سرما خوردم از اين فين فينيهاي با مزه شدم كه هر سه ثانيه يك بايد آب دماغش رو بكشه بالا... ديشب زد به سرمون كه با حسين گالانتي بريم استخر البته نه اينكه فك كنيد من خيلي اهل شنا و اينا باشم ها نه بابا.. دو سال پيش زياد مي رفتم عضو باشگاه انقلاب بودم و خدايي استخرش خيلي عالي بود. به توصيه پزشكان متخصص اورتوپد رفتيم آب بازي كنيم يه كم پاي لنگم باز بشه.. خب واسه خاطر اينكه تبليغات نشه نميگم كجا!!! مفتي كه نبايد تبليغات كنيم اون هم توي رسانه ملي روهام.. خلاصه كه يه استخر روباز تر و تميز خلوت و دنج پايين ميدون ونك. عدل ديشب هم باد ميوزيد و خنكيش به سردي ميزد ولي من عين خورهها زرتي پريدم توي آب به سان يك قايق موتوري عرض استخر رو چندباري در نورديدم. يه نيم ساعتي داغ داغ بودم عين چي واسه خودم مي رفتم و مي يومدم فقط هم كرال سينه با اينكه عاشق پروانهام. خلاصه چي ميگفتم اره ديگه ساعت نه شب پريدم تو آب نه و نيم بود كه در حالي كه خيلي نرم و باكلاس توي آب غوطه ميرفتم احساس كردم به جاي پيش رفتن دارم فرو ميرم خودمو به زار و زحمت رسوندم به ميله متوجه شدم جفت پاهام گرفته هيچي ديگه رفتم نشستم جلوي بخاري بعد يه كم رفتم جلوي آينه واسه خودم فيگور گرفتم و قربون صدقه بدن ورزشكاري خودم رفتم (استخر خيلي خلوت بود توجه شما رو به اين نكته جلب ميكنم) يه چند تا هم عطسه غررررررراء از خودم در كردم. هوا هم هي سرد مي شد ديدم اين جوري اصلا فايده نداره رفتم یک دوش آب جوش گرفتم و دوباره پريدم تو آب و با همون پاي زاغارتم به شنا ادامه داديم و اينقدر ادامه داديم تا از گرسنگي و خستگي زديم بيرون. اره ديگه سرما خوردم. واي يه پسره برنزه رو ديدم با يه خالكوبي رو بازوش خيلي حال كردم. منم دلم برنزه ميخواد با خالكوبي : مادر سلطان قلب ها !!!
صداي سرخوش و بچگانهت توي گوشم پيچيد و صداي باد. خنديدي. بيخيال، خنگ و خوشحال. صداي آب را شنيدم. گفتي زير سايه درخت نشستهاي و پا توي آب گذاشتهاي. از آفتاب گفتي و از جريان آب بين انگشتان نرم و كوچكت. سنگ برداشتي و توي آب انداختي. تالاپي صدايش پيچيد توي گوشم.. دلت خوش جوجوي من.... من خوبم. اينجا به ميزم زنجيرم سر توي كيبورد ميكوبم و مصالح داستانم يك اتاق بازجويي است و يك كاراگاه خسته و عصبي و يك گروگانگيري خونين. نه اينكه خيال كني دلم گرفته نه! فقط سيگار كه ميكشم و به قرمزي نوكش خيره مي شوم يك لحظه در آن خاكستر داغ و سوزان خودم را ميبينم كه دارد ميسوزد.
عصرهاي جمعه هميشه همين طوريهاست انگار همه چيز بوي غربت ميدهد انگار همه چيز از وجودم جدا ميشود انگار همه آدمها همه مكانها همه كوچهها و نيمكتها برايم بيگانه ميشود. ياد لحظههايي ميافتم كه غربتي ترين روزهايم بود. بندر انزلي... هتل ايران... اتاق سيصد و هفت وقتي شبانه قدم گذاشتم توي اتاق و آن تخت دو نفره هوار شد توي سرم. نشستم روي تخت و پردهها را پس زدم. نورافكنهاي بارانداز و چراغهاي روشن كشتيها كه كنار اسكله آرام گرفته بودند روي سينه پهن لاجوردي بندر چه درخششي داشت. توي پارك كنار هتل مردم براي تفريح و خوشگذراني پلاس بودند. من آن شب احساس كردم تنهاترين و غمگين ترين موجود روي زمين هستم.
يك روز غروب نقشه شهر دستم بود. شهري كه مال تو بود ولي حتي يك بار هم آن را كامل نگشتي و هيچ جاي آن را نميشناسي. بله يك غروب سرد زمستاني بود. يقه پالتو را بالا داده بودم و كلاه پشميام را تا زير ابرو پايين كشيده بودم و كنار همان رودخانه با پلهاي خشتي قديمي كه از دل پارك ملي عبور ميكرد ايستاده بودم. تصميم گرفتم برخلاف جريان رود تا هر جا كه ميشود رفت كنار بستر يخ زدهاش قدم بزنم. توي آن سوز زمستاني كه همه مردم شهر پناه برده بودند به خانههاي گرمشان اين من بودم كه تنها دل به مسير رود بسته بودم و آنقدر رفتم و رفتم تا شهر با همه خيابانها و پلها و خانههايش تمام شد. وقتي خواستم برگردم به همان خانه ارواح كه هزار بار براي هزار نفر تعريف كردم.. بله همان لحظه كه ميخواستم برگردم احساس كردم تنهاترين و غمگين ترين موجود روي زمين هستم.
صداي خوش بچگانهت هنوز توي گوشم هست و حالا احساس ميكنم تنهاترين...
نميدونم به خاطر تاثير داروهاست يا به خاطر چيه كه عين نره اسب شب تا صبح و بعد از ظهرها هم فقط ميخوابم و هر وقت هم كه بيدار ميشم از قالب اسب درآمده و در قالب سگ فرو ميروم و از پاچه گرفتن هيچ موجود زندهاي كه سه متري من عبور كند ابا نداشته و بدين سان مدتي هست كه دچار استحالههاي عجيب و غريب شدهايم.
درباره پست قبلي كه مورد تفقد دوستان قرار گرفتم هيچ عرضي ندارم باشد كه رستگار شويم!
ديروز بعد از اينكه دو ساعتي خوابيدم و بيدار شدم ماجان رفت توي مخم كه الا و بلا پاشو بريم خونه آبجي كوچيكه و من هم كه منگ منگ گفتم تو برو جيگر من بعدا مييام. نشستم چند تا از قصههاي بورخس خوندم و به سين زنگ زدم ببينم چه خبرها گفت يه هفته ديگه هم ميمونه ولايت تا كور شود هر آن كس كه نتواند ديد! بعد ميثم زنگ زد دو تا از قصههاي نصف كارش رو خوند و حسابي بهش حال دادم و خر كيفش كردم كه بنويسه و مثل من به زار و زندگي ادبيش گه نزنه!!!
خب همين ديگه مثل همه جمعهها صبح زود بيدار شدم كه بچسبم به نوشتههاي نصفه و نيمم.
همين طور كه از احوالات من پيداست الان سگ هستم!!
سين زنگ ميزنه ولي من خوابم احتمالا داشتم كابوس همون دختر بچه رو ميديدم كه دنبالم ميكرد و همه جا با من بود با اون چشمهاي خيره ترسناكش. ماجان ميگه بهش زنگ نميزني؟ ميگم نه! حوصلهش رو ندارم. باز مي خواد وراجي كنه و از خوشگذرونيهاش بگه و از اينكه اينقدر خورده كه صد و پنجاه كيلو چاق شده و دل منو آب كنه كه هواي اونجا اونقدر سرده كه نوك دماغش قرمز شده و بارون ميباره و ميتونه راحت تا لنگ ظهر بخوابه و از درياچه شورابيل بگه وقتي شب ميشه و اون نورافكنها و چراغ هاي رنگي ميافته توي آب و همه چي اينقدر رويايي قشنگ ميشه كه دلت ميخواد بپري توي آب و از مهموني رفتن ها و پلاس خونه تيرطايفه شدنها و از سرعين رفتن و از اينكه جمعه اگه سيل نياد ميخوان برن ييلاق و از دهات بگه كه.... گفتم كه حوصله اين چيزها رو ندارم. اصلا حوصله هيچي رو ندارم. دلم ميخواد كز كنم يه گوشه زير باد كولر مورمور بشم و پارادايس گوش كنم و كافكا بخونم و ليست نويسندههايي رو كه خودكشي كردن رو بشمارم. كي بود؟ دو سه روز پيش انگار. سين گفت دلت برام تنگ شده؟ من هم گفتم نه نشده. طفلي اينقدر بهش برخورد. فكر ميكنه منم مثل خودش دل نازك و عاشق پيشهام نميدونه من كه اين همه سال تنها با خودم سر كردم ديگه برام همه چي عادي شده... عادت كردم... به هر چيزي عادت ميكنم خو ميگيريم و صدام در نمياد. روزهايي كه سخته وقتهايي كه به آسودگي ميگذره همشون ميان و ميرن و هيچ چيز پايدار نيست. هيچ چيز پايدار نيست. هيچ چيز پايدار نيست.
ياد اون شبي افتادم كه برق رفته بود همه جا تاريك بود. توي اتاق بوديم. من تكه زده بودم به قفسه كتابخونه و تو پشت ميز نشسته بودي رو زمين و تكه داده بودي به ديوار. هي كبريت روشن ميكردي و جلوي صورتت ميگرفتي.. كاش دوربين دستم بود اون شب خيلي قشنگ بودي از هميشه زيباتر.
فكر مي كنم مثال بارز آن تك جمله معروف شاملو شدم كه نه در رفتن حركتي بود و نه در ماندن سكوني. انگار اين پاي لنگ كه وقتي به پلهاي و شيب بلندي ميرسد از حركت ميماند و از درد به خود ميپيچد تجسم درون من است. انگار كه اين لنگي و افتان و خيزان رفتن همه اين روزهاي سرگشته من است... انگار من از آغاز همين بودم. همين درد همين پلههاي نفس گير همين دست به ديوار شدنها و به بلندي راه خيره ماندنها...
بعد از حدود دويست و پنجاه سال ديشب ما (چاق و چلاق) برادر و دوست خيلي خيلي بزرگ خودمان را (هم از نظر فيزيكي و هم از نظر كارهاي آزمايشگاهي!!!) ديدار و خودمان با خودمان ضيافت كرديم. جاي همه خالي اندازه سه هفته خنديديم و ريسه رفتيم. چاق بعد از دو ماه رژيم غذايي و امير بعد از دو روز گرسنگي كشيدن (الهي سنگ بشه هر كي بياد تكذيب كنه!) و من با شكم تا ته سير بعد از اينكه سقف كافي شاپ را پايين آوردیم رفتيم كه سارا را هم به عذاي مادرش بنشانيم. جهت آبروداري لو نميدهم كه چاق شش تا ظرف را خالي كرد.(ااااااااااااااا گفتم!؟)
فكر كنم خاطره پلههايي كه ديشب از آن پايين رفته و سپس بالا آمدم را حالا حالا از ياد نبرم. بايد عصا بگيرم. واقعا راه رفتن بدجوري سخت شده و هر چقدر هم كه به روي خودم نميآورم و با بزرگواري و اين صوبتا ناديدهاش ميگيرم ولي قضيه روز به روز وخيم تر و تخميتر ميشود. ديشب از درد بود يا هرچي جهت رفع خستگی با چاق نشستيم روي اولين جدولي كه دم دست بود توي ونك. يك نيم ساعتي چسناله كرديم. ولي فايده نداشت. گشادي ما بيخ پيدا كرده. خيلي. امير جان چرا آخه ما انگيزه نداريم؟ چه مرگمون شده؟
هيچي بابا خواستم بگم خيلي دلم گرفته هر كاري مي كنم هر چي از اين موسيقي گريه دارها گوش مي دم گريهم نميگيره هر چقدر هم زور مي زنم دو خط شعر و بر بنويسم جور در نمي ياد... تازه هيشكي هم دوسم نداره... حالا كه حسابي دلتون برام سوخت مي رم همون دختر احمد اباد گوش مي كنم يه كم فنرم باز شه... بابا اصلا منو چه به غم و غصه خوردن و بساط افشره گل سرخ... اصلا به جهنم كه سين رفته ولايت يه تلفن نمي زنه ببينه من عين يك قناري عاشق دل سوخته (تو مايه هاي پشت ميني بوسي شمع و گل و پروانهاي هاش) دارم بال بال مي زنم... اصلا حوصله ندارم بيايد منو مسخره كنيد ها.. اتفاقا خيلي هم افسرده ام راس مي گم... اها بعدشم اينكه از ادمهايي كه خودشونو خيلي تحفيل مي گيرن خوشم نميات.. ادم باهاس خودش باشه نه ديگري... در آخر عرايضم خاطر نشان مي سازم كه فردا قراره يك آقاي دراز خوش خنده رو از بالاي برج آرين بندازيم پايين! يك اثر كانسپچوال كار مشتركي از چاق و چلاق.
آه. خيلي بيخاصيت شدم. كاش يكي بياد پيچ و مهرههام رو سفت كنه. گشادي از علائم بيهوده زيستن ميباشد. آخه تلويزيون ديدن هم شد كار، روزنومه خوندن هم شد علاج، فوتبال ديدن هم شد...!
يه هفتهست گلوم درد ميكنه نميدونم چرا هر چي آموكسي سيلين ميخورم خوب نميشه. زنگ ميزنم به حسين ميگم بيا بريم استخر من هزار تا بليط مفتي دارم.. بيشعور نمياد. زنگ ميزنم به سين ميگم قربونت برم الهي كي مياي؟ ميگه تا آخر هفته نميام. زنگ ميزنم به فاطي ميگم بابا اين فيلمهاي منو بده آخه! ميگه نميخوام. وجدان هم خوب چيزيه والا. تو رو خدا دلتون به حال من نميسوزه؟ يه روز بلند جمعه رو همش افقي بيفتم تو خونه آخه مردم چي ميگن!؟ شهناز و عليرضا زنگ ميزنن ميگن نهار شام بيا پيش ما. اوف حالم بد ميشه با اين پاي چلاق اين همه بكوبم برم شهران بعد هم برگردم واسه يه لقمه غذا خب چه مرضيه اصلا هيچي نميخورم.
ديشب امير و ممرضا اينقدر بهم حال دادن و خوشحالم كردن. ياد اون چند شب مشهد افتاده بودم كه شب تا صبح دور هم ميخورديم و مينوشيديم و دود ميكرديم و داستان واسه هم ميخونديم.. بيهمه چيزها فصل چهارم رمانشون رو شروع كردن.. اراده هر دو تاشون قابل تحسين و ستودنيه.
الان پيش پاي شما امير زنگ زد و داستانهاي نصفه و نيم مون رو واسه هم خونديم و العجب كه چه خوب نوشته بوديم خودمون نميدونستيم. حسابي به هم حال دادايم قرار شد تا صبح بشينيم بنويسيم و لامصب رو اقلا دسنويس اولش رو تموم كنيم. فردا بايد واسه سناپور بخونيمش.
امير ميگه لامصب خيلي خوب ميخونی انگار صدات... بله اين رو قبلا يه بنده خداي ديگهاي هم كه قصه براش ميخوندم ميگفت سين هم ميگه ميثم هم مي گه همه ميگن خيلي خوب قصه ميخونم و صدام انگار که...
زير مانيتورم يه كاغذ چسبوندم روش اينه : نويسنده فقط مينويسد.
به دليل استقبال بينظير دوستان از تمام بلاياي خانمان سوزي كه در اين چند روز بر سر من نازل شده به همه مژده ميدهم كه امروز بعد از اينكه پروسه فلج شدن من كامل شد و ديگه نتونستم راه برم سينه خيز رفتم آتيه پيش دكتر ملكان. به داك گفتم تاندوم پام كش اومده و اون هم معاينه كرد و گفت چيزي نيست فقط ملتهب شده و با دارو حل ميشه فقط سايش كشكك زانو داري و زانوهات هم پرانتزي شده و زودتر بايد جراحي بشي.
اينقدر خونسرد گفت بايد جراحي بشي كه انگار ميخواست آمپول بزنه به كون ادم. بابا آخه قربون قد بالات شم جراحي ديگه چه صيغهايه. خلاصه كه اين روزها حسابي توي بغل دكترهاي ... (دور از جون حميده و سحر و الهام و همه پزشكان زحمت كش و ماماني اين مرزبوم!) روم به ديفار گلاب به روتون جر ميخوريم!
خب بر طبق اطلاعات حاصله براي جراحي هر زانو سه هفته استراحت لازم و ضروري هست حالا ضربدر دو كه كني ميشه شش هفته... اي جووووووووووونم شيش هفته تعطيلات! اونم چي استعلاجي! اين يعني از خوشحالي در پوست خرم نميگنجم. بايد برم با خانم مرادي صحبت كنم بگم كه قضيه خيلي فوتي و فوري اگه خداي نكرده جراحي نشم بايد جفت پاهام رو از گردن قطع كنن بدن سگ بخوره.
من ساده فكر كردم فقط تاندوم پام ايراد دار شده نگو كلهم اجمعين زانوم به فاك رفته خودم خبر نداشتم... اون همه كوه نوردي اون همه ييلاق نوردي اون همه فوتبال اون همه شنا اون همه دويدن اون همه دوچرخه روندن اون همه واليبال و دفاع شخصي و تكواندو اون همه منچ و مار پله بيا اين هم آخر و عاقبتش. كي گفته ورزش خوبه!!؟ سيگار خوبه. اون هم نه هر سيگاري وينيسون.. براي من اولترا لايت باشه لطفا... تازشم داشتم به واژه چاق(امير) و چلاق(روهام) فك ميكردم خدايي از لولك و بولك بهتره... «« چاق و چلاق »»
پی نوشت : ارزوی قبولی کنکور واسه گلاب و ساشا.. ایشالا لیسانس بگیرید ببینم چه گلی می خواین به سر خودتون بزنید! و ارزوی قبولی طاعات و عبادات و اینای همتون.
ايهيم.. نطق مي فرماييم.. من الان دو جاي بدنم خيلي درد مي كند و اين يعني كسي كه خربزه مي خوره پاي لرزش هم ميشينه...
امروز عصر خانم دندون پزشك چنان ترتيب من را داد كه فك كنم تا هفته بعد كه نوبت دارم فقط بتوانم سوپ و آب ولرم بتونم بخورم. از آنجايي كه بدن من نسبت به مسكنها و داروهاي بيحسي و بيهوشي و بيخوابي كاملا مقاوم است.
امروز دو بار آمپول بيحسي نوش جان كردم ولي باز هم تا خانم دكي سوزن عصب كشياش را فرو ميكرد توي مغزم دردم ميگرفت بعد هم عین خل ها پقي مي زدم زير خنده. خلاصه اين خنده ها به مزاق خانم دكتر خوش آمد . گفت : چقدر خوبه مريض آدم درد بكشه و بعد هم بخنده... و بعد با خیال راحت هر بلایی که قرار بود خدا به سرم بیاورد به دست او برسرم آمد. تقريبا سيصدهزارتا سوزن پلاستيكي يا يك همچين چيزي توي لثهام جاسازي كرد و بعد هم با يك چيز داغ انگار كه بخواهند گوسفند را داغ بگذارند كرد توي لثهام كه دود از من بلند شد.
امروز صبح ساعت چهار و چهل پنج دقيقه از خواب پريدم و دست سين رو گرفتم از منزل زديم بيرون يك صبح خنك و تابستاني به همراه بانو. بچهم رو بردم گردش علمي! بلا به دور.. كشان كشان تا بالاي دركه بردمش بالا. بيچاره نفسش بريده بود و هي ميگفت تو اصلا هيچ وقت خسته نميشي. به هر جهت اميال ساديستي خودم رو كنترل كردم و تا پلنگ چال بالا نرفتيم يعني دم همان سينه كش كوه كه ميخورد به پناهگاه برگشتيم.
يه جايي کنار رودخونه و زير سايه چند تا درخت عرعر بساط صبحانه را پهن كرديم سنگك و پنير و خامه شكلاتيمان را ته سمبه زديم رفت پايين و هر چي آب معدني هم داشتيم فرستاديم توي خندق بلا. جاي همه خالي دركه اينقدر خلوت و خنك و ساكت و مشتي بود كه دلمان نميخواست برگرديم. توي راه برگشت با يك دختر عقده جلب توجه و اينا روبرو شديم كه داشت پا برهنه پايين ميآمد و بعد پايين تر كه آمديم دو جين بچه كوچولو دبيرستاني و راهنمايي ديديم كه ريخته بودند توي كوه و شلوغ پلوغ ميكردند و توي رودخانه كه آبش از صفر درجه هم سردتر بود آبتني ميكردند و آوازهاي مسخره ميخواندند.
ساعت ده و نيم صبح هم رسيديم منزل و از زور خستگي خوابيديم. از خواب كه پا شدم ديدم جفت پاهام به شدت قلم شده و از زانو درد نميتوانم جم بخورم. الان بهترم. خيلي هم خوب جنب و جوشم ميآيد.
خب همين. امروز فقط دو نخ سيگار كشيدم و اين يعني كلي پرهيز و اين صوبتا.
پی نوشت : اگه فک کردی مصلح اجتماعی و مادر بزرگ و اخلاق در خانواده هستی حتما به یه روان پزشک که اتفاقا از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شده باشه نه دانشگاه ازاد مراجعه کن که زودتر خوب بشی و به خاطر خدا کمالات خودت رو به رخ آدم نکش.
احساس می کنم یک چیزی دارد ترتیبم را می دهد ولی هنوز پی به ماهیتش نبردم خوشی فک کنم!!!به دليل اينكه دوست وبلاگي ما خانم مهرنوش (همونجوري اسم مي برم كه توي خونه صدات ميكنن رفيق!) براي مدتي نامعلوم ترك وبلاگ نويسي و البته ترك وبلاگ خواني كرده است فلهذا ما از قيد پاراگراف آزاد و همين طوري شكمي مي نويسم. داداشي جونم امروز صبح امر كردن كه بايد بنويسم و گرنه اونجاش رو به اونجاي من حواله ميده...!!! و از اونجايي كه وبلاگ نوشتن و زرت و زورت كردنهاي مطنطن و پر تكلف و افادهاي داره خفم ميكنه ما جميعا و لاتفرقوا به اين نتيجه رسيديم كه دهن مبارك رو باز كنيم و هر آنچه از فك تراود لاجرم در وب نشيند را بكنيم. اين بدان معناست كه آبجي.. داداش ما ميخواهم زر بزنيم و گه بكشيم و هيچم از بيآبرويي نميهراسيم و خيلي هم چيپ و مايه ننگ خيليها هستيم و اصلا نميدانم چه طور شد كه من شدم هم پياله آنها... البت آنان نميدانند ما در وبلاگي بدين نام و نشان چون خر بيصاحاب براي خودمان عر ميزنيم و گرنه بدون شك هرگونه نسبتي را با حقير به شدت تكذيب كرده و دهن ما را هم صاف ميكردند. غرض كه يه مدتي جهت تغيير زاويه ونگ ميزنيم باشد كه امير را خوش آيد و عقلا را انگشت به چيزشان كند.
ايهيم.. بعد از هزار سال بالاخره روانه دانپزشكي شدم و خدا ميداند كه اگردو شب بيخوابي دردآلود و عارفانه نبود عمرا دهنم رو جلوي هيچ دندون پزشكي باز نميكردم تا اون چهارچنگولي بره توي حلقم. خانم دكتري كه مهناز معرفي كرد و گفت خيلي خيلي كار بلد و اينهاست يك معاينه كرد و دندانهايم خوب شمرد. با اينكه معمولا نميشمرند. حالا بماند كه چقدر با منشي خانم دكي لاس زديم و از آنجايي كه نمك جزو لاينفك فك ماست حسابي توي دل هم قيژ رفتيم... خب چي ميگفتم اها زنك چنان اسپرياش را پاچيد توي دهنم كه نصف آن را قورت دادم و از توي تخت بلند شدم كه يك تگري اساسي وسط دم و دستگاهش بزنم ولي خدا به كل جامعه علمي دانپزشكان رحم كرد. خلاصه آمپول را هم كرد توي يك جاييم و نيم ساعتي كه گذشت همه درد خوب شد. دستيار ريزه پيزه خوشگلش هم تند تند به من سر ميزد كه من آن استفراغي كه قرار بود بكنم را بالاخره كردم يا نه؟ آقا خانم عزيزان من كاملا بيحس شدم ولي اين بعد قضيه مهم نيست خانم دندون دكي همين كه نشست بالاي سر من و دهانم را باز كردن و ان چيزي كه ويژژژژژژژژژژژژژ صدا ميكند را كرد توي حلقم چنان دودي از دهانم بلند شد و بوي كله پاچهاي توي مغزم پيچيد كه همه عالم هستي و حتي عالم نيستي جلوي چشمم فر خورد. خودم هم فر خوردم. بعد گرمي خون كه رفت زير زبانم فهميدم كه طرف قشنگ توي خال زده. لثه من را چنان جر داد كه خون ريزي يك لحظه هم بند نميآمد ولي پرو پرو با تمام اعتماد به نفسي كه يك دكتر جراح ميتواند داشته باشد به كارش مشغول شد و من حواسم بود كه رنگ خانم دكي حسابي پريده. لامصب از رو نميرفت كه. سمباده ميزد و صاف كاري اش را ميكرد و تازه قرار بود خانم عصب كشي هم بكند. با يك سوزن هم يك چيز آب نمكي ميريخت توي دهنم كه يك جوري گندي كه زده را بند بياورد و اينقدر اين سوزن را كرد توي دهنم تا اينكه چشمتان روز بد نبيند سر سوزن از آمپول در رفت و زرتي افتاد توي حلقم. معلومه كه قورتش ندادم. حالا شما توجه كنيد در آن حالت رويايي خانم دكي دارد داد مي زند سر دستيارش كه سر سوزن را چرا شل بستي. بعد هم دستش را تا آرنج برد توي شكمم كه سوزن را خارج كند. خلاصه با يك بسته پنبه سر و ته قضيه را جمع و جور كرد و يك كمپسول هم داد كه قورت دهم و بدين سان است كه كسي ميميرد و كسي ميماند و من ماندم زنده ماندم هوراااا. و اين بود قضيه ما.
بورخس نويسي ميكنيم تا بتركد چشم ماركز. همين. البته منظورم متن بالا نبود ها.. متن بالا جزو صنايع ادبي محسوب نميشود بيشتر گوزواره يا گوزارش يا از همان داستان واره هايي ست كه همه مينويسند و خوب خودشان را تحويل ميگيرند! هي هي هي.
تا اطلاع ثانوي حوصله نوشتن توي وبلاگ ندارم.
تلفن دارد زنگ میزند و افکارم را به هم میریزد تا بفهمم کسی پشت خط هست که میخواهد چیزی به من بگوید و در لایه های زیرین خود به من بفهماند که انگار تنها نیستم . او هر کس که باشد مزاحم همیشگی یا یک دوست یا آشنا به هر حال حتما یک آدم است که با من حرفي دارد و این تلفن خانه من است که الان دارد زنگ میزند .
همه آرزویم این بود که یک پدر متکبر و مستبد به صلابه ام میکشید و افکار و عقایدش را بر من دیکته میکرد . آزادی چقدر دردناک و عذاب آور است . کاش كسي پیدا میشد و یک بند به گردنم میانداخت و مثل یک حیوان اهلی و نجیب به هر جا که میخواست میکشید . آه چه احساس خوبی است گاو شیرده بودن !
دوست دارم خودم را به اولین کسی که رسیدم تسلیم کنم . اما تلفن همچنان زنگ میزند . میتوانم از روی صندلی بلند شوم و گوشی تلفن را بردارم و از شنیدن صدای کسی که نمیدانم کیست انباشته از احساساتی رقیق شوم . غم ، خوشحالی ، یاس ، امید اما من تهی هستم . کاش خدا دیکتاتور بود و من را به بند میکشید . زندگی گاهی مثل کارنامه نمراتی میشود که به دست راست یا چپ آدم میدهند . چندش آور است . من دارم به سادگی و ساده انگاری یک گاو شیرده حسادت میکنم ، به رضایتی که در چشمهایش دارد و به خوشبختی اش . لذت زندگی ! چطور از آن فرار میکنم وقتی خوشبختی یا بدبختی ...
دوباره تلفن زنگ میزند . میتوانم از جا بلند شوم تا لااقل ببینم چه کسی اینطور لجوجانه تلفن را در دست گرفته . از من چه میخواهد ؟ چه حرفی دارد ؟ فقط کافی است گوشی را بردارم و بگویم « الو ! » اما این کار را نمیکنم . فقط مرگ است که نتیجه اش را سریع خواهم دید . میتوانم همینطور که نشسته ام با این کارد میوه خوری رگهایم را بزنم . اول کمی درد دارد . باید تیزی چاقو را سریع بکشم تا درد را کمتر احساس کنم اما زخم میسوزد و تیر میکشد . بعد از چند دقیقه یک آرامش دست نیافتنی یک خواب سنگین و عمیق سراغت میآید. بعد احتمالا مادر سراسیمه وارد اتاق میشود و با جیغ و فریاد من را به یک در مانگاه میبرد . در حالی که تند و تند آیه الکرسی میخواند و نصیحتم میکند و اشکهایش را پاک میکند . به همین سادگی پنجاه سال دیگر هم عمر میکنم یا اصلا میمیرم .
احساس آزادی میکنم همین طور احساس خفگی و فشار . همیشه بن بست هست و هزار مانع ناهموار ، دیوار . اما تنها احساس میکنم انگار از همه چیز تهی ام . از مدتها پیش از وقتی که چشم به دنیا باز کردم تصمیم خودم را گرفته بودم . زندگی ارزش مبارزه ای محتوم را نداشت و خوشیهایش هم پایدار نبود . یک خواب عمیق و بعد آرامش ! گوشی تلفن را بر میدارم بعد از سلام و چاق سلامتی میگوید فردا خودم را سر برنامه ای که قرار است در آن دستیار کارگردان باشم برسانم . تا کی باید صبر میکردم . از باجه بیرون زدم . برف بیوقفه میبارید و باد تندی صورت رهگذران را با سیلی مینواخت .
هنوز به خودم نیامدم . بهت زدهام انگار . « دستیار کارگردان یک برنامه تلوزیونی ؟ » . دور خودم میچرخم . تکه پارچه ای را دور مچ دستم میپیچم و سعی میکنم تا دیرتر نشده خودم را به یک درمانگاه شبانه روزی برسانم . در راه برف آرام تر از همیشه می بارید . داشتم آرام آرام به خوابی عمیق فرو میرفتم و به فردا فکر میکردم .
اگر نبودم به خاطر امتحانهاي دانشگاه بود كه به سلامتي كلهم اجمعين دانشگاه هم تمام شد. از آنجايي كه من با تمام وجود از تحصيل در هر خراب شدهاي متنفر بوده و به جهل مركب اعتقاد راسخ دارم با معدل دور و بر نوزده به اتمام رسانديم تا كور شود هر كه نتواند ديد! روز آخر هم امتحان تنظيم خانواده داشتيم و چنان ورقه را پشت و رو پر كردم و چنان خانوادهاي براي آقاي دكتر تنظيم كردم كه عمرا يك بچه هم از توي قضيه بيرون نتراود! حتي يك ذره ناراحت و غصه دار نيستم كه دانشگاه تمام شده.. از لحظه لحظهاش بيزارم. دو تا ترم آخر كه اصلا كلاسها را نرفتم و فقط امتحان دادم.
جهت پاچه خواري همسر آينده براي روز زن يك فروند موبي و سيم كارت گرفتم و از آنجايي كه محموله سر كار به دستم رسيد همكارها فوري شستشان خبردار شد و به شنيعترين شكلي من را ملقب كردند به « ننگ جامعه مردان » بعد اين خانم تازه استخدامي هم گفت هنوز داغي.. گفتم خب يه روز در سال كه به جايي بر نميخوره! گفت : اي بابا دريغ از يه شاخه گل... مثل چي تعجب كردم. واقعا مردها اينقدر بيمعرفت و قدرنشناس هستند!؟ تازشم من رو مفتخر كردند به چند تا حرف كلفت آب نكشيده!
مهناز(آپاچي بزرگ) و ناصر و حسن و ليلا و حسام براي هميشه از تهران رفتند. يك كوچ دسته جمعي. اين هم آخر و عاقبت كسي كه دنبال زندگي آرام و بدون سر و صدا و دود و ترافيك و غيره ست. دلم براي همه آنها تنگ ميشود البته الان به قول آن همكار اينقدر داغ هستم كه متوجه رفتن آنها نيستم ولي به مرور زمان جاي خالي آنها را بدفرم حس ميكنم.
داستانهاي بورخس را ميخوانم و از فردا نوشتن را از سر ميگيرم. خب روزهاي قشنگ شنگولي خداحافظ از فردا باز عذاب اليم بر سرم نازل خواهد شد. فكر كنم اين دو هفته استراحت كافي بود الان ذهنم به اندازهاي باز و فكرم اينقدر آزاد هست كه ميتوانم با فراق بال كلمات را پشت هم رديف كنم. اي سنای ازاده آمادهايم آماده!!! واي اگر سناتور حكم جهادم دهد!!!
گفته بودي وقتي گريه ميكني هيچكس متوجه نميشود. گفته بودي هيچ وقت چشمهايت سرخ نميشود، چانه كوچكت نميلرزد و صدايي از بغض گلويت شنيده نميشود... ولي ديشب كه سر توي بالش فرو كرده بودي و من داشتم موسيقي گوش ميدادم و يك طرف اتاق براي خودم كز كرده بودم آن يك قطره را ديدم كه آهسته آهسته سر خورد و توي نرمي موهايت محو شد... چرا؟ مثل هميشه جواب همه سئوالهاي من سكوت توست.
چرا فكر كردي من نازك نارنجي هستم! نيستم حالا ميبيني! ايشششششششش !!!
ژيل خواهر سين هم نامزد كرد. به همين مناسبت مراسم ياد بودي برگزار ميشود! (راستي پس چرا ما جشن نگرفتيم؟ فكر كنم سرم كلاه رفته اساسي!) كل تير طايفه كه قر توي كمر مباركشان قلنج شده از حالا در حال تدارك هستند. عموعزيز كه با دمب!ش گردو كه هيچ نارگيل تعارف كني ميشكند زنگ زد گفت هر وقت امتحان و كنكور من و جوجو تمام شد جشن را راه مياندازد. فقط ببينيد ما دو تا چقدر برو بيا داريم توي قبيلهمان كه حاضرند به خاطر ما برنامهشان را عقب بيندازند. رئيس قبيله يعني ماجان همه آپاچيها (آباجيها) را خبر كرده و خلاصه اگر خاله جان رو به راه باشد و سرطان امانش را نبرد سيصد نفري عازم ييلاق هستيم. هي هي. خوشبختي...... !
فردا تكليف اعزام داداشي من امیر عزيزم معلوم ميشود... ![]()
آلبالو ميخوريم با نمك!
امير جان از اينكه هستي، همين كه هستي و ميشود كنار غول آسايي ساده انگاري و بيخيالي و بيغل و غشي تو خنگ و مدهوش شد از ته دل خوشحالم. دلت خوش رفيق دلت خوش گردالوي من، داداشي گنده من! همه سيگار برگهاي هاواناي فيدل كاسترو مال تو فحشهاي زير شكمي تو مال من!
زندگي كش دار ما ميگذرد و پس از اين سالها كه من و تو راه خودمان را پيدا كنيم يا راه را به خطا برويم و توي گودال زندگي دفن شويم آن روزهاي آينده حتما به حسرت يا به خنده و شور اين تقلاها را خوب در يادمان خواهيم داشت.
ميز چهار نفره وسط گودو، ليوانهاي چاق مشروب خوري و بادام زميني و چيپس و زيتون، زيرسيگاريهايي كه به چشم هم زدني پر و خالي ميشود و فندكهايي كه دور انداخته ميشود، غروبهايي كه به شب ميرسد و خندههاي كه به قهقهه ختم ميشود. سرفههاي تو تف كردن هاي تو..
راستي چرا ما ميخواهيم بنويسيم؟ شايد به خاطر همان يك جمله معروف «نويسنده مينويسد تا فراموش نكند.» ولي من مينويسم تا فراموش كنم باور كن. اراده تو براي نوشتن ميخم كرده، فقط نوشتن و فقط نوشتن و نوشتن.
تشويق را يادم رفته بود. چقدر الان عذاب وجدان دارم كه نفهميدم پسر.. تشويق و دمت گرم ها...
سر كار خانم «من مينويسم پس هستم» عزيز! محض خاطر خدا يك اسم براي خودت انتخاب كن كه بشود لااقل چند خط عاشقانه برايت نوشت!!! من هم آستيگمات هستم تازه لوچم هستم ولي مشكلي ندارم ولي چشم... پاراگراف با فاصله گذاري نوشتم. در ضمن فكر كنم شما خيلي خوب درك كردي قضيه پست قبل را. خيلي خيلي ممنونم.
از همه همه شما ممنونم.. حميده، جورابي جونم كه هميشه هست، امير كاميار كه هيچي نگفت و نميدوني مرد چقدر دلم ميخواد بيشتر برام حرف بزني، نرگس كه تازه به خيل علاقمندان به روهام پيوسته!!! سركار خانم سيادت عزيز دامت توفيقاته في كل اوراق المكتوبه! و سحر، خانم دكي عزيز و دلسوز و با تشكر از خانواده رجبي......... تا يادم نرفته يك دوست خوب و قديمي گلابتون....... ممنونم.
دوستان هميشگي و عزيزم. الهي درد و بلاي شما توي فرق سرم هوار شود همدردي نميخواهم فقط همفكري كنيد با من مسكين مبتلا كه اين روزهايم سخت شده، سخت، خيلي سخت. تو رو خدا...
از آنجا شروع شد كه آن موج مكزيكي رفت زير پوستم. مست و شيدا (موج مكزيكي!) گفتم ديگر دست به سياه و سفيد نميزنم. كاسبي تعطيل. سگ دو زدن تعطيل. حتي مهناز و ناصر كه توي كار بساز و بفروشي افتادند نتوانستند من را اغوا كند. از آن روز به بعد گفتم قرضها و بدهيها را صاف ميكنم و يك گوشه گرد ميشوم و حالا فكر ميكنم كه قرار است چه خاكي توي گورم بريزم.
به رشتهام گرافيك چسبيدم. نوشتن را جدي گرفتم. عكاسي و سينما و... خلاصه دل بستم به خودم و هنر خودم. مشكل از همين جا شروع شد. هيچ وقت اينقدر خود را فقير و مسكين احساس نكرده بودم. توي همه اين سالهايي كه دنبال ترقي (پول!) بودم از همه چيز عقب افتادم از همه چيز، فقط شدم يك بيسواد به درد نخور. اگر وقت ميگذاشتم براي نوشتن، مطالعه و تحقيق و هنر و ادبيات الان حداقل نويسنده يا منتقد ادبي بودم يا يك آتليه درست حسابي داشتم براي كار ولي حالا اينها همه رويا شده نه حتي هدف.
(براي اينكه باور كنيد چه نبوغي داشتم!!! اولين مقالهاي كه نوشتم نقد ايولين جيمزجويس بود كه توي «هفت» چاپ شد. فقط يك بچه بيست ساله بودم وقتي مجيد اسلامي من را ديد شاخ درآورد.) حتي توي بدترين و فقيرانهترين روزهايم اينقدر احساس بيچارگي نكردم كه حالا ميكنم احساس ميكنم بهترين روزهايي را كه داشتم همه انرژي و شوري كه داشتم گذاشتم براي چند تا صفر بيشتر جلوي 1.
نصف شب زير دوش حمام به همه فرصتهايي كه داشتم و از دستم رفت فكر كردم و بغض كردم. در آستانه ازدواج و تشكيل خانواده و مسئوليتها و مصيبتهاي عجيب و غريبش هستم. همين هم قوز بالا قوز شده. گو اينكه سين همراه و كمك حال است ولي اصولا زندگي زناشويي يعني به فنا رفتن! خسته و بيحوصلهام. احساس ميكنم دورانم به سر آمده. احساس ميكنم ديگر فرصتها تمام شده. حس ميكنم دارم توي گند روزمرگي دفن ميشوم. احساس ميكنم توي سراشيبي افتادم. شومي اين حس غليظ را خوب ميفهمم. پس روزهايي كه دارم چيز ديگري نيست. اصلا "پس از اين" برايم معني ندارد. يكي از همه آدمهايي ميشوم كه فقط روياها و آرزوهاي كوچك و بزرگشان را توي سرشان پر و بال دادند. زندگي كش دار و مبتذل پيشم ميبرد و من عاجزم از پيش بردن فكرهايي كه هميشه توي سرم داشتم. عاجزم از آفرينش. عاجزم از به خطر انداختن موقعيتهاي پيش پا افتادهاي كه دارم. عاجزم از حركت كردن. استيصال. استيصال. استيصال محض.
فكر ميكردم توي اين آسايش و بيدغدغه بودن ميشود كاري كرد ولي هيچي نشد. به صفر رسيدم. اراده و توان و فرصت از صفر شروع كردن را ندارم. وقتي فكر ميكنم چقدر وقت و انرژي بايد صرف كرد و چقدر سياه مشق كرد و طرح زد و چشم توي مانيتور فرو كرد از حال ميروم.
چسناله نميكنم. دارم عين آدم شرايطم را عر ميزنم.
فکر کنم خیلی منطقی غزل خدافظی را می خوانم.... ابوعطا شاید.

تير ماه سال هشتاد و سه.. سال هشتاد چهار.. سال هشتاد و پنج.. سال هشتاد و شش...
خب روهام چهار ساله شد به همين زودي.
خاطرهها نابودم ميكنند... پس اين فراموشي چرا با من نيست.
غمگين و بيچاره و مستاصل امشب را وقت هدر ميدهم چقدر دلم ميخواهد زودتر صبح برسد اما هنوز پنج ساعت مانده و من خواب زده بايد با اين افكار و خاطرات دل آزار سر كنم. كاش گذشته اي هيچ وقت نبود.
خودم را جر ميدهم و مينويسم و داستان تحويل رفقا ميدهم. هر كلمه نظرشان را روي تخم چشمم ميگذارم و مثل سگ له له ميزنم تا هر كسي چه خواننده حرفهاي چه خواننده معمولي رك و راست نظرش را بگويد. از دوستان نويسنده ملتمسانه ميخواهم كه عيب و ايرادي بگيرند و بيفتم دنبال برطرف كردن نقصها. كلي هم نازشان را ميكشم و قربان صدقه ميروم. ميگويم منت سر من گذاشتيد. يادم نرفته وقتي آقاي نادري كه حتي همديگر نديده و نميشناسيم وقتي بهترين داستانهايم را بيهويت و پوچ و سياه و بيمعني خواند به جاي آنكه او را متهم كنم به چه و چه و چه همه آن قصه ها را دور ريختم و از نو شروع كردم. تازه اين همه نوشتن نه اجر معنوي براي من داشت و نه مادي. فقط حكم سياه مشق بود و هست و بس. تعجب ميكنم از خيل بچه هايي كه مينويسند و انتظار دارند مورد اقبال مخاطبان قرار بگيرند. مگر ما چقدر نوشتيم چقدر اندوخته داريم كه اينطور باد ميكنيم؟ داستان وارهها و طرح نوشته هايي بيانسجام و بدون جزئيات و نواوري و خلاقيت را با چه جراتي ميتوان داستان ناميد و انتظار به به و چه چه داشت؟ بد نيست بدانيم كسي كه وقت ميگذارد و داستان نويسندهاي را ميخواند و زير و زبر آن را بررسي ميكند و نظرش را ميگويد مطمئنا براي شخص نويسنده ارزش قائل شده وگرنه ميتوانست بيتفاوت از آن بگذرد و البته بد نيست داستان نويس عزيز هم جهت احترام به خواننده اولين دست نوشته اش را پرت نكند جلوي خواننده. جمله بنديها و واژه پردازي ها را لااقل رعايت كند و از همه مهمتر تعصب و خودبيني را كنار بگذارد و نوشته خود را يك حكم ابدي و ازلي غير قابل تغيير نپندارد. داستان نويسي قواعد خود را دارد و عدول از آن الزاما نوآوري و ابداع نيست بلكه در بيشتر مواقع تنها مزخرفاتي از آب در ميآيد كه تنها نويسنده را خوش ميآيد. از اين كه كسي به نوشته شما بگويد مزخرف نترسيد. از اين بترسيد كه مزخرفات شما را روي سرش بگذارد و حلوا حلوا كند. نقد سازنده را با ستايش اشتباه گرفتيم انگار. نقد سازنده نويسنده را از خواب خوش تعداد زياد داستانهايش و صفحات زياد نوشتههاي بلندش بيدار ميكند نه اينكه خوش خيال بيچاره را به راه تركستان بدرقه كند. دو شب پيش بود به امير ميگفتم چه انتظاري بايد از اين نوشتهها داشته باشيم؟ چه هزينهاي كردهايم؟ چه تجربهاي پشت تفكري كه نداريم هست؟ مگر با نشستن توي اتاق و بستن در و پنجره كسي نويسنده شده است؟ چند تا غول اسم ببريد همينگوي پل استر چخوف جويس كارور.... همه ميدانند كه اين ها عافيت طلبي و خانه نشيني و كرم كتاب شدن را رها كردند و رفتن و در دامن خطر زيستن را ترجيح دادند. براي مخاطب شعوري تصور كردند. راحت نبود چخوف توي اتاقش دراز بكشد و خيال بافي كند و نود و نه سال عمر كند؟ ولي در سيبري زندگياش را با تبعيديها گذراند تا آنچه را شنيده بود و خوانده بود خود ببيند و لمس كند و تا مغز استخوان درك كند و جسم و جانش را قرباني كند. حالا نويسنده جوان شما از دل توهمات و خيالات خود ميخواهيد چيزي را به خواننده تحويل دهيد كه بسيار بهتر از آن را صد بار از صد نويسنده قبل از شما خوانده و لذت برده است پس بد نيست بدانيم كه حالا و امروز نوشتن چندان ساده نيست كه اينقدر ساده انگارانه با آن روبرو ميشويم و البته بسيار روياپردازانه. تكاپويي بايد كرد، جستجويي بايد و خلاصه هزينهاي بايد پرداخت. خواننده درايت و هوش و رنج نويسنده را پشت كلمه كلمه نوشتههايش ميفهمد. تمام. زياد گفتم.
فكر كنم متن خودش گوياست و لازم نيست از علامت تعجب (!) استفاده كنم براي نيش و كنايههايي كه زدم و البته مخاطب اين نوشته هر كسي ميتواند باشد.

ماجان طالبي را خرد ميكند و توي يك بشقاب ملامين عهد دقيانوس ميگذارد جلوي سرم (من دراز كشيدم) تا با صرف كمترين انرژي و سوزاندن اندکی كالري دهانم را باز كنم و حبهها رو بكنم توي حلقم اما....
همين كه بوي طالبي سبز و شيرين خورد توي مشامم (شامه بسيار لامصبي دارم) جن زده از جا پريدم گفتم ميدوني ياد چي افتادم الان؟ ياد خونه قديمي، اون وقتها كه دم غروب ميرفتيم تو ايوون آب و جارو ميكردي موكت پهن ميكردي بعد طالبي خرد ميكردي بعد توش يخ مينداختي شكر ميريختي روش چنگال كوچولو ميذاشتي بغلش... من و تو و آقاجون. آخ آقاجون! يادش بخير چقدر خوب بود اون روزها. بعد ماجان يك آه پر از سوز و حسرتي كشيد و گفت هر چي قسمته... همين فقط قسمت. اي تو روح قسمت....! دلم تنگ شده خيلي تنگ خيلي دلم آقاجونم رو ميخواد همش.
عكس بالا را از فوتو دات نت كش رفتم.

سرخوش و بيخيال مينويسم و به قيافه عجيب خودم توي آينه زل ميزنم (ريش و سبيل و موهاي كوتاه دو سانتي : القاعده شدم!) چرخ ميزنم و با نامجو داد ميكشم و هاي و هوي ميكنم و عر ميزنم. ماجان تسبيح توي دست روي كاناپه جلوي باد كولر دراز كشيده و برنامه كودك تماشا ميكند. عمو عزيز (عموي سين) زنگ ميزند و چرت و پرت ميگوييم و قرار ميگذاريم براي پانزده روز ديگر، بعد از امتحانات بعد از كنكور بعد از خلاصي. حوصله تهران را ندارم با اينكه داغي و آفتاب سوزانش را دوست دارم و كيف ميكنم وقتي زير تابش مستقيم آن ميسوزم. ميسوزم. ميسوزم. روزهاي بلند را دوست دارم و با تمام وجود ميخواهم تابستان را قورت دهم. ديروز مرادي با يك خنده پت و پهن ماتيكي (عنابي) آمد سراغم و خيلي محتاط و آرام در گوشم گفت صبحها زودتر بيا سر كار. باشه؟ آخه اي جگرم من كه تا نصف شب بيدارم چه طوري صبح بيدار شم! من همينم! اينم! اينم! در اين چند روز گلبهي (گهي!) به اين نتيجه رسيدم كه كون گشادتر از آني هستم كه منظم و مداوم بنويسم و يك روز نويسنده مهمي شوم. در و تخته مگر به هم بخورد كه هر صد سال يك بار يك داستان به درد بخور از خودم در كنم. حيف خيلي خوب مينوشتم! به درك اين روزها اينقدر وسواسي شدم كه نتيجه دو ساعت سر به ميز كوبيدنم ميشود يكي دو تا پاراگراف فقط. اي رفقا! من غصه ميخورم و دق ميكنم. خودكار توي دستم خيس از عرق ميشود و كلمه به كلمه پيش ميروم. گاهي اينقدر خسته و كلافه ميشوم كه مثل سگ به جان همه ميافتم تازه با سين هم دعوا كردم خيلي حال داد! شكنجهگاهي شده پشت ميز نشستن و معلومات صادر كردن.

ريحانه فيلمهايي را كه از ييلاق و دهات گرفته نشان ميدهد و شهناز روي تصاوير توضيح ميدهد. تا «قطار» بالا نرفته بودند. توي ييلاق دايي اسد چادر زده بودند و همانجا بساطشان را پهن كرده بودند. گوسفند كشته بودند و پانزده نفری همهاش را سيخ زده بودند و خورده بودند. صداي پرندهها قناريها و قمريها و چلچلهها باز غوغا ميكرد. چقدر دلم ميخواهد باز كوله به دوش سر خر را كج كنم و بكوبم تا دامنه های سبلان ولي فعلا سرم گرم يك پروژه است. بله يك پروژه خيلي عمراني. يك پول قلمبه دستم رسيده و ميخواهم زمين هشتگرد را دست بگيرم. شهناز و همايون و مهناز هم دست به جيب شدند تا اين دو قطعه زمين هزار و هشتصد متري را كه چهار سال است روي دستمان باد كرده تبديل به يك باغچه خانوادگي كنيم. باز از قيد خريدن ماشين گذشتم. (البته ناگفته نماند كه از رانندگي ميترسم مثل سگ!!!) تا پول را به باد ندادم بايد زودتر ترتيب كار را بدهيم. حسين نقشه زمين را كشيده است. اول بايد ديواركشي كنيم و بعد انشعاب آب بعد يك كم خاك برداري كنيم و چاله استخرش را بكنيم. بايد درخت ميوه (گيلاس و گلابي و انجير و توت) چند تا نهال چنار و نارون و شمشاد و اينها بخريم. كنتور برق و تلفنش را هم ميشود دو سه هفتهاي گرفت. اگر خوش شانس باشيم شايد بشود يك آلونك هم ساخت. خلاصه توي اين روزهايي كه افسوس و افسردگي بدفرم ترتيبم را داده ميتوانم دل خوش كنم به سه ماه تابستان و بچسبم به همين تكه زمين. توي كوچهاي كه هستيم چند تا از همسادهها ارمني و اقليت هستند و بسيار بسيار مهربان و دوست داشتني مثل آقاي *** با آن سبيل پت و پهنش كه درست روبروي ماست. يادش بخير اين اولين سندي بود كه به نامم شد. الان كه فكرش را ميكنم خندهدار به نظرم ميرسد سال هشتادودو حواله موبايل و ماشين را فروختم و يك كمي هم قرض و قوله كردم و اينجا را گرفتم. مهناز هم زمين كنارياش را خريد. الان اگر ده تا موبايل و ماشين هم بفروشيم نميتوانيم مثل اين را داشته باشيم. ماجان مثل هميشه برای هر کاری مخالف است ولي من و آپاچيها (آباجيها) و همايون به اتحاد ملي و انسجام اسلامي رسيديم!!!