الان هوس كردم چند تا نتيجه اخلاقي بگيرم به خاطر همين يك قصه خاله زنكي تعريف ميكنم كه هم واقعيست هم يك جوري كه نميدانم يعني چي تقديري : خانم رئيس سابق صد سال پیش يك خواستگار سمج و يك عاشق دلباخته داشت كه از قضا پسر عمويش هم بود. طرف هر كاري ميكند كه دل اين خانم را به دست بياورد موفق نميشود. دست آخر به بهانه اينكه ازدواج فاميلي باعث فرزند ناقص ميشود و اينها آب پاكي را روي دست پسرعمو ميريزد. عاشق فلك زده هم كه شكست عشقي شده بود بار و بنديلش را جمع ميكند و با آه و حسرت و اينها مهاجرت ميكند و اتفاقا به شيطان بزرگ آمريكا ميپيوندد. خلاصه خانم هم بعدها با يك نفر ديگر ازدواج ميكند و ثمره ازدواج آنها يك دختر عقب افتاده ذهني ميشود. دخترک الان ده ساله است.
نتيجه اخلاقي يك : به پسرعموهايتان رو ندهيد و گرنه عاشقتان ميشوند. بعد شما مجبوريد آب پاكي را روي دستشان بريزيد و در آينده مونگول بزاييد.
نتيجه اخلاقي دو : شما چرا با پسرعموهايتان ازدواج نمي كنيد؟ ها؟ خب حتما بايد مونگول بزاييد؟
نتيجه اخلاقي سه : عقد شما با پسرعمويتان در آسمانها بسته شده پس اينقدر مونگول بازي در نياوريد.
نتيجه اخلاقي چهار : پسرعمويتان قبلا ازدواج كرده؟ اصلا عمو نداريد؟ پسر عمو هم نداريد؟ پسر عمويتان شما را دوست ندارد؟ به ...ش هم حسابتان نميكند؟ خب اعتماد به نفس داشته باشيد شما ميتوانيد با پسرعموي عمهتان ازدواج كنيد تا مونگول نزاييد.
نتيجه اخلاقي آخر : شما ميتوانيد هر چقدر دوست داريد مونگول بزاييد به جهنم.
پيمان (خائن بالفطره) صدايم ميزند و با خنده كج و كوله و برق نگاه چندش آورش گوشي تلفن را دستم ميدهد. «سلام..(مكث) خوبي؟ (سكوت)» هنوز حواسم به عمق چشمهاي لجن مال خيره اوست. كلمات هميشگيام : «ممنون به لطفتون» از درز لبهام ميريزد توي گوشي و حواسم كه جمع ميشود ميفهمم زري همكار يا دوست سابقم است. «مباركه ايشااله» هنوز هم نميدانم خوشحال بودم يا نه ولي خنديدم و گوشه چشمهام چين خورد. سيم تلفن را چنگ زدم. حرف ميزند «تو ديگه چقدر پر رويي يعني خوشحال نيستي مرادي داره رئيست ميشه!؟» حالا همه عالم انگار ميدانند خانمي كه دو سالي را كنار هم روزي ده ساعت كار كرديم و به مرور آنقدر صميمي شديم كه يك بار هم سينما رفتيم و پفك خورديم! (فيلم چهارشنبه سوري بود) قرار است دوباره از نو و حالا در جايي ديگر همكار شويم. تلفنها تند تند وصل ميشوند. داخلي 26. فريد گفت «خيالت راحت حتما همه جوره هوات رو داره» حتي آن دختر ريزه پيزه كه شبيه ميشل فايفر است كنارم كشيد و گفت «دو هفته كه باهاش بودم خيلي ازت تعريف كرد گفت خيلي مودب و زبر و زرنگي» خانم جوادي گفت «راحت شدي دوستت اومده پيشت!» رئيس سابق مدل ماشينش را از من ميپرسد. جو گندي شده. از حالا نگاههاي سنگين بچهها را حس ميكنم كه از خدا ميخواهند من در جا پودر شوم. به مرادي (آبجي!) زنگ ميزنم و حكم رياستش را تبريك ميگويم. ريز و درشت همه چيز را ميپرسد و سعي ميكنم وقت وراجي شاد و خوشحال به نظر برسم. خدايا سعي ميكنم.. براي اينكه يك احساس خوشايند داشته باشم بايد سعي كنم. بايد سعي كنم بايد بخواهم و زور بزنم.
وقت خداحافظي بغض كرد و گفت عذاب ميكشد. گفت نميتواند شبها تا ديروقت بخوابد گفت نميتواند از نخ من بيرون بيايد گفت نگران و دلواپس شده. گفت چرا حرف نميزني؟ چقدر سخت و عذاب آلود كه حالا مجبورم به خاطر سين لااقل پشت تلفن خوش و خرم و باصفا باشم و حرف ببافم و از لاي پوشههاي توي ذهنم برايش مزخرف بگويم. مجبورم گلنگ توي سرم بكوبم تا او مثل يك خواب دم صبح آسوده و خوش باشد. آرام و بيخيال و بيخبر از هر گندي كه من هستم. ميلرزم... اينقدر در بافتههاي عاشقانهاش مطمئن است كه به خودم ميلرزم.. خوش به حال تو روباه اهلي من.
حتي مسافرت با آن همه خوشي و سعادتي كه نصيبم كرد روحم را پالايش نكرد تا از تاريكيهاي ذهنم از سايهها خلاص شوم. نميتوانم بنويسم نميتوانم چيزي بخوانم (روزنامههاي شرق و هم ميهن را ميخرم و روي هم مياندازم بدون اينكه نگاهشان كنم). فقط دوست دارم جايي دراز بكشم به چيزي زل بزنم به صفحه مانيتور يا پرده سينماي اتاقم. روزي دو يا سه تا فيلم ميبينم و همينطور آرشيو فيلمهام حجيم و حجيم تر مي شود.
من از خلال سكوتها و لكنتها به كدامين راز نائل خواهم شد؟
تو را چگونه ميتوان
دريافتن
يا حتي دانستن
حرفهايت اينجا با من نيست
با چه آغشتهاند لبهايت را
يا در سرشت تو
آيا سكوت روزي ميشكند؟
شايد در سرنوشت من
تو نيز گيسوانت را به بادهاي شرقي حسرت بسپاري
نميدانم
نميدانم
با كدام رنگ دستهايم را خواهم شست؟
به كدامين آبهاي لاجوردي رها خواهم شد
تا به پهنهي شرجي يقين او مرطوب شوم
دیدم آری
پيچه تاك لرزانی را بر كنگره خشتي زمان
وقتی زمزمه باد در تنش می پیچید
تعبير تو بود در خواب اولين شب بهار
لرزیدی
ترسیدی
.
.
ترس تنها نيرنگي بود.
.
.
..
..
JAST FOR FUN : هورااااااا چلسي... هورااااا مورينيو... هوراااا دروگبا......هورااااااااااااااااا
حرف گفتن اينجا چقدر سخت شده. كاش هميشه و تا ابد هيچ كس بودم با يك نقاب و اسم و مشتي حرف براي هر كسي. افسوس.
نمي دونم...
.
نميدانم چرا يك دفعه اين جمله لعنتي مثل ميخ توي سرم فرو رفت : نويسنده تنهاست. بگذريم شايد تماشاي فيلم گهي مثل كلوزر اعصابم را به هم ريخت نميدانم و نميخواهم به آن يا به اين يا هر چيز مزخرف ديگري فكر كنم كه چيزي را بفهمم يا بدانم يا هر حقيقتي را كه بايد آشكار شود كشف كنم. بعد از حدودا يك ميليون سال بالاخره زيباي آمريكايي را ديدم و هزار تا فيلم ديگر خريدم كه ميبينم و البته و فقط همين. لذت ديدنش را ميتوانم اين تو قي كنم.
با خودم ميگفتم چرا ابدي نشد و همان جمله كوفتي كه كاش همه چيز بهتر بود خب نيست و مهم هم نيست اين بهترين چيزي ست كه ميتوانم داشته باشم و قد و قواره من اندازه دهان گشادم نيست پس نقطه سر خط.
دو روز توي ييلاق بودم و اينقدر همه چيز خوب بود و اينقدر عكس و فيلم از جا گرفتهام كه معدهام دارد ميسوزد. روز آخر كاملا بوي پشگل ميدادم چون با تكتك بزغالهها و برههاي پر شر و شور توي آغل عكس يادگاري گرفتم و با دستهاي كثيف گه زدهام اينقدر جوجه و چنجه و دنبه سيخ زدم و توي سوراخ سنگها و صخرههاي قطار... (ما جايي در بالاترين نقطه ييلاق اطراق كرديم جايي روي يك رشته صخرههاي غولآساي مكعبي شكل كه مثل مار پشت هم رديف شدند اسمش را «قطار» گذاشتند كه مطمئنا همه شيخ نشينهاي عرب حاضرند چند ميليون دلار نفتي خرج كنند تا جايي مثل آنجا جلوي آفتاب سوزانش كه ظرف دو ساعت پوست صورت را قلفتي برنزه ميكند لش مطهرشان را دراز كنند) ميگفتم لذتي بياندازه بزرگ. لذت محو شدن و نقطه شدن و هيچ شدن و رها شدن و همين رها شدن توي تشت بزرگي از مراتع و كشتزارها و آسماني كه با آن ابرهاي چاق گرد و قلمبه روي سرت سنگيني ميكند با صداي پرندههايي كه ديوانهوار آزاد و رها آواز ميخوانند. دارم هر لحظه آن را مرور ميكنم و وحشي زيستن را با تمام وجودم، بند بند آن با مولكولهاي گنديده تنم............................ همين.
چهل روز بعد برنامهاي ديگر داريم اينبار پناهگاه شماره يك سبلان جايي وسط بهشت و اميدوارم همانجا بميرم يا اگر نميميرم يك چيزي را درك كنم اينكه چرا چون خاك پذيرنده دهان باز نميكنم؟
توی عکس ها یک عکس اتفاقی هست که سرم را رو به آسمان بلند کردم و دهانم را باز کردم انگار که دارم فریاد می کشم یا مثل جوجه تازه به دنیا آمده ای منتظر منقار لذیذ مادرم هستم. دارم یک مرد وحشی می شوم. پسری خداحافظ!
اين ربطي به آن دلقك بازيهاي توي سينماها ندارد. منظورم اميرحسين (چاق)و محمدرضا (مملي) ست كه با هم يك سفر چند روزه داشتيم و اصلا مهم نيست خوش گذشت يا بد گذشت يا از اين دست گذشتنها كه عادت كردهام به گذراندن و خوب و خوش و بد و اين صفتهايش مهم نيست. فكرش را بكنيد نشستهايم روي تخت مفروش يكي از آن رستورانهاي درختي طرقبه (عنبران) و با چشمهاي گرد و متعجب و گوشهاي بيحوصله از موسيقيهايي كه شنيدهايم خندههاي از ته معده تخت بالاي سرمان را مي شنويم. انفجار خندههاي پشت هم طوري كه انگار موشكهاي كاتيوشا را يك جا ول كنند هوا شايد هم بدتر از آن تا مايي كه هيچ چيز جالبي را براي برچسب زدن به آن پيدا نميكنيم جلب كند. من گفتم حتما تا خرخره خوردند كه اينطور خندههاي وحشتناك كه ريشه چنارها را خشك ميكند و باران را از باريدن پشيمان سر ميدهند و از طرف بقيه تاييد هم شد. خلاصه كه ما به خندههاي آنها خنديديم و نميدانم درجه خوش گذشتن ما به جز آنكه به تفصيل گفتم به بوي ارديبهشتي باران و سيخ بلند جوجه كباب و آروغ غراي بعد از غذا و سردي دوستان سبزمان هم ربط پيدا ميكنه يا نميكنه (با لهجه مشهدي ك را با كسره تلفظ بفرماييد) وقتي از روي ميز بلند شدند و توانستم شمايل آنها را خوب ببينم و برانداز كنم آنا دچار اوردوز روحي شدم و عذاب وجدان يقهام كرد. من كه آن خندههاي بيصاحاب مانده را به بالا رفتن الكل خونشان ربط داده بودم چند تا برادر و خواهر هم سن و سال خودمان را ديدم كه خانمها همه چادري و برادرها هم از آن مدل هاي پيراهن بر شلوار بودند (نه در شلوار!) انگار كه ميكس صداي صحنه و صداي استوديو جور درنيامده بود. فقط در همان لحظه يك آن در دلم گفتم واقعا خوش به حال شما و بعد فورا يك قسمتي از خودم را كه لاي نان بود گاز گرفتم و نهيب زدم : ........!
منظورم از اين نقطهها فحش و ناسزا نبود يك چيزي بود بين من و خودم و روهام. شايد اصلا يك نتيجه اخلاقي كه معمولا بايد گفته شود يا همان سئوال كوفتي كه ايجاد ميكني و ذهن را درگيرش ميكني ولي خب گفتني نيست يعني چيزي نيست كه بشود آن را نوشت يا در كلمات جا داد شايد مثلا بشود جايش همان قطعه زمستان از چهار فصل ويوالدي را گذاشت يا يك ديتيل از يك نقاشي ديواري اويل قرن شانزدهم مثلا نزديك شدن آن دو انگشت اشاره مربوط به سقف نمازخانه كليساي سيستين (ميكلانژ)
تا يك ساعت ديگر اگر توله پسر (هادي) به موقع برسد راهي اردبيل هستيم. يك سفر خانوادگي. ماجان خيلي خوشحال و قبراغ است. خب همين كافيست.
۱. احساس گه يك آدم گه خودشيفته را دارم.
۲. شش ساعت تماشاي بيابانهاي قوچان و شاهرود و نيشابور و... واقعا معركه بود. رنگ نخودي صحرا.
۳. اخراجيها ( این و این ) را دوست دارم بيشتر هميشه.
وقتي با خودت قرار ميگذاري در نوشتن فقط و فقط قصه تعريف كني و زرت و پرت اضافه نكني و تريبون درست نكني آن وقت است كه زندگي سر تا سر تراژيك و تيره و تار و تباه و تلخ و تخت و تب دار و تابلو و تابدار و تپاله و تفاله و تحفه و تركمان ميشود در يك كلمه خلاصه ميكنم : تخمي! اين همه گفتم كه گفته باشم چرا هاني اينقدر درباره شاسوسا مزخرف به هم مي بافد؟ ها؟ خدايا كلافه ام كلافه! مي نويسم و دور مياندازم. فكر كنم دچار وسواس شدم از آن مدل وسواسهاي ترسناك كه توي فيلم هوانورد دي كاپريو ادايش را در آورد. خب بايد براي خودم dedline تعيين كنم و همين جا قسم بخورم كه اگر تمام نشد خودم را از بالاي يك چيزي پرت كنم پايين مثلا از بالاي مبل! امروز سر كلاس خيلي خوب نوشتم ولي هر چقدر هاني مثل يك بالرين كف ذهنم خوب تاب برميدارد ولي تسنيم آزارم ميدهد. انگار كه با يخ شكن بكوبد توي سرم. با اينكه شخصيتش را براي خودم كامل و جدا از متن تجزيه و تحليل كردم اما باز رفتار و كنشهايش برايم ملموس نيست و واقعي هم نيست و دارد به گه كشيده ميشود. ديالوگها را تند تند مينويسم و فضا و ميزانسن آنها را بعدا ميچينم فعلا دلم ميخواهد سريع به پايان قصه برسم و باز هم طبق معمول نميدانم آخرش چه غلطي بايد بكنم. دارم زور خودم را ميزنم كه قصه تعريف كنم نه حرفهايم را توي قصه بريزم ولي خيلي سخت است و فكر ميكنم دارم به خواننده و شعور او بيمحابا ميتازم خدايا به دادم برس تو كه خوب بودي! بايد خوانده شوم... الان احتياج مبرم به حجمي از اعتماد به نفس حتي كاذب دارم. لطفا! خدا را شكر كه در اين سفر با دو تا از غولهاي ادبيات ايران همقطارم و ميتوانم از وجود اين بزرگان بهرهمند شوم!!!
خب : این را به دوستان خوش مرام وبلاگ خوان می گویم نیستم تا یک هفته! چی؟ گفتی به درک؟
روزهاي كلافگيم است آنقدر كه سين هم از سكوت و بيمحليهايم كفري و عصبانيست البته به روي خودش نميآورد اما از واكنشهايش از صدايش و حرفهاي نامفهمومش (ميخواهد غير مستقيم چيزي را بگويد) ميفهمم چقدر دوست دارد يكي از آن فحشهاي دبيرستانياش را نثارم كند. خيلي خوب دركش ميكنم ولي تلاشي به خرج نميدهم كه حس خوبي به او منتقل كنم و ميدانم چقدر بيرحم هستم. دو تا آدم رياضي خوانده و نسبتا باهوش كه خوب بلدند توي مكالمه با هم چطور شطرنج بازي كنند و از خجالت هم دربيايند! دوباره داستان خواندن را شروع كردم و نبضم تند تندتر ميزند. اينقدر با وسواس ميخوانم كه انگار ميخواهم نويسنده را از توي كتابش يقه كنم و بكوبم توي گوشش. فيلم آخرين پادشاه اسكاتلند را ديدم و به نظرم فقط يك فيلم سياسي بود و همين. بازي فارست ويتاكر مثل همه فيلمهايي كه از او ديدم خوب بود (گوست داگ، اتاق امن، باجه تلفن...) اصلا من از اين بازيگر كه اتفاقا مورد علاقه كارگردانهاي خاص هم هست خوشم ميآيد با آن چشمهاي غيرمتعارف و هيكل چاق و سنگين اما ورزيده و چابك و آن مدل خاص راه رفتن كه مثل هيچ كس نيست. واقعا بازيگر خوبيست و البته سياه است! اگر قرار باشد بهترين بازيگر سياه پوست را انتخاب كنم : 1. ويتاكر 2. فریمن 3. واشنگتن البته دي كاپريو هم زوج خوبي را با اسكورسيزي سرهم كرده اما خب سياه نيست. به نظرم استاد و دنيرو زوج بهتري بودند مثل كيميايي و پولاد!!! منتظر اكران فيلم سنتوري و اتوبوس شب هستم شايد اين فيلمها بتواند سر ذوقم بياورد واقعا از سينما رفتن دل زده شدم آخرين فيلمي كه توي سينما ديدم و خيلي لذت بردم اصلا يادم نيست. ايران را انگار سگ گاز گرفته همه به جان هم افتادند. ديگر حوصله خواندن روزنامهها و سايتها را ندارم حتي تيتر آنها را هم نگاه نميكنم يك انزجار لعنتي حالم را از همه چيز دارد به هم ميزند. هفته بعد مرخصي گرفتم پنجشنبه با مرگ قسطي و دريانورد و قطار همسفر هستيم و بعد هم با ماجان ميرويم ولايت. دلم خيلي خيلي براي ييلاق دايي اسد تنگ شده. فردا شهناز از بيمارستان مرخص ميشود. توي اين چند روز كه اميرمحمد پيش ما بود كلي پوست من و ماجان را كند!
... خستهام
فرق است بين اين و آن
آن كه بيل ميزند خاموش
اينكه شعر ميگويد در خروش
آن كه پا بر زمين مينوازد صبور
اينكه دل در گرو ميسرايد سرود
آن كه كارش سبز كردن است
اينكه در وهم سير كردن است
آن كه دانه را ميداند
اين که دانه را ميبلعد
آن كه ميكارد
اين كه ميكاود
فرق است بين من و تو
رد پاي تو در شوسه همه تسنيم است
خط خط من به كاغذها تشويش است
دست تو دست زاينده چشمههاست
دست هستي ده خوشههاست
دستهاي پرچين گرم خو
دستهاي دانا به خاك به آب به اندوه
دست تسبيح دست ِ سوي آسمان
دست پوسيده و كهنه جاودان
دست من؟
دست؟
فرق تو با من...
آن كه ميبارد
در دشتستان
وين كه مينازد
بر هيچستان
* به دایی جانم که در یک روز اردیبهشتی رفت.
دلم يه گريه حسابي ميخواد. همين الان كه ماجان خوابيده و من حوله تنم كردم و ميخوام بعد دو هفته برم حموم! همين الان كه بغض دارم و تنم از سرما داره مور مور ميشه. همين الان كه دارم به شيرين فكر ميكنم به اينكه سرطان خون داره به اين كه بعد از اين ديگه سر كلاسها نميياد چون داره شيمي درماني ميشه و كم كم موهاش ميريزه اون ابروهاي قجري پيوستهش هم ديگه نيست. دلم يه گريه حسابي ميخواد. از اون گريههاي الكي نه! يه گريه مثل اون گريه اي كه جل نيكلسون آخر فيلم درباره اشميت وقتي نامه فرزند خونده زامبيايش به دستش مي رسه كرد يا گريه برد پيت توي هفت وقتي ميفهمه زن مقتولش بچه داشته يا هفت سال در تبت وقتي رهبر بوداييها بهش ميگه تو فقط معلم و دوست من هستي يا گريه شون پن توي راه رفتن مرد مرده وقتي خواهر هلن ازش اعتراف ميگيره يا گريه تام هنكس توي فارست گامپ سر قبر معشوقهش يا گريه تام كروز توي فيلم چشمهاي باز و بسته وقتي خسته از ترديدها و خودخوريهاش روي زانوي نيكول كيدمن زار ميزنه يا گريه اون پسره توي فيلم ويل هاتينگ خوب يا گريه اون دختر روس توي فيلم هويت بورن يا گريه ماتيلدا وقتي پشت در وايستادا هي زنجموره ميكنه : please... دارم رودريگو گوش ميكنم ووگن ويليامز و اين چيزها... دلم از اون گريهها ميخواد كه يه دفعه يه چيزي رو ميفهمي يه چيزي كه نميدونستي يه چيزي كه يه دفعه جلوت ظاهر ميشه مثل دري كه يه دفعه به روت باز كنن و يه چيزي رو ببيني بعد حسرت بخوري كه آخه چرا زودتر نفهميدي چرا زودتر نديدي چرا زودتر نتونستي چرا زودتر به خودت نيومدي.. بعد گريهت بگيره كه بالاخره فهميدي بالاخره اون اكسير كوفتي رو به دست اوردي ولي چقدر دير چقدر دير... دانايي و حقيقتي كه قراره اينقدر دير به دست آدم بياد به چه دردي ميخوره.. خدايا به نظرت بهتر نيست بذاري توي همين نادوني و نكبت خودم دست و پا بزنم؟ ها؟ يعني مجبوري؟ يعني لازمه؟ يعني ميخوام بدونم واقعا كه چي؟... به هر حال اگه بذاري دلم ميخواد صد سال عمر كنم ولي باز هر جور دوست داري...
هنجار پرنده
ميبينم
ردی را در آسمان
که خط سردي بر نی نی تاریک چشمانم ميكشد
ميخراشد
و مرا در تنگي ديواره هاي تو به تو
به روياهاي پروازي آبي
رهنمون ميسازد
پرندهاي بزرگ در رهايي
كه ميخندد
با لبهايي كه ندارد
و رديف نمايان دندانهايي كه نيست
وقتي تمام آسمان
همه فرامزهاي آن را
در امتداد دو بازو
ميداند
پرواز رفتن است
شاهد بی تمنای او می شوم
ومی بینم چگونه ردي
چون خراش سرد
در گودی چشمانم
فرو می نشیند
و به عمق می گندد
موسيقي گاهي چه پوستي از آدم ميكند. زمستان ِ Vivaldi همين دو دقيقه و بيست و دوثانيه مثل برف روي كف دست آبم ميكند. با آن نواي رهاي ويلن انگار که لالايي هاي مادرانه باشد، آرامشهاي زمستاني را برايت تداعي ميكند وقتي كنار پنجره با گرمي خانه هم خو شدهاي و دل به تكرار دانههاي برف سپردهاي. به خدا شك ندارم پرايزنر همه شاهكارهايش را با شنيدن قطعه تابستان ويوالدي ساخته البته به اضافه قطعات كونسرتوي فلوت او!!!
همچنان اما طبعم با شاهكارهاي باخ سازگار است. قطعهاي دو دقيقهاي دارد كونسرتوي پيانو دو دقيقه و چهل و هشت ثانيه كه ضربات وزين آرشههاي پيانو صداي قطرههاي باران را در ذهن زنده ميكند و من را درجا ميكشد!
مشكل اين است كه قصه دارد همينطور كم رنگ و كمرنگتر ميشود و آدمها ديگر دارند مستقيم خطابه به هم تحويل ميدهند. شايد زياد مقاله ميخوانم و بيخود زور ميزنم كه حرفي از توي آنها بيرون بريزم. بايد مرزها و حدود و صغور آن ِ داستاني حفظ شود. در ضمن خيلي گشنهام! از اول هم ميدانستم تسنيم خيلي سخت و نپز است ولي به هر حال خواستم اين آدم را داشته باشم. واي به حال وقتي كه قرار باشد نستوه را بنويسم. خيلي خيلي ميترسم كه دري وريهايم را براي دوستانم فرستم براي احتياط دارم حفظ آبرو ميكنم. امروز كه با «مرگ قسطي» گپ ميزدم وقتي حسابي زار زدم كه بد گره خورده و باز نميشود، ايمانم و اعتماد به نفسم را از دست دادم و از اين صوبتا يك چيزي تو به توي حرفهاش گفت كه يك دفعه خورد توي سرم «نوشتههات رو با قبل مقايسه كن ببين چقدر بهتر شده» واقعا حواسم به اين نبود كه توي همه اين سر به ديواركوبيدنها و جان به لب شدنها يك چيزي هست كه محسوس نيست و از آن غافل مي شويم اينكه به جلو ميرويم حتي اگر فرو برويم. كه اين فرو رفتنها هم به خاطر پيش رفتنهاست. فعلا مقاله ميخوانم و داستان خواندنم نميآيد. دو دستي به سيب سبز چسبيدم و ده صحفه به درد به خور به آنچه بود اضافه كردم با ده پانزده صفحه پرت شده كه روي دستم باد كرده. موقعيتها را عوض ميكنم و باز هم جواب نميدهد با هم تركيبشان ميكنم باز هم به درد نميخورد. كلافهام.
بيست و شش سالگي نزديك است و هنوز هيچ داستاني چاپ نكردم. دارم با شيوه خودم پيش ميروم. گاهي كابوس سي سالگي سراغم ميآيد كه هنوز دارم دست و پا ميزنم و ديگر حال حوصلهاي هم برايم نمانده و عطاي همه چيز را به لقايش بخشيدم و مثل آقاي افشار سر به تو دنبال سير كردن شكم زن و بچه و هموار كردن راه براي ادامه زندگي هستم. تو رو خدا چقدر الان قابل ترحم شدم! پيشي شدم! ميووووووو
مجله فاخر فيلم يك پرونده كامل به فيلم خون بازي اختصاص داده است. هيئت داوران به گروه فيلمنامه نويسي اين فيلم سيمرغ اعطا كرده است. از خانم بني اعتماد به خاطر اين فيلم بارها تقدير شده است. اما... واقعا متحيرم فيلمنامهاي اينقدر ضعيف و مغشوش را چهار نفر نوشتهاند كاش لااقل خانم ثميني جزو اين گروه نبود! اصلا نوشتن يك همچين ملغمهاي احتياج اين همه نويسنده داشت!؟ فيلم با دستمايه قرار دادن دم دستيترين و كليشهترين عناصر مربوط به اعتياد تبديل به چيزي اغراق آميز شده است كه نتيجهاي جز برانگيختن احساسات رقيق تماشاگران ندارد. احساساتي كه با اتمام فيلم با يك فين بلند توي دستمال كاغذي ته ميكشد و اثرش از بين ميرود. اتكا به تكنيك هم هيچ وقت نميتواند فيلمي را نجات دهد. اينقدر توي سينما كلافه شده بودم كه ميخواستم سالن را ترك كنم. خوابم گرفته بودم. اگر هادي نبود حتما وقت تيتراژ آخر فيلم توي اتاقم بودم. اين هم از سينماي متعهد! چرا كسي نيست كه صاف و پوست كنده قصهاش را تعريف كند و فيلمش را بسازد؟ ها؟ تفكر «سينما وسيله است» نتيجهاش همين ساختههاي آبكي ميشود. پر واضح است كه سينماگران خوب ما با آن تعهد توخالي به قهقرا ميروند. پيام!
[]
با اينكه كامپيوترم درست شده اما همچنان دل به دست نوشتهها سپردهام و تند تند كاغذ سياه ميكنم تسنيم را بالاخره دارم ميشناسم و اين مكاشفه و عرق ريختن براي شناخت آدمهايي كه نميداني چه طور و چگونه از مغزت پخش كاغذ ميشوند هولناك است. لااقل يك هفته است كه كاملا دپرس و خستهام.
[]
همه جا ميگويند دارند با بدحجابي و اينها برخورد ميكنند شاهدش حرفهايي كه سخنگوي نيروي انتظامي ميگويد و عكسهايي كه همه جا روي سايتهاي خبري هست ولي چقدر عجيب است مني كه تمام طول شبانه روز را توي خيابان ها ول ميچرخم حتي يك موردش را نديدم (محل كارم سعادت اباد محل زندگيام آرياشهر محل تحصيلم وليعصر محل كسبم خ انقلاب و محل ولگرديام هم مركز شهر ميباشد!!) چقدر دلم ميخواهد يكي از اين خانم چادريها را ببينم كه دست يكي از اين دختر ژيگولها را گرفته و به سمت مينيبوس هدايت ميكند افسوس! لابد كورم. كم كم دارم به همه حقايق عالم هستي شك ميكنم!!!
عميقا و با تمام وجود احساس ميكنم يك مزخرف نويس درجه يك هستم... نه تنها از نوشتن لذت نميبرم بلكه عقم ميگيرد و دلم ميخواهد وسط همه آن كاغذها استفراغ كنم. نبوغ؟ عجب گنده گوزيي! هيچي نيستم. كلكم كنده است اين را هر روز بيشتر از روز قبل حس ميكنم و هر چه پيش مي روم بيشتر در بی هودگی اش فرو ميروم.
فقط چيزي هست... نميتواننم دست از نوشتن بكشم و همين عجز براي رها كردن و رهانيدن خودم از اين بند يا چنگكي كه توي روحم فرود آمده برايم قوز بالا قوز شده. بالاخره اميدوارم آن روز برسد كه چنان توي ذوقم بخورد و چنان از دل و دماغ بيفتم كه هيچ وقت كه هيچ وقت سمت تاريك كلمات نروم.
بین ساعت شش و بیست و پنج دقیقه تا شش و سی و پنج دقیقه یعنی درست ده دقیقه آفتاب مستقیم و خیره به اندازه قاب پنجره ام از بین ساختمان های بلند و کوتاه مایل و افقی به درون اتاقم می تابد و روی کتابخانه ام می افتد. این ده دقیقه را بسیار دوست دارم. چون در باقی روز تنها روشنایی دیده می شود و هیچ وقت آفتاب مستقیم و خیره نمی تابد.