تبليغاتX
روهام

 

سخت يا آسان اما به هر حال به اين جا رسيده‌ام : كنترل احساس. اينكه مي‌توانم كسي را كه دوست ندارم دوست داشته باشم به او محبت كنم او را بپذريم يا كسي را كه دوست دارم فراموش كنم و ككم هم نگزد! مي‌توانم صبر كنم شكيبايي داشته باشم، حوصله كنم و مثل سنگ آرام بگيرم آنقدر كه ديگران را كلافه كنم. مي‌توانم بخندم و ساكت باشم. حرف بزنم و حرف نزنم (گفتن ندارد كه من زياد به چيزي كه مي‌خواهم بگويم فكر نمي‌كنم بيشتر به چيزهايي كه نمي‌خواهم بگويم فكر مي‌كنم!) مي‌توانم چيزي نداشته باشم ولي همه چيز را از آن خود بدانم (عمرا باور نمي‌كنيد!) خب ديگر بيشتر از اين سجايا و حسنات خودم را برملا نمي‌كنم شما كه باور نمي‌كنيد من بودم شهرام جزايري را تحويل دادم.

 

۱. شماره جديد سمرقند : تربيت احساسات و رنج عشق خيلي خواندني‌ست. توصيه نمي‌كنم چون اصولا هيچ كس به توصيه‌هاي من اهميت نمي‌دهد همين جوري گفتم.

۲. اين خزعبلات بالا را كه مي‌نوشتم كلي با خودم خنديدم. به وضعيت مضحك خودم هم خنديدم كه توي اتاق يخ زده‌ام دو تا شلوار گرمكن روي هم پوشيدم يك پيراهن و يك كاموا و روي همه اينها پالتو را هم پوشيدم و پاها را هم توي هم گره زدم و باز سردم است.

۳. بايد بخوابم فردا آخرين روز كاري سال است البته باجه نوروزي هم داريم يعني تعطيلات نداريم و بايد باز سر كار تشريف فرما شويم و به شما خدمت كنيم. با اين مسئله كنار آمده‌ام كه زن «سيقه‌»اي بانك باشم. ديگر آب از گذشته است.
۴.
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم / از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم / من آمده بودم که تا مرز رسیدن/  همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم / تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم / شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم... اين را الان از توي این وبلاگ كش رفتم. شبيه نوشته‌هاي پشت ميني بوس نيست؟ ها؟ به دلم نشست خيلي!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 2:28  توسط روهام  | 

 

مينيمال نويس نيستم از سر بي‌حوصلگي اينطور بريده بريده مزخرف رديف مي‌كنم وگرنه وقتي موتورم روشن مي‌شود ديگر تا يكي با كلنگ توي سرم نكوبد ساكت نمي‌شوم. خانه خلوت و بسيار بسيار سرد است. لوله شوفاژ تركيده و ناچار فلكه آن را بسته‌ايم و شب عيدي هم نمي‌توانيم توي گرد و خاك با كند و كاو لوله‌كش سر كنيم به همين مناسبت تمام شب و روز از سرما مي‌لرزيم و من خدا رو شكر مي‌كنم كه هنوز مريض نشديم. از دوست و آشنا چند تا فيلم دستم رسيده كه هنوز فرصت نكردم تماشا كنم. امروز چند كلمه‌اي با جناب احمدزاده صحبت كردم و خوب گوش دادم و راهنمايي گرفتم ولي اين روزها خيلي خنگ شدم بايد هر حرفي را چند بار برايم تكرار كنند و دائم فكر مي‌كنم حوصله ديگران را سر مي‌برم. روي سيب سبز كار مي‌كنم و دارم سعي مي‌كنم ادامه اش بدهم چون خواننده را مجاب نمي‌كند و انتظارش برآورده نمي‌شود. خدايا پايان ندارد چرا؟ منظورم آخر قصه‌هاست كه تمام نمي‌شود. كلافه‌ام. هيچ كاري بدون تلاش به ثمر نمي‌رسد. كاش نابغه بودم ولي خب نيستم اتفاقا خيلي هم معمولي و كند ذهنم. خب خيلي مهم نيست. بهتر است به كارم برسم به جاي اين قبيل انگ زدن‌ها به خودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 15:46  توسط روهام  | 

 

من از سكوت مي‌ترسم. حرف بزن. چيزي بگو. بشكن. باور كن كه خسته شدم. بگذار كمي پيش برويم. از فرو رفتن خسته شدم. خيالت جمع به هر جان كندني كه بود مرخصي گرفتم. مي‌بينمت. هستم ولي...

*

اصلا حوصله روزنگاري ندارم. حوصله نوشتن همين چند خط از بود و نبود‌ها و شدن‌ و نشدن‌ها.

*

با خودم نجوا مي‌كنم و كلماتي پرت و نامفهوم، گنگ و بي‌خاصيت از دهانم خارج مي‌شود. لحظاتي كه با تمام وجود خطي شعر مي‌شوم اما ماهيت ندارد و وجودش به ثمر نمي‌نشيند.

*

دل به كوچه‌ها مي‌سپارم و مولانا را ياد مي‌كنم؛ اگر پاي رفتن نداريد از درون سفر كنيد.

*

مي‌سوزم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:59  توسط روهام  | 

 

«وقتي عينك مي‌زني خيلي ناز مي‌شي!» اين رو يكي بهم گفت كه دوستم داره : سين

«ولش كن بي‌خيال شو» اين رو يكي بهم گفت كه عاشق بچه‌هاشه : ماجان

«كاش هفت سال زودتر با من آشنا مي‌شد كه ريشه‌اي باهاش كار مي‌كردم. ديگه الان بايد يه رمان يه مجموعه داستان چاپ مي‌كرد. خيلي دير شده» اين رو يكي بهم گفت كه منو نديده و داستان‌هام رو خونده : آقاي نادري



اين سه تا رو توي نيم ساعت بهم گفتن.


نتيجه : خيلي نازم! غمگينم! تموم شدم!


عليرضا كاش مي‌دونستي همينجوري هم ساز كوك ياس و نا اميدي هستم. لازم نبود اين حرف‌ها رو بگي تا كوك بشم. يعني مجبوري؟ يعني لازمه كه هر وقت مي‌شينم باهات حرف بزنم غصه‌هام رو رج بزني؟ ها؟ آخه تو كجاي زندگي من هستي آقاي برادر؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 19:59  توسط روهام  | 

 

«آقاجونم عيدت مبارك» نشستم خوب سنگ قبرت رو ‌شستم. ظرفم كوچيك بود سه دفعه رفتم تا دم شير و آب پر كردم و زودي برگشتم پيشت. بعد دوباره با گلاب دست كشيدم روي اسمت كه توي سنگ كندن. ماجان مي‌خواد سنگ قبرت روعوض كنه آخه ديگه كهنه شده. مي‌خواد از اين سنگ‌هاي سياه بگيره ولي من سنگ سفيد دوست دارم. عين بچه آدم شاد و مشنگ اومده بودم عيد رو بهت تبريك بگم به خدا نمي‌خواستم اينجوري بشه. ناراحت كه نشدي؟ دست خودم نيست هر وقت مي‌شينم كنار سنگ قبرت تا دل سير گريه نكنم نمي‌تونم از جام بلند شم. راستي از گل‌ها خوشت اومد. گل توي گلدون گرفتم كه به اين زودي خشك نشه. گذاشتمش بالاي سرت كه بوش برسه بهت. دلم مي‌خواست سال تحويل پيشت باشم ولي خب نمي‌شه. ماجان اون وقت تنها مي‌مونه. سين هم بهت سلام رسوند. تو رو خوب يادشه. تابستون‌ها مي‌رفتيم خونشون. اينقدر گلاب ريختم روي سنگت كه سرتا پام بوي گلاب گرفته. شد چهارده سال. من توي مرداد به دنيا اومدم ولي تو اون وقت رفتي. نمي‌دونم چرا هيچ وقت نمي‌تونم فكر كنم نيستي. دوست دارم و به همين زودي‌ها ميام پيشت، پيش تو و محمد و عمو و دايي و يوسف و اصغر و ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 11:3  توسط روهام  | 

 

بشكن

بشكن

قرمزي بشكن

 

[]

تنگ ماهي شدم
قرمز كوچولو
بشكن


[]

 

دريا كه باشيم…

بشكن قرمزي

بشكن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط روهام 

 

نه در كلمات مي‌گنجد و نه در… افسوس و حسرت از دست دادن تو با بغض و اشك… رفتي…

ميم مثل مادر را تماشا مي‌كنم و براي تو گريه مي‌كنم.

رفتي…

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:50  توسط روهام 

 

هنوز مفهوم فروتني توي مغزم (اگر داشته باشم) قدم رو مي‌رود و دائم به آن فكر مي‌كنم و نمي‌دانم چرا دل نمي‌كنم از آن. به حرف‌هاي عليرضا فكر مي‌كنم به نوري كه از آن مي‌گفت به روشني به اميد و رستگاري. به سين فكر مي‌كنم و شب‌هايي كه گاهي نزديك صبح خواب او را مي‌بينم... لاي چادر نمازش آرام و مطمئن ايستاده و به من زل می زند. شد يك ماه... يك ماه كه همديگر را نديديم و شايد فقط در يك ديد و بازديد نوروزي چشممان به هم بي‌افتد. چقدر سرد و بي‌تفاوتيم، چرا؟ همه چيز این دنیای وارونه ما عجيب و غريب است. نمي‌دانم بالاخره كرگدن من هم پرواز مي‌كند يا نه؟ (كرگدن خيلي دوست دارم) گاهي فكر مي‌كنم يك دايناسور يا گودزيلا هستم يكي از آن گوشتخوارهاي مشتي! مثل ركس.  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:47  توسط روهام  | 

به فروتني فكر مي‌كردم و به دريا به اينكه اگر اين بسيط ِ ژرف درياست به خاطر پست بودن و فروتر بودنش است اگر آب رود‌ها و نهرها همه به آنجا ختم مي‌شود به خاطر...  با خودم فكر مي‌كنم فروتن بودن، پست بودن و پايين بودن سبب و علت دريا بودن است يا... ؟

آيا فروتني در ادا و اطوار و شكسته نفسي كردن‌هاي رايج و مرسوم است كه مي‌بينيم. فكر مي‌كنم دريا بودن مستلزم دانايي به اين مسئله است كه خود را نه تنها در رفتار و گفتار كه حقيقتا فروتر از ديگران بدانيم. مي‌توانيم خود را از همنوعان خود كوچك‌تر بدانيم؟ آن گاه ترازوي مقياس‌هاي‌مان را بايد جمع كنيم، قياس برتري را، صفات و ارزش‌ها و كد گذاري‌ها، مقامات، خوبي، بدي و همه ويژگي‌هايي كه به يكديگر اطلاق مي‌كنيم نشانه‌هايي كه كسي را نسبت به كسي ديگر بهتر يا بدتر مي‌نماياند.

آيا مي‌توان خود را كوچك‌تر از موجودي دانست كه در نظر ديگران عامي و نادان و حقير است؟ فكر مي‌كنم فروتني اين است كه حقيقتا خود را فروتر از ديگران بدانيم و اگر چنين باشد هرگز كسي را مورد قضاوت قرار نمي‌دهيم هرگز كسي را حقير نمي‌شمريم و هرگز بر كسي درشتي نمي‌كنيم... اگر حقيقتا دريا باشيم.

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 22:39  توسط روهام  | 

 

زمان را ياراي باز ايستادن نيست

و زمين را

و فصول

 

رها از غم

رها از شادي

 

انسان را گريزي از مرگ نيست
و جواني را

و آرزو

 

رها از خويش

رها از خويشتن

 

[]

در پذيرش بند

در آميزش رنج

آزده‌ گي را به آزادي مفروش

رستگار، مي‌ميرد

و زمين دوار مي‌ماند
فصول
       
سبز، سرخ، زرد، سفيد
سياه مي‌ماند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 22:33  توسط روهام  | 

 

خاطرت جمع

عشق را به دست هرزه‌اي
                                هرگز نفروختم
اما

     خود را

               بسيار
                        فريفتم
                                  فروختم
خاطرت جمع!


۱. خاطرتان جمع من باز مي‌نويسم!!!
۲. شعر در كردم.
۳. براي من از صميم قلب دعا كنيد. ممنونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:12  توسط روهام 


زنگ زدم به عليرضا برادر فقیدم! براي پيگيري نوشته‌هايي كه قرار بود برساند به آقاي نادري و نقد و نظراتش. جالب بود كه ايشان از تكنيك و شناخت عناصر داستان و حرفه‌اي گري نوشته‌ها گفته بود و اينكه داستان‌ها از هر لحاظ درست و منسجم است اما...
اين اما بيست دقيقه بحث دو تا برادر بود بر سر نور و تاريكي، سفيدي و سياهي. عليرضا فرديت گرايي و انزوا و دوري گزيدن از ديگران را سم روح من دانست و نوشته‌هايم را به تصديق نظر جناب نادري سراسر تاريك و سياه عرض یابی کرد كه مستقيم از نگاه و شيوه زندگي من بر مي‌آيد. گفت ته اين نوشته‌ها هيچ چيز نيست، نه به آدم چيزي اضافه مي‌كند و نه به او شوري مي‌دهد و نه انديشه‌اي و نه هيچ جز يك خلاء تاريك و همه پوچ انديشي و پوچ انگاري. خب حالا كه يك نويسنده حرفه‌اي با بيش از پنجاه تاليف اين‌ نظرات را تحويل من مي‌دهد ديگر نمي‌توانم اين را ناديده بگيرم. مي‌پذيرم و از همين حالا سعي مي‌كنم شیوه های گند و گه زندگی ام را تغییر دهم.
فعلا هم نمي‌نويسم. هر چي هم بنويسم تا خودم را درست نكنم درست نمي‌شود. براي من خوب نوشتن يا خيلي خوب نوشتن مهم نيست مي‌خواهم يك چيزي بنويسم كه باارزش باشد. (اين را از سيمور- پيشگفتار سالينجر كش رفتم) الان هم با خودم قهر كردم!


 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:5  توسط روهام 

 

بدبختي يا خوشبختي به هر حال با توصيه‌ها و سر توي كيبورد كوبيدن‌ها بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه فعلا در حال نوشتن، خود واقعي و مجازي‌ام را به هم نزديك كنم. خب از نوشتن لذت نمي‌برم و اين به خاطر كنكاش در آدم‌هايي‌ست كه رنج مي‌كشند و متعهد شدم كه از رنج آنها بنويسم و با خودم اين جمله مندني پور را تكرار مي‌كنم : سهمم را از رنجت به من بده، و از من نپرس چه مي‌خواهم و چگونه همه جا مي‌بينمت.

 

[]

 

برايش مثال گوشواره‌ها را مي‌زنم، گوشواره‌هايي كه هر يك به تنهايي روي گوش‌هايش ناقص به نظر مي‌رسند ولي هر كدام جدا از هم مستقل از هم، كامل مي‌شوند. اصلا نمي‌توانم با يكي شدن، يگانگي، و چون يك روح در دو بدن كنار بيايم. اين خزعبلات را قبول ندارم. ما دو روحيم در دو بدن و تنهايي آدم‌ها اينقدر ژرف و عميق هست كه كسي يا چيزي نمي‌تواند آن را پر كند. پس بهتر، كنار بياييم و زندگي را چالشي براي عقده‌هاي خود نكنيم.

 

[]

 

همه رودها به دريا مي‌ريزد

زيرا دريا از آن‌ها فروتر است.

فروتني به دريا قدرت مي‌بخشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:36  توسط روهام  | 

 

خواننده عزيز و هميشگي نمي‌داني امشب چقدر غمگين و دلخسته‌ام. نمي‌داني چطور با هر كدام از آدم‌هاي نوشته‌ام يكي مي‌شوم و با آنها رنج مي‌كشم بغض‌هايشان را در گلو فرو مي‌دهم يا كف خيابان تف مي‌كنم. خيابان‌ها پر است از آدم‌هاي شب عيد، خانواده‌هاي پشت هم دنبال هم، خريد شب عيد، ماهي قرمزهاي توي كيسه‌هاي نايلوني، دختربچه‌هاي بستني قيفي به دست، زن‌هاي اصلاح كرده تر و تميز، پدر‌هاي مغرور و دست به جيب، پسر بچه‌هاي شلخته كهنه لباس پوشيده و چشم به ويترين مانده، اينجا پر است از آدم‌هاي در جستجوي جنس ارزان با تخفيف، در پي همه چيزهاي نو همه چيزهاي تازه، سال نو با پوشاك نو با سينه بند نو با پيراهن نو، با كارد و چنگال نو، با مانتوهاي نو، جوراب‌هاي كوتاه نو، با رنگ‌هاي نو رنگ‌هاي چشم‌نوازتر، لباس‌هاي هماهنگ‌تر خوش دوخت، تن نواز.


«اسي» من؛ برادر من، اسحاق هم لاي همين جمعيت وول مي‌خورد. لاي همين كرور كرور مردم سرگرم و نو پسند.... نو پرست. آدم ها را مي‌بينم و جهانم در موسيقياي نرم و پيوسته ستاره‌هاي راك و متال مي‌آميزد آنادما، آنتي‌متر، تول، نيروانا، متاليكا، عقرب‌ها... همينطور نواها را با خودم تكرار مي‌كنم. نجواها با من يكي مي‌شوند فريادها جيغ‌ها فحش‌ها و ناگهان سكوت؛ تا همه ضرباهنگ تند و خشن آن برايم نوازشي آرامش بخش ‌شود، وقتي بت تنهايي هرگز فرو نمي‌ريزد و فرزانگي و رهايي در گسست‌ها پديدار مي‌شود.

عاجزم، عاجز از درك مردمي كه سادگي و صميمتشان از تمام هستي ناب‌تر و ماندگارتر است. دوست دارم جلوي آنها زانو بزنم و به شجاعت و سلحشوري‌شان تعظيم كنم. زانو بزنم و به تمام اين زندگي به تمام اين ادامه دادن‌ها و نفس نبريدن‌ها....


[]

نمي‌دانم چه اتفاقي افتاد چه سنگي توي سرم خورد اما ديگر خريد‌هاي پر وسواس و جست و خيزهاي خستگي ناپذيرم محدود شد به كتاب. حالا مدت‌هاست كه لباسي نخريده‌ام، كفش نويي نپوشيده‌ام و هيچ اهميتي به رخت و لباس تنم نمي‌دهم. ماجان است كه با سليقه عهد دقيانوسش لباس‌هاي پيرانه برايم مي‌خرد و گاهي مهناز باب روز جين و تي‌شرت يا سارا چند دست پيراهن يا فاطمه يا زهرا هر كدام وقتي مي‌بينند لباس‌هاي توي تنم از فرط تكرار حالشان را به هم مي‌زند به هر مناسبتي عيد و تولد و... كادو توي دامنم مي‌اندازند و من شرمسار قبول مي‌كنم و هزاربار اين حرف را از زبانشان مي شنوم يك كم به خودت برس. خودم؟ خودم؟ ولي چطور مي‌توانم چطور مي‌توانم چطور مي‌توانم. من از اين كولي‌واري و بي‌قيدي مشعوفم. مترسك سر جاليزم متصل به آفتاب به باد به برف به باران به سردي به گرمي به سختي به نرمي به زمين به خاك به طبيعت.


[]

 

وقتي نام و شكل داريد

بدانيد كه موقتي‌اند.

 

[]

بعدا : هر چه نوشته بودم همه اون ده پونزده صفحه رو كنار گذاشتم و از نو مي‌نويسم لعنتي داره در مياد هموني كه مي‌خواستم داره در مي‌ياد. توي يه صفحه اسحاق رو در اوردم. اووف رو هوام.

 

۱. من باز ديوونه شدم.
۲. باز ديوونه شدم.
۳. ديوونه شدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 21:40  توسط روهام  | 

 

نمي‌دانم بعد از يك هفته يا ده روز يا دو هفته خلاصه كه حمام بودم! الان هم يك موجود آسماني هستم لاي يك حوله آبي آسماني آماده قورت داده شدن! بله البته استخوان توي گلو... طبق عادت معمول و هر روزه باز مي‌نويسم و با اثر انگشتم اينجا را به گند مي‌كشم. امشب كتاب تائو ت چينگ ‌را خواندم و از آموزه‌هايش لذت ‌بردم. جملات ساده، متناقض و سراسر ژرف و عميقش ذهنم را به دوران انداخته است. فكر كنم اين كتاب به اين زودي‌ها راهي به كتابخانه‌ام پيدا نكند چون نمي‌توانم از خودم دورش كنم.
خواب... باید خوابید... همین الان!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:28  توسط روهام  | 

 

شوكه شدم. باورم نمي‌شود... رسول ملاقلي پور فوت شده. سكته مغزي و بعد... .براي من اين كارگردان خيلي عزيز بود به جز اينكه هم محلي بودم با همه فيلم‌هايش زندگي كرده‌ام، عاشق تندخويي و ديوانگي‌هايش بودم. فيلم مهجور پناهنده‌ او را مي‌پرستيدم. عاشق سفر به چزابه‌اش بودم. فيلم‌هاي نسل سوخته‌، نجات يافتگان، خسوف هر كدام به نوعي دگرگونم كرده بود. فيلم آخرش با تمام اغراق‌ها و نكبتي كه داشت توانست گيشه‌ها را فتح كند. شوكه شدم فكر مي‌كردم حالا بعد از فروش خوب ميم مثل مادر مي‌تواند با خيال راحت به فيلمسازي‌ش ادامه دهد. وقتي فكر مي كنم ديگر فيلمي از او نخواهم ديد حسرت مي‌خورم. افسوس افسوس افسوس. كارگردان بزرگي از سينماي دفاع مقدس از دست رفت. خدا رحمتش كناد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:41  توسط روهام  | 

 

يك وري كج و كوله نشسته‌ام روي صندلي و يك دستم را زير سرم گذاشتم كه به ميز نخورد و با دست ديگر اين‌ها را تايپ مي‌كنم. آهنگ DADY_S_GIRL از گروه SCORPIONS همان عقرب‌ها گوش مي‌كنم اينقدر گوش مي‌كنم و گوش مي‌كنم كه حالم ازش به هم بخورد. لعنتي آكورد محشري دارد. كلي از زن‌هاي فاميل آمدند براي عرض تسليت و اين برنامه‌ها، ماجان هم قيافه آدم‌هاي ماتم زده را به خودش گرفته ولي توله يكي از مهمان‌ها اينقدر نمك مي‌ريزد و لودگي مي‌كند كه الان هرهر و كركر همه به گوش مي‌رسد... امروز بي‌حوصله‌ام دانشگاه نرفتم كه فقط برسم توي اتاقم و بخوابم. ديشب فيلم روغن لورنزو را ديدم اول فيلم اين جمله حك مي‌شود : زندگي با مبارزه معني پيدا مي‌كند و شكست و پيروزي آن در دست خداست. فكر مي‌كنم هيچ وقت در هيچ دوره‌اي از زندگي راحت و آسوده‌اي نبودم و هميشه در تلاطم و تكاپو بودم مبارزه كرده‌ام گاهي براي نتيجه‌ و گاهي براي بهتر شدن ولي هميشه گفته بودا خاطرم هست كه مي‌گويد كار كنيد اما به نتيجه آن فكر نكنيد. همان كه هامون هم از قول علي جان مي‌گويد كار براي كار نه برا غايت و نهايتش... همين. دارم حرف‌هاي تكراري مي‌زنم. درز مي‌گيرم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 18:0  توسط روهام  | 

 

مهم نيست چه مزخرفاتي رد و بدل مي‌كنيم مهم نيست چقدر آسمان ريسمان مي‌كنيم اصلا مهم نيست. مهم آهنگي‌ست كه در نواها و صداهامان تاب بر مي‌دارد. و اين آهنگ كوفتي كه معجوني از عشق و استيصال و كشف و خيال است باعث مي‌شود تا اراده اين را نداشته باشيم كه يك كلنگ برداريم و توي سر هم بكوبيم و از دست هم راحت شويم. سنجاق نه گوشه دلم! بگو زنجير؛ بگو قفس؛ بگو سياه چال. به هر حال ما كه نرفتيم آسيا ولي همچنان كون لق لنگي‌ها.

 

هي هي... حالا خوبه يه چيزي بگم كه كله‌ت تخم مرغ بشه؟ ها؟

 

[]

بارتون فينك با وجود همه فضاي ماليخوليايي و شخصيت‌هاي كور و كودن و كلنگش (دو روز است بدجوري با كلنگ همزاد پنداري مي‌كنم) و همه بساط ارجاعات موزيانه‌اش مثل آن نويسنده سياه مست و سگ مصب كه بدون شك جناب فاكنر بودند همه و همه عالي بود آمااااا يك ديالوگي دارد كه مو به تن آدم كاكتوس مي كند. همان نويسنده بعد از كلي ادا و عشوه و روياپردازي و خيال انگيزي در باب نوشتن و اين خزعبلات از فينك مي‌پرسد نظر تو درباره نوشتن چيست و فينك خطابه‌اي رديف مي‌كند در باب عذاب و درد و رنجي كه هنگام نوشتن بر او حادث مي‌شود. چرا كه آنچه مي‌نويسد از درك هستي شناسانه انسان از درك درد بشري از درك راز بقا و اين قبيل درد و مرض‌هاست. خلاصه خيلي هيجان انگيز بود سه متر پريدم هوا. فيلم از برادران كوئن مي‌باشد. فيلمنامه‌اش را قبلا توي فيلم نگار خوانده بودم و فيلمش را هم بالاخره جمعه شب ديدم و اين هم يكي از آن زيبايي‌هايي بود كه پروردگار عالم نصيب و نثارم كرد. راستي گفتم «كرد» خوابگرد يك چيزكي درباره اين فعل و جايگزين‌هاي بانمكي كه آدم‌هاي با كلاس و كمالات از خودشان درآورده‌اند نوشته كه مبسووووووووووط خوشمان آمد.

 

[]

خيلي خسته‌ام. آدم وقتي روزي دوازده ساعت كار مي‌كند معمولا خسته هم مي‌شود!  

 

[]

 

جدا تصميم گرفتم مزخرفاتي را كه نوشتم جمع و جور كنم و يك بلايي سرشان بياورم. هنوز داستان تسنيم و نستوه و سلمان را ننوشتم ولي طرح آن را دارم كه اگر ترشي نخورم چيز متفاوتي‌ست. از دل رابطه آنها دو تا داستان بايد بيرون بيايد. آيسا خيلي خوب و روان پيش مي‌رود و انگار او را از روز ازل مي‌شناختم. گروگان گمنام احتياج به لااقل صد ساعت مطالعه و تحقيق دارد بايد كتاب‌هاي مركز مطالعات و تحقيقات جنگ و روزنامه‌هاي شش ماهه اول سال 67 را بخوانم و لااقل با يك پليس رده بالا مصاحبه كنم و خلاصه دنگ و فنگ زيادي دارد و با اينكه امير چپ و راست مي‌گويد آن را بنويسم ولي با صبر و حوصله پيش مي‌روم چون خيلي چيز غريبي شده يك چيز مازوخيستي افسار گسيخته‌! بقيه نوشته‌ها ايرادهاي زيادي دارد كه دارم «يه كم يه كم» رفعشان مي‌كنم تنها داستاني كه به نظرم ديگر احتياجي به دست كاري ندارد همان ماهي قزل آلا ست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:53  توسط روهام  | 

 

براي زندگي بهتر خواب و خوراكم را تنظيم كرده‌ام. شب‌ها تا ساعت يك بيشتر بيدار نمي‌مانم و روزي دو وعده غذا مي‌خورم. عينكم را تعمير كردم و دوباره به چشم مي‌زنم. ميوه مي‌خورم. قدم مي‌زنم و خيلي آدم خوبي شدم راس مي‌گم!


چهار پنج صفحه‌اي نوشتم كه پيش مي‌رود شكر خدا. ماجراي خودم و هادي است و اتفاقات سفري كه با هم داشتيم. داستان سيب سبز را آقاي احمدزاده خواند و دو سه كلمه‌اي صحبت كرديم و اين جمله‌اش توي ذهنم ماند : شخصيت پردازي درخشان! واي من كه وسط كار داشتم پس مي‌افتادم. البته راوي داستان عيب و ايراد دارد چون يك دفعه از داناي كل به سوم شخص و بعد اول شخص تغيير مي‌كند كه فكر كنم بهتر است همان داناي كل بنويسمش. امير توي كلاس سناپور را ثبت نام كرده و مشغول است و من هم آمار كلاس را ازاو مي‌گيرم و خيلي تاسف مي‌خورم كه چرا نشد كه من هم جزو كلاس باشم به هر حال اوضاع آخر سال است و زندگي در پيش روي ما خيلي ان در مال است. امروز توي تلويزيون جمله يكي از اساتيد پير و فرتوت خيلي برايم دلنشين بود گفت : بهترين استاد تجربه است. به احمد گفتم مي‌دونستي يه ساله مندني پور رفته آمريكا؟ آهي سر داد و از كانون نويسندگان و فشارها و پيگردهايي گفت كه هميشه شامل حال جمع كانون بود. تبعيد عجب چيز گند گهي است. توي راديو زمانه يك مصاحبه از او هست كه شنيدني است.


اتاقم اينقدر سرد و تار و غم انگيز است كه از آن نقل مكان كرده‌ام تخته شاسي را كرده‌ام ميز كار. لم مي‌دهم توي مبل و پنجه‌هايم را گوشه ميز مي‌گذارم و با مداد روي كاغذ آچهار مي‌نويسم. از موسيقي و اين چيزها خبري نيست فقط فكر مي‌كنم و چند خطي مي‌نويسم و همين طور الي آخر. با اينكه روز جمعه است ولي حس خوبي دارم. بايد نوشتن را جدي بگيرم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 13:58  توسط روهام  | 

 

« احتیاج به یه قدرت خارجی دارم .  چیزی که از من قوی تر باشه. که جلوش زانو بزنم. که عاشقش باشم.  ناشناخته و مرموز و قوی باشه. کسی یا چیزی که دیوونه م کنه. منو تحت تاثیر قرار بده. فکرم رو مشغول کنه و هلم بده. کسی که برای شناختنش زحمت بکشم. چیزی که کشفش کنم. راحت و سهل الوصول نباشه. کسی که بدونه داره چی کار میکنه.. کسی که بازیم بده ..بهم بخنده.. از بالا بهم نگاه کنه. کسی که قابل پیش بینی نباشه. بهم مسلط باشه. منو در بر بگیره.  از دستم خسته بشه! و اون هم دنبال کسی بالاتر از خودش باشه.. جدی نباشه.. هیچی رو جدی نگیره و همه چیز براش در سطح جاری باشه. بشه به رفتار ش ، هرچند غریب، اعتماد کرد. به یه هرمینه نیاز دارم در مقابل  هاری هالر.. به کسی که  حرفای عمیق بزنه .. به کسی که اصلا حرفی برای گفتن داشته باشه. قدرت تشخیص داشته باشه... کسی که  برای  هم سطح شدن باهاش   بدو ام.. در حالی که اون راه میره. برای اینکه صدام بهش برسه جیغ بکشم.. درحالی که اون آروم لبخند میزنه.. لبخند از روی مهربونی نه.. از روی دانایی و تسلط به جریان.. به یه غول احتیاج دارم.. به یه معبود.. به یه معلم ..به یه مطلق.. به آرامش .. به بودا..  به شمس ..به خدا. »

اين نوشته روح افزا را از وبلاگ پاريا، رنج ترنج وام گرفتم. گواهي حس و حال اين روزهاي من است. نه چيزي به آن اضافه مي‌كنم و نه نتيجه‌اي از آن مي‌گيرم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:7  توسط روهام  | 

 

چه هفته بدي بود اين هفته. به ماجان گفتم فداي سرت رفت كه رفت. نشستيم روي زمين و پول‌هايمان را مثل همان قديم‌ها ريختيم روي هم و حساب و كتاب ‌كرديم. توي صورت ماجان چين افتاده توي صورت من هم اخم ولي بعد همه بساطمان را جمع مي‌كنيم و ماجان مي‌گويد عيبي نداره جور مي‌شه و همين طور هر چه سختي‌ها بيشتر مي‌شود ما من و ماجان به هم نزديك‌تر مي‌شويم، نهايت آرزوي هم مي‌شويم.

 

[]

 

آخ هامون هامون.. چرا باز آويزونت شدم؟ چرا تخم سگ! آخه چرا؟ تو با علي جانت، تو و پيرت استادت.

آخ كه چه زجري كشيدي تو علي جون.


[]

بغضم. بغض. خوشبخت. بدبخت. بخت بي‌بخت. حالم؟ حالم؟ ... حالم تنگه غروبه

 

[]

مي‌ننويسم. دست و دلم نمي‌رود. بايد زمان بندي كنم كه بنويسم. خدايا كمكم كن. توي اين پنج روز دو خط نخوانده‌ام چه بي‌حاصل گند به لش مي‌زنم.... رنگ آبي‌ت پيدا نيست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:54  توسط روهام  | 

 

- يك بار يكي به من گفت تو هم كه هامون بازي؟ خب نه زياد فقط چند تا از ديالوگ‌هاش رو از حفظم. فيلمنامه و فيلمش رو هم اره خب دارم ولي نه زياد هامون باز نيستم يعني مي‌خوام بگم چرا با هامون هم همذات پنداري مي‌كنم نه خيلي اصلا همين هامون بهم كمك كرد تا آدمي گه تر از ايني كه هستم نباشم.. راس مي‌گم بالاخره از بچگي هامون تماشا مي‌كردم نه زياد از پونزده سالگي فقط. خب ببين هامون يعني يه چيزي كه توي هر دوره از زندگي‌ت يه جور دركش مي‌كني خب آره من و سين زياد جور نيستيم مي‌دوني آخه اين جوري بودن ما به خاطر اينه كه ما هفت سال درست هفت سال يعني هفت همون عدد مقدس بله هفت سال فاصله سني داريم. فكر مي‌كنيد شوخيه نه شوخي نيست خيلي هم جديه فقط موضوع اينه اصلا حوصله يكي مثل مهشيد رو نداشتم باور كن من نمي‌تونستم نمي‌شد خب اگر مي‌شد الان هامون كارش به اونجاش نمي‌كشيد! اصلا وللش چي دارم مي‌گم. خب شما خوبين؟

 

- ممنون به لطفتون.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 22:25  توسط روهام  | 

 

اين روزها اين جمله نقاش فيلم Stay ورد زبانم شده : حيف اين زيبايي‌هاست كه زود تركش كنيم. حيف اين زيبايي هاست... حيف اين زيبايي‌هاست... ديشب باران چند دقيقه‌اي باريد. سهم من از آن تنها شنيدن صداي برخورد دانه‌هاي درشت باران به كف حياط خلوت بود. صبح وقتي از راه پله‌ها پايين آمدم و در راهرو را باز كردم بوي هواي تازه خورد توي صورتم و بي‌اختيار نيشم تا بناگوش باز شد. نفس عميقي كشيدم و از خدا تشكر كردم و يك سيگار روشن كردم! گاهي آن جمله را با خودم تكرار مي‌كنم و از خدا مي‌خواهم زيبايي‌هاي بيشتري را نشانم بدهد. به رنگ خاكستري شهر به هياهوي آدم‌ها به اضطراب و تشويشي كه روح و روانم را مسخر كرده فكر مي‌كنم و مي‌بينم اينقدر غرق خستگي‌ها و جنگ اعصاب هستم كه ديگر فرصتي نمي‌ماند براي ديدن و درک و حظ زيبايي‌ها. دريغ چقدر ما سخت زندگي مي‌كنيم. زندگي نيست كه سخت مي‌گيرد، ماييم كه سخت و جان فرسايش كرديم آنقدر سخت آنقدر سخت آنقدر سخت كه ته آن چيزي نمي‌ماند بجز دلشوره‌ها و چه كنم چه كنم‌ها. چرا؟ خدايا چرا؟ مگر نه اينكه همه اين آفرينش تجلي‌گاه خداست. پس چرا زيبا نيست؟ چرا روح افزا نيست؟ خب بله اين مثال را بلدم : كه بزرگي در نگاه ماست نه... اما. به هر حال با همه اين آه و ناله‌هاي شكم سيري باز هم حيف اين زيبايي‌هاست كه زود تركش كنيم.

 

[]

 

آخرين بار سه هفته پيش همديگر را ديديم و بعد از آن هم گاهي تلفني چند كلمه‌اي در مي‌كنيم و همين. سردي و جمود رابطه ما حتي بعد از همه جك و جواد بازي‌هاي من بميرم تو بميري همچنان پا برجاست و حسابي رشك برانگيز! هر كس سرش گرم زندگي خودش است و هر دو به توان دو خودخواه و سنگ خاراييم. در و تخته خوب به هم جفت شده از اين بابت شكايتي ندارم. هر دو فكر مي‌كرديم دوران نامزدي خيلي رويايي ست ولي انگار با بقيه دوران زندگي چندان فرقي ندارد لااقل براي ما كه ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 19:50  توسط روهام  | 

 

گفت سرد و بي‌روح مثل سارتر مي‌نويسي. واقعا كه چه نظري! حتي كلمه‌اي از سارتر نخوانده‌ام. گفت پس درونت رو درست كن! كفري‌ام. اين‌ها را امروز صبح عليرضا گفت. كتاب برتر مجموعه داستان‌هاي كوتاه امسال را خواندم. بلبل حلبي با داستان‌هايي كه به نظرم تكنيك‌هاي متنوع و هوشمندانه‌اي داشت و اينقدر كوتاه شده بود كه... نمي‌دانم خلاصه خيلي كوتاه شده بود! همه داستان‌ها خوب بودند ولي غايب، كتاب اول شاعر و مي‌گويي آب... و بلبل حلبي تاثيرگذارتر از بقيه بود. بخصوص داستان سه صفحه‌اي غايب كه از فرط سادگي نمي‌شد حدس زد قرار است چه فاجعه‌اي براي زن قصه باشد. يك فاجعه كوچك در اين حد كه بود و نبودت فرقي ندارد. فضاي داستان‌ها را دوست نداشتم بوي نا مي‌داد. پيرمرد و پيرزن‌ها را دوست نداشتم. من يك چيز شاداب و با طراوت دلم مي‌خواهد مثل نوشته‌هاي چخوف و خودم هم همه زورم را مي‌زنم كه توي نوشته‌ها شنگول بزنم ولي وقتي صبح جمعه كله سحر برادر آدم راست راست حرف بپراند كه سرد و بي‌روح مي‌نويسي خب آدم شك مي‌كند. اگر اين چرنديات را من مي‌نويسم پس چرا آن طوري كه فكر مي‌كنم تاثير ندارد؟ حالا بماند كه دنياي مجازي و واقعي كه صحبتش با دوست عزيزم رفت هنوز در مغزم رانش زمين به پا كرده. نوشته آقاي محمد حسن شهسواري را هم كه توي خوابگرد هست خواندم انگشت به دهان از خجالت منقلب شدم. فعلا همين طوري‌ها زرت و زرت داريم پتك توي سرمان مي‌كوبيم و چسناله در مي‌كنيم. آدم از ناداني نمي‌سوزد از گشادي مي‌سوزد!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 14:16  توسط روهام  | 

 

مي‌خواستم از يك ديدار دوستانه و گپ و گفتگوي يك ساعته با جناب احمدزاده بنويسم و تاثيري كه بر من داشت و خواهد داشت اما خب مي‌بينم گفتن اين‌ها در وبلاگ از قدر و ارزش حقيقي آن مي‌كاهد و من نيز چندان خاطره نويس و خاطره پرداز نيستم و از اين كه بگذريم ديگر مدت‌هاست كه وبلاگ و وبلاگ نويسي برايم تنها يك وقت گذراني و لچك زدن به ذهن آشفته‌ام شده. اهميتي برايم ندارد و واقع اين است كه تمرين ننوشتن مي‌كنم اينجا. حرفی درز نمي‌كنم و آنچه مي‌نويسم گزارشاتي پراكنده است كه چندان ارزشي‌ش نيست اما خب گذران روز است و همين. مثلا هيچ وقت توي اين وبلاگ ننوشتم بالاخره بعد هزار اتفاق و ماجرا من و سين نامزد شديم و ننوشتم كه چه طور در عرض يكسال ورشكست شدم! يا ننوشتم بعد از قضيه وزارت صنايع از سه هفته پيش تحت پيگرد هستم و اگر حسين نبود الان زير دست سربازان امام زمان داشتم به گه خوري مي‌افتادم و خيلي اتفاقات ريز و درشت ديگر خلاصه هيچ وقت ازخيلي از كارها ننوشتم و خوشم مي‌آيد از تصورات آدم‌ها از قضاوت‌ها از تعبيرها و سوء تعبيرها و همه اين گمانه‌هايي كه باعث مي‌شود در ذهن هر كسي آدمي باشم و هيچ كدام نباشم دوست دارم كه جار خاموش باشم، پرگوي بي‌زبان. همين.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 22:9  توسط روهام  |