زود دیر میشه
همين!
هر كدوم يه گوشه هال يه بالش انداختيم زير سرمون و همين جوري كه با گرههاي فرش بازي ميكنيم حرف ميزنيم و حرف ميزنيم و حرف... همش حرفهاي خالهخان باجي بازي و از قديم نديمها. ماجان يه وري ميشه و من دستهام رو زير سرم ميذارم و زل ميزنم به سقف كه لوستر ازش آويزونه و همش فكر ميكنم الان كنده ميشه ميافته... بهش ميگم دو هفته ست كه شبها كابوس ميبينم و از ترس همينهاست كه نميتونم بخوابم.. ولي نميگم چي ميبينم (خون و خونريزي ميبينم حاجي داييم توي يه كاروانسراي قديمي از روي شتر ميافته... ميبينم يكي منو داره زنده زنده ميكشه! از اين چيزها) بهش ميگم امروز صبح يه دفعه از جا پريدم و وقتي چشم باز كردم ديدم نشستم كف پتو و دارم نفس نفس ميزنم... نميدونم چرا ولي امروز صبح وقتي اوضاع گند خودم رو ديدم بغض كردم و دلم ميخواست همونجوري بشينم و جم نخورم ولي نشد نميشد كه بشه. بلند شدم هول هولكي جوراب پوشيدم و كت و شلوارم رو از خودم آويزون كردم و زدم بيرون بعد سيگار پشت سيگار... بغض داشتم بيخواب بودم خسته بودم... قبلا خيلي خوبتر بود توي خواب سين رو ميديدم كه توي يه گندمزار كه زيادي طلايي ميزد و آفتاب هم مثل اولهاي شهريور گرم ميتابيد خنگ و شنگول چشمهاش رو ريز كرده و داره راه ميره و باد هم ميزنه و موهاش توي خوشههاي گندم پيچ ميخوره و فكر كنم ژيل هم باهاش بود الان خوب يادم نيست. اره ميديدم كه چطوري شاد و رهاست... يه آرامشي توي صورتش بود كه انگار تو خود بهشت داره چرخ ميزنه اون حرير سرخ اون لبخند شوخ و بيخيال لعنتي... آه. ديگه الان اعتراف كردنش برام سخت نيست كه چطور در نبودنش عاشقش شدم. اينكه از دلتنگي اون خيلي چيزها برام زرد و كبود شده. خدا كنه فردا بتونه بياد. خدا كنه فردا منو بانك احضار نكنه. خدا كنه مامانش صبح نذاره تنها بياد. خدا كنه آزمونش به موقع تموم شه. خدا كنه راه بندون نباشه. خدا كنه بارون نباره. خدا كنه... فكر كنم نشونههاش همينهاست ديگه!؟ كه از هيجان خواب به چشمت نمياد. دارم فكر ميكنم چي بپوشم واي اتاقم رو چيكار كنم؟... شنبه كنفرانس هم دارم اونو چيكار كنم راستي!؟ خيلي خندهدار شدم... شدم عين بچگيهام عين وقتهايي كه توي خيالاتم قيچي برگردون ميزدم. انگار همه چي برام تازگي داره انگار تازه شدم. نميدونم. ماجان ميگه غصه نخور. ميخندم. غصه ميخورم. دلم ميخواد فيروزهاي شم. (من كه گفته بودم خيلي رمانتيكم!!! تازه خودم هم از اين حالي كه دارم خندهم ميگيره و همش ميگم چقدر جلف و مبتذل و بند تمبوني شدم... تازه چقدر هم خاك تو سر شدم ان مرغي هم شدم... ولي شدم ديگه. اره ديگه پيش مياد يعني يه دفعه ميفهمي كه ديگه... به صحرا شدم عشق باريده بود...)
سینمای ما همچنان برقرار است : بابل فیلم آخر آلخاندرو گونزالس رو دیدم. یه درام حجیم و انسانی. یکی از اون فیلم های تدوین موازی با سه فضای هولناک : مراکش مکزیک و ژاپن. فکر کردم فیلم هپی اند تموم شد چون همه به جز اون پسر مراکشی صحیح و سالم از مرگ نجات پیدا کردن ولی بعد فهمیدم این پایان خوش از هر پایانی تلخ تر و عذاب آورتر بود جایی که اون دختر ژاپنی برهنه روی ایوون پدرش رو بغل می کنه...
آپوکالیپتو فیلم آخر مل گیبسن هولناک بود اما هولناک تر از همه وقتی بود که فصل آخر فیلم پلنگ سیاه کشتی های انگلیسی رو می بینه که پهلو گرفتن. فیلم یه شاهکار مثل همه کارهای گیبسن خشن و خونابه و مردافکن!
ولور فیلم آخر پدرو آلمودوار یک رمانس زنانه اما پیچیده و تو در تو و یک شاهکار
بقی رو دیگه نمی گم تا دل کسی نسوزه!!
فیلم زیاد می بینم چون حالم رو خوب می کنه. البته فیلم خوب.
آيا تو هم بايد آن چه ديگران مهم ميدانند، مهم بداني؟
و آنچه آنها دوست ندارند، دوست نداشته باشي؟
چه مسخره!
*
«افكار ذهن را ضعيف ميكنند» ...«ذهن را از فكر خالي كنيد تا بتوانيد درك كنيد»... آقاي لائو تسو فكر ميكني سادهست؟
*
دلم يك شادي بزرگ ميخواهد
كه تمامي نداشته باشد
در زوال فرو نريزد
و حداقل يك هفته دوام داشته باشد
يعني ميشه!!!؟
*
اینقدر خسته بودم که ساعت هفت خوابیدم. ساعت یازده بیدار شدن ولی باز خوابیدم ساعت دو بیدار شدم و تا ساعت پنج بیدار بودم فقط توی رخ خواب غلت می زدم و همین. بلند شدم. صدای جیک و جیک گنجشکها از پشت پنجره شنيده ميشود و نور آبي سحرگاهي همه خانه را فرا گرفته است. تا رفتنم به سر كار يك ساعتي وقت هست براي عريضه نوشتن و اين صوبتا.
ولي
حوصله عريضه نوشتن ندارم. ميخواهم كمي توي خنكي و خلوتي كوچهها قدم بزنم و نان داغ بگيرم و بالا آمدن آفتاب را ببينم و بعد چايي دم كنم و با ماجان صبحانه بخورم.
خوبم خیلی خوبم اونقدر که از هیجان نمی تونم رو پام بند شم. همش دارم با ارا هد ميزنم و روي صندلي ميجنبم! فکرش رو بکن تا امروز داشتم فکر می کردم تسنیم باید بذاره بره ولی چقدر احمق بودم دون ژوانه که باید ول کنه بره. اره اون دون ژوان باید باشه نه تسنیم من. تسنیم باید صبور باشه اون صبوره و یکی از اون لبخندهای لعنتی روی صورت رنگ پریده ش هست اون هم مثل خودم یه الاغ سر به تقدیر و تسلیمه. اینه خودشه.
امروز بهانه اوردم که رگ به رگ شدم و نرفتم سر کار و توي سينماي اتاقم پنج تا فیلم تماشا کردم و لعنت به امیر حسین با این فیلم هاش همینه. As GooD As IT GETS خودشه لعنت به هلن هانت! لعنت به جك نيكلسون! لعنت به همشون. زدم تو خیابون و بازار و همین طور که ملت دارن نگام ميكنن كه چه لباسهاي خوشگلي تنمه (لباس خونه) غروب رو تماشا ميكنم و ميگم تسنيم ميخنده ميخنده و ميگذره ميخنده و ميگذره ميگذره اگه بفهمي اون لعنتي ميگذره واااااااااااااااي اون نبايد مثل هاني باشه اون خودشه يكي مثل سين و من!
خب الان بايد ماجان رو ببرم دكتر نميتونم نميتونم بنويسم برميگردم و شروع ميكنم از نو از نو. بايد فكرم رو جمع كنم خوب داره پيش ميره و بايد به آخرش برسه وگرنه خودم رو ميكشم. چطور ممكنه اين آدم رو درست بغل گوشم نديده باشم يعني اينقدر كورم. ها؟
دو روزه نخوابيدم. سين ميگه تو يه خل ديووووووووووووونهاي و روزي هزار بار بهم ميگه ديوونه و خدا ميدونه كه از اين مدح و ثناش چقدر خوشم مياد!
بازي سختي بود
تو چشم گذاشتي
و من گم شدم
خب آره زیاد خوش نیستم. روزهاي مردهشوري من است و اصلا هم حال نميكنم الان نق و نوق كنم و غرغر كنم (چرا اين پايين نوشته بودم قرقر و گوش فلك را هم گوش فلق؟ ها؟ خنگ شدم شايد. بودم؟) دلم براي سين هم خيلي تنگ شده (اصلا روزهاي گند و گه من يك جوري ست كه دلم سين را ميخواهد) و اصلا اين تلفن چقدر چيز مزخرفيست. بعد از کار تا وقتی که کلاس شروع شود دو سه ساعتي بیکارم و حال اين را هم ندارم كه بروم خانه و بعد برگردم دانشگاه به خاطر همين دو سه ساعت قدم ميزنم و قدم ميزنم و الان كه هوا بهاري است و باد توي كوچهها غوغا ميكند (آخ كه الان چقدر دلم براي موهاي رفته به بادم تنگ شده به خصوص كه ماجان از لاي خرت و پرتهام كش موهايم را پيدا كرد و برايم سري به تاسف جنباند و يادم انداخت چه اواخواهري شده بودم! لامصب مو نبود يال اسب بود اين هوا، لخت و صاف و رو هوا. حيف شد.) خب ميگفتم پاهام درد گرفت (زانوهام بيشتر) بس كه از پل گيشا تا امير آباد و بلوار كشاورز و وليعصر و فاطمي و انقلاب و فلسطين و ۱۶ آذر و كريم خان همه اينها را كه دوست دارم متر كردم. اما امروز مثل بچه آدم كاغذهايم را جمع كردم و سوار ماشين شدم و صاف رفتم توي كافه (گودو) و مثل چي نوشتم. چهار صفحه نوشتم و دخل تاريخچه و جد و آباد خانواده افشار را آوردم. جدا چه خوب كه رشتهم گرافيك است نه مثلا رشته آش (خيلي خنك بودم خودم ميدانم) يعني همين قدر كه ميدانم بوم چيست و با قلمو چه كارهايي ميشود كرد خيلي كمكم كرده كه شخصيت تسنيم را جا بيندازم. فقط گير كار اينجاست كه شخصيت هاني و تسنيم دارد با هم قاطي ميشود و من هم خنگانه (اسگلانه!) نميدانم چه كارشان كنم. قرار بود تسنيم يك چيزي بشود ولي حالا هاني دارد يك چيزي ميشود. (اگر شما فهميديد من هم فهميدم.) اين هم شد نوشته زرت و زرت پرانتز باز و پرانتز بسته خب كي چي. اه. اصلا حوصله ندارم. نميدانم با اين مصب سگم چطوري اينقدر خوب مينويسم منظورم از خوب نوشتن همان خوب پيش رفتن بود. نه! يعني زياد نوشتن. خلاصه يك چيزي بين اين دو تا. يك ماه بعد از دانشگاه رفتم سر كلاس استاد مديريت نميدانم چي چي بعد ديدم مردك من را براي يك كار تحقيقي چسي انداخته توي گروه دو سه تا دختر ... (دور از جان همه خانمهاي محترم خواننده روهام) يكي كه تا فهميدم من قاطي آنها هستم وسط كلاس رم كرد كه بايد گروهش عوض شود و يك سليته بازي(ديكته اين كلمه را بلد نيستم شانسي نوشتم) درآورد كه بيا و ببين (ترم دوم با اين طفلي دعوا كردم و با زبان شيرينم خوب نوازش شد و بعد از آن سايه هم را با تير ميزنيم) اصلا من گفتم بايد كدورتها را درز گرفت نه حالا با اين تحفه! (راستي امتحان كرديد كيوي با نمك چقدر خوشمزه ميشود.) اصلا ول كنم همه چيز را توي پرانتز بنويسم اين جوري راحت تر است. والله! راستي كجايي تو؟
به درك! به جهنم! گور باباي همه چي! هر چقدر هم كه تشويق كنم كه برو و پشت سرتم نگاه نكن! باز هم باور نميكني وقتي از وزارتخانه زدم بيرون چه بغضي داشتم كافي بود يكي بپره جلو پق كنه تا بزنم زير گريه. اه. شايد به همين زوديها احمد از ايران بره. به خاطر يك پيشنهاد خوب براي يك كار خوب و با يك درآمد خوب (ماهيانه ۴۵۰۰ دلار). خدا کنه اون شركت كوفتي همين الان درجا ورشكست شه که تو همین جوری طبقه نهم وزارتخانه رو قرق کني. اه. توله پسر اگه بري خيلي دلم برات تنگ ميشه اگه بفهمي اگه بفهمي... هنوز نرفته گند خورده تو حالم! تف تو اين زندگي. برات می پوسم.
{}
ماجان دارد خودش را بيمه عمر ميكند(فردا)، ميخواهد بیمه را به نام من کند که اگر رفت (بعد از حداقل صد و بيست سال ديگر!) حق بیمهاش نصیبم شود. خب نگفته پيداست از همه دخترها و پسرها من را بيشتر دوست دارد. با اينكه فسقلي پسرش خيلي زود از آب و گل درآمد و اينقدر دارد كه ديگر به اين پولها چشمداشتي نداشته باشد ولي باز نميدانم چرا دارد اين كار را ميكند. اين از مهر مادري ست حتما. شاید به خیال خودش می خواهد مهربانی های کوچک و ناچیزم را ارج بگذارد.
هر جور كه حساب ميكنم ميبينم از همه بچهها بيدردسرتر بودم برایش، حرف گوشكن تر بودم، سر به راهتر خب بيشتر كه فكر ميكنم ميبينم از آن بچههايي بودم كه عصاي دست شدم نه بلاي جان. ولی از اينها همه باید بگذريم چون من ديووووووونه ماجانم هستم.. روزي هزار دفعه قربان صدقهاش ميروم مثل گربه برايش كش و قوس ميآيم و غش و ضعف ميروم. عاشق بداخلاقیهاش، غصه خوردنهاش، بيمحليهاش، جيغ زدنهاش، سر به سر گذاشتنهاش، سفره پهن كردنها، شير و فتير خوردنهاش، موهاي پسرانش، قد خميدهش، دندونهاي مصنوعيش!
وقتي قضيه بيمه عمر را گفت دو سه روز برزخ شده بودم و داشتم فكر ميكردم بعد از او زندگي چقدر بيبو و خاصيت ميشود. زرتي تند و تند اشك توي چشمم پر ميزند. چقدر خرم.
{}
تا كه هر زخمه من خنده توست
.........................................
تا كه هر زخمه من خنده توست
.........................................
تا كه هر زخمه من خنده توست
.........................................
چقدر دلم گرفته.
تازه از خواب بيدار شدم. معمولا روز ميخوابم و شب مثل جغد بيدار ميمانم و نزديك صبح دوباره يك چرتي ميزنم. شبها دو تا كار ميكنم، نه! سه تا كار، موسيقي گوش ميكنم و مينويسم و سيگار دود ميكنم. البته اسمن مينويسم و گرنه رسمن سر توي ديوار ميكوبم. مثلا ديشب فقط نصف A4 نوشتم و هر كاري كردم پيش نرفت بعد همين طور كه داشتم توي رخت خواب سرازير ميشدم زير نوشتهها خط كشيدم و نوشتم از نگاه راوي! از نگاه هاني! نويسنده بايد حضور داشته باشد! (خودم) حالا قرار است از امشب من بيشتر حضور داشته باشم. شام و نهار را يك جا سر ساعت ده و نيم خوردم و چايي و نبات را هم و بدبختانه سيگار ندارم و حال بيرون رفتن هم ندارم و به درك از نيكوتين كم خون كه نميميرم. چايي مزه مداد ميدهد قاشق نداشتم مجبور شدم با مداد هم بزنم خوش مزه شده بدك نيست (نوش جان!) اه. حوصله ندارم.
«ارا» گوش میكنم با صدايي كه گوش فلق را كر ميكند و لرزه بر بند بند هر جنبندهاي مياندازد. (خدايي با صداي كم حال نميده) موسيقي كليسايي همراه جاز و موسيقي الكترونيك است اسم فارسي آلبوم نيايش اول و دوم است. حجم وحشتناكي دارد، با شكوه است. (اينجا زياد از موسيقي حرف ميزنم شايد علتش اين باشد كه هميشه توي گوشم هست) تلويزيون دارد جشن ملي فني آوري هستهاي را مستقيم از نطنز پخش ميكند و آقاي هويج هم دارد مثل هميشه هندوانه زير بغل ملت ايران ميگذارد افتخارات سه هزار سال پيش و اينها را به خورد ما ميدهد و بعد هم همه دولتهاي جهان به جز غير متعهدها و چند كشور ريزه پيزه را زورگو و ظالم و جنايتكار و اينها معرفي ميكند و بعد خوش به حال خودمان ميشود كه چقدر مستحكم و مستقل و روي پاي عمهمان ايستاديم و هيچ كس هم هيچ غلطي نميتواند بكند و شوراي امنيت سگ كي باشد ما كه دولت تعيين كرديم توي دهن همه هم زديم باز هم ميزنيم. واقعا كاش اين شوراي امنيت كاري از دستش بر ميآمد بدبختانه آنها هم خيلي سست و بيبتهاند. خب حق هم دارند بوش كه دارد به سلامتي گورش را گم ميكند بلر هم كه تا چند ماه ديگر تا ابد مردني ست. آقاي ژاك شيراك جيگر بوگندو هم همين طور درگير انتخابات. آنجلا مركل جان هم كه از تو به مشكل خورده و ائتلافش دچار اختلاف شده. ديگر كي حال و حوصله رسيدن به ايران را دارد وقتي عراق هنوز هم در صدر جدول اخبار است. فعلا كوتوله خوب ميتازد و كي اين ملت دم دمي مزاج شرت هويج را روي سرش بادبان كند خدا ميداند. (ببينيد من يك جا كلي معلومات سياسي و بين المللي از خودم در كردم كه فكر نكنيد فقط در جفنگ نوشتن تخصص دارم نه در مزخرفات ديگر هم.. خلاصه بعععله)
از ندای درون می شنوم
از ژرف ترین پدیده وجود
از قلب
جیزززززز!
دی روز ـ یک پتو انداختیم گوشه هال و با ماجان نشستیم کنار هم و میوه می خوریم. ماجان اطرافش را بر انداز می کند و من مالاچ مولوچ کنان می گویم : باید از دوباره خونه تکونی کنی جیگر! تمام خانه را یک لایه خاک گرفته همه وسایل پخش و پلاست. انگشت روی هر چیزی که می کشی خطی به پهنای سرپنجه ت می افتد. بازی خوبی شده توی خانه قدم می زنم با نوک انگشت روی همه چیز می نویسم «سین». حالا همه جا خانه هست. روی میزم روی شیشه های پنجره روی آینه روی قفسه های کتابخانه. روی جلد مجله ها و کتاب ها روی قاب عکس ها روی حتی کف زمین روی سرامیک ها. همه جا هست. «سین» مثل سایه روی انگشت اشاره دست راست من! (راستین دست هستم آخه!) پرده ها جمع شده و آفتاب گرم و پرنور همه جا را روشن کرده... من هم وسط گرد و خاک کامپیوترم را هنوز دارم و می توانم معلومات صادر کنم همچنان. بیگ بنگ هم هست و می شود موسیقی گوش داد به خصوص موزیک متن فیلم ساعت ها را، قطعه اول وقتی ویلنسل همراه ارکستر غوغا می کند مربوط به افتتاحیه فیلم جایی که ویرجینیا وولف با خطی شتابزده نامه ای خطاب به همسرش می نویسد و برای خودکشی محیا می شود و بعد غرق در آب روان خودش را و شیرین عبادی را ابدی می کند!
{}
دی شب ـ رفتم جلو دست دادم و روبوسی کردم و همه چیز تمام شد. ترم آخریم دیگر باید کدورت ها را یک جوری درز می گرفتم. از اینکه غرورم را خودم را جلوی کسی که به نظرم هیچ ارزشی ندارد شکستم بی نهایت خوشحالم. هزار باره خورد شدن و جمع شدن را دوست دارم. هزار باره فرو ریختن و ... یادم هست بعد از آن کارت تبریک خانم مرادی و صادقی از دستم کفری شده بودند که بچه جان چرا خودت رو سبک می کنی!؟ آخه اون هم آدمه تحویلش می گیری؟ خلاصه که بعد از آن دعوا و جنجالی که شده بود هیچ کس حاضر نبود سر به تنش باشد چه برسد به تبریک سال نو و اینها ولی خب باز هم خودم را به قول رئیس و معاون کوچک کردم و این کارت را فرستادم. البته معلوم بود که بی جواب می ماند، چه اهمیتی دارد. هنوز هم قهر و آشتی من مثل بچه هاست.
{}
ام روز ـ فراهانی، لوله کش، قد کوتاه و ورزیده و درشت است. روی گوش راستش یک خودکار فشنگی گذاشته و تیله چشم هاش توی گودی صورتش زیر سایه ابرو های به هم گره خورده اش پنهان شده (وای اومد تو اتاقم!) .......... کله مربعی شکلی دارد که گوشه هایش را انگار سوهان کشیده اند تا کمی گرد شود. یک کارگر هم دارد که لهجه عجیب غریبی دارد و معلوم نیست اهل کجاست؟ فقط مطمئنا ترک نیست. اسم هم ندارد لوله کش او را «ببین!» صدا می کند. «ببین» از فراهانی هم کوتاه تر است. سر تاس و سبیل پهنی دارد. کلاه بیسبال سرش گذاشته و وقتی به مزه پرانی لوله کش می خندند سبیلش دو برابر اندازه معلوم روی صورت زردش کش می آید. یک جوری راه می رود انگار سه روز روی اسب نشسته و به تاخت دویده منظورم گشاد گشاد راه رفتن بود! فعلا این دو نفر با تیپ و قیافه و حرف هایشان برایم کلی تفریح شده اند. خدا از سر تقصیرات من بگذرد.
درخت چنگ در خاک
پرنده چنگ بر درخت
و من از تو چنگ می خورم
تو را سپردن
به خاطر
و
از خاطر
تو را بردن
باید
گریزی نیست.
تقدیم به همه سه نقطه های عزیز ( ... و ...! و . . . ) که نمی دانم کیستند!
بیا تا باور هستی
آهسته شویم
لغزش آب بر بستر خاک
تا باد بر سینه تاک
ببین
گوش کن
جوانه های بهار همه نجوا می کنند :
بمان
بمان
بمان
لامصب مگه با تو نیستم!؟
«خوشگل من جیگر من عزیز من دیگه چطوری؟» woooooooow ... خوشگل!! من!!! هااااااا؟
[]
از توي لاكم زدم بيرون. نه پتو به خودم ميپيچم نه پالتو. آفتاب آمد دليل آفتاب! منظور اين بود كه آفتاب لب بومه....!
[]
با موسيقي ساعتها الان جايي بين ابرها هستم. خاكستري سرد مرطوب. در آشيانه آشناي غمهاي رفته و دلتنگيهاي رخت بر بسته. ميگندم و آرام ميپذيرم.
[]
به چمنزار بيا...
نوشتههاي وبلاگي را كنترل ميكردم و ديدم چقدر بيقاعده نوشتهام. دچار عذاب وجدان شدم (شايد باوركردني نباشد ولي من زياد دچار عذاب وجدان ميشوم و خجل) كه خوانندههاي حداقلي هم كه گاهي اينجا را كليك ميكنند حق دارند كمي بيش از قرقرها و خوشخوشانها و مزهپرانيهاي روزمرهام بخوانند و شايد كمي چيزي نصيبشان شود لااقل لذت خواندن. غرض اينكه ميخواهم جدي باشم و آن لبخند آزاردهنده را از روي لبهاي سرد و بيروحم بردارم. اصلا تعريف ندارد كه حالا من و امير حسين زديم توي كريمخان و كتاب و آلبوم خريديم و اينها.. يا مثلا تعريف ماجراي آلبوم باب ديلن و ارو... يا گفتن ندارد كه شيشههاي پنجره را بايد كيپ كنم چون Big Bang (اسم من درآوردي Sony-WZ كه 4400 وات قدرت دارد) صدايش حتي در حالت نرمال هم شيشهها را به رعشه مياندازد و اعصاب آدم را خورد و خمير ميكند... اينها كه گفتن ندارد من الان چي گوش ميكنم (بودا بار) خلاصه كه گفتن ندارد ما قايمكي توي كافه تيراژه سيگار كشيديم و اينقدر دود كرديم تا اينكه محترمانه گفتند تو رو خدا ديگه سيگار نكشيد. ميخواهم جدي باشم.. نخند خانوم!! اينها كه گفتن ندارد. خيلي هم الان جديام. اه.
[]
چند وقتي هست هيچ كتابي نخواندم. آخرين كتاب همين تائو ت چينگ بود كه اواسط اسفند سه چهار باري خواندم. با اينكه اشتياق خواندن دارم اما يك چيزي مثل ويآر يا يك همچين چيزي باعث شده تا حالم از كتاب خواندن به هم بخورد. سه چهار ماهي اينقدر كتاب خواندم كه فكر كنم به اندازه سه چهار سال بس بود. البته خب دو هفته پيش يك داستان كوتاه از بكت (اولين عشق) و يك رساله از زكرياي رازي در باب عشق و يك مقاله از دكتر فرهنگ ارشاد (سرگشتگي حافظ) و سه چهار تا مقاله ادبي مثلا دون ژوان رنج عشق و از اين دست يا ايدز، عشق ويرانگر و... ولي كتاب دستم نگرفتم. سنگيني آن را حس نكردم و صفحه صفحه ورق زدن و پيش رفتن و غرق شدن و مست و مسخ شدن در آن را.... كتاب خوب زياد است ولي چيزي كه از جمله اول درست از جمله اول ميخ خودش را توي مخ آدم بكوبد نيست. مثلا كتابي مثل گاو خوني يا شطرنج با ماشين قيامت يا من تا صبح بيدارم يا تنهايي پر هياهو يا ميرا يا ناتور دشت يا اصلا همه كتابهاي سالينجر يا فاكنر يا وداع با اسلحه يا همه داستان كوتاههاي كارور و همينگوي و چخوف يا ساعتها(كانينگهام) يا خشم و هياهو يا خوبي خدا يا مترجم دردها يا پرنده من يا اصلا همه داستانهاي زويا پيرزاد يا همين بلبل حلبي يا اصلا مگر سلوك (دولت آبادي) بد بود؟ من كه در يك شب تابستاني خواندمش!! تازه رضا قاسمي هم وبلاگ دارد! ببين من جدي هستم. شوخي نميكنم به هر حال شازده كوچولو هم خيلي خوب بود!! بيگانه و مهماني خداحافظي (كوندرا) دل دلدادگي (مندني پور) و ....... يعني كتاب خوب زياد خواندنش خوب است! تازه نگفتم تولستوي يك رمان دارد به نام قزاقان كه هيچ كس آن را نخوانده ولي وقتي من چهارده سالم بود آن را خواندم!!! كپي شب هول را هم خواندهام كه عمرا سوادتان قد ندهد به هرمز شهدادي!! اين كه چيزي نيست بابالنگ دراز انگيزه و مشوق و همه دار و ندارم در چيز نوشتن است... چيز.. همون چيز ديگه! به قول جوجه عقاب والله!
[]
ببينها. قصدم جديت در گفتار و نوشتار بود. داستان گ گ گ (گاهشمار گروگان گمنام) را كامل براي امير تعريف كردم و درجا قوزفيش (گوزپيچ) شد. حيف نميتوانم بنويسمش لااقل تا يكي دو سال ديگر. وقتي طرح داستانيش اينقدر هيجان انگيز و ميخ كوب كننده است... حيف. سيب سبز به يك جاهايي رسيد. تسنيم جا نميافتد. دارد يك مدل كاريكاتوري ميشود يعني ميخواستم تو سري خور و مظلوم و اينها نباشد از طرفي هم خيلي خنك و نمكي نباشد يعني توي ذهنم يكي مثل شهناز بود.. با ايمان و در حال پوست انداختن، سرد، قاطع ولي با خصلتهاي زنانهاي كه مستقيم بروز پيدا نميكند ولي حس ميشود. خلاصه هنوز جا نيفتاده بايد بيشتر پخته شود خامي!! نميدانم چطوري... به هر حال توي داستان دارد متاركه ميكند و اين هم خودش عالمي دارد! مثلا توي حمام و وقت رنگ كردن موهاي خانم پناهي دارد يك جرقههايي ميزند ولي نميدانم چرا تسنيم زرتي از حمام بيرون آمد و رفت گرفت خوابيد. خب خواهر من چرا ادامه نميدهي؟.. چرا ديالوگ برقرار نميكني؟.. خب اين مادرت است چند ماه است از هم دور بوديد بالاخره يك حرفي سخني چيزي... چه ميدانم. شايد لحن نوشته را بايد كمي تعديل كنم زيادي شنگول ميزنم. تسنيم شكيباست وقتي او را مينويسم بايد دور شخصيتش را هالهاي از تسليم و رضايت بپيچم. نميدانم. از من بپرسند ميگويم نوشتن يعني از هيچ زاييدن آن هم نه يكي نه دو تا سه قلو ده تا ده تا! حالا بهتر است وارد منقولات نشوم.
[]
فكر ميكنم زياد نوشتم.
روزهای خوش خوشان مان است! درس و دانشگاه تعطیل، مطالعه تعطیل، گردش و این بساط ها تعطیل، فقط خور و خواب و استراحت (ناسلامتی مریضم باید استراحت کنم) دوا و دکتر هم تعطیل، زندگی تعطیل، سین بانو تعطیل، خلاصه در کمال صحت عقل و اراده در این هوای بهاری دل انگیز که ابرها قلمبه قلمبه توی آبی آسمان ولگردی می کنند و درخت ها بوی پوست هندوانه می دهند و زمین خیس آب است، تن آسایی می کنم و تازشم هیچ خیالی نیست. الان هم داریم می ریم فیلم ببینم : خون بازی!
قشنگ يك پتو پيچيدم به خودم و همينطور كه از سرما ميلرزم و فين فين هم ميكنم (سرما خوردم) ده انگشتي افتادم روي كيبورد و موسيقي توي گوش و از اين بساطها بله يعني كه هنوز هم مينويسم!
فكرم كار نميكند. حواسم نيست. سرماي خانه امانم را بريده و تازه فردا قرار است آقاي لوله كش دست به كار شود و بيل و كلنگ دست بگيرد و دل و روده آپارتمان ماجان بيچاره را بريزد بيرون. توي هيري ويري فيلم ديدن ما هم نوبر است. BOOND را ديدم يك تريلور هچل هفت گنگستري كه دو تا خانم همجنس باز و عاشق هم (حالا بماند كه مثلا به خاطر دنياي مردانه و سياه حاكم بر زندگيشان به هم پناه ميبرند و حالي به حولي!) در چند تا گروه مافياي ميمالند و دو ميليون و خوردهاي دلار كش ميروند و با هم ازدواج ميكنن و گنگسترها همديگر را لت و پار ميكنند و قصه به آخر ميرسد.
كامپيوترم به درك واصل شده و سوادم هم نميرسد كه راست و ريستش كنم. اين هم نحسي سيزده كه شامل حالم شد! خرافاتي نيستم. راس ميگم! اين سيزده به در من را ياد روزي انداخت كه نشستم وبلاگي را خواندم و متاثر از نوشتههاي خوش نمك آن يك عريضه بلند بالا پر از شوخي و لودگي و دري وريهايي كه مغز آدم را به استحاله در ميآورد نوشتم و آخر عريضه هم نوشتم كه خب تمام شد و اين هم وصيت نامه من بود و به سلامتي ميخواهم خودم را بكشم و اينقدر اين قضيه خودكشي در وبلاگ روهام شايع و طبيعي بود كه خيلي از دوستان باورشان شده بود كه من روز سيزده خودم را با قرصهاي اعصاب ماجان ميكشم غافل از اينكه دروغ سيزده بود. از همه جالبتر لينك اميرانه بود و آفلاينها و ميلهايي كه ميرسيد كه نه تو رو خدا خودتو نكش! خوبي؟ زندهاي؟ زندگي قشنگه نمير! بمون! جون من خودتو نكش! خلاصه تا چهار پنج روز توي اينترنت آفتابي نشدم و همينطور واكنش بچهها را ميديدم و غش غش ميخنديدم. خلاصه كه جالب بود.
من عاشق وودي هستم. از اسكارلت يوهانسن (دختري با گوشواره مرواريد، گمشده در ترجمه و... ) هم خوشمان ميآيد! خلاصه كه فيلم SCOOP خيلي مزخرف بود ولي با حضور وودي آلن نه تنها قابل تحمل شده بود بلكه لحظات كميك خوبي هم داشت. مثلا جايي كه بعد از مرگش داشت توضيح ميداد كه رانندگي توي جادههاي انگليس وحشتناك است و عادت ندارد چپ و راست رانندگي كند و خلاصه همين هم باعث تصادف و مردنش شد. اين قطعه White Flag از Dido را خيلي خيلي دوست دارم و اينقدر گوش ميكنم تا حالم ازش بهم بخورد ولي نميشود. Dido واقعا معركه است نميدانم كسي آن را ميشناسد يا نه به هر حال سه ماهي هست كه توي گوشم هست و هنوز سير نشدم. قهوه و سيگار جيم جارموش را ديدم با زير نويس فارسي البته. خب هر چقدر هم كه زبان دان و زيرنويس خوان باشي باز هم با زيرنويس فارسي يك حظ ديگري ميبري. ولي عجب جفنگي بود. كلي خنديدم. يك مشت آدم خل و چل و روابط احمقانه. دو تا اپيزودي كه مربوط به سه تا بازيگر بود را از همه بيشتر دوست داشتم و البته اپيزود آن دو قلوهاي سياه پوست كه از خنده روده برم كرد. خب الان در اين روز عزيز (۱۲ فروردين روزي ملي شدن ايران!) بايد سر كار باشم و اين هم از مزاياي دولت خدمت گذار است كه روزهاي تعطيل هم كارمند هاي بدبختش بايد كار كنند.
اگر امروز از آسمان به جاي باران بمب و موشك نبارد (ديشب خواب ديدم سه تا موشك خورد توي تهران) و مهمان سرزده هم به سرش نزند كه توي سر ما بزند. خلاصه كه اگر از اين اتفاقات غير قابل پيش بيني نيفتد ميخواهم از خودم معلومات در كنم. زياد فكر كردم ولي كي تا حالا با فكر كردن كسي چيزي نوشته كه من؟ بايد بسپارم به خود شخصيتها كه خودشان يك جوري پيشكي پيش ببرند. بدبختانه مجبورم تسنيم را حذف كنم يا او را هم وارد قصه كنم. بودن يا نبودن! احتمالا وارد خواهد شد و خانم ستوده هم و ماجرا سه ضلع اصلي خواهد داشت : هاني و ميلاد، هاني و تسنيم، ستوده و ميلاد و بدين سان است كه كسي ميميرد و كسي ميماند!! آقاي احمدزاده عزيز توصيه كردهاند كه شخصيت زن قصههايم زياد است و بيشتر به شخصيت مرد بپردازم. بله خب من هم كه زن نيستم و نميتوانم از پس آن بربيايم. ولي با اين حال توي فكرم بيشتر از آنكه زن يا مرد شكل گرفته باشد شماي انساني آنهاست كه دوست دارم به آن برسم. فعلا دست و پا ميزنيم و عين خيالم هم نيست كه عمر گران ميگذرد...بد!
[]
راديو زمانه لطف كرده و به وبلاگ كوچك روهام لينك داده و از آن روز تا به حال بازديد كنندهها دو سه برابر شده (تقريبا روزي پانزده كليك). خیلی خیلی ممنونم. اصلا انتظارش را نداشتم.
[]
ملت بزرگ مانند مردي بزرگ است؛
وقتي اشتباهي مرتكب ميشود، متوجه آن ميشود
و آن را ميپذيرد.
با پذيرش اشتباه، آن را اصلاح ميكند.
كاش ملت ما كه افسارش را داده دست چند نفر كور و كودن كمي بزرگ ميشد. اين را من نميگويم دو هزار سال پيش خدا بيامرز لائوتسه گفته بود! خاتمي رئيس جمهور ايران ِ سابق! هشت سال كرسي نشين بود يك بار از اين گه خوريها نكرد كه كار ايران به شوراي امنيت بكشد حالا جناب هويج با حمايت آقاي شلغم دارد كاري ميكند كه كلك ايران كنده شود. گاهي فكر ميكنم اين كوتوله از آستين صهيونيستها بيرون آمده كه تير خلاص را بزند و خلاص.
از نصيحت كردن بيزارم و از شنيدن آن لذت ميبرم. اما گاهي چنان پر ميشوم چنان لبريز كه دوست دارم حرف بزنم. چند ماه پيش بود كه هادي متاثر از رفتارها و سكنات من (خب هادي زياد از حد تحت تاثير قرار ميگيرد) به سيگار رو آورد و شب و روزش توي دود بود. زهرا زنگ زد سر كار و به التماس و زاري گفت يك كاري بكنم و من هم برنامه مشهد را ريختم و با هادي زديم بيرون. هادي تا آخرين لحظه سيگار دود كرد و من هم هيچ حرفي نزدم و گذاشتم هر غلطي كه ميخواهد بكند. فقط يك بار دو سه تا جمله معمولي در حد اينكه بهتر است ورزش را از سر بگيرد و دور اين زهرماري را خط بكشد گفتم و.... . آبجي كوچيكه حالا فكر ميكند در آن چهار پنج روز چه تخم دو زردهاي كردم كه پسر دست گلش باز هم ورزش ميكند و وزنه ميزند و غذا ميخورد و يك دفعه متحول شده... به هر حال خوشحالم كه سر عقل آمده ولي كار من نبود. از كي تا به حال زنبور بيعسل، كندو كندو عسل داده كه من داده باشم.
[]
سين رفت و از ته دل خوشحالم كه باز تنها هستم و از اين خوشحالي هم دچار عذاب وجدانم و خلاصه خودم هم نميدانم چه مرگي گرفتهام. ماجان هي روي مغزم بشكن ميزند كه غصه نخوريها! بعد من يادم ميافتد كه معمولا اين وقتها بايد غصه خورد. عجب! با اينكه خيلي آدم رمانتيكي هستم خيلي زياد ولي خب نميشود يعني آن طور كه ديگران فكر ميكنند نميشود. امروز مادر سين داشت نصيحتش ميكرد كه دختر اينقدر سرد نباش! ميبيني دست تقدير را، قطب شمال و قطب جنوب به وصال هم رسيدند انگار.
[]
اين آهنگ پايين كه گفتم يك شاهكار بيبدليل است كه باب ديلون خوانده است . كه!
one_more_cup_of_coffee اين قطعه را اينقدر گوش ميكنم و گوش ميكنم و گوش ميكنم و... پيمان خيلي راحت دارد به همسرش خيانت ميكند و با آب و تاب برايم تعريف ميكند و من هم با دقت خوب گوش ميكنم و با ذهن داستان پردازم حسابي به ماجراهايش شاخ و برگ ميدهم. خيانت! هنوز هم فكر ميكنم عشق و هوس و سكس رابطه جدا نشدني با هم دارند. اين همه رنج و درد، سرگشتگي... اينها همه و همه به خاطر يكي. واقعا؟ حالم از عشقهاي اين زمانه به هم ميخورد. لااقل من كه زير بار آن نرفتم چون چيزي فراتر از آن هست. چيزي غول آسا و بزرگ. چيزي مثل... كرمهاي خاكي را ديدهايد وقت باران از دل گل و خاك بيرون ميزنند؟
داريم يك زندگي جمع و جور و كوچك و ريزه پيزه مشترك را تجربه ميكنيم و از اين برنامهها خلاصه. شب تا صبح كنار هم غلت ميزنيم و صبح وقتي او خوابيده من بلند ميشوم و مثل بچه آدم كارمند وار سر كار ميروم و بعد از ظهر با هم نهار ميخوريم و عصر ميزنيم بيرون. تهران را به او نشان ميدهم و تكه تكه اين شهر را با هم قدم ميزنيم. خيابان وليعصر را متر ميكنيم. تئاتر شهر را طواف ميكنيم و ميگويم اينجا مركز تئاتر ايران است بعد ميگويم اين گودي هم يك زماني پاركينگ تئاتر شهر بود كه جناب شهردار سابق جهت دهن كجي به هنرمند جماعت دارد يك مسجد توي اين زمين غصبي ميكارد. توي كافههاي آشنا وقت ميگذرانيم و اينقدر ساكت و صمم و بكم به در و ديوار و آدمهاي توي كافهها زل ميزنيم تا اينكه از رو ميرويم. توي سينما شانه به شانه هم فيلم تماشا ميكنيم و بعد از آن برايش نقد و تفسيرهاي آنچناني ميكنم و ده نمكي را به درك حواله ميدهم. كتاب ميخوانم و گاهي چيزي مينويسم و وقتي مشغولم در اتاق را ميبندد و بيرون ميرود. بعضي وقتها به سرمان ميزند و خل ميشويم و كركر ميخنديم و اداي آدمهاي عاشق پیشه را در ميآوريم و قربان صدقه هم ميرويم و بعضي وقتها هم من دپ ميزنم و خفه خون ميگيرم و آن وقت سين ميپرسد طوري شده؟ وقتي ميبيند نه همان مرض هميشگي سراغم آمده بيخيال ولم مي كند تا به حال خودم باشم. همه موهايم را يك جا كوتاه كردم. اينقدر قيافهام عوض شده كه هيچ كس نميتواند جلوي خودش را بگيرد تا من را ميبينند اظهار نظر ميكنند. «خوش تيپي هم مكافات داره ها!!!» سين كمي عوض شده. نه خيلي فقط يك كم. اصلا و به هيچ وجه اظهار نظر نميكند و تقريبا بايد التماس كنم كه نظري بدهد، گير كار همين است كه ما دربست همديگر را پذيرفتهايم! اينقدر همه چيز عادي و در آرامش است كه دارم خسته ميشوم و هر كاري ميكنم دعوا كنيم و يك كم به هم بپريم و جنجال كنيم و در را بكوبيم و اينها نميشود.
لبهايت را دوست دارم
با طعم پفك
نارنگي
قرمه سبزي
شربت ب كمپلكس
فرقي نميكند
هنوز هم خيليها باور نميكنند چطور شد كه سين از زندگيام سر در آورد. دختري شهرستاني با ته لهجه، ساده، باهوش، بيتفاوت، دختري كه فروغ فرخزاد را نميشناسد و كل جهان هنرياش محدود به چند تا فيلم هندي مي شود! خب شايد خودم هم ندانم چطور و چگونه فقط ميدانم يك روز بعد از آن يك هفته كوفتي كه به كابوس شبيه بود بله بعد از ختم به خير شدن همه ماجراهاي خاله خشتك بازي اهل فاميل به فاطمه گفتم اگر سين نبود هيچ وقت با هيچ كس ازدواج نميكردم حتي با جنيفر كانلي!
خب همين. گفتنيها را نميشود گفت.
مي خور كه رند و حافظ و صوفي و محتسب
چون نيك بنـگري هـمه تـزوير ميكننـد
زماني همه فكرم، دغدغهام اين بود كه چرا آدمها چون خاك پذيرنده، پذيراي روهام نيستند. چرا از قبول آدمي با مختصات من سر باز ميزنند. چقدر احمق بودم. آن كه بايد چون خاك ميشد من بودم. آن كه بايد آغوش باز و گوش شنوا و دستهاي گرم ميشد من بودم و چه بيهوده در اطرافيانم اين تمنا را ميجستم. شب عيد وقتي دهها SMS تبريك سال نو از دوستان و آشنايان رسيد به خودم گرفت : حالا ديدي؟ وقتي كارت تبريك همكارانم به دستم ميرسيد وقتي ماجان قربان صدقهام ميرفت شهناز و مهناز محكم بغلم ميكردند و بوسه بارانم ميكردند به خودم گفتم : ديدي؟ اما حالا همين هم فقط دل خوشكنك است. نه آن بيتفاوتيها و طرد شدنها غصه دارم ميكند نه اين شاد باش گفتنها و دوست داشتنها از خود بيخودم ميكند... من خاكم چون خاك پذيرنده، نه رنجي و نه شادي نه دردي نه آرامشي... منم در آستانهاي ديگر در فصلي كه خود را براي هميشه به باد ميسپارم. ذرهاي ميشوم دانهاي در دست باد در دست تقدير، تسليم... آرام.
پرنده ميخنديد
با لبهايي كه نداشت
و رديف نمايان دندانهايي كه نبود
پرنده ميخنديد
خب از سر شب توي بغل هم تا وقتي كه بومبي سال تحويل شد خيلي خوب بود. نميتونم بگم چي بود فقط خوب بود... دو نفري لرزون لرزون سال رو تحويل گرفتيم و تا صبح نتونستيم چشم رو هم بگذاريم. چه حس عجيبي داره. نميخوام اينها رو اينجا بنويسم. نميدونم چه طوري ميتونم خدا رو شكر كنم. دارم يه كم يه كم ديوونهش ميشم! به سكوتش عادت ميكنم. به هر حال همه مثل هم نيستن. سين بانوي منم ساكت و بيتفاوته و مثل يه علامت سئوال جلوي همه فكرهام وايستاده.