم را به شادي از هم باز مي‌كند و روح سبز هستي در وجودم قلمبه مي‌شود!

 

و بدترين اتفاقي كه ممكن است يك روزم را به درك واصل كند يك صبح سرد ابري يا برفي يا باراني‌ست كه با يك من عسل هم تلخي آن را نمي‌شود قورت داد. امروز صبح (يعني جمعه) اينجوري بود و من از صبح ساعت چهار بيدار بودم و منتظر كه بالاخره اين آفتاب از يك گوشه‌اي، درزي يا روزنه اي بيرون بزند و بتابد، اما لامصب نيامد كه نيامد.

 

روزهاي ابري و برفي و باراني را دوست نمي‌دارم و خيلي زياد عاشق آفتاب و خورشيد و گرماي در حد تب 40 درجه مي‌باشم و دست خودم نيست چون اين هوا من را عين درخت پاييزي خشك مي‌كند و كونمان را به زمين مي‌دوزد!

 

اما در اين روزها گاهي اتفاقات ژانگولري هم مي‌افتد براي مثال :

 

سه شنبه شب يك دفعه باران باريدن گرفت و باد هم وزيدن گرفت و هوا رو به تخمي شدن پيش رفت و در چنين شرايطي سين زنگ زد كه من دير از دانشگاه در اومدم در نتيجه دير مي‌رسم. من هم خون غيرتم به جوش و خروش افتاد كه الهي فدات بشم وايستا جلوي ايستگاه خودم ميام دنبالت و از آنجايي كه وقتي در شهر سرتاسر گند و گه ما - تهران - آسمان يك عارق بزند بلافاصله خيابان‌ها از شدت تجمع خودرو بند مي‌آيد در نتيجه عين خري كه در گل بماند من هم در ترافيك گير كردم. خيلي دير شد و زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت و باران هم يك بند نواخت! ولي شما فكر مي‌كنيد من بعد از شونصد سال پرسه زدن در اين شهر بي همه چيز راه و چاه را بلد نيستم؟ عمرا! حاجيت  بچه كف بازاره! خلاصه عينهو چي پريدم ترك يك عدد تاكسي موتوري و رفتيم كه رفتيم. همينطور كه باد و باران بر سر و صورتم فرود مي‌آمد احساس كردم چقدر دارم كيف مي‌كنم و چقدر از اين دلشوره‌اي كه افتاده توي وجودم لذت مي برم به خدا!

به ايستگاه رسيدم و سين عين كوزت مظلوم و منتظر يك گوشه زير سقف ايستگاه ايستاده بود و به خيابان زل زده بود و من همينطور قايمكي به سمت او مي‌رفتم و از تماشاي اين صحنه ملودرام! كيف مي‌كردم.

به آقاي موتوري گفتم كه از جايش تكان نخورد و همان طور كه حدس زديد من و سين بانو به شكلي كاملا گنگستري پريديم پشت موتور و ويژژژژژژژژژژژژژژژ...

سين حسابي از اين حركت محيرالعقول ذوق زده شده بود و عمرا فكر نمي‌كرد يك روز سوار موتور از بين ماشين‌ها لايي در كنيم و ويراژ در كنيم و بلند بلند حرف بزنيم و جيغ و ويغ كنيم و ياد فيلم بيست انگشت مانيا اكبري بيفتيم و دلمان بخواهد هي جيغ بزنيم!!! و راهي كه يك ساعت طول مي‌كشيد يك ربعه تمام شد.

هيچ چيز اين دنيا اندازه موتور سواري توي هواي باراني كيف نمي‌دهد. امتحان كنيد تا ذات الريه بگيريد!

 

پ.ن. من مي‌خواستم درباره يك سري مسائل ديگر هم اينجا افاضات كنم بخصوص درباره آزمايشات و مشاورات قبل از ازدواج و كاري كنم كه روده‌هاتان از شدت خنده بتركد ولي از آنجايي كه خيلي انسان ماخوذ به حيايي مي‌باشم (يعني نمي‌باشم!!؟) اين قضيه را به همه پرسي مي‌گذارم...دوستان! دلاوران! نام آوران! آيا دلتان مي‌خواهد شرح ماجرا را برايتان مبسوووووووط تعريف كنم آيا!!؟

اگر نظرتان مثبت بود و اگر من حال و حوصله داشتم از خجالتتان در مي‌آيم!

 

پ.ن. آقا ما خودمان را كشتيم ولي نتوانستيم يك عدد موسيقي توي اين وبلاگ قرار دهيم تا شما ببينيد روهام چه آدم با كلاسي مي‌باشد و چه موسيقي جان خفني گوش مي‌كند تا شما هم حالش را ببريد تو رو خدا اگر كسي مي‌تواند كمكي در اين زمينه برساند، برساند محض رضاي خدا من هر چي كد بود ريختم توي اين تنظيمات وبلاگ ولي نشد كه نشد.

 

پ.ن. دوستان جانم همساده‌هاي عزيزم من باز هم اظهار شرمندگي و خجالت مي‌كنم كه نمي‌توانم به موقع صفحه شما را بخوانم و نظراتم گوهربارم را نثارتان كنم. به روز نگه داشتن اينجا هم ديگر دارد برايم قوزبالاقوز مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:29  توسط روهام  |