تبليغاتX
روهام

 

... هنوز موشك باران تهران را يادم نرفته هنوز پناهگاه رفتن‌ها را يادم نرفته هنوز كنج اتاق نشستن ‌ها را يادم نرفته هنوز صداي انفجار توي گوشم هست... صدا صدای مهیب یک انفجار نیست صدای جیغ مادینه ایران است که زایشش را باور نداریم.

 

 



 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:59  توسط روهام  | 

 

خوبي خدا اين است كه اصلا به دست پرورده‌هايش محل نمي‌گذارد و اجازه مي‌دهد هر كاري كه دلشان خواست بكنند و هر بلايي كه خواستند سر هم بياورد. از اين جهت بايد خدا را ستود و برايش همه اعضاي بيت رهبري را در يك مراسم باشكوه در زيگورات دوره آشوريان سر بريد.

يك چيزي را در وجودم حس مي‌كنم. اينكه به زودي بهترين نوشته‌هايم را خواهم نوشت. نمي‌دام چرا يك همچين چيز گنده‌اي دارد مخم را تاب مي‌دهد ولي خب فكر مي‌كنم هست.

نداشتن استاد دارد بي‌چاره‌ام مي‌كند. من يك استاد مي‌خواهم يك استاد. دلم استاد مي‌خواهد لازم دارم يكي كه بتوانم از او كامل بهر‌مند شوم. اصلا بدون استاد شدني‌ست؟ ها؟ الان ياد زن داستان گربه زير باران همينگوي افتادم كه سر شوهرش غر مي‌زد : « چي كار كنم، دلم گربه مي‌خواد. دلم گربه مي‌خواد. دلم گربه مي‌خواد. حالا كه موهام بلند نيست و هيچ تفريحي ندارم يه گربه كه مي‌تونم داشته باشم»  

ممنونم از همه دوستان خوبم كه نظراتشان ابراز مي‌كنند ممنونم از فاطمه از سارا از احمد به ويژه ممنونم از آقاي احمدزاده ممنونم از همه از همينگوي از چخوف از كارور از جويس... ولي من استاد مي‌خواهم. كسي كه در كنارش كسب تجربه كنم كه بتواند راه و بيراه را نشانم دهد. نمي‌دانم چرا به نظر مي‌رسد با چهار تا كتاب خواندن و اين‌ها مي‌شود نويسنده شد. نه. اين كار شدني هم اگر باشد من اين روش را دوست ندارم. دارم در عطش نداشتن يك استاد مي‌سوزم. هميشه خودم را محتاج آرا و نظرات ديگران مي‌دانم و اين نه فروتني و اينهاست بلكه نياز است. نياز.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 20:14  توسط روهام  | 

فكر مي‌كنيد كار ساده‌اي‌ست؟ من اين طور فكر نمي‌كنم : نه نيست. گاهي در گير و دار هرج مرج‌هاي روزانه يا گرفتاري‌هاي رايج هر روزه از خودم مي‌پرسم كجا هستم؟ همين طور در يك آن نه چندان بهت زده يا حتي شوكه شده نه فقط بعد از ساعت‌ها ور رفتن با همه چيزهايي كه مي‌بينم و مي‌شنوم و مي‌خوانم ناگهان به خودم مي‌گويم من كجا هستم؟ اين من كجا هستم از آن نوع كه مولوي مي‌گويد نيست. از جنس همين ابتذال روزگار ماست. چشمانم را مي‌بندم و مي‌گويم من جايي نيستم. من جايي نيستم. جايي كه من هستم زير پايم مي‌لغزد. مي‌گذرد. مي‌گذرم. عبور من از اين‌ها بزرگترين نعمتي‌ست كه خدا به من داده است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 18:28  توسط روهام  | 

 

همان كه شاعر فرمود : هوا را از من بگير اما Word قفل شكسته را نه.

 

اين را از دوست نويسنده‌ام خیلی زیاد دوست دارم : خود را ناو جنگي بدان كه از اسكله دور و دورتر مي‌شود و تنها به خود متكي است. حوادث زندگي را موج‌هاي كوچكي بدان كه به بدنه كشتي‌ات برخورد مي‌كنند. آيا ناو جنگي مسير خود را بخاطر آن چند موج حقير تغيير مي‌دهد؟

دنيايي پر از روياها، آرزوها و همه خيالبافي‌ها و اميد‌هاي بزرگ... روزهاي آخر تقلاي من است براي كنار آمدن با دنياي جديد و فراموشي هميشگي آنها، همه آن چيزهايي كه روزي آروزي رسيدن به آن را در سر داشتم... آن وقت‌ها كه پادوي بازار بودم و كتاب اصول و تكنيك‌هاي سينماي هشت ميليمتري را مي‌خواندم!

اين روزها روزهاي سخت من است. بدتر از اين نمي‌شد كه سر كار پشت ميز بنشينم و دست‌هايم را روي صورتم بگذارم و احمقانه گريه كنم. چرا؟

احساس مي‌كنم موجودي در سطح، نادان و بي‌سواد هستم و هر چه مي‌خوانم به جايي قد نمي‌دهد. انگار هيچ وقت ته اين گرده پر نمي‌شود... به اين تاكيد به ناداني نياز دارم تلنگري‌ست كه به جاي گنده‌گويي و پرگويي و خرده گرفتن به آدم‌ها و به زير كشيدنشان با خزعبلات شخصي تكاني بدهم...


به من ثابت شد نمي‌توانم ننويسم! حتي براي استراحت حتي براي تجديد قوا. وقتي روزانه دو ساعت فقط در حال عادي مي‌نويسم چه انتظاري مي‌شود داشت. گفتم که فقط همين يك كار را بلدم... آن هم دست پا شكسته و غلط غلوط!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:41  توسط روهام  | 

من از اين بعد از تحريرها و پي نوشت‌هاي انگليسي زياد خوشم نمي‌آيد. فقط اينكه تا يكي دو هفته تعطيلم. تعطيل تعطيل... اينجا هم چيزي نمي‌نويسم به خودم استراحت مي‌دهم. واقعا زياد مي‌نويسم. جنون داريم ما وبلاگ نويس‌هاي هميشه به روز.

 

خب آن دو داستان آخري كه نوشتم با رايزني با چند نفر از دوستان عزيزم پي به ضعف‌هايش بردم. مشكلشان به جز مضمون كه چندان جديد و بكر نبود كه خودم هم مي‌دانستم اين بود كه در آخر تمام نمي‌شود. چه طور بگويم؟ خير سرم خواستم در مورد «مي‌فهمي؟ دلبخواهي نيست» اين طور به نظر برسد كه ما همراه آيلين با اين سئوال روبرو شويم كه خب حالا كجا بايد برويم؟ يك سئوال كه اصلا جايي براي رفتن هست؟ ولي تنها با اين سئوال روبرو مي‌شويم كه خب؟ يعني خب بعدش؟ كه من هم بعدش را معلوم نكردم.

هر دو داستان خوب شروع مي‌شود بسط و گسترش مي‌يابد به نقطه اوج هم مي‌رسد باور كنيد به نقطه اوج مي‌رسد گره لعنتي هم بسته مي‌شود ولي گره گشايي خوبي ندارد. يعني انتظار خواننده را برآورده نمي‌كند. يعني تو انتظار داري حالا يكي با شلوار كوتاه مسلسل به دست بپرد وسط صحنه و همه را به رگبار ببندد ولي هيچ اتفاق خاصي نمي‌افتد. منظورم از اتفاق تصادف نيست يا يك چيز غير معمول و خارج از متن. در روند قانون عليت بايد چفت و بست پيدا كند كه مي‌كند ولي خدايا در «من خودم ديدم» موخره‌اش را دوست ندارم. احتمالا بعدا عوضش خواهم كرد. به نظرم اين داستان يك طنز بود. چون پايان آن با آن حس شوخ و بي‌خيال راوي زن به شكلي اغراق شده به نظر مي‌رسيد. حتما آخر اين داستان را جوري جمع و جور مي‌كنم. حتما لحن زن را تغيير مي‌دهم و آن قشقلق آخر را با دليل و برهان علم مي‌كنم. فكر كنم ديالوگ نويسي‌ها بدك نيست خودم كه ديالوگ‌ها را خيلي دوست دارم. شخصيت‌ها هم به خاطر ديالوگ‌ها گيرايي و جذابيت دارند. فقط مي‌ماند پايان. فكر كنم اينقدر كه انرژي صرف شروع و گسترش داستان مي‌كنم براي پايان آن هيچ كاري نمي‌كنم و رها مي‌كنم. دقيقا همينجوري به نظر مي‌رسد. انگار كه يك چيزي را دارم تعريف مي‌كنم بعد تلفن زنگ مي‌زند و مي‌گويم آره ديگه بعد يارو مي‌ذاره مي‌ره. همين يارو مي‌ره باور كنيد مي‌ره.

به پيشنهاد آقاي احمدزاده خيلي فكر كردم. تقريبا امروز همه حواسم به جاي كار به داستاني بود كه ايشان مطرح كردند. يك مقدمه هم نوشتم. خب اينقدر به اين فضا و آدم‌هايش اشراف دارم كه نمي‌دانم از كجا و چطور شروع كنم. مثل يك دريا انباشته‌ام و حالا بايد از اين بسيط ژرف قد يك پياله برداشت كنم... خيلي راحت ظرفيت يك رمان را دارد كه من اصلا نه فرصت نوشتنش را دارم و نه انگيزه‌اش را. سعي مي‌كنم سه چهار تا داستان كوتاه بنويسم كه احتمالا يكي از آنها خوب از كار در مي‌آيد.

فكر كنم بد نيست روزهاي بي‌كاري شروع كنم به نقد نوشتن بدم نمي‌آيد خيلي هم دوست دارم اينجوري توجهم به ساختار داستان بيشتر مي‌شود.

چند تا داستان از يكي از داستان نويس‌هاي جوان كه توي نت هم اسم و رسمي دارد و خلاصه يك مدتي هم همديگر را ملاقات مي‌كرديم خواندم و واقعا افسرده شدم فضاهاي پورن، آدم‌هاي بيمار، عقده‌هاي جنسي واي خيلي بد بود خيلي گند بود يعني جهان ما اينقدر تاريك و پليد است. ها؟ اينقدر اين آدم دوست داشتني‌ست كه نمي‌دانم اين خزعبلات را از كجايش در مي‌آورد. به هر حال خيلي افسرده‌ شدم.

از امشب تصميم گرفتم سيگار را ترك كنم. جايگزيني برايش وجود ندارد. نيكوتين، بدن را به دود سیگار معتاد مي‌كند وقتي بدن آن را كم مي‌آورد دينگ! مغز شروع مي‌كند به تحريك كردن سيستم عصبي‌. فکر کنم سه روز اول از همه سخت تر است بخصوص روز سوم. خب بالاخره اين هم يك جور شروع دوباره است.

ديشب از مجموعه گذران روز داشتم آنتونينا و دخترهايش را مي‌خواندم كه آخر داستان با دهان كاملا باز سه بار گفتم آه.. آه.. آه... جدا پايان داستان يعني اين يعني سه متر از جا بپري هوا. داستان ساده‌اش ماجراي زندگي يك خانواده روس را بعد از كمونيسم در حد سه چهار صفحه تعريف مي‌كند ولي همين كوتاه نويسي‌اش كل تاريخ معاصر روسيه را به چالش مي‌كشد. واقعا بي‌نظير بود ياد آن شعر كوتاه شاملو افتادم كه تاريخ ايران را از ابتدا تا عصر حاضر در بر مي‌گيرد. خب از ما گفتن اين كتاب چند تا داستان خوب دارد از شولتسه و برگ و فرانك كه حتما تا حالا اسمشان را نشنيده‌ايد چون اين‌ها اولين ترجمه آثارشان است اما شاهكارش سه تا داستان اول مجموعه است كه خانم يوديت هرمان نوشته كه شبيه كارهاي كارور است اما يك تفاوت آشكار دارد به جاي حس ناامني و تهديد آنچه هست همه ‌حسرت و حسرت و حسرت است. خيلي حس بدي ست. تلخي‌ش آدم را افسرده مي‌كند. از حسرت نمي‌نويسم. پشيمان شدم!

تا حالا امتحان نكردم. احتياج به فكر آزاد دارد. منظورم داستان‌هايي به سبك و سياق بعضي از قصه‌هاي جومپا لاهيري يا موراكامي است. تعريف داستان يعني خواننده مي‌داند كه داري داستاني را برايش نقل مي‌كنيد و چندان در قيد و بند اين نيستيد كه او را شريك تمام لحظه‌ها كنيد بلكه او را در مسير شخصيت قرار مي‌دهيد. گفتنش ساده نيست. چون فقط خودم فهميدم چي گفتم. به هر حال آخرين داستاني كه هنوز در حد ايده است را اينجوري مي نويسم.



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:19  توسط روهام  | 

 

ديروز به اين نتيجه رسيدم كه لذت واقعي وقتي است كه دارم مي‌نويسم باز نويسي مي‌كنم و سر و شكل دادن يك چيزي را تجربه مي‌كنم. همين. البته بقيه‌اش خيلي مهم است خيلي. اينكه خوانده شود مورد تاييد يا تشويق قرار بگيري يا جدي بگيرندت و كم و كاستي‌ها را بگويند و كمكت كنند. اما اوج آن لذت لعنتي وقتي است كه باورت نمي‌شود چه طور مي‌تواني از يك عالم ايده و فكر‌هاي جورواجور از دل همه آنها متني چند صفحه‌‌اي را بيرون بكشي مي‌خواهم راحت بگويم از اين حس بچگانه از اين آماتور بودن خودم خيلي ذوق مرگم.

به نظر مي‌رسد ساعت كاري بانك‌ها بالاخره به همين زودي‌ها تغيير مي‌كند. چه خوب من به اين ساعت‌ها به اين بي‌كاري‌ها و ول چرخي‌ها واقعا نياز دارم.

بعد از آن دلخوري ديروز ياد آن شعر دوست داشتني تفتستان همان كه دختر روياهاش را توصيف كرده افتادم. خيلي بي‌اندازه شبيه دختر من است و دلم براي همه اين چيزها تنگ شده :

 

دخترک رویاهای من
نه هنرمند است، نه هنردوست
و دایره لغات روزمره اش
از هندوانه و چشمک و تهران و شلوار جین تجاوز نمی کند

آن دخترک که بر او عاشق شده ام
نه عکس می گیرد، نه فیلم می سازد
و خارج ترین جایی که به چشمان درشتش دیده
از شمال به مرزن آباد و از جنوب به کاشان محدود می شود

دخترک رویاهای من
استانبولی پلو را به رست بیف ترجیح می دهد
و فهمش از جنسگونگی و گفتمان قدرت
در لبخندی بی خیال و نگاهی ویرانگر خلاصه می شود

 

اين خط آخر انگار زده توي خال. آن گوز نقلي و آروغ روشنفكري‌اش را درز گرفتم البته!!
گاهي چقدر احمق مي‌شوم ولي خب افسوس تنه به تنه من او هم مي‌شود يكي لنگه خودم... پايش كه به اتاقم باز شود همه اين كتاب‌ها را خواهد خواند همه فيلم‌ها را و همه اين موسيقي‌هاي اساتيد و همه اين جارچي‌ها را خواهد شناخت. آني مي‌شود يكي لنگه خودم پر از ادعا و دبدبه و كبكبه.. حتما بعد از مدتي خواهد نوشت. شك ندارم كه يكروز يك وبلاگ به پا مي‌كند و از تمام زنانگي‌اش وراجي مي‌كند.. حتما روزنامه ورق مي‌زند و توي دانشگاه مي‌شود يك آدم سنگين و با وقار مي‌شود يكي با عينك و شال گردن و كلاه... و به همين زودي زود پلاس سينما و تئاتر و تا فرق سر توي همه چيزهاي گند ما آدم‌هاي فرهنگي با خلق و خو و آداب حال به هم زن.
ديگر مركز عالم هستي نيستم... خوشحالم خيلي خوشحالم.
كاش ما دو تا كولي مي‌شديم.  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 10:17  توسط روهام  | 

اگر نموداري فرض كنيم خب از يك ماه پيش و دو ماه پيش بهتر شده و به نوعي خودآگاهي رسيده‌ام و اين را مديون چند نفر هستم. اسم داستان‌هايي كه نوشتم اين شد : مي‌فهمي؟ دل بخواهي نيست (آيلين سابق!) كه تقريبا همه داستان از اولين بار كه نوشتم عوض شد. حالا اينقدر كوتاهشان مي‌كنم كه اين آخري چهار پنج صفحه‌اي بيشتر نيست و مي‌شود توي ده دقيقه خواندش. داستان ديگر اسمش هست : من خودم ديدم. يك شب نوشتم و دو شب بازنويسي‌اش كردم. سه بخشش كردم. اين را هم مي‌شود ده دقيقه‌اي خواند. حاصل ساعت‌ها سر روي كيبورد كوبيدن را مي‌شود چند دقيقه‌اي خواند. چه طنز تلخي‌ست اين. نمي‌خواستم داستان‌ها را توي قهوه و سيگار بگذارم ولي خب مهم نيست.

 
تقديم به شما:

 

                  * مي‌فهمي؟ دل بخواهي نيست

 

از صداي زنگ تلفن وحشت‌زده از خواب ‌پريد، به خيالش هنوز صبح نشده بود، كورمال ‌كورمال به دنبال گوشي تلفن دور خودش ‌چرخيد، قلبش از صداي زنگ تلفن به تپش افتاده بود، زير تخت، كنار صندلي، روي عسلي، پشت چوب‌لباسي… 

                

                   * من خودم ديدم

 

«مامان يه كار جالب بكن» شنيدم يعني همان اول كه سوده اين را گفت شنيدم ولي نمي‌دانم چرا سرم را كج كردم و از بالاي عينك نگاهش كردم و گفتم «چي؟» وسط هال ايستاده بود. دوباره گفت «يه كار جالب بكن» و احساس كردم زير جالب را خط كشيده است؛ اينجوري : جالب ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:57  توسط روهام  | 

 

چيزي نيست... يك غصه كه آرام بدون آنكه متوجه حضورش باشم راهش را باز مي‌كند؛ فرا مي‌گيردم و مني كه چه معصومانه تقلي مي‌كنم براي فراموشي.. اما مگر نه اينكه همه چيز فراموش مي‌شود. فقط كافي‌ست آن تلفن توي دستم باشد و صدايش توي گوشم تا همه چيز به آني فراموش شود. غير از اين نيست. غير از اين نيست و چيزي نيست جز همه آن چيزهايي كه فراموش خواهم كرد و تل روزگار را رويش خالي مي‌كنم. تل روزگار. دكمه‌هاي پالانم را سفت مي‌بندم و از خيابان كه رد مي‌شوم حواسم به همه ماشين‌هاي سفيد هست كه راننده‌هاي بي‌حواس توي آن موسيقي گوش مي‌كنند و سيگار به لب مي‌گيرند.

مثل بچه‌اي بازيگوش كه به تداركات يك مهماني ناخنك مي‌زند به كتاب‌هايم ناخنك مي‌زنم داستاني مي‌خوانم فصلي بخشي و مي‌لغزم توي خيالاتم توي روياها و لغزش‌هاي هوس آلود و دست‌هايم را جادويي مي‌كنم دست‌هايم را افسانه مي‌كنم و با آن توي همه گذشته‌ها سير مي‌كنم توي همه خوشي‌ها بدي‌ها سياهي‌ها فقرها خانه‌ها و باغ‌ها خيابان‌ها و آدم‌ها چشم‌ها و دست‌ها... مي‌لغزم مثل ماهي توي بركه توي آب توي حوضي به اندازه يك اقيانوس... دلم مي‌خواهد يك روز اقيانوس را ببينم. دلم مي‌خواهد همه چيز را تجربه كنم و به همه جا سرك بكشم و ناخنك بزنم.

چيزي مهيب و هراسناك مثل ضربه‌هاي ساتور روي استخوان‌هاي يك ماهي سفيد از دهاني به بزرگي دره‌هاي عميق كوهستاني توي گوشم جار مي‌زند : ديگر تمام شد ديگر تمام شد و من تواني براي تغيير نمي‌بينم و همين هستم كه بازي روزگار با من كرد. فرومايه، تسليم و خسته و پناه آدم‌ها و بي‌پناه از گزند آبكند‌ها و نيش خارماهي‌ها و تيزي دندان‌هاي مارماهي‌ها. كجا هستم؟ انگار توي اقيانوسي از پريان دريايي و نهنگ‌هاي قاتل و موجوداتي كه نمي‌شناسم و نمي‌دانم.
روزي خورشيدي خواهم شد در ته اقيانوس يا جرقه‌اي در روشنايي روز كه آمدن و رفتش را كسي نبيند. محو مي‌شوم تا در خاطر كسي نمانم. آب‌هاي گرم اقيانوس....


[]

ديگر برايم محرز شده است كه سبك و سياق نويسنده‌هاي آمريكايي را دوست دارم.. همينگوي، كارور، سالينجر و نيز چخوف در داستان‌هاي كوتاهش و نيز جويس در داستان‌هاي كوتاهش را بسيار مي‌پرستم. الگويم اين‌ها هستند و البته دوست دارم «حسرت» را آبشخور همه نوشته‌ها كنم و طنزي كه براي من است. هرگز سياه نخواهم نوشت هرگز اشك از كسي نمي‌چكانم. خلوت خودم را پر مي‌كنم از وولف، پروست و فاكنر و زبانم را صيقل مي‌دهم و ساده مي‌نويسم و ديالوگ‌ها را به بازي مي‌گيرم. از فرم گرايي بيزارم. رئاليسم كثيف را دوست دارم. دلم مي‌خواهد عشق را البته به مضحكه بگيرم مثل دون ژوان كوندرا و آدم‌هايم هرگز قهرمان نيستند همه كثيفند. همه توسري خورند مثل خودم همه كمر غرورشان یک جایی توی زندگی از وسط شكسته است و به همه چيز تن داده‌اند.

با احمد درباره دو سه تا داستان آخري كه نوشته بودم چند دقيقه‌اي حرف زديم. داستان آخر را كه فعلا اسمي ندارد و خودم هم نمي‌دانم چرا درباره‌اش زياد صحبت كرديم و چند تا پيشنهاد داد. مثل برطرف كردن سردي فضا و اسم گذاري روي شخصيت‌ها كه واقعا نمي‌دانم چرا يك مدتي هست كه زورم مي‌آيد روي آدم‌ها اسم بگذارم. حتي وقتي با اول شخص مي‌نويسم كه خيلي احمقانه جلوه مي‌كند. ديالوگ‌هاي مستقيم و تيز را تصحيح كرد و بعد هم گفت برو سراغ تجربه‌هاي خودت و اگر ناب نيست ول كن به جهنم و من اين روزها توي راهروي خالي تجربياتم دارم قدم مي‌زنم و مثل سگ بو مي‌كشم! احمد نوميدم مي‌كند و اميدوارم مي‌كند مي‌گويد بنويس بنويس شايد از ده تا داستان يكي خوب شد. يكي فقط يكي، شايد! اي بي‌انصاف! مي‌نويسم اينقدر مي‌نويسم تا از ده تا يكي خوب شود و مهم نيست خيلي خوب يا با ارزش. مي‌نويسم چون كار ديگري بلد نيستم. گفت تا چهار پنج سال ديگر حتما  قلمت شخصيت پيدا مي‌كند. دير است خيلي دير ولي خب حقيقت همين است ولي همان هم از سر ما زياد است.

عينكم زير پاي ماجان باز به درك واصل شد. خجالت مي‌كشم سر كج كنم پيش خسرو تا يك عينك ديگر بگيرم. سه تا عينك را توي دو سال نابود كردم كه البته دو تاي آخر به سه ماه نكشيد! شب بيداري و نشستن‌هاي هميشگي پشت كامپيوتر دارد چشم‌هايم را خسته و ضعيف و دردناك مي‌كند. گاهي كه اشك‌هايم سر مي‌خورد توي صورتم نمي‌دانم دارم گريه مي‌كنم يا اين به خاطر سوزشي است كه مي‌پيچد توي گودی گردي چشم‌هايم.

گذران روز را به جان كندن پيدا كردم و بلبل حلبي ناياب است و نيست... يكي دو تا كتابفروش احمق بابت اين كتاب بهم خنديدند! داستان خانه ييلاقي بعدا چيزي نيست كه بشود درباره‌اش ساده حرف زد. بايد خواند و فرو رفت. من تا یک ساعت بعدش قوزفیش (= (...)) بودم! خدايا يعني من توي اين بيست و پنج سال زندگي تجربه‌اي نداشتم؟ ندارم؟ ها؟ تجربه‌اي ناب‌تر از ديگران ندارم؟ پس من به چه دردي مي‌خورم؟ موضوع فقط اين نيست البته چيزهايي هست و البته تجربه‌هاي زيادي هم هست اما اينقدر از آن‌ها بيزار و فراري‌ام كه دلم نمي‌خواهد سمت آنها بروم و دارم مثل كسي كه او را پاي چوبه دار مي‌كشند مقاومت مي‌كنم ولي خب خودم خوب مي‌دانم كه يك روز به آن‌ها نقب خواهم زد شايد روزي كه بتوانم فراموشش كنم و نفرت يادآوري آنها را در وجودم خاموش كنم.


[]  

تمام شد. به خدا!

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 22:17  توسط روهام  | 

 

خوابيدم. بيدار شدم. شام را خوردم. چايي و سيگار. بعد چند تا داستان كوتاه خواندم و بدون اينكه فكري داشته باشم اين جمله افتاد توي مغزم : «مامان يه كار جالب بكن» بعد مثل بچه آدم نشستم و چهار ساعتي با همه چيز ور رفتم و يك داستان ديگر نوشتم ولي زياد خوشحالي نكردم. دارم سعي مي‌كنم خيلي به روي خودم نياورم. توي خيالات خودم فكر مي‌كنم يك داستان نويس تمام عيار هستم. توي اين دو هفته خيلي پر كار بودم سه تا داستان نوشتم و كلي كتاب خواندم. مهم نيست به نتيجه اين نوشتن‌ها فكر نمي‌كنم. به لحظه‌هاي خوشي فكر مي‌كنم كه مثل ماهي غوطه مي‌خورم و زندگي را زير باله‌هام حس مي‌كنم ... جاري و...  

بايد بخوابم تا صبح چيزي نمانده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 4:17  توسط روهام  | 


دعوا مي‌كنيم خيلي محترمانه مي‌گويم «تو بي‌خود مي‌كني...» ناراحتم مي‌كند و كفري مي‌شوم. اما ته دلم از اينكه من را به هيچي خودش حساب نمي كند خوشحالم. همين كه گفت «بگذار هر كدوم توي دنياي خودمون باشيم» يعني ختم دعوا من قبول كردم او هم قبول كرد و به اين ترتيب هر كدام توي دنياي خودمان سرگردان مي‌شويم و سر لجبازي و اين بازي‌هاي مهوع
SMS مي‌فرستم و اسم جديدش را رونمايي مي‌كنم : «joo joo». گاهي سرنوشت يك آدم مي‌تواند زندگي و آتيه يك آدم ديگر را خورد و خاك شير كند پس خيلي جدي سر اين موضوع بحثمان شد! بي‌تفاوتي‌اش به من به اشيا به جهان هستي ديوانه‌ام مي‌كند ولي دارم كم كم با اين بي‌تفاوتي‌هايش سرگرم مي‌شوم. تقريبا هيچ چيز جدي نيست كه بتوانيم روي آن به توافق برسيم و اين يعني همان كه هر كدام توي دنياي خودمان باشيم. يعني اينكه گاهي اصلا تفاهم و اين حرف‌ها چقدر چيز چرند و چرت و پرتي‌ست (چهار تا چ !!!) كه مي‌گويند و به نظرم اين‌ها براي عوام الناس خوب است كه به دنبالش بدو بدو كنند! زندگي مشترك لذت‌هاي گذران است و بقيه همه عادت و عادت و عادت. فعلا دو سه روزي هست هيچ كاري نمي‌كنم و دائم فكر مي‌كنم و تجربه‌هاي جديدم را سر و شكل مي‌دهم و خودم را آماده روبره شدن مي‌كنم با چيزهايي كه نمي‌دانم چيست. شايد يك عشق تمام عيار يا يك همچين چيزي. يك چيزي كه دلتنگت مي‌كند و سر به هوايت مي‌كند و مثل بچگي‌هايت هوس همه چيز به سرت مي‌زند ولي بيش از هر چيز و بیش از هر زمان دیگر اين حس همذات پنداري را دارم : مثل يك دوربين 70 ميلي‌متري اسكوپ اوراق ضبط مي‌كنم و فقط خدا مي‌داند چطور خاطره‌ها و ديدارها و هر چيزي كه فكرش را بكنيد با تمام جزئيات آن توي مغزم بايگاني مي‌شود و بعد... مي‌نويسم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 23:0  توسط روهام  | 

انگار همه بغض‌هاي عالم توي گلويم جمع شده بود. خيلي غروب بدي بود. چيزي نمانده بود بزنم زير گريه. توي محوطه باز نمايشگاه كه حتي يك نفر آدم آنجا نبود پلاس بودم و داشتم هي هي كنان پياده از سالن ميلاد سمت سئول مي‌رفتم. باد مثل شلاق توي صورتم مي‌خورد. بغض لعنتي گير كرده بود. آواز مي‌خواندم و سوت مي‌زدم و غروب تلخ آسمان را از لاي برج‌هاي آتي ساز تماشا مي‌كردم...

خب ديشب خيلي خبري نبود فقط به نظرم پيه همه چيز را به تنش ماليده و خيلي راحت است. خيلي دوست داشتم موهايش را ببينم از همان شش هفت ماه پیش هم دلم می خواست. انگار بدون اينكه گفته باشم بالاخره خودش فهميد. گل را توي سرم زد و گفت : خيلي بي‌ذوقي و بعد باز به دست های هم زل زديم و چيزي نگفتيم و بعد رفتيم توي كاناپه و لحاف به خودمان پيچيديم و انار خورديم و چرت و پرت حرف زديم. مچ دستم را گرفت و گفت : چقدر لاغري. همانجا خوابيدم ولي بيدارم كرد و رفتم توي اتاقم.

صبح زودتر از من بيدار شد. زديم بيرون سنگك خريديم و من يك قطعه از پيتر گبريل و موسيقي پاپيون را برايش سوت زدم و صبحانه را خورديم و بعد همه را از خانه بيرون كرديم و رفتيم زير آفتاب روي كاناپه لم داديم و چايي و نباتمان را خورديم و گفت : يعني منو دوست نداري؟ پوزخندي زد و بعد دستش رفت توي دستم. خنديد. گفت : تو نامحرمي! بعد دستم را روي زانويش گذاشت و...

سر و صدا سر و صدا... مي‌لرزيد دست و پايش مي‌لرزيد. گفت : مامانم اومده ديگه تموم شد؟ ساكت شديم. انگشت‌هايم را بازي مي‌داد. با خودكار روي مچ دستم ضربدر مي‌زند : منو يادت نره! هر دو تا دستش را گرفتم و مستقيم توي چشم‌هاي هم زل زديم و اشك توي چشم‌هاش پر زد. خب چه كار بايد مي‌كردم؟ چه مي‌گفتم؟ گفتم كه هميشه تا هر وقت كه بخواهد كنارش مي‌مانم و مطمئنم که دروغ نگفتم...
کاش ابدي مي‌شد.

اگر این نوشته تیتر لازم داشت این بود : لذت گناه  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 22:2  توسط روهام  | 

 

داشتم توي نوشته‌هاي گذشته دنبال چند خط خزعبلات مي‌گشتم كه پست كنم توي وبلاگ كه چشمم خورد به آيلين. اوصولا «كه» كرم نوشته‌هاي من ا‌ست براي كش دادن جمله كه من به شدت از آن پرهيز مي‌كنم ولي اينجا هر كاري كه بخواهم و هر غلطي كه بخواهم مي‌توانم كه بكنم! خلاصه بيشتر از نصف داستان را حذف كردم و از نو نوشتم. خوب شد اين يكي خوب شد. از خوشحالي روي پا نيستم. ديگر داستاني توي قهوه و سيگار نمي‌گذارم ولي براي دوستانم مي‌فرستم تا نظرشان را جويا شوم. هر كسي كه خواست فقط كافي‌ست بگويد تا ما اجابت كنيم!! گنده گويي كردم. ببخشيد. اما مطمئنا براي ميم حتي يك خطش را هم نمي‌فرستم. جدا متاسفم پسرجان نا اميدم كردي.

درست وقتي نمي‌خواستم هيچ كاري بكنم نشستم و سه ساعت نوشتم. باورم نمي‌شود. اين Dido حسابي مي‌بردم توي فضا همينطور Damien Rice از هر كدام چهار پنج‌ تا ترك بيشتر ندارم و دائم همين‌ها را گوش مي‌كنم به اضافه ده بيست تاي ديگر اما همين‌ها هم كافي‌ست كه شب‌ها خوابم نبرد. آه روي پا نيستم. دوباره دارم بازنويسي مي‌كنم فكر كنم از اولي كه نوشتمش تا حالا دوازدهمين بار باشد. يك چيزي را حس مي‌كنم يك چيزي را خوب حس مي‌كنم. دارم مي‌نويسم و كلمات را با صبر و حوصله انتخاب مي‌كنم. ارزش كلمات را دارم مي‌فهمم. ارزش جملات را. حالا راحت حذف مي‌كنم يك دفعه يك صفحه كامل را Cut مي‌كنم.

توحيد حلواي سياه سوغات آورده است. عطر و بويش من را مي‌برد توي حلوا فروشي‌هاي اردبيل. يك بار توي زمستان وقتي سگ لرز شده بودم و نمي‌دانستم چه خاكي توي گورم كنم ‌خزيدم توي يكي از آنها و با اينكه از اين حلوا بيزار بودم اما خب چيز ديگري براي خوردن نبود. كافي شاپ نبود آنجا كه از روي ليست بگويم لطفا كوفت بياوريد! به زور و اكراه پياله‌اي كوچك خوردم. ديدم همه بعد از خوردن حلوا دوغ مي‌خورند. من هم دوغي سر كشيدم و بعد احساس كردم داغ شدم. تازه فهميدم كه اين ترك‌هاي اردبيل با آن كت‌هاي يقه باز و سوار بر دوچرخه چطور سرما را طاقت مي‌آورند. اين حلوا با اين تركيبات سنگين و پرچربش مورچه را فيل مي‌كرد ما كه خودمان زرافه‌ بوديم شديم دايناسور مثلا ركس در دوره ژوراسیک. كارم همين شده بود هر وقت مي‌خواستم توي خيابان‌هاي شهر يا پارك ملي ‌اش يا اطراف درياچه‌اش چرخ بزنم و كنار رودخانه‌اش قدم بزنم اول مي‌رفتم توي آن مغازه‌ها پشت يك ميز كوچك مي‌نشستم و يك پياله حلواي سياه مي‌خوردم و همين كه از گوشم دود مي‌زد بيرون مي‌زدم توي شهر تا شب تا نيمه‌هاي شب، تنها، رها با غم آشناي غربت. نمي‌دانم دنبال چه چيزي بودم ولي چهار روز كارم همين بود شهر را از روي نقشه نقطه نقطه‌اش را رصد مي‌كردم. دنبال ريشه‌ها شايد. نمي‌دانم. شايد هم نه ولي يك كنجكاوي مرموز داشت ذره ذره من را با محيط اطرافم آشنا و آشناتر مي‌كرد. شب‌ها توي خانه ارواح كه باد توي آن زوزه مي‌كشيد و تند تند برقش قطع و وصل مي‌شد با آن موتورخانه‌اش كه صداي مهيبي داشت مي نشستم تاريخ صفويه خنجي را مي‌خواندم. اين همه راه را دنبال نستوه آمده بودم. دنبال نستوه كه نمي‌دانم كي و کجا مي‌شود او را نوشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 0:25  توسط روهام  | 

 

از نوشتن فعلا دست شستم و همين‌طور داستان‌هاي كوتاهي را كه دست گرفتم تند تند مي‌خوانم. شماره هشتم رودكي را كمي ورق زدم. توي سبد خريدهايم گذران روز از كوتاه نويسان آلماني و گزيده‌اي از داستان‌هاي كوتاه چخوف هست. پرونده كارور رو به اتمام است و حسرت عجيبي توي دلم قلمبه شده. فكر كنم كساني كه اين نويسنده را نمي‌شناسند يا زورشان مي‌آيد يكي دو تا كتاب از او را بخوانند بد نيست توي چرخ گوشتشان ريخت! امروز دچار يكي از آن بحران‌هاي گه شدم كه اسمش را گذاشته‌ام آبكند! شايد چون انتظار داشتم وقتي صبح بيدار مي‌شوم باز هم آفتاب را ببينم كه از پشت پرده‌ها توي خانه افتاده ولي هيچ آفتابي نبود و بعد هم هر چه نوشتم يك مشت مزخرف از كار درآمد و بعد رفتم توي فكر سارا و بعد نشستم فكر كردم چرا حتي به شوخي به او گفتم دختر گلم و بعد ديدم خب با آن قيافه و شكل و شمايل بچگانه‌ش مي‌خورد كه دختر من باشد. اصلا چه اشكالي دارد خيلي هم خوب است خيلي هم مضحك و سرگرم كننده است. امروز گفت : تو با همه آدم‌هايي كه مي‌شناسم فرق مي‌كني. بعد روي فرق مي‌كني يك عالم حرف زد و فرق‌ها را بر شمرد. گفت تو مرد نيستي. قصد توهين نداشت فقط مي‌خواست بگويد من مرد نيستم! نمي‌دانم چرا وسط حرف‌هايم يك دفعه بغض كردم و فقط خدا مي‌داند چقدر زور زدم كه متوجه لرزيدن صدايم نشود. خدايا چيزي نمانده بود يك دفعه زير گريه بزنم. آزمون سنجش را اينقدر خوب كاشته بود كه روي هوا بود و انگار دوست داشت همين فردا توي جلسه كنكور باشد... نمي‌دانم چرا آن حرف‌ها را درباره تفاوت دنياي خودم و او پيش كشيدم ولي خب گفتم و او تند و تند و دستپاچه چيزهايي گفت كه نفهميدم. آخرش هم گفت نمي‌دونم نمي‌دونم و دوباره سعي كرد چيزي بگويد و دوباره تكرار كرد. انتظار نداشت ولي خب من يك پيشگوي موزي كثيف هستم! جالب است كلي از كلمات من توي دايره لغاتش رفته و حتي حرف زدنش هم دارد شبيه من مي‌شود و شوخي‌هايش هم و حتي SMS امروزش : تمام عشق ترانه‌اي‌ست كه آدمي براي زندگي مي‌خواند و من معتقدم هيچ لبي از ترانه خالي نيست... شبيه شعر‌هاي‌ست كه گاهي برايش مي‌خوانم و حتي آن سه نقطه‌ها و دو نقطه‌هايي كه بعد از اسمش مي‌گذارد. به خاطر همين چيزهاست كه گاهي فكر مي‌كنم دختر گل من است! اينقدر خوش و خر كيفم كه مي‌ترسم آن را بروز بدهم. اينقدر بي‌خود و بي‌دليل كه خودم هم كمي جا خوردم و الان هم هر كوفتي مي‌خورم خوابم نمي‌برد. چند سطري به اندازه سه صفحه از اورلاندو ويرجينيا وولف ابتياع كردم و ديدم اگر بخواهم توي آن فرو بروم از كار زندگي مي‌افتم رمان نه! اصلا. الان نمي‌خواهم رمان بخوانم فقط داستان كوتاه فعلا فقط همين. تازه موتورم روشن شده و نمي‌خواهم با يك رمان حتي خوب و شاهكار و اينها سرم را زير گيوتين ببرم. معمولا در نود و نه درصد موارد رمان‌ها افسرده‌ام مي‌كند و آخرش گريه مي‌كنم و تا هفتم آن مي‌نشينم به ذكر مصيبت و ناله و فغان. فكر مي‌كردم فقط خودم اينقدر خرم ولي احمد گفت او هم همين اندازه خر است. منظورم درباره تحت تاثير قرار گرفتن‌هاي اينجوري بود.    

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:59  توسط روهام  | 

 

چه ساده

هوس‌هاي كوچك دستانت

روي سينه‌ام مي‌‌ماسد

قفل‌هاي قفس همه باز مي شوند

آهي را نفس مي‌كشيم

بين غم - بين شادي
پرنده نمي‌گريزد
فرو مي‌ريزيم
به اعماق زندگي فرو مي‌ريزيم

دايره‌هاي ترديد خويشتن را رج مي‌زنيم
آنگاه آهسته مي‌گنديم

 

<> 

 

چه ساده
به لب‌هاي من خيره مي‌ماني
و كلماتي عاشقانه را از بين شيار آن مي‌جويي
وقتي مي‌شكنم و سكوتم روي چانه‌ام مي‌لرزد

نگاه‌هاي گريزان تو همه عشق مي‌شود
ديگر كلمات را بازي نمي‌كنيم
فريب را نمي‌سراييم
فرو مي‌ريزيم
به اعماق جنون فرو مي‌ريزيم
و هندسه تقويم‌‌هاي روي ديوارها را به سخره مي‌گيريم

 

<> 


چه ساده
آرزويي نداريم
آرزوهايي بزرگ يا كوچك براي هم نداريم

به گورستان آنها قدم نمي‌گذاريم
مي‌خنديم
مي‌گرييم
خويشتن را به نسيم به خدا به بيشه‌زار مي‌سپاريم
فرو مي‌ريزيم
به اعماق گردبادهاي فراموشي فرو مي‌لغزيم

به همه قله‌هاي جاودانه‌ جهان بدرود مي‌گوييم
و تلخ مي‌گرييم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 22:20  توسط روهام  | 

ریشه در خاک

رود وحشي شد

در تپش‌هاي مرد آسيابان شب گذشت

روز آمد

آسيابان مرد

آسياب را رود با خود برد

 بر مزار مرد مرده گندم پاشيدند

آب باران شره كرد

دانه‌ها بر گل نشست

دانه‌ها ريشه زدند

ريشه‌ها جوانه شد
رويش جوانه‌ها را باد در خود ديد
دانه‌ها گندم شدند

ساقه‌ها گردن فراز و راست پا در جا زدند

آفتاب گرم و پرنور تابيدن گرفت

سبزي به زردي
زردها زرين شدند

مردماني تيره پوش آنجا شدند

ساقه‌ها را زير پا از هم دريدند
فاتحه خواندند

سوك مرگش را برنتابيدند

سخت ناليدند و گريستند
سالي گذشت
دانه‌ها در پود خاك آرام خوابيدند
برف باريدن گرفت
دانه‌ها در گل شدند
دانه‌ها ريشه زدند
ريشه‌ها جوانه شد

....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 18:6  توسط روهام  | 

 

نشستم و ماجراي تدفين شهداي گمنام در شريف را خواندم مخالفان را كه يكي از آنها خودم بودم جدي نگرفتم و مقاله‌ و نوشته‌هاي موافقان را خواندم. طرح يك صفحه‌اي را كه نوشته بودم حالا مي‌بينم كه چقدر احمقانه بود. از نو شايد نوشتم و شايد اصلا ننوشتم.

آقاي زارعي زنگ زد و يك ساعتي درباره شعر و ادبيات گپ زديم و آرزو كرد كه من هر چه زودتر از بانك يا اخراج شوم يا خودم مثل بچه آدم استعفا را امضا كنم و خلاص ولي هنوز چند ميليوني بدهكارم و متعهدانه دارم پول جمع مي‌كنم تا از شر اين حس شيادي خلاص شوم. اين روزها كه دختر‌ها و پسرهاي زيادي مي‌آيند تا براي استخدام بانك فرم پر ‌كنند و پول واريز ‌كنند به آنها دقيق مي‌شوم. مضحكند. دخترها بيشتر؛ با آن قيافه‌هاي از هم دريده مردد كه با يك واقعيت روبرو شده‌اند كه بايد كار كرد. همه فقط دنبال كار مي‌گردند ولي بخشي از عمر آدم است اين كار بخشي طويل و طولاني... روزي ده ساعت. بهترين ساعات روز بهترين اوقات عمر. تن لش كه نيستيم. ها؟ كي از كار خوشش مي‌آيد؟

اولين دستمزدي كه گرفتم يادم هست توي آن ويدئو كلوپ و فروشگاه مثلا فرهنگي فقط چهارده هزار تومان كه آن را دادم و يك دست لباس براي خودم خريدم. اولين حقوق درست و حسابي‌ام با عيدي و اضافه كار روي هم شد دويست هزار تومان آن را هم يادم هست كه دادم به ماجان. اولين حقوق بانك را هم يادم هست كه آن را هم دادم به مادرم و هميشه همين‌طور بوده من احمق‌ترين آدمي بودم كه كار مي‌كرد براي پولي كه به آن نياز نداشتم و اين پول است كه نياز به آن را توجيه مي‌كند.

خسته نيستم و بيشتر از هر چيز درمانده‌ام. با احمد صحبت كردم و باز هم از ادبيات و شعر و سينما و همين انگار زندگي همين است، انگار همه من همين است و همين.

بوداوار سعي مي‌كنم به نتيجه هيچ چيز فكر نكنم و راهي كه در پيش گرفته‌ام ادامه دهم اما افسار افسردگي‌ام افتاده دست بچه‌اي كه آبنبات چوبي دستش گرفته و ليس مي‌زند.

دارم با واقعيت‌هاي زندگي‌ام كنار مي‌آيم. آرزوهاي بزرگم را به فراموشي مي‌سپارم و سعي مي‌كنم ديگر تخم آرزويي توي دلم نكارم. سخت است سخت چون جواني يعني اميد و نيرو ولي نه اميدي دارم براي تغيير و نه نيرويي كه بخواهم چيزي را تغيير دهم. تغييري نيست و من دارم آرام آرام هضم مي‌شوم.

با سارا به هيچ جا نرسيدم و محال است كه بين ما هيچ اتفاقي بيفتد. از اينكه دل او را بشكنم تنم مي‌لرزد نمي‌خواهم تبديل به يكي از آن دلشكسته‌هاي احمق شود كه در و ديوار را بجود با يك مشت خاطره از آدمي كه ارزش خاطره شدن ندارد.. با او ازدواج مي‌كنم چاره‌اي هم ندارم حالا بعد از اين همه حرف و حديث و دلخوش‌كني‌ها. فكر نمي‌كنم چندان به طول بينجامد ولي چه اهميتي دارد. و اصلا ديگر چيزي هست كه مهم باشد.

[]

انگار هميشه دنبال تاييديم ما. دنبال نگاه‌هايي كه تحسينمان كنند كه توي نگاه‌ها مهم باشيم كه باشيم كه حضورمان توجيه نباشد بلكه يك بايد باشد و باشند ديگران كه هميشه هستند اين همه آدم كه ترغيبت كنند به ادامه دادن ادامه دادن ادامه دادن و همين...

تمركزي روي نوشته‌هايم نيست از هر دري حرفي و خودم كه دلقك اين سيرك پرماجرا شده‌ام.    

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:20  توسط روهام  | 

 

بايد چيزي نوشت : داستان‌هايي كه براي مسابقه شهر كتاب فرستاده بودم به خاطر حجم زيادش مورد قبول واقع نشد. از همه ايميل‌هايي كه زدم مثل هميشه فقط آقاي احمد زاده جواب دادند. دارم فكر مي‌كنم و حالا فرق يك نويسنده و هنرمند حرفه‌اي و پرشور با بقيه آدم‌هاي [...] معلوم مي‌شود. شانه بالا می اندازم و همین. 

خسته و له گوشي تلفن را قطع كردم و خوابيدم بيدار شدنا ساعت سه صبح بود. تنبلي و رخوت و از هم گسيختگي آزارم مي‌دهد. مقاله‌اي از كارور مي‌خواندم به نام شور جايي همان وسط‌ها كه شرح زندگي و تاثير مشقاتش بر نوع و شيوه نوشتنش را مي‌گفت وقتي گفت : يكي از چيزهايي كه ياد گرفتم اين بود كه بايد خم شوم و الا مي‌شكنم و نيز ياد گرفتم كه مي‌شود در عين حال هم خم شد و هم شكست. همين جاها بود كه اشك توي چشم‌هام پر زد و كتاب را بستم و به آن اتاق كار توي پاركينگ فكر كردم، آنجايي را كه فقط براي آرامشي يكي دو ساعته انتخاب كرده بود و فقط همين!

چند شب پيش بعد از شايد هفت هشت سال خواب پدرم را ديدم و همين كه از در تو آمد بغلش كردم و بوسه بارانش كردم و بعد همه جا سياه شد و فيد اوت شد. صبح وقتي از خواب بيدار شدم غمگين بودم. كاش مي‌توانستم كمي بيشتر داشته باشمش حتي توي خواب. گاهي فيلم‌هايي كه از او دارم را مي‌گذارم براي تماشا. گريه‌ام مي‌گيرد.. چه مرد پير و خسته نازنيني بود.

سرما خشك و مجسمه‌ام كرده است. حتي همين حالا يك آدم قوزي شده‌ام و نوك انگشت‌هام يخ زده و دارم مي‌لرزم و واقعا مي‌لرزم. شايد اگر فرصتي دست داد مقاله‌ و نقدي بر داستان كارم داشتي زنگ بزن بنويسم.

توي كارگاه داستان نويسي فرهنگسراي سالمند نام نويسي كردم اما خانمي كه مسئول آن بود گفت از چهار ماه پيش تبليغ اين كلاس را شروع كرده‌اند و تا به امروز به حد نصاب نرسيده است. گفت حتي اگر ده نفر هم جمع شود كارگاه را با يكي از اساتيد خوب داير مي‌كند اما همين تعداد هم نيست و بعد كه صحبتمان گل انداخت گفت كه خودش دارد توي يكي از كلاس‌هاي داستان‌نويسي دانشگاه تربيت مدرس ثبت نام مي‌كند و باقي بقاي شما. نمي‌دانم پس اين چه حرف گزافي‌ست كه مي‌زنند درباره جوانان علاقه‌مند به داستان نويسي. حتي ده نفر توي اين شهر نيست خدايا!

به توصيه دوست عزيزم: اين مضمون را تمام شده بدان[...] اشكالي ندارد از عشاق سينه‌چاك خام جهان يكي كم شود گناهش پاي من. دارم سعي مي‌كنم توي هوا سير نكنم و پرت و پلاهاي عشقي كمتر بنويسم. خدايا! من  در نوشتن روي احساساتم هيچ كنترلي ندارم.

چيزي كه فعلا با آن درگيرم پيام اصلي، موضوع، مضمون يا آن هسته مركزي داستان است كه معمولا بقيه عناصر از آن ريشه مي‌گيرد و با آن به تناسب مي‌رسد. به محمد خيلي فكر مي‌كنم ولي هنوز جرات نكرده‌ام سمت او بروم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 4:21  توسط روهام  | 

ديشب نزديكي‌هاي صبح اتفاق احمقانه‌اي افتاد كه نمي‌دانم اين را بايد گفت مرض، عشق، جنون... نمي‌دانم داشتم مثل همه شب‌ها با يكي از شخصيت‌ها ( تسنيم بود انگار!) مي‌خوابيدم كه ديدم به هيچ وجه پيش نمي‌رود. يك كم و كسري هست. چفت و بست نمي‌شود. خلاصه همانطور خواب و بيدار و خنگ و مدهوش داشتم كلنجار مي‌رفتم و به پشت بر مي‌گشتم و روي شكم مي‌شدم و چهار طاق مي‌زدم و زير پتو با زانو قله هيماليا مي‌ساختم و خلاصه هر كاري مي‌كردم عبث! نه به خواب مي‌رفتم كه از فكرش آزاد شوم و نه قصه پيش مي‌رفت و همه توهماتم گير كرده بود توي برف و كارور و پليس و مسجد و سيگار و اينها كه ديدم فايده ندارد من اصلا نمي‌توانم. هيچ وقت هم نمي‌توانم. ابدا موفق نمي‌شوم. دارم زور الكي مي‌زنم. مطمئنم كه هيچ وقت چيز به درد به خوري در نمي‌آيد. دارم وقتم را تلف مي‌كنم. از اول هم بي‌هوده دل خوش كردم. گه خوردم. عرق بي‌خودي ريختم... بله باقي از اين چسناله‌هاي سخيف. حتي توي آن عالم نشستم كنار تسنيم و بغضم تركيد ولي او نمي‌ديد كه من كنارش هستم. دلم مي‌خواست دستش را روي زانويم مي‌گذاشت... پتو را پس زدم و رفتم سراغ آن جمله‌هاي طلايي آن وحي منزل ِ R. V. Cassil كه مي‌گويد : اگر به طرز وحشتناكي در نوشتن داستان كم حوصله‌ايد من دقيقا به شما مي‌گويم كه داستان چه طور ساخته مي‌شود.... (درز گرفته مي‌شود) و آن مثال بي‌نظير و آن تعريف از داستان كه عجيب مي‌فهمم و عميق دركش مي‌كنم : ...روايتي.... منثور... از بازآفريني وقايعي درباره اشخاص به گونه‌اي كه موجد انتظار و صميمت باشد. ديگر صبح نزديك بود و من تسنيم را مي‌ديدم كه كنار نامزدش روي پله‌هاي مسجد به نظاره چشم انداز كوه‌هاي پوشيده از برف نشسته‌ است و به آخرين نخ سيگاري كه برايشان مانده پك مي‌زنند. ديگر مي‌دانستم چه چيزي را بايد بنويسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 22:14  توسط روهام  | 

دعوت ترنج را براي يلدا بازي وبلاگستان قبول مي‌كنم اما از آنجايي كه اينجا بيش از آنكه وبلاگ باشد روزنگاري و شرح اوقات من است پس چيز به درد بخوري براي تعريف نيست چون هر چه بوده در اين سه سال گفته‌ام و هر كس بوده خوانده و برايش تكرار مكررات است.


1- « گورزاد » : با وجود همه دوستان و خویشان خوب، همه اتفاقات خوش، زندگي رو به راه و آسوده با تمام همه آنچه كه هست اوقاتي طولاني را افسرده و غمگينم و اين نه پز و ژست‌ روشنفكرانه است و نه براي جلب ترحم و توجه و نه هيچ. اين بيماري من است اين ضعف و ركود من است كه هر از چندگاهي گريبانم را مي‌گيرد و معمولا هر بار دوره‌اي يك ماهه را شامل مي‌شود كه كار به آنجا مي‌رسد كه دوست دارم بميرم و هر بار تلنگري رهايم مي‌كند. آخرين نمونه اين تلنگرها آقاي احمدزاده بودند. اولين باري كه تصميم به خودكشي گرفتم چهار سال پيش بود با يك برگ از قرص‌هاي صورتي رنگ اعصاب  ماجان... كه نشد.  


2- « آنتي اديپ » : من هيچ وقت دچار عقده اديپ نشدم. هيچ وقت هم تا آخر عمر نمي‌شوم مطمئنم و شك ندارم. اين هم به خاطر داشتن دوران پربار كودكي من است... تا دوازده سيزده سالگي هر شب‌ با ماجان مي‌خوابيدم!


3- « داستان‌گو » : از چهارده سالگي تا حالا داستان مي‌نويسم و با وجود اينكه تعريف و تمجيد زيادي مي‌شنوم اما اهميتي به آنها نمي‌دهم و همچنان دور مي‌ريزم. در ضمن بايد همين جا اعتراف كنم خالي بستم كه به همه گفتم تا آخر امسال داستان‌هاي كوتاهم را چاپ مي‌كنم. نمي‌كنم چون همه را ريختم دور.


4- « ديلاق » : 182 قد و 50 وزن!


5- « نقاب دار » : نقابم شوخ طبعي و خنده‌هاي شاد و سرخوش من است پشت اين نقاب همان « گورزاد » است.

متاسفم. مي‌خواستم بهتر از اين بنويسم ولي اعدام صدام اينقدر خاطرات تلخ و بغض آلودي را توي دلم هوار كرده كه فقط دوست دارم گوشه‌اي را بچسبم و به محمد فكر كنم. متاسفم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 22:8  توسط روهام  | 

[]

يك ترم از دانشگاه گذشت و هنوز دانشجويان ستاره دار بلاتكليف و منتظرند. به نظر ديگر اميدي به گرفتن حق و حقوق‌شان نيست. از طرفي بايد تهمت و افتراي وزير هتاك را هم تاب بياورند. دولت مهرورز با اين وزير دريده خو و چهارپا صفت كه بر مسند علم و دانش نهاده است كاري كرده تا هر روز منتظر بدعت‌ها و گه‌خوري‌هاي جديد باشيم. يك روز خون يك دانشجو مي‌شود حلال براي دشنه هر رذل و دريده‌اي به اسم بسيج و بسيجي، يك روز هم نعش دانشجويي در كلاس درس روي دست مي‌ماند و از نفس مي‌افتد. حكايت ما حكايت غريبي‌ست. دشنه در سينه و خون قي كردن و دم نزدن.

 

[]

پس ِ پشت اين همه برف كه باريد صبح بود با آفتابي كه از لاي پرده‌ و توري‌ها توي هال افتاده بود. گرسنه بودم ديروز هم ،ديشب هم گرسنه بودم اما ميل خوردن نبود. تا صبح چند داستان از كارور خواندم و همسر دانشجو عالي بود. ياد داستان عروس افتادم و خنده‌ام گرفت. با صداي تلفن از خواب پريدم شهناز بود. چند كلمه‌اي حرف زديم و براي تاپ مقاله‌اش مي‌خواهد بيايد. خوشحالم وقتي او هست مي‌توانيم درباره همه چيز صحبت كنيم مثل يك داناي كل به همه چيز اشراف دارد. انگار آمد بايد درز بگيرم تا بعد...


[]

 

ترجمه كرده بود متني از يك كتاب عربي درباره نامه نگاري‌هاي رسول اكرم. كار تايپش را من انجام دادم كه البته با بودن امير محمد مصيبتي بود. روي پاي من نشسته بود با هر چند تا دكمه‌اي كه مي‌زدم موزيانه يكي از دكمه‌ها را فشار مي‌داد و اگر حواسم نبود همه متن را به گند مي‌كشيد. روز خوبي بود و هميشه روزهاي خوب زود مي‌گذرد. ديشب نخوابيدم و دلم مي‌خواست طلوع آفتاب را ببينم ولي نشد. تا اذان صبح مقاومت كردم ولي چشم‌هام خسته شد و روي كاناپه مچاله شدم و به زحمت و هر جان كندني خودم را يك جوري توي آن جا دادم ولي باز از زير پتو سرما درز مي‌كرد توي تنم و از طرفي خواب‌هاي عجيب مي‌ديدم مثل آن قطره سفيد كه از دل يك سياهي مطلق مي‌زد بيرون و آرام مي‌غلتيد پايين. خلاصه نزديك صبح خوابم برد وقتي بيدار شدم كه آفتاب روي پرده‌هاي به رنگ طلايي مي‌زد. آفتاب هميشه سرحال و سرذوقم مي‌كند و انكار اين موضوع بي‌فايده است كه من هميشه و به شدت متاثر از طلوع و غروب و روز و شب و ماه و ستاره‌ها و آب و هوا و فصول سال هستم و البته بهار و زمستان را بيشتر از هر فصلي دوست دارم و از تابستان بي‌زارم. صبحانه را طوري خوردم كه اين دو روز گرسنگي را جبران كنم. گاهي فكر مي‌كنم درمورد خودم يك جهودم ولي نيستم و بيشتر از سر تنبلي و بي‌حوصلگي‌ست كه بد تربيت شده‌ام كه اگر كسي كنارم نباشد حتما از گرسنگي تلف مي‌شوم و هميشه كسي بايد دورادور مراقب اوضاع مزاجيم باشد. ماجان، گاهي فاطمه و شهناز و گاهي هم ليلا با سيني غذا توي دست كه «كوفت كن!» البته حالا عادي شده و آنها هم اهميتي به اين عادت‌هاي مازوخيستي‌م نمي‌دهند و هر دو طرف راضي هستيم از اين قضيه و فقط گاهي غر‌هاي ماجان است كه مي‌شنوم كه نه به من، چغلي‌ام را به مهناز مي‌كند خواهر بزرگتر كه از دست او هم كاري ساخته نيست و همين است كه هست كم مي‌خورم كم مي‌خوابم و هر روز وزن كم مي‌كنم! گرسنگي روي ذهنم معجزه مي‌كند و چنان سبك و سرخوش كه با چند ليوان شير و چاي سرپا مي‌توانم بمانم و همان يك وعده هم به زور مي‌رود پايين. از خانه كه بيرون زدم چيزي كه غافلگيرم كرد هوايي بود كه رفت توي ريه‌ام. سبك و خنك. اينقدر به سنگيني و كثافت اين هواي دودزده زمستاني عادت كرده‌ام كه هوا انگار خلائي بود كه به تو مي دادم. كف زمين يخ زده بود و سطح آب روي جوي آب هم و مثل شيشه‌هاي كدر به سفيدي مي‌زد برف‌ها زير نور تند آفتاب قطره قطره آب مي‌شدند و من برف‌ها را مي‌ديدم كه روي سينه درخت‌ها مثل شكوفه‌هاي سفيد  شكفته است. شكوفه هاي برفي. 

فكر مي‌كنم زياد رمان خوانده‌ام و عادت كوتاه نويسي ندارم و همين هم قوز بالا قوز شده است. دراز به دراز زير آفتاب گرم مي‌افتم و فعلا تند تند مي‌خوانم و پيش مي‌روم و از اين كتاب به آن كتاب مي‌دوم. حالا تحليل داستان‌ها را خيلي خوب انجام مي‌دهم. معمولا ده دقيقه را بعد از هر داستان به كمك تيترهايي كه روي كارت باريكي كه لاي صفحات مي‌گذرام نوشته‌ام به شناسايي ساختار و عناصر آن  مي‌پردازم. سارا پيگير كارم مي شود ولي همراهي نمي‌كند و فقط پرحرفي‌هاي من را با سكوت بلندش درز مي‌گيرد و نمي‌دانم اين «درز گرفتن» چه فعل كوفتي‌ست كه افتاده توي دايره لغاتم. چندان كمكي نيست اما همين كنجكاوي‌ها و جستجوگري‌هاي صادقانه‌اش برايم لذت بخش است و سعي مي‌كنم سئوال‌هايش را پر و كامل جواب دهم و كلمه‌اي را جا نگذارم. با شهناز بر سر ترجمه كمي بحث مي‌كنيم و من مي‌گويم متن عربي را قرار است به فارسي ترجمه كني نه اينكه باز با لغات عربي آن را مفهوم كني. بر سر كلمه ترقي و مترقي بخصوص؛ به نظرم پيشرفت و پيشرو خيلي مناسب تر از اين ت و را و قاف است ولي خب جوابش اين است كه تعصب نداشته باشم. ندارم ولي ترجمه يعني ترجمه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 21:5  توسط روهام  | 

 

ژان پل سارتر : ما نقش قهرمان را بازي مي‌كنيم چون ترسوييم؛ نقش قديس را بازي مي‌كنيم چون شريريم؛ نقش آدمكش را بازي مي‌كنيم چون در كشتن همنوعان خود بي‌تابيم؛ و اصولا از آن رو نقش بازي مي‌كنيم كه از لحظه تولد دروغگوييم.

زياد خوابيدم ولي خسته نبودم فقط مي‌خواستم بخوابم تا از هجوم افكار مايوس و آزاردهنده فرار كنم.
برف مي‌باريد و با اسي كمي توي سر و كله هم زديم و من ناغافل گلوله برفي را به يك ماشين پنجاه ميليون توماني كوبيدم و كه صداي خوشي از خودش ساطع كرد! نبايد به همين راحتي بنويسم برف مي‌باريد و بگذرم. صبح بعد از دوش آب گرمي كه انگار زنده‌ام كرد فراموش كردم موهايم را چرب كنم و روي سرم جمع كنم. از در خانه بيرون زدم و پنجه‌هاي باد شروع كرد به هم ريختن موها و بعد از مدت‌ها ياد «باد در گيسو» افتادم. آسمان شهر انگار بغض فرو قورت داده برف بود؛ رنگي خاكستري و سبز، رنگ تسبيح شامقصود. ظهر بود كه برف باريد و اينقدر به تندي با چگالي بالا كه انگار يك دسته پرنده مهاجر فلامينگوها و پليكان‌ها و لك لك ها و سارها و... دارند از ميان برج‌ها و خيابان‌هاي سعادت‌آباد رد مي‌شوند و حالا هوس كرده‌اند تا كرك و پر تنشان را به دست باد بسپارند. همه شهر خاكستري و مرده در تب پاييز به يك باره سفيد شد. درخت‌ها، سنگ‌فرش پياده روها، پس هر ديوار، ماشين‌ها و سطل‌هاي زباله و چراغ‌‌هاي سرپا ايستاده و همه و همه به آني در سفيدي برف يكي شدند. نرسيده به آرياشهر از تاكسي پياده مي‌شوم و قدم زنان توي برف و باد و شيون شهر پيش ‌مي‌رانم. صداي خرچ خرچ برف را زير پاييم مي‌شنوم و آب شدن دانه‌هاي برف را روي صورتم حس مي‌كنم. كم كم شبيه آدم‌برفي‌ مي‌شوم حالا وقتش رسيده كه يك بچه شاد و سرخوش هويج را توي صورتم بكوبد.

سرما را دوست دارم و آن لرزش زير پوستي كه بيشتر از اينكه از سرما باشد از ضعف و گرسنگي هميشگي ست كه به خودم مي‌دهم.

نوشتن داستان كوتاه اصلا ساده نيست اينكه بايد همه چيز را درز بگيري و فرصتي نداري تا روده درازي كني. بخش‌هايي را حذف كردم و آن حالت ناپايدار را با همان جمله زن كه گفت « نرگس نامزد كرده! » در آغاز داستان به وجود آوردم. توي ديالوگ‌ها بيشتر از آنكه موضوع را بسط و گسترش بدهم سعي كرده‌ام شخصيت نرگس را برملا كنم ولي احساس خوبي نداشتم. بي‌طرفانه نبود. مي‌خواهم مثل همينگوي بخشي را گزارشي، سرد و خنثي و قسمتي را با شعروارگي وولف سيال ذهن بنويسم و اصلا نمي‌دانم ادغام اين دو شكل كاملا جدا و در تضاد هم چيز به درد بخوري مي‌شود. اينكه لحن و ريتم در نوشته دچار سكته شود خوب نيست. از اين كه بگذريم حالا زورم مي‌آيد صحنه‌ها را در بخش همينگوي توصيف كنم و از طرفي اصلا دوست ندارم مينيمال بنويسم خلاصه گيج مي‌زنم توي اين نوشته‌ها و خودم هم نمي‌دانم چه مي‌خواهم و بيشتر از اينكه بنويسم فكر مي‌كنم كه چه طور بنويسم! يك روشي هست كه نمي‌دانم جواب مي‌دهد يا نه اين را همه تقريبا به كار مي‌بندند و آن نوشتن به نداي قلب يا يك همچين چيزي است كه فقط مي‌نويسند بدون اينكه خيلي مته به خشخاش بگذارند. مثالش شايد همين وب نويسي باشد كه گاهي از لاي همين‌ها هم چند خط خوبي هست.

داستان‌هاي سيال ذهن را به هيچ وجه نمي‌توانم با اصول داستاني كه برمبناي طرح و عناصر داستاني شكل گرفته تطبيق دهم. گاهي فكر مي‌كنم اصلا سيال ذهن هيچ حساب كتابي ندارد. فقط در تلاش است حسي را منتقل كند و در حالت ايده‌ال دامنه يك  انديشه يا تفكر را در ذهن خواننده ادامه دهد. بعضي از اين داستان‌ها با خواندن آن تمام مي‌شوند چرا كه قصه‌اي در دل خود ندارند و شخصيتي كه نمود داشته باشد نيست و فقط ذهنيات اوست كه اين نيز در حد توصيفات و حرافي‌ها باقي مي‌ماند و عنصري نيست كه خواننده خود را به آن بياويزد. در داستان‌هاي كوتاه وولف همين اتفاق مي‌افتد. لااقل درك و برداشت من اينطور بود   

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:35  توسط روهام  | 

 

بعد از اين همه آزمون و آزمايش كه جان همه را به لب رساند به حكم قاطع مجلسي‌ها قرار بر اين شد كه ساعت كاري بانك‌ها به حال اول برگردد. نمي‌دانم اين دولت چموش و بي‌قاعده كي سر تسليم فرود مي‌آورد و حكم مجلسي‌ها را به بانك مركزي ابلاغ مي‌كند اما من به همين طرح دو فوريت پا در هوا دل خوش كرده‌ام. يك خوشي زير پوستي دارم. حالا كمتر احساس آن آدم ماشيني‌ها آن قهرمان‌هاي كافكايي را دارم كه اسير و در بند دنياي پشت ميزنشيني و كارمندي هستند. مي‌توانم با آرامش و زمان بيشتري به فكر كردن و خواندن و نوشتن بپردازم تنها انگيزه‌اي كه اين روزها زيستن را برايم قابل تحمل مي‌كند. استاد تاريخ هنر (اگر بتوان به او كه كاريكاتوري از ادعا و دانش است گفت استاد)، كلاس امروز را به بهانه بي‌حالي و بيماري تعطيل كرد و همراه امير حسين كه يك سالي هست هم‌ پياله و يارغار هم هستيم به خانه هنرمندان سرك كشيديم. برنامه امشب، « شب ويرجينيا وولف » بود كه به همت مجله بخارا آبرومندانه برگزار شد و استقبال از آن پرشمار بود. من و امير گوشه‌اي را پيدا كرديم كه فقط ايستاده برنامه را شاهد باشيم. سخنرانان هر يك به بررسي وجوه شخصيتي اين بانوي انگليسي پرداختند و چند نامه و داستاني كوتاه از او خوانده شد و آقاي مهدي غبرايي (مترجم) قسمتي از رمان موج‌ها يا خيزاب‌ها را خواندند و به شعروارگي داستان‌هاي او پرداختند. در اين قسمت سخت متاثر شدم. در نهايت فيلم مستندي درباره ويرجينيا وولف نمايش داده شد و مراسم در ميان هواي دم گرفته سالن و صداي كف زدن حضار به آخر رسيد. به هر حال پرداخت علمي به وجوه داستاني وولف بهتر كه در مجله و روي متن باشد تا بتوان خواند و فرا گرفت.

از يك ماه پيش مي‌گفت از مشهد زعفران سوغات آورده است و در به در ِ بردار كه من باشم تا تقديم كند. من از شنيدن نام زعفران كه هر بار تكرار مي‌شد تنم به خارش مي‌افتاد كه مرد حسابي زعفران خوراك پلو و برنج بي‌نمك ماجان است و چه ربطي به من دارد. خلاصه بعد از طي اين يك ماه افسردگي و پلاسيدگي كه رغبت ديدن كمتر كسي را داشتم امشب بهانه‌اي شد تا تحفه را از توي كيفش بيرون بكشد و توي دامن من قل دهد. زعفران توي يك جعبه سياه بود كه روي آن نوشته : HONEST و با اين سه كلمه توصيفي : Simple.Vogue.Classic زعفران!؟ دور چرمي با طرح‌هاي هندسي : دوايري در كادرهاي مستطيلي كه همه در يك چيز مشترك بودند درون هر دايره يك نقطه بود. پايين و بالاي آن فلزي بود كه قسمت بالايي از لولا باز مي‌شد و بدنه استيل آن نمايان مي‌شد. كليد آن را كه فشار دادم از سوراخ كوچك آن يك نيم شعله آبي زبانه ‌كشيد و محو شد و بعد تكه فلز كوچكي درون سوراخ مثل چراغ تنگستن سرخ و برافروخته ‌شد. هديه و سوغات دوستم فندك بود كه حالا اسمش را گذاشته‌ام «زعفرون». اينقدر غافلگير شدم كه خنده امانم را بريده بود. جالب نيست درست در روزهايي كه ديگر از دكه و مغازه دو تا دو تا نخ سيگار مي‌خرم تا ولع دود كردنش را مهار كنم و به تدريج سم آن را از تنم بيرون بريزم هديه‌اي توي دستم مي‌بينم كه عجيب دلم را براي يك نخ ديگر بي‌تاب مي‌كند. ديگر شب‌ها بلندم بوي سيگار نمي‌دهد. گاهي پرتقال‌هاي پرپر شده ماجان زير زبانم مزه مي‌كند يا آن شيريني‌هاي خشك و پوك سفيد يا چاي با نبات‌هاي بلوري زعفراني اصفهاني!  



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:52  توسط روهام  | 

گفت كه از بين خورشيد و ماه و دريا، كدام از اين‌ها را بيشتر دوست دارم و من هم بدون معطلي گفتم خورشيد. فكر نمي‌كردم از اين تست‌هاي روانشناسي و اينها باشد. خلاصه نتيجه‌اش اين مي‌شود كه من پدرم را از مادر(ماه) و همسر(دريا) بيشتر دوست دارم. براي خودم هم جالب بود چون واقعا همين طور است كه گفت. البته هنوز همسردار نشدم كه ببينم از اين بابت هم صدق مي‌كند يا نه اما به هر جهت خورشيد را از دريا كه هيچ از اقيانوس هم بيشتر دوست دارم. هميشه و هميشه احساسش مي‌كنم با اينكه نيست و فقدانش از همه دردهاي عالم سخت‌تر است...

داستان دوچرخه‌ها، بازوها، سيگارها از كارور اينقدر عالي بود كه همين يك داستان كوتاه تا نيمه شب خنگ و بي‌خوابم كرده بود. اصلا مي‌ترسم داستان‌هايش را بخوانم. نبوغ در سادگي‌ست. فكر كنم اين جمله را در ادبيات همينگوي و كارور به اثبات رسانده باشند.  

فردا در خانه هنرمندان برنامه‌اي با عنوان شب ويرجينيا وولف برگزار مي‌شود كه اگر فرصت كنم حتما سر و گوشي آنطرف‌ها مي‌جنبانم.

اين روزها دائم از خودم مي‌پرسم من كي بزرگ شدم يا اصلا از كي ديگر از عالم بچگي زدم بيرون خلاصه كه كلي براي خودم تعاريف قلمبه سلمبه ساختم كه كودكي و بزرگي به سن و سال و بلوغ اين‌ها ربط دارد يا نه؟ اصلا كودكي چه عالمي دارد كه بزرگترها با حسرت از آن ياد مي‌كنند؟ اصلا بزرگ بودن يعني چي؟ بچه يعني زير ده سال؟ خلاصه كه با كلي تعريف و اينها به اين نتيجه رسيدم كه كودكي من خيلي زود خيلي زود تمام شد و شيريني آن به جبر زمانه زهرمارم شد و وقتي بچه‌هاي هم سن و هم سان من به خوشي‌هاي كودكانه مشغول و مشعوف بودند، من داشتم زير سايه سنگين محمد و عليرضا و محمودرضا هيولا مي‌شدم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 20:37  توسط روهام  | 

 

الان يه مقاله خيلي خوب و كامل از خانم زري نعيمي خوندم كه واقعا سر حالم اورد. بررسي و نقد مجموعه آثار مصطفي مستور بود. اين جناب نويسنده با اينكه به عمد و از روي آگاهي شعاري مي‌نويسه و سخنراني مي‌كنه و دين و فلسفه و عشق رو توي هم مي‌پيچونه و ملت رو سر كار مي‌گذاره ولي سعي مي‌كنم بهش خيلي احترام بگذارم و خودش رو و نه داستان‌هاش رو دوست داشته باشم. به هر حال يه سري اعتقادات مذهبي ( كه از نظر من همش سست و شكننده‌ست ) داره كه مي‌خواد بكوبه توي سر خواننده اما نمي‌دونم واقعا نمي‌دونم چرا آخه با اين اسلوب و اين روش نمي‌دونم واقعا. به هر حال من كه جزو اون دسته بودم كه وقتي روي ماه خدا... رو خوندم گفتم يا خدا اين ديگه چه جور نويسنده‌ايه. اونقدر مستقيم و رمانتيك با قضيه هستي و ماورا توي داستان‌هاش برخورد مي‌كنه كه احساس مي‌كنم هر خط از كتابش توهين به شعور خواننده‌ است. خواننده‌اي كه انگار نشسته تا ايشون بياد رستگارش كنه. بگذريم. مصطفي مستور يه سبك خاص داره كه عده‌اي اون رو دوست دارن و منتقدها پنبه‌ش رو مي‌زنن و خودش؟ چي بگم. آدم دوست داشتني هست. خيلي دوست دارم داستان‌هاي خوبي ازش بخونم. شايد چون خودم يه زماني دغدغه مذهب رو داشتم و دلم مي‌خواد ببينم اين مرد چيكار مي‌كنه البته از انصاف دور نمي‌شم رمان (يا داستان بلند) استخوان خوك و دست‌هاي جذامي خوب بود. ديشب با اينك خسته و له و لورده بودم تونستم اون كتابي رو كه راجع به ادبيات داستاني بود تموم كنم. توي قسمت راوي پاك قاطي كردم و آخرش تصميم گرفتم از اين به بعد قصه‌هايي رو كه مي‌خونم يه قلم و كاغذ بگذارم جلوم و ازشون يادداشت بردارم. هيچ وقت اينقدر ولع خوندن كتابي رو نداشتم اونقدر كه همون شب توي تاكسي سه فصلش رو خوندم و بقيه رو هم توي خونه قورت دادم. امتحانات دانشگاه نزديكه و من همچون گذشته نه جزوه دارم نه كار دارم نه كلاسي رفتم و دلم هم خوشه كه دارم درس مي‌خونم خوبي دانشگاه اينه كه مي‌تونم تند تند ازش معرفي نامه بگيرم واسه اين ور اون ور. بيچاره داورزني هر وقت منو مي‌بينه خودش رو جم و جور مي‌كنه و فوري تلفن رو مي‌گيره دستش كه من آويزونش نشم براي معرفي نامه براي دانشگاه فلان كتابخونه فلان نهاد فلان بنياد فلان موزه فلان.. .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:19  توسط روهام  | 

 

خنگ و شنگول مي‌رم سر كلاس و مي‌گم عجب امروز چقدر شلوغه همه اومدن انگار؟ جا نيست ولي اينقدر سر و صدا راه مي‌ندازم كه آسرين ( من عاشق اسم اين دختر خانوم هستم؟ با آسرين معمولا كم ولي گپ‌ زدن باهاش رو خيلي دوست دارم كه با اون قيافه‌اي كه مي‌گيره انگار خنگه ولي تند و تيز و باهوشه و خوب آدم رو به بازي مي‌گيره و غافلگير مي‌كنه درباره كتاب‌هايي كه مي‌خونيم يه بار اونقدر حرف زديم كه… ) برمي‌گرده از رديف جلو كلاس بهم مي‌خنده و سر تكون مي‌ده كه سلام و بعد همه خانوم‌ها برمي‌گردن ببين كيه اين تازه وارد و من سرخ مي‌شم از خجالت! آخي چه خجالتي! به حسن مي‌گم قرار شد كي امتحان بگيرن؟ انگار نمي‌فهمه چي مي‌گم دوباره مي‌پرسم حسن كي امتحان داريم؟ بعد مي‌گه انگار حالت خوب نيست‌ها الان امتحانه ديگه؟ واي منو مي‌گي. امتحان اول رو كه تجديد شدم اين يكي امتحان جبراني رو هم حتما تجديد مي‌شم. چه بدبختم به خدا. من هيچ وقت بانكدار نمي‌شم شايد يه روز گاودار بشم ولي بانكدار نه امكان نداره. توي تلويزيون يه خانمي رو ديدم كه كلي مزرعه و گاوداري و اينا داشت و كلي ذوق مرگ شدم. ولي خب حالا بگذريم رفتم كتاب‌هاي ريموند كارور رو از نيك خريدم و يه كتاب شاخه ادبيات هم خريدم از مصطفي مستور خدا منو ببخشه اينقدر پشت اين بيچاره سر اون داستان بلندش كه تند تند داره تجديد چاپ مي‌شه حرف زدم و حالا دارم اين كتابش رو عين خوره‌ها مي‌خونم. فكر كنم بتونم داستان‌هاي كوتاه خوب بنويسم. حالا اگر خيلي هم شاهكار نشد مهم نيست. بالاخره من حد و اندازه‌م همينقدره. بايد بيشتر و منظم‌تر كار كنم. آقاي دولتي مي‌گه علاوه بر همه اين كارها سعي كن از خودت مراقبت كني منظورش مراقبت معنويه. آره خيلي تاثير داره استاد شجريان هم به شاگرد‌هاش همين توصيه رو مي‌كنه. نفوذ كلام چيزي وراي تكنيك و استعداد و اينهاست. ولي خب من زياد آدم خوبي نيستم. مطمئنم اگر بخوام مي‌تونم عين آب خوردن منتقد ادبي بشم همون پنج سال پيش كه مقاله‌م رفت توي هفت چاپ شد مي‌تونستم ادامه بدم تازه آدم اين جوري معروف هم مي‌شه شايد هم شدم چه مي‌دونه كسي چه مي‌كنه كسي!؟ ( اينو هميشه احمد مي‌گه خدا رحمتش كنه چنان رفته توي زندگي زناشويي كه ديگه به كتاب مي‌گه گنج قارون ) رهبر بهم مي‌گه تو بايد كله پاچه و چربي زياد بخوري. به نظرم يه احمقه. مي‌گم من فقط روزي يه وعده غذا مي‌خورم و بقيه روز رو هم راه مي‌رم كه هضم بشه. يه جوري نگاه‌م مي‌كنه و سعي مي‌كنه يه چيزي بگه ولي گير مي‌كنه انگار كه تيله قورت داده باشه بعد دستش رو از روي صندلي‌م برمي‌داره و مي ره پشت ميزش مي‌شينه. واقعا نمي‌فهمم چرا فكر مي‌كنن من عجيب غريبم! سين هر چي بيشتر منو مي‌شناسه شاخ‌هاي روي سرش بلند‌تر مي‌شه. بعضي وقت‌ها كسل كننده‌ست ولي وقتي كفري مي‌شه خيلي دوست داشتني مي‌شه. خدايا منو ببخش. من همش كفرش رو بالا ميارم! يه سري ديالوگ نوشتم با لهجه جنوبي خيلي بانمك شده ولي به قول سين فحش‌هاش زياده من فقط يه توله سگ يه خر دو تا قاطر يه به گاي رفتن به كار بردم اين كه بي‌ادبي نيست! دوست عزيزم «هشت» پيرو داستان سي و سه نامه توي كامنتشون گفتن كه من تقريبا سبك خودم رو پيدا كردم. اميدوارم همينجوري باشه ولي واقعا نمي‌تونم اين نظر رو قبول كنم. از من بعيده. همون طور كه اون آقاي رفيق مي‌گفتن تو نابغه‌اي! نظر همه دوست‌هام برام محترم و عزيزه ولي من نمي‌تونم اين حرف‌ها رو بپذيرم. فكر كنم خيلي مونده خيلي تا يه چيزي بنويسم كه لااقل اول خودم رو راضي كنه. چه برسه خودم يه چيزي بشم. اوه هزار سال. ولي حرف آقاي احمد زاده رو خيلي خوشم اومد كه گفت طنز جالبي داري آرام، گستاخ و ناراضي. بله اين طنز مال خودمه. زياد از خودم تعريف كردم. الان باز شدم «مركز عالم هستي»! برم كتاب‌هام رو بخونم وقت نيست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:46  توسط روهام  | 

 

هوا خيلي خوب بود و نم بارون مي‌زد و مي‌دونستم كه برم بالا يعني برم سركار توي سعادت آباد محله قديمي خودمون اونجا حتما داره برف مي باره. از اول صبح برف مي‌باريد و هي درشت درشت تر مي‌شد و من هم رفتم زير برف و كلي واسه خودم رمانتيك شدم و بعد هم يك كيك شكلاتي گنده گرفتم و نشستم توي آشپزخونه بانك و همينطور كه مي‌لومبوندم تيتر روزنامه رو مي‌خوندم. موقع كار با يه مشتري حرفم شد و من هي خواستم بهش بگم كه دارم به نوبت كار همه رو راه مي‌ندازم ولي انگار نمي‌خواست قبول كنه و من نخواستم يه چيزي بهش بگم كه كفري بشه اسي گفت خودم كارش رو راه مي‌ندازم و دو تا از مشتري‌ها هم طرف منو گرفتن و من چسبيدم به كار ولي يه جوره خوبي بودم آروم و بي‌تفاوت و خونسرد انگار كه توي يه عالم ديگه باشم به خانم صادقي زنگ زدم و دلم براش خيلي تنگ شده بود و بعد به زري زنگ زدم... صدام رو كه شنيد پقي زد زير خنده و كلي از قديم‌ها گفتيم ياد آتي ساز و اون هواي مه گرفته و زمستون‌هاي برفي اونجا رو كرديم و از همه اون روزهاي خوب گفتيم ولي همش با خنده و شوخي و انگار كه يه دوره خوبي بود كه تموم شد و جاش توي دلمون هميشه سبزه. بعد گفت پسر تو كه مي‌خواي شيريني بدي به ما و من گفتم بي‌خيال فكر نمي‌كنم به اين زودي‌ها و اون هم گفت من كه ديگه اصلا بهش فكر نمي‌كنم و سرم به چيزهاي ديگه گرمه و شنگول و رو هوا بود و گفت اگر خودرو فرسوده داري بيار برات وام خودرو رديف كنم و گفتم ممنون من ماشين نمي‌خوام. بعد حسابش رو بكن من همين طور دارم با تلفن حرف مي‌زنم و كار هم مي‌كنم. ديگه كار برام اينقدر عادي شده كه اصلا بهش فكر نمي‌كنم و چشم بسته انگشتم روي كيبرد مي‌ره و چك‌ها و پول‌ها و سند‌ها بين من و مشتري‌ها رد و بدل مي‌شه. از در شعبه كه پا بيرون گذاشتيم همين طور برف مي‌باريد من تا دم پاركينگ دويدم بعد يك جيغ زدم كه صدا حسابي پيچيد و بعد زدم زير آواز و يكي از آوازهاي ناظري رو خوندم كه مي‌گه با من صنما دل يك دله كن بعد خودم تعجب كردم از صداي خودم كه چقدر خوب دارم مي‌خونم بخصوص اونجا كه مي‌گه مجنون شده‌ام مجنون شده‌ام از بهر خدا زان زلف خوشت يك سلسله كن و كاش برم اصلا آواز بخونم. سوار ماشين عباس پور شدم و يه سيگار كشيدم و پشت رئيس شعبه بد و بيراه گفتيم و من شروع كردم دلقك بازي و غش غش خنديديم. ماجان زنگ زد گفت كه بسته برات اومده و شستم خبردار شد كه حتما از طرف آقاي احمدزاده است و خونه كه رسيدم ديدم آره كلي ذوق كرد. گفته بودن كه به عنوان جايزه (به خاطر مقاله چه كسي محمد مسعود را كشت؟) يه چيزي برام مي‌فرستن و خيلي خوشحال شدم و انگار ديگه روز خوبم تكميل شد. حالا من از ايشون به جز اين همه ايميلي كه دارم و كتاب‌هاشون، سي دي فيلم مستند ايشون رو هم دارم كه جايزه جشن خانه سينما سال 82 رو گرفته و يه نامه دوست داشتني كه بالاي اون نوشته « با سلام به جناب روهام! » و البته اين حال خوش. اي بابا كاش من راس راسي روهام بودم. اين جوري خوب نيست كه نصف دوستام منو روهام صدا بزنن و نصف ديگه مهدي و يه لشكر از دوستام صدام كنن دايي! سين بهم بگه آقا پسر! و اميرمحمد بهم بگه دادا بهدي و اميرحسين بهم بگه برادر! خلاصه جالبه انگار براي هر كسي منظري داريم ما!! فيلم رو ديدم و كفري شدم و اون كوزه بدجوري حالم رو گرفت. چه كوزه‌اي بود چقدر قوي و با صلابت توي دل كوه نوك قله نشسته بود اون همه سال چند هزار سال اون بالا نشسته بود و به ما نگاه مي‌كرد به ما به تاريخ ما به فراز و فرودهاي ما به سرنوشت ما به زندگي و مرگ ما. حالا اون كوزه گلي سرخ كجاست؟ اون سند اين همه سال تمدن كجاست؟ دلم حسرت و آتيش شد؟ بعد سه صفحه‌اي رو كه نوشتم مرور كردم و تصميم گرفتم چند تا از ديالوگ‌ها رو كه خيلي مستقيم و توي ذوق مي‌زنه حذف كنم. نيم ساعت با سين حرف مي‌زنم و از تجربه سفرهام مي‌گم! نمي‌دونم چرا امروز يه دفعه هوس كردم برم مشهد. اگر اتفاقي نيفته شايد ماه بعد كه امتحانام تموم شد رفتم چون زمستون‌ها بيشتر بهم حال مي‌ده. خلوتي و سرما و سكوتش آدم رو تا بالاي ابرها مي‌بره مغناطيسش توي زمستون‌ها عجيب غريبه. ياد شب‌هاش كه مي‌افتم پياده اونجا رو طواف مي‌كردم يادش بخير. تازه مي‌تونم برم هتل جهان و يه اتاق خوب بگيرم كه رو به شهر باشه و شب‌ها بشينم روي تخت و چراغ‌هاي شهر رو بشمرم.

 

چقدر بي‌خودي همين جوري نوشتم خلاصه اين بود روز ما. هميشه شنبه ها رو دوست دارم برعكس همه.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 19:24  توسط روهام  | 

 

از يك ماشين چمن زني برايش مي‌گويم. ماشيني كه افتاده گوشه باغ كسي به آن اهميت نمي‌دهد. ماشين هم خاموش و ساكت افتاده و زير آفتاب و باد و باران مي‌پوسد بي آنكه كسي فكر كند اين ماشين چمن زني‌ست اين يك ماشين درجه يك چمن زني ا‌ست و اگر يكي يك قلپ بنزين توي گلوي خشك باك آن بريزد و آب و روغنش را تنظيم كند و راهش بيندازد باغ را مي‌كند بهشت شداد! يكي كه بفهمد اين يك ماشين چمن زني‌ست بفهمد كه اين ماشين چمن زني‌ست! يعني منظورم اين است كه بداند ماشين چمن زني با باد هوا كار نمي‌كند يك نفر را مي‌خواهد كه بنشيند روي آن صندلي چرم قهوه‌اي سوخته‌اش و پا روي پدال گازش فشار بدهد تا راه بيفتد. خلاصه اينكه فعلا سين شده چماق توي سر من و ماهي يك داستان مي‌خواهد و هر روز هم پيگير و سمج. البته خودم هم بدم نمي‌آيد خيلي هم خوب است كه يك نفر بزند توي سر آدم و اين بازي دارد برايم جذاب مي شود و از بي‌خاصيتي هم در مي‌آييم. سر درد دارم و حواسم نبود كه امروز هم مثل هر روز بايد عينك روي چشم‌هام باشد. اين قدر به همه كائنات و هستي خوشبين است كه گاهي فكر مي‌كنم عقل از سرش پريده ولي وقتي از زندگي روزمره‌اش حرف مي‌زند مي‌بينم كه زاويه ديد معركه‌اي دارد. اينكه راحت مي‌پذيرد و شك به دلش راه نمي‌دهد.  خب من هر چه نيستي و بدبختي و خاك به سري مي‌بينم فقط مي‌گويد تو نگاه مادي داري! مادي گرا هستي! بعد هم كه مي‌گويم تو بچه‌اي محكم مي‌گويد نه! تو بچه‌اي! او به اين فكر مي‌كند كه رياضيات گسسته را بايد اول از روي متن بخواند چند بار و چند بار بخواند بعد تمرين‌ها را حل كند بعد تست‌ها را بخواند بعد دوباره جزوه را بخواند بعد دوباره تمرين‌ها را حل كند تا با اين چرخه يك روشي براي تست زني پيدا كند و من اصلا ترجيح مي‌دهم وارد جزئيات درس خواندنش نشوم. هر بار هم كه حرفش پيش مي‌آيد راحت و مطمئن مي‌گويد من دانشگاه قبول مي‌شم و خانوم مهندس مي‌شم. حتي آن درصدهاي افتضاحي كه توي رياضي و فيزيك گرفته شك به دلش نمي‌اندازد كه آبجي شما با آن منفي دو نيم درصدي كه توي رياضي كاشتي مهندس كه هيچ، جارو برقي هم نمي‌شي! تقريبا همه درس‌هاي ميان ترم را بيست شده حتي فيزيك و شيمي و تخصصي ها را ولي چه اهميتي دارد بايد تست زن قهاري باشي تا از در دانشگاه وارد شوي. گفت شب‌ها از خانه مي‌زند بيرون و پياده توي كوچه هاي مه گرفته قدم مي‌زند و ماه را تماشا مي‌كند و بلند بلند نفس مي‌كشد (احتمالا به من فكر مي‌كند!!) و حظ مي‌كند و به من هم پيشنهاد مي‌كند همين كار را بكنم كه اينقدر توي اتاقم كپك نزنم يك گوشه ولي گفتم جاي من را خالي كن حوصله ندارم. خب امروز زياد روده درازي كردم خاصيت جمعه و تنهايي و سرماست.

.

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 17:55  توسط روهام  | 

 

بي غرض، بي بغض و اينها دارم مي‌گويم كه هر چقدر بيشتر از گلشيري مي‌خوانم بيشتر كفري مي‌شوم. مندني پور را هم كه مي‌خواندم كفري مي‌شدم كه چقدر چسناله سر مي‌كنيد و اي لعنت به شما كه خون توي رگ آدم سرد مي‌كنيد و توان و انرژي از آدم مي‌گيريد. اصلا ديگر حال خواندن و ادامه دادن ندارم توي اين سرماي سرد كه با ده تا پالتوي سياه هم آدم يخ مي‌كند دائم از اين سر خانه تا آن سر يك پتو به دمبم بستم و مي‌كشم. یک بار توی کاناپه ول می شوم یک بار کنار شوفاژ لم می دهم زیر پنجره می خزم و هي با خودم مي‌گويم از شما بهتر مي‌نويسم از زندگي مي‌نويسم و از همه چيزهاي خوب دنيا مي‌نويسم از دشت و جنگل و صحرا از عاشقي‌هايي كه دختره به پسره برسد و سالهاي سال و خوب خوش زندگي كنند و اصلا مي‌شوم م. مودب پور يا آن خانم فهميمه رحيمي و حالا ببينيد چه كار كه نمي‌كنم. لجم گرفته و نمي‌دانم چه ويري افتاده به جانم كه آن نگرش مثبت را چماق كنم بكوبم توي سر همه! اه اه با اين قصه‌ها حيف كه مجبورم بخوانم. مثل آن شاگرد مدرسه كه مجبور است هم هندسه و فيزيك بخواند هم عربي و ادبيات و الهيات و تا ته سال نمره قبولي را بگيرد و اخ و تف كند و ول كند دنبال چيزي كه دوست دارد يا اينكه چه مي‌دانم. خلاصه كه اعصاب معصاب ندارم كه مجبورم داستان اين نابغه‌هاي بزرگ را بخوانم كه فردا نگويند فلاني سوات ندارد! آقا من از همين حالا گفته باشم نه مي‌پيچم نه مي‌پيچانم سر راست طوري كه اول خودم بفهمم و بعد آن كسي كه مي‌خواند بفهمد مي‌نويسم. سر راست صاف و ساده. داستاني را هم كه دارم به زور مي‌نويسم اولين دست نويسش را به زودي مي‌اندازم توي قهوه و سيگار هر كه دلش خواست بخواند. فكر كنم ما جوان‌هاي ساده دل كه نوشتن برايمان شده عاج فيل بايد از زير سايه سنگين اينها بيرون بياييم و نفسي بكشيم.

چه عصر جمعه دلگيري. با اين قصه‌هاي دل پيچه آور! دلم خوشي مي‌خواهد. پس فعلا مي نويسم تا چه پيش بيايد.  

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 15:38  توسط روهام  | 

 

شاهانه نطق مي‌فرماييم!!!

حال احول و وضع اوضاعمان بهتر است. اگر اين سرما هم تا فرق استخوان توي تن فرو نمي‌رفت مي‌شد رفت بيرون و قدمي زد و هوايي عوض كرد. ادامه مطالعه به آنجا رسيد كه خوبي خدا و داستان شهر جنگي تمام شد و حالا نيمه تاريك ماه مجموعه داستان‌ مرحوم گلشيري دست گرفتيم و مقدمه و سه داستان اول را از نظر گذرانديم و اگر باز دچار شوك روحي نشويم و به قول جناب احمد زاده دست از سر « مركزيت عالم هستي » برداريم و ترشي نخوريم و سيگار دود هوا نكنيم شايد امروز اين كتاب پانصد صفحه‌اي را تماما بخوانيم و تمام كنيم. حيف كه آن داستان مشهور كريستين و كيد نيست در اين مجموعه كه به تيغ مميزي رفته قاطي باقالي‌ها!

ديشب كه يلدا بود و من از سرما خزيده بودم زير پتو و يك كاناپه سه نفره را به اشغال قامت رشيدم در آورده بودم و مثل هميشه داستان مي‌خواندم ياد شب يلدايي افتادم كه فقط من بودم و ماجان. از اين همه دختر و پسر و عروس و داماد و نوه و نتيجه (البته آن موقع نتيجه‌اي در كار نبود) هيچ كس نبود كه در خانه را بزند و بيايد تو ديدن ماجان. خلاصه غمگين بودم و ته دلم مي‌گفتم ببين ماجان حالا چه حالي دارد. يك عمر بچه تر و خشك كن و آبرومند بزرگ كن و از دل خانواده آدم تحويل مردم بده بعد اين نمك نشناس‌ها هر كدام سي خود. اي دريغ و اينها. ولي ماجان اصلا به روي خودش نياورد. يك ديس بزرگ آورد و آجيل را خالي كرد توي آن و بساط ميوه و چايي را گذاشت و ما دو تا توي آن خانه بزرگ نشستيم روبروي هم خورديم و گفتيم و خنديديم و تا نيمه‌هاي شب وقت را گذرانديم. حالا ديگر از آن سال خيلي گذشته و من و ماجان هميشه مهمان شب يلدا داريم. ديشب هم شهناز و فاطمه و بهار و امير محمد و دو تا دامادها بودند. كلي نقشه كشيدم و رايزني كردم و طرح نو در انداختم كه پاي سين را هم باز كنم به بزم شب يلدا كه در آخرين لحظه زنگ زد گفت پدرش از شهرستان برگشته و دريغ و حسرت روي دل هر دومان قلمبه شد. گفتم به درك و زور زديم كه بخنديم. مهم نيست رفيق.

خب از اين روز به بعد زور روز است كه به تاريكي شب مي‌چربد و آن را پس مي زند. خدا كند كه تاريكي دل ما هم برود.
  

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 11:10  توسط روهام  |