تبليغاتX
روهام
                 

 

                                  خسرو شکیبایی

 

صبح امروز هامون سینمای ایران در گذشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:41  توسط روهام  | 

 

فکر کنم سیاست یعنی راهی که در آن منافع فرد یا جامعه در همه شرایط فراهم و حفظ شود. منظور از منافع هم شامل همان نیازهای کاملا طبیعی انسان است در محدوده قلمرو خود از جمله معیشت و مسکن و رفاه و حقوق انسانی مثل آزادی بیان و برابری نژادی و ...

 

فکر کنم ایدئولوژی هم قرار است اینچنین باشد اما سیاست بر عکس این هیچ چیز را مطلقا سیاه و سفید نمی‌بیند و محدود نمی‌کند. در ایدئولوژی ما خیر و شر و مزربندی‌های مشخصی داریم که به آن تابو یا خطوط قرمز هم می‌گویند. دوره حکومت‌های بر مبنای ایدئولوژی بعد از فروپاشی کمونیسم از بین رفت. حال همانطور که خود شعار دین افیون ملت‌هاست می‌دادند حالا به وضوح شاهدیم که ایدئولوژی هم به افیون ملت‌ها تبدیل شد.

 

در نظام ایران ما شاهد آن بودیم که یک نظریه بی اساس فقهی و دینی ـ ولایت فقیه مطلقه ـ  تبدیل به اساس یک حکومت دینی می‌شود. در این حکومت قرار است مذهب به ایدئولوژی تبدیل شده و قوانین و مقررات بر مبنای آن نوشته شود. نهایت این آرزو حکومت جمهوری اسلامی می‌شود که جمهوریتش از قانون اساسی فرانسه سرازیر می‌شود و اسلامیت آن هم از حوزه علمیه قم.

 

تناقض از هم ابتدا هم روشن بود. قید مطلقه چه به ولایت فقیه اضافه شود چه به شاه چه به پیشوا چه به امپراتور چه به ژنرال فرقی ندارد نتیجه‌اش می‌شود حکومت تک صدایی و خودکامگی که نمونه‌اش در کشورهای جهان سومی کم نیست. در کشور‌های پیشرفته با انقلاب‌های صنعتی و فرهنگی و اجتماعی که صورت گرفت قید مطلقه از پادشاهان جدا شد تا همه مجبور به اطاعت از قانون شوند. اما در ایران به خاطر تقدس‌گرایی و دادن مقام الهویت توسط حوزه‌ها به برخی روحانیون عملا به آنها اختیارات فراقانونی داده می‌شود تا در برابر قانون پاسخ گو نباشند. این طبقه زاده همان قید مطلقه هستند که خود را یار و یاور ولایت می‌دانند و از حیث ابتذال کم از طبقه اشراف دوره‌های پهلوی و قاجار ندارند. البته بدون شک در حوزه‌های علمیه افراد مستقل هم وجود دارند ولی از آنجایی که حوزه‌های علمیه کاملا حکومتی اداره و تامین بودجه می‌شوند دیگر رمقی برای اعاده حیثیت از استقلال آنها نمی‌ماند.  

 

منظور از جمهوری هر چه که باشد جمهوری اسلامی نیست. جمهوری یعنی مردمسالاری و حکومت مردم بر مردم یعنی چند صدایی یعنی تکثرگرایی. جمهوری روندی را دنبال می‌کند تا رای و نظر مردم در تصمیم‌گیری‌های مهم کشور تاثیر گذار باشد ولی در نظام ایران روندی دنبال می‌شود تا مردم کمترین تاثیر را در امور جاری کشور داشته باشند. از دل جمهوری مطبوعات آزاد نهادهای مدنی سندیکاها و انجمن‌ها و NGO ها بیرون می‌آید تا طبقات مختلف اجتماع بتوانند نظرات خود را به گوش دولتمردان برسانند و برای تحقق آن آزادند تا دست به اعتراضات مدنی مثل اعتصاب و تجمع بزنند. ولی در ایران این مسئله کاملا منتفی است و مردمسالاری محدود است به رای دادن در انتخابات که آن هم با شیوه رایج و معمول بیهوده است اما نکته مهم این است که حتی اگر انتخابات آزادی داشته باشیم به علت نبودن همان نهادها و مطبوعات آزاد و انجمن‌های مدنی و مستقل خود به خود منتخبین به ورطه فساد کشیده می‌شوند.

 

فکر کنم حکومت ایران را نتوان با هیچ حکومت دیگری مقایسه کرد. حداقل در منطقه بی همتاییم. نه مثل طالبان است که به نسیمی از هم بپاشد نه مانند نظام‌های تک جزبی مثل سوریه و عراق و نه مثل عربستان سلطانی و پادشاهی ولی آینده آن را می‌توان از روی نسخه‌های فراموش نشده پیش بینی کرد به هر حال هیچ حکومت خودکامه‌ای در طول تاریخ زنده نمانده است.

 

فکر کنم موج جهانی شدن نظام ایران را مجبور به قبول برخی اصول مشترک کند مثل حقوق بشر، مبارزه با تسلیحات کشتار جمعی و ... به نظرم با وجود معجزه هزاره سوم سرعت هماهنگ شدن ایران با جهان بیشتر و بیشتر می‌شود. آنقدر که حالا شعارهای انقلابی‌ش که در اوایل حضورش در کاخ سعد آباد سر می‌داد کاملا فراموش شده است.

 

مطمئنم روزی می‌رسد که ایران رسما با اسرائیل هم به گفتگو می‌نشیند چه برسد به آمریکا...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:38  توسط روهام  | 

 

از جانب خانم مهشاد جان به یک بازی سخت دعوت شدم. عنوانش هست : «فیلم بازی»...به نظرم انتخاب درست و ایده‌ ال بین همه این فیلم‌های شاهکار و پر از اسکار و نخل طلایی و شیر طلایی و اینها اصلا ساده نیست. حداقل صد و سی تا فیلم هست که خیلی دوستشان دارم تا آن حد که می‌پرستمشان. همینطور سی چهل تا کارگردان مطرح و چهل پنجاه تا هم بازیگر زن و مرد. هر کدام از این فیلم‌ها جایی تاثیر خودش را گذاشته و تا ابد در دلم مهر و موم شده.... فقط چند تایی را شانسی اسم می‌برم و بقیه را که اسم نمی‌برم به خاطر این است که حوصله شما را سر نبرم :

 

کارگردان و فیلم :

 

مارتین اسکورسیزی ( شکارچی گوزن، راننده تاکسی، گاو خشمگین)

دیوید فینچر(هفت، باشگاه مشت زنی)

عباس کیارستمی ( طعم گیلاس، باد ما را خواهد برد، مشق شب، زیر درخت زیتون)

هیچکاک (پنجره رو به حیاط، شمال از شمال غربی، سرگیجه)

اورسن ولز (همشهری کین)

پولانسکی ( چاقو در آب، محله چینی، تس )

فورد کاپولا ( پدرخوانده 1 و 2 و 3 ، اینک آخر الزمان)

فون توریه (رقصنده در تاریکی، شکستن امواج)

آکیرو کوروساوا (راشامون، سریر خون، هفت سامورایی)

مایکل مان ( هیت، میامی وایس )

آندره تارکوفسکی (نوستاگیا ، استاکر)

ژان لوک گدار (از نفس افتاده)

چارلی چاپلین (عصر جدید، کودک و فقیر)

جان فورد (خوشه های خشم؛ دلیجان، چه سرسبز بود دره ...)

داریوش مهرجویی (هامون، پری، مهمان مامان)

الیا کازان (دربارانداز، شکوه علفزار، شورش بی دلیل)

سیدنی لومت (سرپیکو، بعدازظهر سگی)

ران هاوارد (ذهن زیبا، ساعت‌ها)

آلمادوار (ولور، با او حرف بزن، درباره مادرم)

آلخاندرو آمنابار (دریای درون، دیگران)

جوزپه تورناتوره (مالنا، سینما پارادیزو)

الیور استون(قاتلین بالفطره، فیدل کاسترو)

ریدلی اسکات (تلما و لوییز، گلادیاتور)

جیم جارموش (گوست داگ، مرد مرده)

روبرت زمکیس (فارست گارمپ، گمشده)

لوک بسون (لئون، ژاندارک)

بیلی وایدلر(آپارتمان)
وودی آلن (آنی هال، پول بردار و فرار کن، همسران و...)

استنلی کوبریک (درخشش، اودیسه، چشمان باز و بسته، پرتقال کوکی...)

کیشلوفسکی (سه گانه سفید، قرمز، ‌آبی، داستان کوتاهی درباره عشق...)

اینگمار برگمان (توت فرنگی وحشی، چشمه باکرگی، مهر هفتم، سکوت، سونات پاییزی،....)

تارانتینو (پالپ فیکشن)

تروفو (آدل ه....)

آلخاندرو گونزالس ایناریتو (۲۱ گرم و بابل)

 

 

بازیگر زن و فیلم :  

 

نوآمی واتس (بمان، مالهالند، کینگ کونگ، 21 گرم،...)
مریل استریپ ( کرامرعلیه کرامر، ساعت‌ها، شکارچی گوزن...)

ویوین لی (اتوبوسی به نام هوس، بربادرفته، کلوپاترا...)

نیکول کیدمن (دیگران، تولد، داگویل، ‌ساعت‌ها، ‌چشمان باز و بسته...)

ژولیت بینوش (بار هستی، بیمار انگلیسی،‌ آبی، شکلات... )

کاترین هپبورن (شیر در زمستان....)

اینگرید برگمان (کازابلانکا، بدنام،...)

گوینت پالترو (هفت، شکسپیر عاشق)

اسکارلت یوهانسون (دختری با گوشواره مروارید، گمشده در ترجمه،...)

سوزان ساراندون (راه رفتن مرد مرده، تلما و لوییز....)

.

.

.

 

 

فقط بازیگر مرد :

 

مارلون براندو

پل نیومن

جک نیکلسون

جیمز دین

همفری بوگارت

گریگوری پک

اورسن ولز

استیو مکویین

آنتونی کویین

آلن دلون

آل پاچینو

رابرت دنیرو

داستین هافمن

آنتونی هاپکینز

شون پن

مایکل داگلاس

جان وین

جانی دپ

تام هنکس

ژرار دی پاردیو

برد پیت

راسل کرو

جیم کری

رابرت رد فورد

اد هریس

فورست ویتاکر

مورگان فریمن

دنزل واشنگتن

جورج کلونی

 

 

فکر کنم به این لیست‌ها می‌شود بیست تا سی تا اسم دیگر اضافه کرد بخصوص که اسم چند تا از بهترین بازیگرها و کارگردان ها را یادم رفته اگر دوستان یادشان هست بفرمایند آها مثل : کویین اسپیسی در فیلم هفت، مظنونین همیشگی، محرمانه لوس آنجلس و زیبای آمریکایی

 

دعوت می کنم از همساده های عزیز از بالا تا پایین

 

وینی : منتظر دعوت بعدی می باشیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:11  توسط روهام  | 

 

عصر جمعه گرم، غمگین همراه با کلیپ زلف بر باد محسن نامجو، جیره بندی سیگار توسط سین و همه اینهایی که توی سرم می‌گذرد مثل پارتی دیشب مهدی مثل سر برگ شرکت پاسارگاد مثل عکس ساختگی پرتاب موشک‌های شهاب 3 مثل ترکیدن گوشی موبایلم، مثل ترکیدن پمپ کولر، مثل پفکی که سین می‌خواهد از سه روز پیش تا حالا!

 

من از آن روز که در بند توام آزادم...

 

وینی : کی می شه منم آزاد بشم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:11  توسط روهام  | 

 

به نظرم آلبوم سال 99 گروه Era از همه آلبوم های دیگرش بهتر است، صمیمی تر است و یک چیزی دارد که می‌شود هزار سال نوری به آن گوش داد. تلفیقش با نوای سازهای شرقی که به نظرم چینی یا ژاپنی می‌باشند فوق العاده‌اش کرده حتی سازی مثل گیتار الکترونیک هم در خدمت نواهای شرقی است و آوازها هم انگار از خود معابد حضرت بودا آمده خلاصه آدمی انگشت در دهان می‌ماند از بس که حال می‌کند و معلق می‌شود. راستی از گروه Uaral  چیزی شنیدید؟ ایشان یک گروه موسیقی اهل شیلی می‌باشند که داستان دیو و دلبر را با ساز و آواز و ترانه اجرا کرده‌اند آخرین ترک این آلبوم گریه و زاری دیو است یعنی شما می‌توانید پنج دقیقه چشم روی هم بگذارید و زار زدن او را بشنوید و خودتان را خیس کنید یعنی از شدت همذات پنداری و همزاد پنداری و هم....های دیگر! قطعه Surrended to the Decadence از این آلبوم یکی از بهترین چیزهایی ست که تا به حال شنیده ام گیتار و فلوت و طبل با صدای دیو!

 

من همیشه فکر می‌کردم اگر ازدواج کنم به کل مضمحل می‌شوم! یعنی از کتاب خواندن و فیلم دیدن و نوشتن و روزنامه و مجله و موسیقی و سیگار کشیدن و ... همه آن چیزیهایی که دوست دارم باز می‌مانم. البته علت این فکر اشتباه این بود که دیده بودم دوستان و آشنایانم را که چطور بعد از ازدواج کلا مسیر زندگی‌شان عوض شده. مثلا فاطمه می‌گفت شش ماه اول زندگی‌ش اصلا درس و دانشگاه را هم ماچ کرده بود گذاشته بود کنار!! یاللعجب! ولی خب بدبختانه یا خوشبختانه وضعیتی که قبل از ازدواج داشتم با وضعیت بعد از آن فرقی نکرد یعنی اصلا احساس نمی‌کنم آدم دیگری شدم یا شیوه زندگی‌ام دگرگون شده انگار همان روهام غرغروی سابقم که دائم به در و تخته می‌زند. تقریبا هفته‌ای پنج تا فیلم جدید می‌بینم، دو تا مجله کاغذی می‌خوانم (مثل شهروند و تندیس یا ماهنامه فیلم)، مجله‌های اینترنتی را هم (مثل روز و زمانه و ...) روزی دو سه ساعت توی اینترنت می‌چرخم، سعی می‌کنم حتما هفته‌ای یک کتاب بخوانم اگر هم بیشتر شد چه بهتر، توی کارگاه داستان نویسی هم که پلاسم، گاهی هم می‌نویسم. فکر کنم همه اینها را مدیون سین هستم که محیط خانه را اینقدر آرام و بی‌دغدغه می‌کند و اینقدر کاری به کارم ندارد که روزی هزار ساعت وقت برای هر کاری پیدا می‌کنم.

 

روزهایی که تا عصر سر کار هستم لحظه شماری می‌کنم تا کی ساعت یک و نیم می‌شود. کی وقت نهار می‌شود. کی این ساعت کوفتی جلو می‌رود. این ساعت برایم خیلی ساعت ویژه‌ای می‌باشد و دلم برای آن لحظه خاص وحشتناک قنج (غنج، گنج، پنج...) می‌رود. چون ساعت یک و نیم، سین با یک کیسه وارد می‌شود. توی کیسه یک ظرف غذای گرم که چند دقیقه پیش پخته شده می‌باشد با مخلفات آن سالاد و ماست و سبزی... ولی قسمت خوب ماجرا غذا نیست دیدن سین است و چند کلمه ای که رد و بدل می‌کنیم. عکس‌العمل همکارها هم خیلی بامزه‌است.. آنها که می‌گویند خدا شانس بده یا آنها که از حسادت می‌خواهند در جا بترکند!

 

برادر من این روزها خیلی نا امید می‌زند و دارد گه زیادی می‌خورد! من دیروز بعد از کلاس خیلی از دیدن حالاتش غصه خوردم.

 

هادی ـ خواهرزاده‌ام ـ که بالاخره یک بار در زندگی‌اش تصمیم درست گرفت و بازیگری را جدی دنبال کرد امروز قرار است برای یک سریال یا تله فیلم تست بدهد و امیدوارم برای یک نقش درست و حسابی انتخاب شود.

 

پریشب رفتیم پارک ملت. آخرین باری که رفته بودم هفت سال پیش بود! فکر کن!

 

پ.ن. گلابتون دعوتم کرده واسه یک دانه بازی با عنوان بیست و چهار ساعت آخر عمرتان را چی می‌کنید آیا؟ اگر اشکالی نداشته باشد جوابش را می‌سپارم به ندای درون سابق یا همان وینی خودمان... بگو تا لال از دنیا نرفتی!

 

وینی : ما در بیست و چهار ساعت آخر زندگی پر افتخار خودمان هیچ غلطی نمي‌کنیم... از رئیس الاغمان یک روز مرخصی می‌گیریم و سوار خودروی شخصی خودمان می‌شویم و تا آنجایی که جا دارد به پیش می‌رویم و همینطور می‌رویم تا این بیست و چهار ساعت به پایان برسد و بمیریم. توی خودروی شخصی خودمان که نشستیم همش موسیقی گوش می‌کنیم و سیگار دود می‌کنیم تازشم سر خر را کج کرده و به شمال نمی‌رویم بلکه می‌رویم به سمت شاهرود و از آنجا هم اگر زنده بودیم می‌رویم سمت کویر آنجا هم که رسیدیم خب می‌میرم دیگه...

 

دعوت می کنیم از تمام همساده ها از بالا تا پایین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:0  توسط روهام  | 

کسانی که اهل موسیقی خارجی و گروهای خاص هستند حتما Coldplay را می‌شناسند اگر هم نمی‌شناسید از ما گفتن... گوش کنید و روی ابرها قدم بزنید یا مثل من روی صندلی بنشینید و عین احمق‌ها هد بزنید! آلبوم جدید کاوه یغمایی را هم یکی دو ماه است که دارم می خورم... راستی کیوسک را دوست دارید؟

 

من یک دوست جدید بین همکارانم پیدا کردم که دقیقا همنام من است و جالب اینکه ریشه‌های آبا و اجدادی ما هم به یک جا برمی‌گردد و جالب‌تر اینکه هر دو به شدت اهل موسیقی و فیلم‌های هنری و عجیب و غریب  هستیم و جالب اینکه هر روز چند دقیقه با هیجان از فیلم‌هایی که دیدیم و از بیچارگی‌هایی که کشیدیم و رنج‌هایی که بهمان رفته حرف می‌زنیم و آن وقت است که چشم‌هایمان مثل گربه از شعف برق می‌زند. حالا این‌ها اصلا مهم نیست... دوست من یک پدر دارد که وقتی از او تعریف می‌کند دهانم به اندازه یک پرادو باز می‌شود. پدر دوست من کارمند بازنشسته است تمام جوانی و میان سالی‌ش سرش توی کتاب و مطالعه بوده و حالا سه سال است یعنی از وقتی بازنشست شده توی اتاقش می‌نشیند و می‌نویسد. هیجان انگیز نیست؟ سه سال است که دارد می‌نویسد و دوستم می‌گفت هزار صفحه نوشته دارد که بیشترشان شعر است... دوست من هم دارد نوشته‌هایش را جمع جور می‌کند برای تایپ کردن و ویرایش... جالب تر اما اینکه پدر دوست من یک کتاب فروشی توی یکی از پاشاژهای میدان انقلاب دارد که سال‌هاست درش را بسته و کرکره‌اش را پایین کشیده با چند هزار نسخه کتاب که همین طور دارد خاک می‌خورد. دارم خودم را به در و دیوار می‌کوبم که هر جوری شده با این آقای نویسنده آشنا شوم و کلید آن کتاب فروشی را بگیرم و سرکی آنجا بکشم... نمی‌دانم چرا وقتی به این آدم فکر می‌کنم هیجان زده می‌شوم.

 

پرونده سالینجر را در اعتماد خواندم. همه یادداشت ها فقط درباره سالینجر بود نه آثارش واقعا این مقاله نویس‌ها حال آدمی را به هم می‌زنند. که چی؟ چرا آثار سالینجر که همه را واله و شیدای خودش کرده کمتر از خود نویسنده مورد توجه قرار می‌گیرد؟ ها؟ سالینجر جزو معدود نویسنده‌های بزرگ زنده تاریخ ادبیات است و مرموزترین آنها و تا وقتی که بمیرد و رمان‌های چاپ نشده‌اش چاپ شود همین طور مورد گمانه زنی قلم به دستان قرار خواهد گرفت. بعضی‌ها از حسادت و احساس حقارت در برابر او سعی در کوچک کردنش دارند و در ترویج این گمانه که سالینجر دیگر تمام شده و بهتر است او را فراموش کنیم تلاش می‌کنند. بعضی هم شخصیت او را کالبد شکافی می‌کنند و من نمی‌دانم دنبال چه چیزی می‌گردند. رابطه او با زن‌ها رابطه او با عرفان رابطه او با جنگ رابطه او با خبرنگاران رابطه او با شهرت رابطه اش با دنیای بیرون و...

 

در یادداشت قبل یادم رفت از فیلم به سوی سرزمین وحشی چیزی بنویسم آخرین فیلم شون پن... فیلم شاهکار نبود و اصلا نمی‌شود گفت که پن شق القمر کرده ولی فیلم مثل پوکت توی سر آدم فرود می‌آید. داستان واقعی زندگی پسری که یک دفعه به تمام آنچه که در دنیای مدرن پیش رو دارد پشت پا می‌زند و خودش را مثل یک انسان اولیه در دل طبیعت گم و گور می‌کند و در نهایت هم از گرسنگی می‌میرد! بله می‌میرد... معمولا همه می‌میرند...

 

بی‌خیال..

 

این روزها خیلی پوچم و دلم می‌خواهد یک روز صبح از خواب بیدار شوم یک کاغذ بنویسم با این مضمون : دیگر تاب این زندگی کوفتی را ندارم لطفا من را ببخش و برایم دعا کن... بعد شال و کلاه کنم و بزنم به جایی که برگشت نداشته باشد، دقیقا همان کاری که برادر بزرگم در سن بیست و یک سالگی‌ش کرد یک تیکه کاغذ نوشت و رفت و دیگر برنگشت حتی جنازه‌اش هم. البته او یعنی برادرم غرق در افکار ایدئولوژیک و عارفانه‌اش بود ولی من غرق در پوچی‌ام و جهانی که نمی‌دانم چرا نمی‌ترکد!

 

وینی : تو  احتمالا یک آلت پریشی!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 17:51  توسط روهام  | 

 

فیلم هایی که دیدم و عمیقا از دیدن آن متاثر شدم : شکستن امواج اثر فون توریه ، درخشش فیلمی از سینمای استرالیا، زندگی دیگران فیلمی از سینمای آلمان، Eternal sunshine… اثر دن لیت با بازی جیم کری، سبکی تحمل ناپذیر هستی با بازی دی لوئیس و ژولیت بینوش و چند فیلم دیگر...

 

دلم می خواهد درباره هر کدام از این فیلم ها حسابی حرف بزنم و روده درازی کنم ولی به نظرم به شکل احمقانه‌ای بی فایده است آنها که فیلم باز هستند بالاخره یک روز این فیلم ها را خواهند دید بخصوص فیلمی مثل شکستن امواج یا زندگی دیگران که به شکل حیرت آوری جد و آباد آدم را جلوی چشمش می‌آورد و آنهایی که فیلم باز نیستند فقط از تعریف‌ها و وصف حال فیلم دچار حسرت و باد معده می‌شوند.

 

سلاخ خانه شماره 5 را خواندید. نه!!!؟ اصلا کورت ونه گات را می‌شناسید؟ باز هم نه!؟ دنیا که به آخر نرسیده... خب من هم نخوانده بودم ولی امشب تمامش کردم و به نظرم این رمان یک غول بود یک چیز ابر رمان یک چیز شگفت که خواندنش فقط تجربه خواندن یک رمان نیست بلکه تجربه جر خوردن همه عقلانیت و مقام شامخی است که انسان برای خودش قائل است : انسان. بله انسان...

 

چند روز پیش روی سطح دریا با سرعت صد و بیست تا داشتم رانندگی می‌کردم شیشه‌ها را پایین کشیده بودم تا از شدت برخود دانه‌های مامانی و لطیف آب سوراخ سوراخ شوم. فکر می‌کردم ممکن است ماشین هر لحظه در یک چیزی فرو برود یا یک دفعه مثل قوهای عظیم الجثه فیلم‌های حیات وحش به پرواز درآید ولی هیچ کدام از اینها نشد ماشین یک ربع تمام با سرعتی در حد یوزپلنگ روی سطح دریا پیش می‌‌رفت و آب را مثل عصای موسی روی نیل با اطراف می‌پاشید و می‌رفت و هیکل من بود که زیر رگبار قطره‌های آب سوراخ سوراخ می‌شد. لذتی که نمی‌دانم دیگر کی دوباره نصیبم می‌شود. همه اینها خواب نبود یک واقعیت بود اتوبان تهران ساوه بعد از ظهر یک روز شدیدا بارانی! وقتی این جملات توی سرم می‌پیچید : چگونه می‌شود به آن کسی می‌رود اینسان صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد.. چگونه می‌توان به مرد گفت او زنده نیست او هیچ وقت زنده نبوده است....

 

برای نوشتن دارم جان می‌دهم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:52  توسط روهام  | 

 

نقص فنی بر طرف شد.

 

یک ماه و بیست روز از زندگی خودمانی من و سین می‌گذرد از عبارت زندگی مشترک خوشم نمی‌آید چون من را یاد ستاد مشترک و چیزهای مشترک دیگر می‌اندازد مثل فیلم مزخرف درد مشترک... به دقت داشتم با ماشین حساب روزها را جمع می‌زدم تا دقیقا به یک عدد درست و حسابی برسم. چند شب پیش یعنی نصف شب من و سین از خواب پریدیم یعنی اول سین پرید چون یک کابوس دیده بود احتمالا به خاطر تماشای فیلم کاپوتی و فیلم سینما چهار که هر دو هم به اعدام و مرگ ختم می‌شد... تقریبا تمام صورتش را توی بالش فرو کرده بود داشت بی‌صدا گریه می‌کرد.. فقط همین قدر به خواب مذکور اشاره می‌کنم که می‌خواستند توی خواب من را اعدام کنند! نجاتم به معجزه شبیه بود چون کس دیگری را جای من اعدام کردند نصف شبی چه احساس شگرف و شگفتی داشتم خیال کردم خود خود عیسی مسیح هستم که قایمکی همه حواریون و کل جامعه کلیسا و پیروانم را اسگل کردم و دارم به یک جایی در آسمان عروج می‌کنم در واقع همزمانی زندگی خودمانی ما و سال نوآوری و شکوفایی هم مزید بر علت شد تا از اول امسال در زمینه عروج به خودکفائی های زیادی برسیم.

 

وینی : اصلا معلوم نیست که نقص فنی داری! از هر جهت هوشیار... تا حالا کجا بودی زولبیا...!!؟

 

من بر خلاف کارگرها و معلم‌ها و راننده‌های شرکت واحد تهران و حومه که معمولا حقوقشان را چند روز بعد از سر برج می‌گیرند یا یک هفته بعد یا یک ماه بعد یا چند ماه بعد یا اصلا حقوق نمی‌گیرند و دست آخر هم اخراج می‌شوند و همراه خانواده دست جمعی به زندان می‌روند بله بنده حقیر سر تا پا تقصیر با عرض شرمندگی بر خلاف این اوباش درست در تاریخ 27 هر ماه حقوق و مزایا را کامل دریافت می‌کنم و از این بابت خیلی شادم. این ماه هم عین 84 ماه قبل سر وقت آن آب باریکه را ریختم توی جیبم و بعد از سه روز یعنی درست اول خرداد عزیز [اصولا خرداد ماه آدم را اگر آدم باشد یاد تحولات مهم سیاسی کشورش و چند تا شخصیت فراموش نشدنی ( مثل خاتمی و ایت الله خمینی و اینقدی نژاد و صدام و محمد جهان آرا و بنی‌صدر و ... ) می‌اندازد] چی می‌گفتم!؟ آها.... درست اول خرداد بود که شادی‌ام به پودر تبدیل شد. آب باریکه خورده بود به گل و هیچی نمانده بود حتی یک قطره با خودم گفتم حالا این بیست و هفت روز بی‌صاحاب را چی کار کنم. همه پول بابت بلیط مسافرت آخر ماه و کپسول آتشنشانی و یکی دو تا چیز ریز و درشت دیگر خرج شد! من مانده بودم و ته حسابم که وقتی با دقت به آن نگاه می‌کردی یک عدد شست برآمده را می‌دیدی که به من می‌گفت : بیلاخ! و من حقیقتا عروج کردم و با روحم به آسمان رفتم.

 

در این یک ماه و بیست روز عروج‌های زیادی داشتم هم زیاد هم متنوع : عروج با کفش‌های کتانی، دیشب عروج رو دیدم آیدا، من عروج پانزده سال دارم و جهان پهلوان عروج!!!

 

وینی : من که رسما در برابر این همه خزعبلات به خودم چیز شدم!

 

امروز بالاخره بعد از هزار سال نوری به اتفاق امیرحسین به دیدن آقای سناپور رفتیم و چند قدمی زدیم و چند دقیقه‌ای گپ زدیم و به این نتیجه رسیدیم که رمان بد بهتر از مجموعه داستان متوسط است. دلیلش را هم نمی‌گویم تا بلکه فرجی شامل عنایت ما بشود و این رمان ما هم چاپیده شود.  

 

زیاده عرضی نیست و من الله توفیق فئ کل ایام حیاة و بعدش هم در مماة !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:6  توسط روهام  | 

 

به علت نقص فنی اینجانب وبلاگ تا یک دو ماه تعطیل است به عبارت دیگر نمی نویسم یعنی بعدا می نویسم... حسش نیست خدایی تو فک کن دلخوشیمون رادیو جوان بود که گیل آبادی رو برکنار کردن دلخوشیمون مجله هفت بود که بستنش دلخوشیمون سینما بود که دیگه فیلم خوب نداره دل خوشیمون کتاب بود که دیگه چاپ نمی شه نه خدایی ادم این همه از در و دیوار بخوره بعد حس و حال هم داشته باشه نه خب تو فک کن!

 

خدافظظظظظظظ

 

وینی : ای خاک تو گورت کنن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:49  توسط روهام  | 

 

این روزها تنها فعالیت فرهنگی که دارم داریم فیلم دیدن است ولی نمی‌دانم من خیلی زیاد فیلم دیدم یا اینکه بازار فیلم خیلی کساد شده که فیلم به درد بخور پیدا نمی‌کنم و از این بابت سخت دچار افسردگی شدم دو سه روز پیش یک فیلم فرانسوی دیدم که فیلم حیرت انگیزی بود داستان مردی به اسم جین که درست وسط یک زندگی خوش و خرم و یک کمی هم خیانت کارانه سکته مغزی می‌کند و تمام بدنش فلج می‌شود. دکترها امیدی به زنده ماندنش ندارند و همه تلاش آنها معطوف به این می‌شود که دوره حیاتش را افزایش دهند تنها کاری که جین می‌تواند انجام دهد این است با یکی از چشم‌هایش پلک بزند. قسمت حیرت انگیز ماجرا کتاب یا شرح حالی است که به کمک همسر و پرستارش می‌نویسد. خود فیلم هم بر اساس همین شرح حال ساخته می شود.

روش نوشتن جین این طوری بود که پرستار حروف الفبا را می‌گفت و هر حرفی که مورد نظر جین بود با یک چشمک یا پلک زدن معلوم می‌کرد بعد همین طور این حروف به ترتیب کنار هم قرار می‌گرفت تا اینکه یک کلمه تشکیل می‌شد حالا شما فک کنید برای نوشتن یک صفحه چقدر وقت انرژی باید صرف شود. فیلم پر است از تصاویر رویایی از دریا و جنگل و تمام چیزهایی که جین حسرت تماس با آنها را دارد از جمله زن و معشوقه اش. چند روز بعد از انتشار کتاب جین دار فانی را سر می‌کشد! (ریق رحمت!) اگر این سوژه را دست کارگردان های ایرانی مثلا حاتمی‌کیا می‌دادند یک فیلم آبکی از تویش بیرون می‌آمد که از فقط به درد برنامه خانواده می‌خورد. اسم فیلم را فراموش کردم و گرنه می‌گفتم برید ببینید حال کنید.

 

نمی‌دانم می‌توان به این سبک فیلم‌ها گفت ژانر یا نه ولی نمونه معرکه این مدل فیلم دریای درون بود ساخته آمنابار که یکی بهترین فیلم‌های عمرم بود و بدجوری خراب و له و لورده این فیلم هستم.

 

امروز از آن روزهای پر از آرامش است که می‌توانم بعد یک میلیون سال نوری یک کتاب بخوانم و برای خودم چند خطی بنویسم... فقط حیف که موسیقی نداریم.

 

در ضمن ببخشید که سایه ما اینقدر سنگین شده دو هفته ای خط تلفن قطع بود یک مدتی هم تصادف کرده بودم و دنبال بیمه و این برنامه ها بودم ولی الان خیلی خوبم و من بعد در خدمتیم... لطفا بفرمایید در آغوش اسلام!   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:37  توسط روهام  |