ديشب كه داشتم كار تحقيقام را آماده ميكردم. صفحهها را مرتب و پشت هم ميچيدم. به آن روز پاييزي فكر ميكردم كه كتابها را از مريم تحويل گرفتم و كپيها را گرفتم و از كتابخانه بيرون زدم. تنها و غمگين و بغض آلود توي دانشگاه تهران قدم ميزدم. به چيزهايي فكر ميكردم كه ندارم به چيزهايي كه ديگر نميتوانم داشته باشم. ديشب از زور افسردگي داشتم له ميشدم. از خودم بيزار بودم بيزار كه نميتوانم خودم را، تنهاييهايم را قبول كنم و با آن كنار بيايم. بيزار از خودم بيزار از خودم. بيزار از افكارم بيزار از دستهايم از ريخت و قيافهام از حرفهايم بيزار از ذره ذره زندگيام. فكر كردم به سين زنگ بزنم تا شايد اتفاقي بيفتد ولي نيفتاد... گفتم نميتونم حرف بزنم تو حرفي نداري؟ گفت نه. بعد گفت تو ديوونه شدي. قطع كرد و من توي سياهچالم فرو شدم.
روزهاست روزهاست كه دارم گندش را درميآورم. از همه فرار ميكنم و به سين زنگ ميزنم به اميد يك اتفاق به اميد چيزي كه من را نگه دارد و از خودم بيزار ميشوم كه نميتوانم دستهايم را روي زانوهام بگذارم و روي پاي خودم بايستم. بيزار از نيازهاي انساني. بيزار از خدايي كه دوستش ندارم. بيزار از اين كه قيافهام احمقانه جدي و صبور و آرام است و آن لبخند حال به هم زن كه انگار هيچ وقت از صورتم كنده نميشود. حتي اگر يك بمب خوشهاي را قورت بدهم باز همين شكلي هستم. حتي اگر عمه جانم بميرد باز هم. حتي اگر...
داريم توي چيزي دست و پا ميزنيم. چيزي كه ما را مشتاق كند. چيزي كه علاقمندمان كند. عشق واقعا براي ما دست نيافتني به نظر ميرسد. پس و توي ذهنمان را بيرون ميريزيم به دنبال نقطههايي كه انگشتمان را روي آن بگذاريم. افسوس! دور و مطرود از هم فقط دست و پا ميزنيم او از اميد حرف پيش ميكشد و من از اينكه ما نميتوانيم. ولي امروز سين سمج شد. عصباني شد. ناراحت شد. تهديد كرد. هيچ وقت اينقدر حرف نزده بود. اينقدر سعي نكرده بود. از خودم بيزارم. ولي اولين بار بود كه دلم ميخواست همان جمله دو كلمهاي را به او بگويم. به خاطر همه اين سعي همه تلاشي كه ميكند. نگفتم. از رفاقت ميگويد از دوستي از آينده و اينكه دوستي و دوست بودن را دوست دارد. وقتي گفت «خراب رفيقم!» پوزخندي زدم و بعد از آن فقط گفتيم و خنديديم. مهم نيست. شايد عشق يك روياي دست نيافتني باشد. با هم كنار ميآييم ديگر هيچ چيز مهم نيست. شايد من زياد فيلم ميبينم يا زياد داستان ميخوانم. قرار نيست آدمي باشم توي يكي از قصهها. خودم هستم توي قصههايي كه ميخواهم بنويسم.
. جملههاي كوتاه بنويسيد.
. بند اول مطلب را كوتاه بنويسيد.
. از آوردن صفات مبالغه آميز خودداري كنيد.
. نگرش مثبت داشته باشيد.
درسهاي همينگوي است.
بعد از كلي شك و ترس و دلدل كردن بالاخره جرات به خودم دادم و داستاني را براي دوست عزيزم آقاي احمدزاده فرستادم و ايشان هم خواند و نظرش را گفت. فكر نميكردم هيچ وقت تحويلم بگيرد اما فروتن و متواضع و صميمي است. گاهي خوشبختي چيزي مثل ايميل از طرف يك نويسنده است، نويسندهاي كه عجيب به دلتان نشسته است.
خسته و بی خواب دارم می افتم...
روزهاي بد روزهاي سرد شبهايي كه نميخوابم صبحهايي كه دوست دارم بيدار نشم... عمه بزرگه فوت شد. وقتي ماجان گفت هيچ احساسي بهم دست نداد... چه هيولاي وحشتناكي شدم خدايا باز همه دارن ميرن و منو تنها ول ميكنن تو شهر.
اينقدر غرق قصههاي همينگوي شدم كه دلم نميخواد هيچي ديگه بخونم تا اين احساس خوب رو تا ابد توي خودم نگه دارم. دلم ميخواد توي همين سادگي و همين ديالوگهاي لعنتي بمونم. فكر نميكنم هيچ نويسندهاي اينقدر توي ادبيات مدرن تاثير گذاشته باشه كه همينگوي. واقعا نميتونم ازش چيزي بگم فقط بايد همه اين سادگي و بيآلايشي داستانهاش رو خوند و شريك فضاي قصهها شد. وداع با اسلحه عين يه بغض از گلوم پايين رفت. كت! كاترين! كاترين هنري! برفهاي كليمانجارو رو خيلي دوست داشتم. مجموعه داستان مردان بدون زنان خيلي داستانهاي خوبي داشت هنوز پيرمرد و دريا رو نتونستم گير بيارم همينطور زنگها براي كه به صدا در ميآيند. احتمالا پنجشنبه ميتونم برم كتابخونه ملي و عضو بشم تصميم دارم اين نويسندهها رو بخونم : ريموند كارور، سامرست موآم، هنري جيمز، فلوبر، شروود اندرسن و كتابهايي كه هميشه دنبالش بودم و پيدا نميكردم مثل : خيزابها و خانم دالووي وولف و خيليهاي ديگه... دلم شكسپير هم ميخواد ولي خيلي براي خوندنش تقلي نميكنم اگر جذبم كرد و گرنه حوصله متنهاي شاعرانه اون هم ترجمه رو ندارم. هنوز چند تا از داستانهاي خوبي خدا مونده كه نخوندم بايد اون رو هم تموم كنم. چند تا داستان هم از مجموعه داستانهاي شهر جنگي مونده... آه خدايا چقدر داستان نخونده هست! هنوز در جستجوي زمان از دست رفته پروست رو شروع نكردم و همش احساس بدبختي ميكنم. بعضي داستانها خيلي منقلبم ميكنه و مثل يه تير توي سرم خالي ميشه و مغزم رو ميتركونه يكي از اين قصهها شيريني عسلي هاروكي موراكامي بود فكر كنم داستان زندگيم شبيه جانپي دربياد شايد هم نه نميدونم.
حالا دو روزي هست كه سيگار كم ميكشم و چند پك كه ميزنم نصفه خاموش ميكنم. امروز دو نخ نصفه و نيمه و فقط به تلخي طعم آن بسنده كردم. تصميم گرفتم از بانك استعفا دهم و نميدانم چه بلايي به سرم خواهد آمد ولي خب مهم نيست. هميشه براي من كار بوده هميشه هميشه و اين شايد به خاطر دوستان و آشنايان زياديست كه دارم و من را دوست دارند. برخلاف آن چيزي كه وانمود ميكنم نفرت انگيز و تنها نيستم. كاش بودم. وقتي بيست سالم بود و استخدام شدم با خودم قرار گذاشتم بعد از ده سال استعفايم را بنويسم ولي نميتوانم تا آن زمان صبر كنم حالا بيشتر از هر زماني به آرامش و فراغت نياز دارم. احتمالا سال بعد همين موقعها يك عاطل و باطل هستم كه دارد توي دست نوشتههايش غوطه ميخورد. كاش اينطور بود. كاش همه چيز بهتر بود. حالا ديگر يك كرم كتاب حسابي شدم و هر وقت با دوستانم درباره كتابهايي كه ميخوانم حرف ميزنم آنها حسرت ميخورند و به حال من رشك ميبرند. مسابقهاي نيست اما براي آدمي كه پاي رفتن ندارد چيزي به جز اين نميتوان انتظار داشت. كاش زندگي مثل همه روزهاي كودكي بياهميت و شاد جلوه ميكرد آدم بزرگها به تصاحب و به دست آوردن فكر ميكنند تصاحب عشق تصاحب روياها تصاحب همه چيز. همه دار و ندارم را براي فروش گذاشتهام. بايد هر چند تا كه ميتوانم آپارتمانهاي قوطي كبريتي بخرم و اجاره بدهم تا از آن ارتزاق كنم و با خيالي كمي راحت به نوشتن بپردازم. با تن خسته و جان دريده نميشود به بازي كلمات رفت. دلم ميخواهد وحشي شوم و مثل مردي بدوي خون در رگهايم جريان پيدا كند. همه زندگي من مغز كوچكي در جمجمهام است و ذهني سيال و پوشيده از خيال. آخرين باري كه سوار اسبي كهر توي دشتها تاختم سه سال پيش بود. اسب يك ساله، لاغر و چابكي كه زين نداشت و ميترسيدم نزديكش شوم. لگد ميانداخت و افسار را تحمل نميكرد. ياد گرفته بودم كه اسب را بايد دوست داشت و تحسين كرد. زيبا بود و نور آفتاب انحناي اندامش را برجسته كرده بود. نزديكش شدم. دستم را جلو بردم جلوي پوزهاش تا من را بو بكشد. زير چانهاش را نوازش كردم. نرم بود و هرم نفسش دستم را مرطوب ميكرد. دستي به سر و صورتش كشيدم و گردنش را بغل كردم و نميدانم چرا اينقدر دلباختهاش شدم سرم را روي گردنش كشيدم و به چشمهاي هم ذل زديم و ديگر رام شده بود. لازم نبود كسي كف پايم را نگه دارد. دستي به كمرش كشيدم مثل پر كاه از روي زمين بلند شدم و روي كمرش نشستم و افسار را دور دستم تاب دادم و گردنش را نوازش كردم. كفشها را از پا كندم و آرام اولين ضربهها را با قوزك پا يه شكم سفت و عضلانياش زدم و راه افتاد. دايي زادهها از چادر بيرون ريختند و با نگاههاي تحسين آميز پسر شهري را نگاه ميكردند كه با اسب يكي شده بود. دشت زير پايم بود و اسب كهر ميتاخت و من صاف و سيخ نشسته بودم و زانوهاي را جمع كرده بودم. انتهاي دشت آسمان بود و پشت ما دامنه ها و شيبها و تپههايي كه امتداد آن قله پوشيده از برف با تكه ابرهاي فربه و بزرگ در دهانه آتشفشانياش . آن قله سبلان بود و دشت، دشت مغان. فقط يك عكس از آن هست و خاطرهاي و حسرت تكرار آن. حالا آن اسب چهار ساله است با قدي بلند و گردني افراشته و مغرور و سركش.... حالا بیرون از این عکس من چی هستم؟
وورد رو براي نوشتن تنظيم ميكنم ولي چيزي كه به درد بخوره براي نوشتن ندارم. ديشب ساعت هفت خوابيدم و صبح ساعت هفت بيدار شدم. دلم نميخواست بيدار بشم و باز همه چي از نو شروع بشه. نميخوام يه جوري بنويسم كه انگار دارم مرگ رو تقديس ميكنم نميخوام يه جوري بنويسم كه كسي بگه اين هم همش مثل صادق هدايت ميخواد همه چيز رو سياه و كج و كوله و زشت و پلشت ببينه. دلم ميخواد خودم رو بنويسم. اون بيرون خيلي قشنگه برف ميباره و هوا تميز و خيابونها شلوغ پلوغه و آدمها دارن از هم لذت ميبرن. همه چي قشنگه اين برگ گنده چنار هم كه گذاشتم جلوم قشنگه اتاقم هم تميزه و همه چيش مرتبه. همه خوبن همه خوشحالن همه رديف و رو به راهن. روزي بيست تا برام SMS مياد همه جكهاي خنده دار. خودم هم به همه چي ميخندم. به ترك ديوار هم ميخندم به حرف رئيس هم كه از دستم كفري شده و ميره پيش پيمان ميگه اين يعني من حرف گوش نميكنم و حتما توي برگه ارزشيابي بهم صفر ميده ميخندم. دلش خوشه انگار با اين نمرهها ميتونه يه كاري كنه حرف گوش كن بشم. دلم براي همه آدمها ميسوزه. همشون انگار يه تراژديان. همشون يه نقاب از خوبيهاشون هستن. صبح زود وقتي داشتم ميرفتم سركار سين با مامانش اومد ولي نموندم و رفتم. كار كردم و همه زورم رو زدم كه لبخند حتما رو لبهام باشه چون به رئيس گفتن كارمند جديدتون خوش برخورد نيست و به زور جواب سلام آدم رو ميده. بيچاره مشتريها چه گناهي كردن كه من ديوونه و افسردهام به خاطر همين همش يه لبخند ماسكي رو صورتم ميندازم كه دلشون خوش باشه. اسي خيلي با نمكه دائم گوشي رو بر مي داره ميگه « ببخشيد آقاي اسماعيل نژاد هستن؟... نيستن؟ چي؟ عمليات ناجا!!؟... دستگير شدن؟...» بعد غش غش ميخنده و منم ميخندونه.. ديوونهست... كار انتقاليش درست شده و خيلي خوشحاله و همش ميخنده و ميخندونه. برف مياد همش برف مياد. هادي به زور ميخواد فردا منو ببره كوه. اگر اين هادي رو هم يه جوري از توي زندگيم حذف ميكردم ديگه راحت ميتونستم از افسردگي بميرم ولي لعنتي همش آويزون آدمه فكر ميكنه خيلي آدم باحالي هستم و خيلي بارم هست و دلش ميخواد با هم باشيم. امير حسين قرار گودو رو رديف ميكنه ولي حوصلهش رو ندارم. اون هم برام SMS ميفرسته كه «گه خوردي اگه نياي، منتظريم» بعد من كلي ميخندم و ميگم نميشه نيام؟ بالاخره نميرم و ماجان زنگ ميزنه كه برم خونه آبجي كوچيكه يادم ميفته كه قراره با شوهرش برن مكه و امروز آش پشت پا پختن و همه اونجا جمعن و سين و مامانش هم اومده بودن كه با ماجان برن اونجا ولي من نميرم از اين جمعهاي خاله خانباجي خوشم نمياد. تازه نميخوام من و سين رو با هم ببينن و نتونن جلوي زبونشون رو بگيرن و هي بگن ايشالا عروسيت! كه بعد من كفري بشم و يه چيزي بگم كه بعد ماجان دلش بشكنه. ميخوام بذارم همه همينجوري خوشحال باشن. ميام خونه كه مثل خيلي وقتها هيچكس نيست غذا كه خب نداريم ولي من دو روزه چيزي نخوردم و تازه ده روز هم هست حموم نرفتم و شدم عين كوليها. از تو يخچال الويه برميدارم و نون هم هست ميخورم و همينجوري ميخورم و ميخورم تا اينكه سردم ميشه و شروع ميكنم به لرزيدن و بعد ميرم تو هال و اونجايي كه از زير سراميكها لوله آب گرم رد ميشه دراز ميكشم و خودم رو مثل جنين جمع ميكنم و كوچيك ميشم و يه كم كه ميگذره اشكهام سرازير ميشه و همينطور اشكهام مياد نميدونم دارم گريه ميكنم يا چي فقط صورتم خيس خيس ميشه و زير سرم هم خيس ميشه و ديگه داره كم كم خوابم ميبره كه زنگ در رو ميزنن و ماجان و سين و مامانش ميان تو و من مثل بچه آدم ميرم ميشينم رو مبل و سين ميگه خواب بودي من هم ميگم آره خواب بودم. اصلا نميفهمه گريه كردم فكر كنم هيچ وقت باورش نشه كه من هم گاهي وقتها گريه ميكنم. يه جوراب صورتي پاش كرده و من همش ياد اون جوكه ميافتم كه دو تا نيني تازه به دنيا اومده بودن و نيني اولي به دومي ميگه تو پسري يا دختر؟ بعد نيني دومي ميگه نميدونم؟ بعد نيني اولي ميگه خب پتو رو بزن كنار بهت بگم. بعد اون پتو رو ميزنه كنار و نيني ميگه فهميدم تو دختري. بعد نيني دومي ميپرسه از كجا فهميدي؟ بعد نيني ميگه چون جورابت صورتيه! كيفش رو دستش گرفته و جلوم وايستاده و من هم با پام كيفش رو رو هوا تاب ميدم و از درس و زندگيش ميپرسم و اونم از معلم راهنماشون ميگه كه گفته چه جوري تست بزنه بهتره. از سرما صورتش و دماغش قرمز شده و تازه الان كه قرمز شده ميشه فهميد دماغش چقدر كوچيكه اصلا همه صورتش خيلي كوچيكه و خودش هم كوچيكه. يه استامينوفن ميخوره ميگه انقدر براي آشناها گردن تكون داده كه گردنش درد گرفته! روي پنجه پا راه ميره. يه جوري انگار كه ميخواد از زمين جدا شه بره هوا. نميمونن سر دو ديقه ميرن و ماجان ميگه تا سر كوچه باهاشون برم و سوار ماشينشون كنم و من هم فكر ميكنم بهتره برم اون وقت ميتونم برگشتني سيگار هم بكشم چون ماجان ديروز به من گفت ديگه تو خونه سيگار نكشم چون ريهش ناراحت ميشه و سرفه ميكنه. از اين به بعد مجبورم برم تو حموم سيگار بكشم اينجوري خوبه بهونه ميشه كه يه آبي هم به تنم بزنم كه كپك نزنم. تا سر كوچه از مهموني ميگه و از آبجي كوچيكه ميگه كه بهش گفته بهش نگه خاله بگه آبجي. من اصلا از كار زنها سر در نميارم. سوار يه پيكان قرمز گوجهاي ميشن و ميرن و من هم سيگارم رو در ميارم و دود ميكنم و توي شلوغي خيابونها قاطي مردم ميشم و باز بغض ميكنم و از سرما ميرم تو يه پاساژ درن دشت بزرگ پر دختر پسرهاي شاد و شنگول. اصلا نميتونم نگاهشون كنم همش توي دلم ميگم اين آدم ها چه جوري اينقدر شادن؟ چه جوري آخه؟ چرا من نميتونم مثل اينها باشم؟ سه دور دور خودم ميچرخم و باز هم دلم سيگار ميخواد. توي آينههاي قدي پاساژ خودم رو نگاه ميكنم. چقدر توي اين لباسها گنده به نظر ميرسم! ماجان امروز صبح كه صبحونه ميخواستم بخورم و نميتونستم و فقط يه ليوان شير سركشيدم گفت ببين اينقدر لاغر شدي پوست صورتت چروك شده. راس ميگه بيچاره نميدونه چيكار كنه كه من غذا بخورم. كاش همه مشكلات من غذا بود اون وقت اينقدر ميخوردم كه اندازه كوه بشم. شايد هم اين بدحالي و بيحوصلگي و اينا همش به خاطر اينه كه ضعيف و مردنيام شايد اگر فشار خونم شيش و هفت نبود و قد خرس بودم الان به جاي اينكه فكر كنم چرا زودتر نميميرم به اين فكر ميكردم كه الان شام چي داريم نهار چي داريم توي يخچال چي هست ميوه داريم شيريني چي؟ ها؟
.
.
.
زياد نوشتم ديگه بسه.
بدون مقدمه شماره زدن را ميزنم!
1. خب نشست نقد ادبي والس برگزار شد و از آنجايي كه مقرر نيست بنده گزارش كنم فقط ميگويم كه آقاي كاشيگر قرار بود درباره اينكه چرا بعضي ژانرها و گونههاي ادبي مختص يك كشور است و در ساير كشورها وجود ندارد مثل جادوگري در انگليس رمان سياه در امريكا و شيطان در ادبيات روسيه و از اين مثالها صحبت كنند... كه ايشان هم چند دقيقه صحبت كردند. من كه براي چرايي هيچ كدام از اين پرسش ها جوابي دستگيرم نشد جز ارجاع به فرهنگ و اسطورههاي هر قوم كه باز گفته نشد كه فرهنگ مردم آن مرز جغرافياي چه ربطي داشته ولي خب طرح اين پرسش به خودي خود ارزشمند بود و ايجاد سئوال ميكند براي كساني كه سرشان درد ميكند براي اين پژوهشهاي كيلويي! تجربه به من ثابت كرده كه نقد ادبي هيچ وقت حول اثر نميچرخد و بحث و گفتگوها فراتر و كليتر ميشود و براي آدم بيسواتي مثل من خيلي مفيد است. از آنجايي كه من هر دو كتاب را نخوانده بودم براي همان گفتگوها خودم را آماده كرده بودم كه در خلال بررسي رمان ميم يا خوابنامه مارهاي ايراني بحث خوبي درباره ادبياتي كه باعث لذت ميشود و ادبياتي كه باعث عذاب در گرفت و اينقدر همه صريح و راحت حرف زدند كه كيفور شدم. جناب كاشيگر خيلي قاطع ادبيات را با جذابهاي آن پيوند زد و غير آن را به درك حواله داد و من هم به شدت موافقم!! اصلا اگر خواندن جهت رفع عقدههاي مازوخيستي باشد كه چه كاريست بفرما با سر برو توي ديوار. لذت و جذابيت دو ركن قصه گويي و داستان پردازيست و اصلا هم حال نميكنم كه درباره لذت سفسطه كنيم كه منظور از لذت جستجو و تلاش براي كشف و اين چيزها باشد. اين نويسنده است كه بايد يك كاري بكند من خواننده راغب به كشف و جستجو باشم نه اينكه چون فلان نويسنده را ميشناسيم پس حتما بايد او را بخوانيم و زجر بكشيم تا كلي معاني و مفاهيم فرامتني پيدا كنيم و به تمبان اثر بياويزيم همان قضيه ميم و الف مظهر آدم و از اين مزخرفات. خانم منتقدي كه اسمش را به خاطر ندارم درباره حوا در خيابان به جاي نقد اثر مزخرفاتي درباره فمنيست و روانشناسي و جنسيت و اينها گفتند كه يك كلمه نفهميدم و اعتراض حضار را هم در پي داشت. اما خانم ديگر كه اسم ايشان را هم نميدانم نقد بسيار خوب و جامعي را ارائه داد و با فصل بندي مجموعه داستان سه داستان شاخص را بررسي و به ويژگي مشترك آنها پرداخت. جالب بود كه گاهي گفتگوها به نقد نقد كشيده ميشد كه در نوع خودش مضحك بود. براي خواندن مجموعه داستان خانم فرزانه كرم پور خيلي مشتاق شدم و حتما آن را ميخوانم. در حاشيه هم جاي تاسف است كه استقبال درخوري از اين نشست نشد و من يك چهره غريبه در اين جمع كوچك نديدم همه همان نويسندهها و مترجمها و منتقديني كه در روزنامهها و مجلات قلم ميزنند يا كتاب چاپ ميكنند.. كو يك دانشجوي ادبيات كو يك جوان كرم كتاب... افسوس.
2. رئيس جمهور در بين دانشجويان دانشگاه پلي تكنيك حاضر شدند ولي چه حضوري! چه افتضاحي! همه عقدهها و خشم دانشجويان به تنگ آمده شد شعار و هو كشيدن دكتر اينقدي نژاد كه فكر ميكنم يكي از سفيهانهترين سخنرانيهايشان را در يكي از فرهيختهترين دانشگاههاي ايران برگزار كردند. لينكهاي مرتبط با اين موضوع را ميتوانيد ببينيد و بخوانيد.
+ دانشجويان عکس رييس جمهور را سوزاندند !
3. فعلا مشغول رمان وداع با اسلحه و منتخبي از داستانهاي كوتاه همينگوي ترجمه احمد گلشيري هستم و به نظرم سالينجر خيلي زيركانه از همينگوي الگوبرداري كرده است.
خب وقت حقير جدا كم است و بايد مقاله آخر كتاب ده جستار جناب سناپور راجع به همينگوي و كارور را به آخر برسانم كه حتما سر فرصت از آن خواهم نوشت و افاضه فضل هم. در ضمن ميخواستم كلي درد دل بنويسم و چسناله سر دهم يا در كنم كه فعلا به آينده موكول ميكنم.
1. «امشب، ديگر، مهرههاي پشتم نيلبك ميزنند» نمايشي بود نوشته اقاي نعيمي كه خدا نگهدارشان باد و به كارگرداني سركار خانم زري اِماد و بازي ايشان و آقاي خسرو شهراز و رحيم پور كه امشب به لطف و دعوت خانم اِماد مشرف به ديدار اين نمايش شديم (من و دقيق پور) و گپ و گفت كوتاهي با سركار خانم. درباره نمايش از همين حالا گفته باشم كه به خاطر علاقه من به موضوع جنگ هشت ساله و تبعات آن سخت مورد توجه قرار گرفت و حسابي مستفيض شدم. داستان حول شخصيت سهراب مجروح و بازمانده جنگ است كه با دردها و ذهنيات و مكافات عملي كه خود ميپندارد درگير است و اين درگيري به كالبد خانواده رسوخ كرده و بستر رخدادهاي بغض آلود قصه شده است. قصه پر از نمادها و استعارههايست كه در دل هم تنيده شده و لايههاي دروني اثر را تقويت كرده. مطمئنا از اين نوشته چيزي دستگير هيچ كس نخواهد شد ولي حس خودم را ميگويم صحنهاي كه بيست پلاك بيست بسيجي شهيد را روي زمين ميكشند با صداي جرينگ جرينگ پلاكها دلم مثل بيد لرزيد. يا آواز ديلمان يا فصل آخر وقتي سهراب روي پا نميتوانست بايستد. نمايش خوب و تاثيرگذاري بود. ديدنش را توصيه ميكنم گو اينكه تا پايان هفته به اتمام ميرسد. نميدانم چرا نتوانستم نظري راجع به بازي خانم اِماد بدهم گو اينكه مصر بود ولي خب بازيش فقط قابل قبول بود و تعريفي نبود و به خودشان هم گفتم كه نمايشنامه خيلي خوبي بود با كارگرداني و ميزانسهاي فكر شده ولي درباره بازيها نظري ندارم. اصولا من از بازيهاي تئاتري انتظار بازيهاي زير پوستي دارم كه خب پارادوكس احمقانهايست و ناشدني. خب امشب هم خوب بود، بد نبود، خب گذشت، اصلا من از اين صفتها بيزارم.
2. از جَبران خليل جَبران : « تنها وقتي سايهات را ميبيني كه به خورشيد پشت كني » اين جمله هوشمندانه اول فيلمي كه وصف حالش در يادداشت پايين رفت (مربوط به مرحوم هدايت) حك شد. روحم را حسابي بازي ميدهد اين حرف. سايه به حضور خورشيد معلول است و اين را همه ميدانند. هنوز حرفهاي جناب سينايي درباره تقديس زندگي نه تقديس مرگ در ذهنم تاب بر ميدارد. حالا من رو به خورشيد دارم يا به سايهام چشم دوختهام؟ احتمالا هر دو نميدانم ولي پارانوئيد نيستم به خدا!!
3. فكرش را بكنيد نماينده و برامده از راي يك ملت كه حالا وكيل آنها در مجلس شده است جلوي چشم عكاسان خم شده، تعظيم كرده، دست كسي را ميفشارد و به نرمي دستش بوسه حواله ميدهد كه مردم در دو دوره انتخابات مجلس و رياست جمهوري به شكل مفتضحانهاي كنار گذاشتندش. اي تف به اين روزگار و از اين حرفهاي چاله ميداني...

4. فردا اگر اتفاقي نيفتند و زندگي دركام ما چون زهر نشود ميخواهيم در اين جلسه حضور به هم رسانيم یاد جلسه های یلدا و اندیشه سازان به خیر باد! : چهارمین نشست از سلسله نشست های نقد ادبی «والس» و جایزه ادبی «روزی روزگاری» در این مراسم جناب مدیا کاشیگر درباره «ضرورت ادبیات» سخنرانی خواهد کرد و کتاب«میم، خواب نامه مارهای ایرانی» و «حوا در خیابان» مورد نقد و بررسی قرار می گیرد.
خب من برگشتم نگاه به نوشته پايين نفرماييد شكست عشقي خوردم و خبط كردم حالا هم چوبش را نوش جان ميخورم.. براي اينكه از روده درازي پرهيز كنم و نظم نوشتاري را رعايت كنم (خدايا ببين من گفتم نظم!) به ناچار شماره ميزنم باشد كه مقبول افتد :
1. خب من به سه دليل به تعدادي از اصلاح طلبان و ميانه روها راي ميدهم و به خاطر همين سه دليل هم به همه دوستان وهمفكرانم توصيه ميكنم اين كار را بكنند.
دليل اول : دهنكجي... به آقاي خامنهاي و تحفهاي كه توي دامن ملت انداختهاند. اين از همه برايم مهمتر است و اصلا راي دادن من نه تنها يك آري به نظام نيست كه يك نه به نظام است چون من اصلاحات را ميخواهم و تا ابد هم به اصلاح طلبها راي ميدهم چون لااقل اينها آنقدر شعورشان ميرسد كه اگر نفعي ندارند و زورشان نميرسد و برش ندارند و خيلي مظلوم و بدبخت هستند لااقل ضرر نميرسانند. البته بهتر از همه شما ميدانم كه دست همه رجالهها توي يك كاسه است و از اين حرفها كه توي تاكسي همه به هم ميگويند!
دليل دوم : سهم خواهي. از آنجايي كه ما ملت خيلي بند تمباني هستيم و سر به تو داريم و از ترس حتي يك ضربه باتوم به شلورامان پس ميدهيم و عرضه و جسارتمان در حد حرفهاي توي تاكسي و اينهاست پس برادر من خواهر من لطف كن توي همين كاغذ رايت را بنويس و خيلي براي آزادي و عدالت و اينها به روحت ناخن نكش. سهم ما همين است و بس. كه البته اين راي برگه هويت ماست اگر كسي بفهمد كه اين راي نه بي ارزش كه آنقدر مهم است كه براي به دست آوردن آن ميلياردها خرج ميشود و اينقدر برنامه و دروغ و دغل و شعار و فريب عوام الناس كه اي بابا...
دليل سوم : وطن پرستي. گور باباي اينها كه بهشان ميگويند چراغ خاموش كه هر چه به سرتان بزنند شما انگار آدم نميشويد و چشمتان به چكمههاي بيگانه است اي خاك توي گورتان باد! با عرض پوزش از اين حرفها سگ دكتر اينقدي نژاد را با بيگانه عوض نميكنم. من به خودم راي ميدهم. به ملتم و به وطنم. اصلا نميفهمم يعني چي تحريم انتخابات؟ حالا كه به لطف ناوهاي آمريكايي و تحريمهاي شوراي امنيت نظام سر كيسه را شل كرده و دارد انتخابات آزاد ميشود و فرمايشاتش كمتر بايد استفاده كرد و برد.
2. آقاي حبيب احمد زاده و من و شطرنج با ماشین قیامت يا برعكس ! : قصه از آنجاست كه بنده در زمينه جنگ هشت ساله شروع به مطالعه كردم و از قضا رمان جناب احمدزاده را هم خواندم و خيلي كيفور شدم و داخل پرانتز به همه توصيه ميكنم اين كتاب را بخرند و اگر خريدند بخوانند و مثل من نباشند كه فقط بخر باشند نه بخون. من نفهميدم ايشان از كجا بنده را كشف كرد و امروز هم فراموش كردم بپرسم : مرد حسابي آدم قحطي بود كه پيدا كردي!؟ خلاصه من هم از حد ذوق مرگي جا به جا در مرحوم وبلاگ سابقم از اين كتاب ياد كردم و اينها. و يك روز يك ايميل مشكوك دريافت كردم كه جناب ايشان خواستند نظر صريح و عين آدم بدهم و من هم با كلي قر و قنبيل و افاده نظراتم را به صورت فينگليش كه جدا عجب سخت و جان به در بر است اين فينگلش! نوشتم و فرستادم و ايشان هم بزرگواري كردند و كتاب ديگرشان قصههاي شهر جنگي را فرستادند و من هم چند تايي را خواندم و دوباره ايميل مشكوك آمد كه نظر بدهم و تا امروز كه نظري ندادم. خلاصه من توي همين عالم مجازي كلي واله و شيداي جناب احمدزاده شدم و مصاحبهها و اينهايشان را پيدا كردم و خواندم تا اينكه باز هم يك ايميل مشكوك آمد از جناب احمدزاده كه فيلم گفتگو با سايه جناب آقاي سينايي عزيز و دوست داشتني و تو بگو يك تكه جواهر قرار است در دانشگاه ادبيات علامه طباطبايي به نمايش گذاشته شود با جلسه پرسش و پاسخ و من هم در اثناي همان شكست بالا و پايين كه گفتم از بانك ملت شعبه علامه طباطبايي با يك بهانه و خالي بندي كه مغز خر را به استحاله در ميآورد مرخصي ساعتي رد كردم و سر ساعت دوازده رفتم دم در. خب من هم مثل هزاران دانشجويي كه كارت دانشجويي ندارند نداشتم و آقاي نگهبان گفت كه ورود بنده ممنوع است. بنده گفتم بليط ندارم و دانشجو هم اگر باشم اينجا نيستم بنده با يك ايميل (مشكوك) به اينجا دعوت شدم و يك خانم خيلي مودب و متين به نگهبان گفتند كه بنده مهمان هستم و من هم شاخ درآوردم و وقتي شاخم بيشتر درآمد كه دم در سالن ازدحام بود و هنوز برنامه شروع نشده بود كه يك پسر جوان خوش برخورد آمد جلو سلام داد و دست داد و من را از بين جمعيت رد كرد و فرستاد توي سالن و گذاشت توي رديف مهمانها. به آقاي سينايي سلام عرض كردم و مثل بچه آدم با يك صورتي كه حسابي از خجالت سرخ شده بود نشستم يك گوشه تا اينكه آقاي احمدزاده و احمد دهقان و چند نفر ديگر كه نميشناختمشان سر رسيدند و رفتند رديف جلو نشستند. خب فيلم خوب بود ولي در مجموعه آثار آقاي سينايي فيلم متوسطي بود اما بزرگترين حسن فيلم اين بود كه مرحوم هدايت را از غايت يك اسطوره و بت به زير كشيد و يك آدم به ما تحويل داد. بعد توي فيلم دائم از ماجراي عشقي ترز و هدايت ميگفت و من هم در آن لحظات به شدت با مرحوم همزاد پنداري يا همذات پنداري ميكردم و اين يادداشت پايين را هم كه نوشته بودم و ميشد بعد از نمايش فيلم از همان بالاي پل هوايي وسط اتوبان نيايش كار را به نحو احسنت تمام كرد. خلاصه ما نمرديم! تا هنوز در خدمت باشيم، باشم. خلاصه جلسه پرسش و پاسخ محشر بود. آقاي احمدزاده با ته لهجه آبادني و شوخ و شاداب حرف زد و آقاي سينايي هم پرشور و شعف انگار نه انگار كه شصت هفت هشت سال دارد. حرفها خوب بودند و نكتهاي كه سينايي گفت خيلي به دلم نشست كه اصلا نسخه نبود و نصيحت نبود. كتاب سياهي بيرون كشيد به نام تاولهاي لجن و گفت اينها را در سن و بيست و دو سالگي متاثر از فضاي اگزيستانسياليستي آن زمان كه بيشتر در آثار هدايت بود نوشته است و يكي از شعرهاي آن را خواند و بعد از اميد گفت و از ساختن و از پيش رفتن و پس زدن ياس و اين چيزها. واي كه چه حظي (من نوشته بودم حض آقای احمدزاده گفت درستش کنم!) بردم وقتي آخر مراسم گفت يك نصيحت پدرانه دارم. (نميگم چي گفت!) به هر حال اندر كف اين دو جناب بودم تا اينكه ختم جلسه اعلام شد و بعد يك جلسه كوچكتر بين دانشجوها پاي سن برگزار شد كه در آنجا حسابي رگ گردن آقاي سينايي جان من باد كرد و اين دانشجوها فقط خوب كفر همه را درميآوردند و من خزيدم پيش آقاي احمدزاده و خودم را معرفي كردم و ماچ و بوسه و خلاصه همين. ماجراي ما تمام شد. احمد زاده عالي و دوست داشتنيست.
3. امروز يك خانمي كه اين يكي هم خيلي مشكوك بود و در نوع خودش بينظير چون من تبليغات انتخاباتي اين شكلي نه ديده بودم نه شنيده بودم به ماجان زنگ ميزند و ميگويد شما ميخواهيد در انتخابات شركت كنيد ماجان هم گفت بله بعد خانم فرمودند كه در اين دوره سه گروه هستند يكي طرفداران سردار سپاه اسلام و خلبان پايه دو هواپيماهاي بدون سرنشين و عامل دستگيري وبلاگ نويسهاي نگون بخت جناب قاليباف معروف به 110. دسته ديگر طرفداران رئيس جمهور اينقدي نژاد كارشناس آسفالت و كارشناس ارشد هولوكاست و دكتراي چگونه ميتوان ايران را به خاك سياه نشاند و فوق تخصص رشته نازايي و مامايي و دسته ديگر طرفداران دكتر محمد خاتمي رئيس جمهور ايران سابق! بله خانم مشكوك كه احتمالا طرفدار يكي از اين سه تا بوده به ماجان گفت كه شما به كدام از اينها ميخواهيد راي بدهيد و ماجان هم گفت به هر كس كه دلمون بخواد و تق گوشي را گذاشته بود.
آروم آروم به سيگارهام پك ميزنم و نصفه خاموش ميكنم. آروم آروم قدم ميزنم بين راه سرم رو از روي زمين بلند ميكنم و دوباره سرم را پايين ميندازم. غمگينم و چيزي توي دلم هر روز ميشكنه و باز ميشكنه و باز ميشكنه نميدونم چرا تموم نميشه... ياد اون دوزخي ميافتم كه خدا اون رو به آتيش جهنم ميسوزونه و خاكسترش ميكنه و باز بهش جون ميده و باز ميسوزونه و خاكسترش ميكنه و باز بهش جون ميده تا بسوزه و خاكستر بشه... . آروم آروم دلم ميخواد ديگه نباشم... آروم آروم دلم ميخواد دلم ميخواد... آبجي كوچيكه ميگه دوستش داري؟ مثل مورسو جواب ميدم نميدونم ميگم نميدونم ميگم دوست داشتن برام معني نداره آبجي كوچيكه ناراحت ميشه ميگه ولي اون دوست داره... دلم ميشكنه. كاش اون هم مثل خيليها ديگه ازم بيزار بود. كاش اون روز نميگفت اون حرف رو. كاش اون جمله لعنتي رو به زبون نمياورد. گريهم گرفت. گريهم گرفت. نميدونم چي ميخوام. دلم ميخواد خيلي تنها باشم. اونقدر كه كسي نتونه منو ببينه اونقدر كه گم بشم اونقدر كه فقط يه آدم مرده بتونه تنها باشه. ترمز كرد سپرش خورد به شلوارم بهم فحش داد. ميشد تموم بشه. نشد. بهش گفتم آرزويي ندارم. بهش گفتم فقط ميخوام برم فقط برم هر جايي فقط برم. راه برم تند برم اونقدر تند كه كسي بهم نرسه. فقط برم به كجا نميدونم. همه جا مثل هم ميمونه همه جا يه جوره همه جا يه شكله همه جا خاليه. خالي. دلم ميخواد فارست گامپ بشم. برم. برم. كوچيك ميشم كوچيك ميشم. مثل مداد باريك و باريكتر. هفتهها مياد ميره. ديگه نيستم انگار. ماجان يادم ميندازه كه حموم برم. بهم ميگه ريشهام رو بزنم. بهم ميگه ناخنهام رو بگيرم. بهم ميگه لباسهام رو عوض كنم. بهم ميگه صبح صبحونه بخورم. بهم ميگه شبها بخوابم. دارم گياه ميشم. زندگي آدمهاي گياهي. زندگي آدمهايي كه فقط زندهان. نه ارادهاي دارن نه تمنايي. دلم ميخواد يه بوته سبز باشم توي يه صحراي سرخ از اون صحراهايي كه توي راه دامغان هست. اول بهار سبز بشم و اول تابستون خشك بشم و اول پاييز وقت كوچ ايل و سوار خراسان يكي منو از ريشه بكنه و اول زمستون توي اجاق و تنور بسوزونه. دلم ميخواد بسوزم و الان ميفهمم چرا دخترهاي ايلامي براي خودكشي خودسوزي ميكنن. با فندك نوك انگشتهام رو ميسوزونم. پوستش زرد ميشه و سفت و خشك ميشه. دستهام؟ انگشتهام؟ كه باهاش مينويسم. آتيش رو دوست دارم. توي همه اون طالع بينيها نوشته مرداد ماهي ها از جنس آتش هستن. خوبي آتيش اينه كه با يه جرقه روشن ميشه و زود خاموش ميشه. جرقه رو كي زد؟ نميدونم ولي نه باد نه خاك... خودم ميتونم خاموشش كنم. سپرش فقط به شلوارم خورد. صداي ترمزش رو هم نشنيدم. فقط صداي فحشش رو شنيدم. سوپروايزر ميگفت وقتي اوردنش حرف ميزد ميگفت و ميخنديد به خانوادهش زنگ زد گفت توي بيمارستانه و نگرانش نباشن حالش خوبه. ولي مرد. يه ربع بعد مرد. به اتاق عمل هم نرسيد. سرش خورده بود زمين و خون توي سرش جمع شده بود. اگر جمجهاش ميشكست نميمرد ولي نشكست. مرد. سوپروايزر با آه و حسرت ميگفت. كاش ميشكست. كاش اون سپر ميخورد. كاش كاش... ميبيني زندگيم همش به كاش بنده. «هنوز زوده ته نشين بشي مرد!» من ديگه مرد نيستم. براي خودم جنسيت قائل نيستم. من گياهم يه بوته كه همين روزها يكي مياد ميكنه و زمستون كه برسه ميسوزنه. زمستون نمياد برف ميياد ولي زمستون نميياد. ته نشين؟ مثل چي؟ دلم ميخواد جاي كونتين باشم جاي داوود جاي وولف اونها هم تهنشين شدن. ته رودخونه. لاي جلبكها. زندگيم داره يه قصه ميشه. يه قصه از دل همه قصهها. دارم قهرمان يه رمان صدو پنجاه صفحهاي ميشم يه روز جودي ابوتم يه روز كونتين يه روز مورسو يه روز فرهاد يه روز كامران يه روز بنجي يه روز جامپي و يه روز ريچارد يه روز شيوا يه روز سيد يه روز بادي يه روز سيمور يه روز هم روهام...« رُهّام، پسر گودرز، از پهلوانان ایران در شاهنامه است. او همراه کاووس و دیگر پهلوانان به مازندران رفت و گرفتار شد تا رستم آنان را رهانید. در جنگهایی هم که به خونخواهی سیاوش انجام شد حضور داشت. از کارهای مهم او کشتن بارمان تورانی در جنگ دوازده رخ است. در شاهنامه رهام به همراه بسیاری دیگر از پهلوانان پس از عروج کیخسرو به آسمان در توفان برف ناپدید میشود.» براي هميشه ناپديد شد توي توفان برف. شايد بتونم همون خاري باشم كه رهام آتيش زد تا از سرما و توفان و كولاك نميره. كاش من رهام بودم ولي من رهام نيستم. من مهديام. من از قصهها اومدم از دل همه تراژديها همه داستانپردازيها از دل همه پهلوانيها عشقها كينهها دوستيها پسركشيها. كاش من رهام بودم كاش توي جنگ دوازده رخ بودم. توي توفان برف توي بوران برف كاش يخ ميزدم زير خروار برف با همزادم دفن ميشدم. رهام رهام...ناپديد شد مثل محمد مثل هزار تا محمد ديگه. هزار هزار سال بعد اسمش رو انداختم توي اين دنياي مجازي. ولي هزار سال بعد از من نشوني نيست. ده سال بعد هم از من نشوني نيست. اگر اون ماشين سفيد ترمز اي بي اس نداشت همين حالا هم نشوني از من نبود. ديگه نبودم كه اينجا اينها رو بنويسم. فكرش رو بكن به من ميگن بيمار. به من ميگن بيمار. بيماري نسل امروز. آدمهاي افسرده. فكرش رو بكن به خودشون ميگن كاش روان درماني ميشد. به من ميگن بيمار. بيمار. بيمار. انگار زندگي سلامتي آدمهاست و اميد و عشق قرص و آمپول. به من ميگن بيمار به من ميگن بيمار ولي هيچ وقت به زندگي خودشون نگاه كردن؟ به اميدهايي كه دارن به عشقهايي كه توي دل دارن به روزهايي كه با هم دارن نگاه كردن؟ ديگه نميدونم به چي بايد دل بست. بهانههاي خوب زندگي!؟ به من ميگه به جوونهاي مثل خودت نگاه كن. گريهم ميگيره. ديگه مسابقهاي نيست. ديگه ماراتني نيست. ديگه «غم نان» نيست. ديگه «درد عشق» نيست. ديگه «رنج راه» نيست. فقط خودم هستم. ديگه چيزي نميخوام. فقط ميخوام برم. «اگر پاي رفتن نداريد از درون سفر كنيد» نه آقاي مولانا پاي رفتن ميخوام اين درون خيلي شلوغه پر از حسرته پر از كينه است پر از بغض و دلتنگيه. پاي رفتن ميخوام كه برم. تند برم. فقط برم. فقط برم. برم. فقط برم. تند برم. برم. برم............فقط برم. از نوشتن خالي نميشم خسته نميشم. نويسنده خوبي ميشم ولي ديگه نمينويسم. منتظر خيابون بعديام ماشين سفيد بعدي. ميرم هوا. ميرم بالا بالاي بالاي نزديك آسمون ميشم و دستم رو سمت ابرها دراز ميكنم و اونها رو كنار ميزنم. دست خدا همونجاهاست. يه دست گرم يه دست پير و چروك مثل دست آقاجونم. ديگه وقتي دستم رو بگيره يه نفس راحت ميكشم. ديگه از اون بالا آدمها رو ميبينم كه دارن رو زمين وول ميزنن. آدمهايي كه خستهان. توي تاكسي تنگ هم ميچسبن. آدمهايي كه ميرن سر كار و بر ميگردن خونه ميرن دانشگاه و بر ميگردن خونه ميرن اداره و بر ميگردن خونه. آدمهايي كه كتاب ميخونن. فيلم تماشا ميكنن. سيگار دود ميكنن. غصه ميخورن. شاد ميشن ميخندن. آدمهايي كه مظلومن آدمهايي كه زورگو و آشغالن. آدمهايي توي خيابونها هستن. آدمهايي كه خريد ميكنن فروشندههايي كه چرب زبوني ميكنن. نويسندههايي كه مينوسن. روسپيهايي كه پولدارن. استادهايي كه درس ميدن. آدمهايي كه دنبال كار ميگردن. آدمهايي كه مريض ميشن. از اون بالا همه رو ميبينم. يه دست گرم يه دست پير و چروك مثل دست آقاجونم. ماجان نميدونه كه به خاطر همين دستهاست كه نميخوام عروسي كنم. دستهايي كه نيست. همون دستي كه مهرداد توي عروسيش خم شد و بوسيدش. ولي من كدوم دستها را بايد ببوسم؟ دستهاي پدر من روي سينهاش آروم گرفته زير خروار خاك. ولي وقتي اون ماشين سفيد مثل پر كاه منو فرستاد اون بالا ديگه اون دستها مال منه. اون دستها همش مال منه. همه اون چروكها مال منه. همه اون گرميش همه اون بزرگي و سنگينيش.
آمدنم براي اين بود؛ داستاني را كه فقط نوشتم و هنوز وقتي را براي ترميم و اصلاح و ويرايش آن صرف نكردهام به شما ارائه دهم حتي داستان را تمام هم نكردم و نصفه و نيمه رهايش كردم. اميدوارم كسي اين را به حساب بيحرمتي به خواننده نداند و البته چندان فرقي به حال من نميكند. از نوشتنش بيزارم. شايد اگر كسي بنشيند و تعريف و تمجيد كند حتي به دروغ و ساده لوحانه من را به چيزي مثل ابتذال نوشتن اميدوار كند اما بيفايده است. همه چيز پوچ و بيهوده ميگذرد.
اسم داستان اين است : سي و سه نامه... يا... كاش همه چيز بهتر بود... يا ... اون كه مياد يه روز ميره يا .. هر اسمي خودتان پسنديد رويش بگذاريد.
بخشي از آن ؛
تقريبا بهترين نوشتههام بود. لاي پوشه ها را باز كردم و همه كاغذها سرازير شدند توي وان. كبريت را روشن كردم و گوشه يكي از كاغذها را گرفتم و هواكش را هم روشن كردم كه دود را بيرون ببرد. بيچاره مامان چندبار به بابا گفته بود حمام بوي دود ميدهد ولي نميدانستند كار خرابي من است. خب اينطوري خيالم راحتتر ميشد تا اينكه پرت كنم توي سطل زبالهاي كه مامان هميشه آن را برانداز ميكرد تا قاشق و چنگال و چاقويي توي آن نيفتاده باشد. تازه راحت تر هم بود لازم نبود پاره و ريزريزش كنم. مغولها و عربها همين شكلي كتابخانههاي ما را از بين ميبردند. آتش ميكشيدند و به تماشايش مينشستند و بعد كيف ميكردند كه ما را هزار سال از همه چيز عقب مياندازند. خب فكرش را بكنيد اگر قرار بود آن همه كتاب را پاره كنند و ريز ريز كنند و بعد بريزند توي سطل آشغال چند سال وقت لازم بود چند ميليون سطل آشغال چند هزار سرباز بيكار. خب ديگر وقتي براي غارت و غنيمت نميماند.
متن كامل در وبلاگ قهوه و سيگار