تبليغاتX
روهام

 

دلم مي‌خواست چيزي بنويسم. شرح حالي يا حديث نفسي چيزي بي‌اندازه پر حس و حال. احساس مي‌كنم در خلائي پوچ و مبتذل دست و پا مي‌زنم. دلم شعر مي‌خواهد.

 

امروز فيلم محبوبم (فرانكي و جاني) را از لابه لاي دي وي دي‌ها پيدا كردم و چند دقيقه‌اي از آن را تماشا كردم و همين طور كه مي‌خنديدم رسيد به سكانسي كه توي بازار گل جاني فراني را مثل حيواني وحشت زده و لرزان در آغوش مي‌كشد و دوربين زوم اين مي‌شود و در كاميون باز مي‌شود در پس زمينه هزاران سبد گل... چقدر این پلان را دوست دام.

 

چند روزي هست كه بي‌حوصله‌ام. سين بي‌تابي مي‌كند و من بي‌محلي. چه وضعيت احمقانه‌اي خدايا. سكوت و سكونم اعصابش را خورد مي‌كند. خب من كه نمي‌توانم ذاتم را تغيير بدهم. گاهي وقت‌ها قفل مي‌كنم. گاهي وقت‌ها دلم گوشه گيري و انزوا مي‌خواهد گاهي وقت‌ها من همين قدر گند و مزخرف مي‌شوم. گاهي وقت‌ها ساعت‌ها روي كاناپه دراز مي‌كشم و كتاب مي‌خوانم و گاهي ساعت‌ها جلوي سينماي اتاقم لم مي‌دهم فيلم تماشا مي‌كنم.

 

دو روز دنبال من بود تا با هم چند كلمه صحبت كنيم. هر بار كه زنگ مي‌زد من خواب بودم. هنوز با ساعت خواب و بيداري‌ام نتوانسته كنار بيايد. مشكل من نيست كه وقتي همه خوابند من بيدارم وقتي همه بيدار من خواب. از فردا كه كلاس‌هايش شروع شود اينقدر سرش شلوغ مي‌شود كه كمتر وقت مي‌كند به اين خسته بي قرار فكر كند.

 

 

گوشه دلم كاش مي‌دانستي چقدر از اين دستگاه كوچك لعنتي بيزارم هيچ وقت صدا گوياي همه چيز نيست كاش مي‌فهميدي چقدر از تلفن متنفرم.

 

لحظه شماري مي‌كنم وقتي را كه صداي ربنا توي خانه بپيچد و من خرمايي بخورم و چايي و نان و پنيري و بعد بخرم به اتاقم تا سيگار پشت سيگار دود كنم.

 

تابستان خوبي بود. خوش گذشت. پاييز طلايي با باد و چنار و خيابان‌هاي بي سر و ته رسيد. خب حالا پاهام قوت گرفته باز مي‌توانم كوچه پس كوچه را متر كنم.

 

آه چقدر دلم گرفته.........

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 19:30  توسط روهام  | 

زمان و وقت خواب و بيداري‌ام دوباره روتين شده يعني از ساعت هفت تا يازده شب مي‌خوابم و بعد تا سحر بيدارم. در شبانه روز دو بار مي‌خوابم به خاطر اينكه بتوانم شب‌ها را همانطور كه هست ساكت و آرام و بي‌دردسر داشته باشم. حالا همه خوابند البته به جز فاطمه كه مثل خودم شب زنده دار است. صداي قدم زدن‌ش را مي‌شنوم همينطور فين كردن و مجله ورق زدنش.

 

ديشب فيلم خاطرات يك گيشا را ديدم. به نسبت فيلم‌هاي هاليوودي بدك نبود شايد خوب هم بود. بيشتر از همه بازي زي ئي ژانگ مبهوتم كرد همان بازيگر فيلم ببر خيزان و اژدهاي... سكانس آخر و مواجه رئيس و سايوري واقعا اوج بازيگري ژانگ بود. شكلات رو هم دوباره ديدم و هنوز هم صحنه‌اي كه ژوليت بينوش توي قايق دراز كشيده يك دفعه و بي‌مقدمه گريه مي‌كند جلوي چشمم است. به عنوان يك فيلم باز حرفه‌اي و كسي كه درس كارگرداني و بازيگرداني خوانده فكر مي‌كنم چنين صداقت و خلوصي در بازي او استثنايي ست. اينقدر بدون ادا و گرم بازي مي‌كند كه از ديدن آن شوكه مي‌شوم. بي‌خود نيست كيارستمي در به در او شده.

 

راستي جهت پز دادن و اينكه ما چقدر فيلم باز هستيم و دم ما گرم... البته منظورم از فيلم چرت و پرت‌هاي گوشه خيابان نيست به عرض مي رسانم كه هفته‌اي كم كم چهار تا فيلم مي بينم كه البته اينها همه اضافه مي‌شود به آرشيو فيلم‌هام.

 

امروز با احمد تلفني صحبت مي‌كردم و مي‌گفتم كه چقدر فعاليت‌ها فرهنگي دارم! و اين صوبتا بعد احمد گفت : مرفه بي درد! مردم دارن توي بي پولي و بي بنزيني و گروني دست و پا مي زنن بعد تو...

- اخه ما پولمون از پارو بالا مي‌ره!!!!

 

اتفاقا اگر همين چند تا فيلم و كتاب و موسيقي نبود كه بايد مي‌رفتم مي‌مردم باز همين‌ها هست كه دلگرم و سرگرم و مشنگم كرده. يك جوري هم شايد احمق تا روي تلخ زندگي را به بهانه اين آرشيوهاي دوست داشتني فراموش كنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:53  توسط روهام  | 

 

بعد از اينكه بهار چهارده بار اسپيكرهاي بدبخت را از بالاي ميز انداخت پايين تا همه دم و دستگاهش پودر شود مجبور شدم از خير اسپيكرها بگذرم در عوض با يك عدد كابل پنج متري كامپيوتر را مجهز كردم به پنج عدد باند به قدرت 4400 وات تا يك استريو غول آسا براي خودم درست كنم حالا هر چي موسيقي توي هارد دارم را با صداي بيگ‌بنگ گوش مي‌كنم تازه همساده‌هاي خير نديده هم مجبورند تا نيمه‌هاي شب پنبه توي گوششان فرو كنند. هي هي هي خوشبختي! الان هم دارم پينك گوش مي‌كنم و يك جايي روي ابرها هستم لامصب بدجوري انرژي مثبت به آدم فرو مي‌كند!

 

قرار شد فردا با سين براي ثبت نام برويم. بچه‌م اينقدر ذوق زده‌ست!

 

از كار حسابي خسته شدم. هفته پيش تقاضاي انتقالي‌ام را نوشتم و براي مدير عامل فرستادم. دلم يك كارمندي بي‌دردسر مي‌خواهد كه بتوانم با خيال راحت به دغدغه هاي شخصي‌ترم برسم. تصميم گرفتم هر طوري كه شده از شعبه بيرون بزنم به قول معروف به اينجام رسيده!

 

بعد از اينكه تا خرخره داستان كوتاه (آخري همين «كجا ممكن است پيدايش كنم» موراكامي بود) تناول كردم. حالا دوباره افتادم به رمان خواني. آداب بي‌قراري را اول خواندم كه دو سال بود توي كتابخانه‌ام خاك مي‌خورد آئورا را هم همين طور و بعد تصميم گرفتم از يك چيزي شروع كنم كه هم طولاني باشد هم كشش داشته باشد. در حين همين تصميم تاريخ ساز بودم كه توي ولگردي‌‌هاي جلوي دانشگاه تهران چشمم افتاد به كافكا در ساحل كه همين الان مي‌گويم بي‌اندازه جذاب و خواندني ست مثل همه داستان‌هاي اين نويسنده ژاپني كه سخت من را مرعوب خود كرده. يك رمان هفتصد صفحه‌اي اوديسه‌اي با دو تا شخصيت عجيب و غريب. چه جالب كه موراكامي (به اطلاع مي‌رساند رفيق جاني كارور بود.) از سبك چخوف و كارور و كافكا در داستان‌هاي كوتاهش استفاده مي‌كند ولي رمان‌هايش زيادي منحصر به فرد است. ببينيد من رمان موج‌هاي ويرجينيا وولف را هم بعد از هزار سال انتظار براي ترجمه و چاپ خريدم و با چه شوقي دو صفحه‌اش را خواندم اما هيچي نفهميدم. بعد از تحقيق و بررسي فهميدم كه اين رمان تازه بعد از خواندن صد صفحه‌اش قابل خواندن و فهميدن مي‌شود به خاطر همين گذاشتم براي وقتي كه اعصابم قوي‌تر شد.

 

فكر كنم بعد از ماه رمضان بايد دنبال بساط سفره عقد باشم ولي همچنان بي‌خيال و راحت عين يك گربه بازيگوش دنبال ديواركشي زمين و آزمون آبان ماه و انتقالي و كارگاه سه گلشيري و فروش مغازه و هزار تا كار ديگر هستم تازه با اين همه مصيبت به امر شاق وبلاگ‌نويسي هم مي‌پردازم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:7  توسط روهام  | 

بي‌حال و حوصله كتاب مي‌خوانم (كافكا در ساحل/هاروكي موراكامي/انتشارات كاروان/قيمت روي جلد 10000تومان) و هر چند صفحه يادم مي‌افتد كه حواسم نبوده و از نو شروع مي‌كنم. براي گند زدن يه يك روز تعطيل بهترين كار دراز كشيدن كف اتاق، بستن در و پنجره و گوش دادن به قطعات كلاسيك از جمله آلبينوني مي‌باشد. يك هفته‌ هست كه سين را نديديم و اصولا هيچ وقت تعجب نبايد كنيد از اينكه چرا گاهي يك ماه هم همديگر را نمي‌بينيم. امروز صبح همينطور كه يك قطعه از باخ همان دو دقيقه و چهل و هشت ثانيه معروف را گوش مي‌دادم و اس ام اس هاي سين را نگاه مي‌كردم و كركر مي‌خنديدم (: عشق تو، تو قلب من مثل افغانيه كه از ايران بيرون نمي‌ره!) به سه روزي فكر كردم كه خانوادگي به ويلاي ونوش رفتيم. اين اولين سفر ما بود و اينها را براي آن دو سه روز نوشتم :

 

...به آفتابي كه مي‌تابيد و بادي كه مي‌وزيد و موج‌هايي كه سويمان خيزبرمي‌داشت و شن و ماسه‌اي كه تا مچ پا بالا مي‌آمد و شوريي نمكي كه تا حلقمان پايين مي‌رفت و دريا كه چقدر زيبا بود وقتي ما را در كام خود چون دو ماهی کیلکا بالا و پايين مي‌كرد و بعد به سوي ساحل پس مي‌انداخت به همه آن ساعات خوش فكر مي‌كنم. به بعد از ظهرهاي بلند و خواب آلود زيرشيرواني كهنه و پوسيده وقتي خيس و خسته دراز به دراز مي‌افتاديم...

 آن غروب‌هاي رنگ باخته را تماشا كردن و سيگار دود كردن و از سرما به خود پيچيدن، شب‌هايي شرجي شب‌هاي مرطوب يك سر عاشقانه شانه در شانه قدم زدن در باغ‌هاي نارنج زير نور ماه گرد و قرص و رخشان، مست و ملنگ ‌شدن‌ها را هرگز از يادم نخواهم برد و آن ترس مرموز و آن اضطراب نرم انگار اشباحي كه مي پاييدند ما را از لابه لاي بوته‌هاي گل و تنه درخت‌هاي نارنگي و پرتقال ... يك صبح زود رها در عطر ياس‌هاي رازقي روي پله‌هاي آهني اسكله و تماشاي بالا آمدن آفتاب...

 

گاهي وقت‌ها همين خاطره‌ها چه خوب صبح تعطيل آدم را با خاك يكسان مي‌كند وقتي دلت تنگ شده و نمي‌داني چه خاكي توي سرت بريزي.   

 

بعد از تحریر : چقدر وبلاگ نوشتن سخت شده انگار از بیخ و بن فراموش کردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:11  توسط روهام  | 

 

سين بانوي من (متخلص به جوجو!) دانشگاه قبول شد و به همه آرزوهايش رسيد. خب باورش براي خودم هم سخت است منظورم قبولي نبود چون به حد كافي و در اندازه يك بچه دبيرستاني درس خوانده بود و مهندسي هم قبول شد (رشته؟ آي تي...) منظورم محدود شدن همه آرزوهايش به يك چيز بود : دانشگاه. حتي برايش مهم نبود چه رشته‌اي حالا چه اقتصاد نظري چه كارتن سازي احمدآباد چه مهندسي معماري و مكانيك و برق. هيچي. همه انتخاب رشته‌هايش را من و حسين انجام داديم و سين هم فقط گفت خوبه همين‌ها. فكر كنم به خاطر همين چيزها بود كه يك كم يك كم شيفته اش شدم.. اينكه هيچ وقت ارزويي نداشته و بلندپروازي در ذهنش نبوده و اصلا تمام عالم برايش به كوچكي يك خانه با دو تا اتاق بود و يك حياط كه بتواند از آنجا ماه را تماشا كند و شب‌ها قدمي توي كوچه‌هاي خلوت و ساكت محل بزند و بادي توي سرش بخورد و نفسي تازه كند و همين. انگار تعاليم بودا را فراگرفته باشد بدون آنكه خوانده باشد يا شنيده باشد به چيزي دل نمي بندد و آرزويي در سر نمي‌پروراند و كاملا خود را در موج‌هاي زندگي رها مي‌كند. رها و بي‌فكر و خيال با آرامشي كه كاش فقط يك ذره آن را من داشتم. آرامشش گاهي جان به لبم مي‌كند و بي‌خيالي‌اش بيشتر... حسودم خب مگه چيه؟

 

مرا دردي است عين مردن کان را دوا نباشد

پس من چگـونه گـويم كين درد را دوا كــن

 

از همه دوستان عزيز كه در اين چله نشيني به پاي من سوختند و ساختند و به محبت و بزرگ منشي، بنده را شرمنده و بيچاره مرام و معرفتشان كردند از ته ته دلم فدااااااااتون بشم!

 

اسم ببرم!؟

 

اين عزيزان به ترتيب حروف الفبا : حميده، نرگس، امير حسين داداشي گلم‌، كاميار، مهرنوش، ساسوشا، سحر، مهشاد، (مي بيند كه كاملا بر اساس حروف الفبا مي باشم!) الهام، فاطمه، عادله، فارا، گلابتون، بانو، باران واي يادم رفت خانم سيادت و كليه پرسنل بلاگفا كه در اين مدت ميزكاري را فراهم آورند. مثل هميشه با تشكر از خانواده رجبي و ممرضا كه هيچ وقت به اين خراب شده سر نمي‌زند محض خاطر خدا با تشكر از اقاي حبيب احمدزاده كه امشب گفت گاهي به اينجا سرمي‌زند و همينطور از عادل فردوسي پور به خاطر برنامه توپ و دمش گرم نود و با تشكر از عزيز دلم صالح علا با برنامه دو قدم مانده به صبح و در آخر از خدا خيلي خيلي تشكر مي‌كنم به خاطر آفرينش شما و خودم كه پرجا و سرزنده و جوان و شاداب هستيم تا با هم باشيم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:36  توسط روهام  | 

 

سرم باد كرده. مي‌خوابم. مي‌خوابيم. گرمي نفس‌هايت را پشت گوشم حس مي‌كنم. رها مي‌شوم. مي‌خوابم. مي‌خوابيم. بيدارم مي‌كني. صدايت توي گوشم مي‌پيچد. بغض داري. بغض دارم. با وسواس جنون آميزي وسايلت را جمع مي‌كني. نمي‌خندي. سيب گلويت بالا پايين مي‌رود. صدايم مي‌زني. بيدارم مي‌كني. سرم باد مي‌كند. خواب و بيدارم. سيگار و فندك را دستم مي‌دهي ولي روشن نمي‌كنم. بيدارم. با چشم‌هاي تهي به هم نگاه مي‌كنيم. توي چشم‌هات برقي نيست. كف اتاق نشسته‌ايم. چشم از هم بر نمي‌داريم. حرفي به هم نمي‌زنيم. سرم باد مي‌كند. «بريم؟»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 21:56  توسط روهام  | 

به شب كه مي‌رسم انگار به تملك من در مي‌آيند سنگ فرش پياده رو‌ها، درخت‌هاي رديف بي‌انتها، آب روان جوي‌ها، برگ‌هاي پلاس خشك، باد سرد پاييز، زوزه سگ‌هاي خانه‌ها، سايه‌هاي بلند تير‌هاي برق، سوي سوي روشن ساختمان‌ها، تهران زير پاي من است، از اينجا خرامان خرامان چمن را له مي‌كنم، تن به آغوش روياها مي‌دهم، دل به دلدارها مي‌سپرم، شب باران زده مرطوب، شب افسون، شب افسوس‌ها، افسوس‌ها، شب تنها، شب خسته، شب سردرگم.

بلند بلند از آن نفس‌هاي عميق بكش، سينه را از بوي باران دمادم پر كن، دل را همين‌جا سبك كن، شب اينجاست، غريبه، چشم‌هاي خيره تو را نمي‌پايد، «شب معصوم»، شبي كه انتهاي آن دور و بعيد است، نيمكت‌ها خالي‌اند، زير هيچ درختي عاشقي شعر نمي‌خواند، نفس تازه كن، شب با من است، گام بردار، «زمين مال من است»، تريشه‌هاي روز ناپيداست، صداي روز خوابيدست، آدم‌ها مسكوتند، ماه بيدار است و خيره، سرو بيدار است و افشان، آب بيدار است و روان، باد اميدوار مي‌وزد، صدا صداي رهايي است، كوچه‌ها بسيارند براي پيمودن، ابر‌ها به بازي شبانه مشغولند، نه غوغايي نيست، همه جا آرام، همه جا امن، شيوه‌هاي مرسوم رفتن و رفتن و بازگشتن، خوره‌هاي روح نيستند، آسوده برو، آسوده بخوان، آسوده آتش بزن، دود كن، در جمع شب شكن‌ها بيگانه‌اي نيست، به چنار شاخه در شاخه بگو كه امروز چرا غمگيني، به سينه پهن آسمان بگو كه چرا سنگيني، خاك را به چنگ بگير و بگو چقدر دوستش داري، به ماه بگو امشب چقدر جوان شدي، برگ مرده‌اي را بردار تا اندام پوك و نازكش زير پاي رهگذري، عابر بي‌ثمري نشكند.

«از بخشيدن كلمه‌ها كسي فقير نشده است»، پس چرا نگويي آن همه حرف‌هاي گره در گره پيچيده در دلت را، چرا نگويي؟

«اندكي صبر سحر نزديك است» ... نه؟ ... روزي بود آن روزهايي كه رفتند و شب‌هايي كه پايدار بر دايره روح من ته نشين ماندند.


 با سحرگاهي كه مي‌آميزد
 باور ريزش برگ، فصل آغاز تگرگ
 فصل تنهايي تن، وقت پيدايش مرگ
 تو اگر مي‌آيي قاصدك را به صداقت پر كن
 مژدگاني بده يك دوست كجاست
 مژدگاني بده يك دوست كجاست
 دوستي آمده بود انتهاي نفس آغازش
 جاي پاي سخني خالي بود
 واژه‌ها آمد و رفت
 دل تنهايي ما را همدمي تازه نكرد
 شب ما را نربود
 محفلي تازه نكرد
 در هواي نفست
 هم قفس تازه شدم

- ترانه از مزدا شاهانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:17  توسط روهام  |