X
تبلیغات
روهام

 

                       نیروانا

                        از راست: دیو گرول، کریس ناووسلیک و کرت کوبین 

زمانی از خودم می پرسیدم چطور ممکن است موسیقی راک اینقدر طرف دار پیدا کند که جاز و بلوز و کانتری را کنار بزند و یک تنه کل موسیقی غرب را ببلعد. همیشه این سئوال را داشتم مخصوصا وقتی به راک گوش می کردم و نمی توانستم بیشتر از چند دقیقه تحملش کنم. آخر این موسیقی پر سر و صدا و گوش خراش چه نکته ای در خودش دارد که اینطور بی مهابا همه چیز را می بلعد؟ این سرسام چه زیبایی های پنهانی در خودش دارد که می تواند چند نسل را واله و شیدای خودش کند؟ به کنسرت های این گروه ها نگاه می کردم و حیران می شدم از جمعیتی که برای بالا و پایین پریدن های این آدم های دیوانه و غیرعادی سر و دست خورد می کنند؟ راک چه چیزی به جوانان می داد؟ جنون؟

خب من حالا می دانم چرا؟ من در آستانه سی سالگی خودم یک از طرفداران خل و چل این گروه ها و سبک پر رمز و راز و بی نظیر راک شده ام. این مسئله کاملا شخصی است. یعنی حسی است که من دارم و نمی توانم آن را به دیگران تعمیم بدهم.

باید بگویم من با راک به آرامش، تمرکز و انرژی فوق العاده ای می رسم که با دیگر موسیقی ها کمتر به این حس می رسم. من می توانم نیروانا را گوش کنم و همراه با جیغ و دادهای مرحوم کرت کوبین بنویسم و لحظه ای خسته نشوم. البته مجبورم به صدای کم اسپیکر قانع باشم چون کلا توی در و همساده ها و حتی توی خانه کسی به صدای کابوس وار گیتار الکترونیک علاقه ای ندارند.

راستش مدت هاست که موسیقی های دیگر غمگینم می کند و بعد هم رهایم می کند توی افسردگی و روان رنجوری. چند روز پیش داشتم کارهای خیلی قدیمی برایان آدامز را گوش می کردم و فقط خدا می داند چه حالی بهم دست داد. صدای مخملی و خراش گلویی که آدم را ویران می کند.

نمی دانم چرا بعد از مدتها وبلاگ ننوشتن این چیزها به ذهنم رسید که بنویسم به هر حال زنده باد راک و خداحافظ پاپ بلوز کانتری...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 19:59  توسط روهام  | 


آلبوم جدید نامجو دارد ذره ذره دارد ذره ذره نابودم می کند. پاییز بود...

حال و روزم به کلمات نمی نشیند. بعد از ظهر خوابیدم و دوست داشتم همینطور بخوابم و بخوابم و بخوابم. حالا بیدارم و باید ساعت های بلند شب را رج بزنم. تف. دلم می خواهد کاری بکنم هر کاری تا از دل آشوب هایم خلاصی پیدا کنم تا حواسم پرت شود ولی چطوری؟ از افکارم چوبه داری درست کردم و آویزانم ازش، دست و پا می زنم، سرخ می شوم، کبود می شوم... هزارباره جان دادن است ولی جان از تن کنده نمی شود هر چه بند محکمتر هر چه گره تنگ تر هر چه نفس طاق تر..

همین  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 23:16  توسط روهام  | 

بیدار که شدم

نبود

چروک ملافه بود و بالش

تار مو

چند خط مورب  بور

ته سیگار

با اثر انگشت لب

صورتی

رنگ آبی صبح

روی دیوار

سمت هر کجا برگشتم

انحنای سینه بود

در تاریکی

تا ساق های پای او

رد پای او

از توالت تا کنار تخت

بوی عطر

عطر نوزده سالگی

نبود

رفته بود

 

89.10.12 - رهام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 23:55  توسط روهام  | 

آلبوم‌های موسیقی را که از عید نوروز یعنی بعد از اینکه کامپیوترم منفجر شد گم کرده بودم بالاخره از دوستم گرفتم حالا همه آن آلبوم‌های لعنتی را که توی هفت هشت سال از همه جا جمع کرده بودم دوباره دارم. موسیقی آفریقایی مکزیکی شیلی اسکاتلندی ایرلندی چینی هندی کلاسیک راک بلوز پاپ همه چی... از الان ذوق‌مرگم و مثل قحطی‌زده‌ها از بین این همه آلبوم دنبال بهترین‌هاش می‌گردم. آلبوم‌های مرضیه را هم به آرشیوم اضافه کردم! کل یوم! روی ابرها هستم.

یک هفته‌ای که مجبور شدیم من و سین پیش ماجان بمانیم کلا از نوشتن عقب افتادم. ماجان از بیمارستان مرخص شده بود و برای جمع و جور کردن اوضاع و احوال ماجان و ملاقاتی‌ها باید می‌بودیم. ماجان الان خوب خوب است و جواب آزمایشش را هم گرفت. مشکلی نیست و همه چیز خوش خیم بود.

فعلا فقط تا فصل هفدهم پیش رفتم یعنی اگر سر دستی حساب کنی می‌ماند هفت فصل دیگر. سه چهار روزی بود که افسرده بودم. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدم. توی نور بی‌رمق صبح روی صندلی پشت اپن آشپزخانه می‌نشستم و فکر می‌کردم. در تمام این چهار روز می‌نشستم و فکر می‌کردم و به تاریکی خانه خیره می‌ماندم و... از دیروز خوبم.

یکی از لذت‌هایی که تازگی‌ها توی این بی‌پولی بدجوری  یقه‌ام کرده کرمی است به نام خرید کتاب. دیگر کار به جایی رسیده که می‌دانم هر کتابی را از کجا باید پیدا کنم و خیلی وقت عزیزم را برای گشت و گذار هدر ندهم. کتاب فروشی‌های خوب زیادی هست هم توی خ انقلاب هم توی خ کریم‌خان و هم شهر کتاب‌های خوب مثل میرداماد و شهرک غرب و ... ولی من کتاب فروشی را که پایین‌تر از میدان ولیعصر است و بالاتر از دانشگاه هنر هست به همه این‌ها ترجیح می‌دهم. چون هیچ‌وقت نشده وارد آن قلعه عظیم کتاب بشوم و کتابی نخرم. لامصب بدجوری مبهوتم می‌کند. حالا کتابخانه جدید لازم داریم. هم پول کتاب باید بدهم و هم پول کتابخانه. گشتم یکی مثل همین کتابخانه چوبی دوقلو پیدا کردم حالا کی پولش برسد خدا داند!

خب همین. زنده‌ایم و همین یک فقره را هم از شکرش عاجزیم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 20:17  توسط روهام  | 


فصل پانزدهم هم تمام شد. نه فصل دیگر مانده است. انگار که دارم مشق شب می‌نویسم. می‌نویسم و می‌شمرم؛ می‌نویسم و می‌شمرم. راوی بخش سوم رمان لوسی است دختری که حالا خوب می‌شناسمش مثل بهرام و پوریا. خوشحالم. با تمام انرژی که جمع کردم سعی می‌کنم خودم را نگه دارم ولی باز به سرنوشت این رمان امیدی ندارم. اول از این می‌ترسم که ناشری پیدا نکنم بخصوص با این وضعی که بازار نشر پیدا کرده و روز به روز کار برای کتاب اولی‌ها سخت تر می‌شود. بعد هم از اداره سانسور وحشت دارم و روبرو شدن با آدم‌هایی که قرار است کتاب من از صافی ذهن‌های بیمار و عقده‌های وحشتناکشان رد شود و خدا می‌داند تبدیل به چه کاغذ پاره‌ای بشود. فکر و خیال همین چیزها گاهی شلم می‌کند و دستم را سرد.      

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر نشد چی؟ باز هم بنویسم؟ باز هم از سر خط شروع کنم؟ از پنج نفری که در کارگاه بودیم سه نفرشان تقریبا کارشان را تمام کردند و یکی هم انگار قراردادش را با نشر افق بسته. این‌ها بخصوص امیرحسین بهم انرژی می‌دهند و یک جوری امیدوارم می‌کنند ولی خب من باز هم نگرانم. از طرفی سعی می‌کنم مثل همیشه بدبین باشم تا اگر خلاف چیزی که می‌خواهم اتفاق افتاد خیلی احساس فجیعی نسبت به زندگی و هستی پیدا نکنم و از طرفی سعی می‌کنم بهترین چیزی را که تا بحال نوشته‌ام بنویسم.

آماتور بودن خیلی آزاردهنده است. هنوز خیلی چیزها هست که نمی‌دانم و همینجوری یک دفعه به سرم می‌آید. مثلا نمی‌توانم با خودم قرار بگذارم که خب امروز من سه صفحه می‌نویسم. چون هیچ اعتباری به این قرار نیست  هر آن ممکن است تلفن زنگ بزند و کسی من را به جایی دعوت کند یا اینکه برنامه‌ای مثل تئاتر و سینما و کنسرت و کوه نوردی ... جور شود و من مثل آب خوردن قراری را که با خودم گذاشتم فراموش کنم. اینها همه به خاطر پایین بودن هوش هیجانی من است و عدم خویشتنداری. اگر حرفه‌ای بودم خب مطمئنا مهمترین چیز برایم دوباره خوانی و بازنویسی آن سه صفحه در آخر شب بود نه خواب عمیق جلوی تلویزیون! متاسفانه اولین شرط نوشتن نه استعداد و نه آگاهی و نه تکنیک و نه استاد خوب و نه ویراستار خوب و نه هیچ چیز دیگر است بلکه شرط اول نوشتن : نشستن است! مطمئنم نویسنده‌های بزرگ درست مثل بودا می‌توانستند ساعت‌ها یک جا بنشینند بدون اینکه به رفع حاجت فکر کنند!

بدجوری افتادم دنبال پیدا کردن یک اسم مناسب برای رمانم ولی هنوز چیزی پیدا نکردم شاید اسمش را گذاشتم شب شورمستان!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 20:43  توسط روهام  | 

 

این روزها یعنی درست بعد از انتخاب نامزدهای جایزه گلشیری گوش چسبانده‌ام به اینترنت و دارم سر و صداهایی را که بلند شده گوش می‌کنم. همه چیز خیلی مبهم است و درست نمی‌توان تشخیص داد. راحت‌ترین کار این است که همه تقصیر را انداخت گردن فضای بسته‌ای که نظام برای جامعه ادبی درست کرده است. منکر خفقان نمی‌توان شد. اما یک فضای حداقلی هم هست که هیچ کس چشم ندارد ببیند این فضا را چند رسانه خاص به دست گرفته‌اند و با خون دل دارند سرپا نگهش می‌دارند. از طرفی همین چند رسانه خاص هم سلیقه‌ یا سلایقی دارند که به مذاق بخشی از جامعه ادبی خوش نمی‌آید. چاره چیست؟ سلیقه را نمی‌توان عوض کرد. فقط می‌توان برای سلایق تریبونی ساخت برای اظهار وجود و شاید هم رقابت. اما چیزی که بهش باید گفت فاجعه، پشت پرده نشر است که در یادداشت‌های وبلاگی نویسنده‌ها خواندم و از دوستانم هم شنیدم. به نظرم درد واقعی همین اوضاع اسفناک نشر است و ناشرانی که قبل از دیوار بلند ارشاد دیواری بلندتری برای نویسندگان درست کرده‌اند. به خاطر ضعف مدیریت و عدم حرفه‌ای گری آنهاست که امروز یک ناشر خاص توانسته در رقابت از همه پیشی بگیرد و این ذهنیت را ایجاد کند که موفقیت‌هایش به خاطر مافیای قوی‌ست که دمش از رسانه‌های همسو بیرون زده است. اگر ناشران، توانایی پاسخگویی به انتظارات نویسنده‌ها و مخاطبان خود را داشته باشند هیچ وقت نادیده گرفته نمی‌شوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 22:59  توسط روهام  | 

هفته‌ها خیلی تند و بی‌معطلی تمام می‌شوند و دیوانه‌وار در مسیر زمان جلو می‌روم. زمان مثل جریانی عظیم و هولناک همه چیزم را دارد با خود می‌برد و من هیچ مقاومتی نمی‌توانم بکنم. با خودم قرار گذاشتم تا آخر پاییز دست نویس را تمام کنم و تا آخر زمستان کار بازنویسی را. کار شاق و سختی است. ولی خب تا سی سالگی دیگر چیزی نمانده. اندوه سی سالگی دارد داغم می‌کند.

موسیقی سینما پارادیزو را گوش می‌کنم. موسیقی‌اش همان کاری را با من می‌کند که احمدی‌‌نژاد با ایران کرد. love theme for nata . این فیلم لعنتی را فقط یک بار دیدم. چون افسرده‌ام کرد. مثل نیمه غائب که فقط یک بار خواندم چون افسرده‌ام کرد. جرات اینکه دوباره بروم سراغش را ندارم چون... . ترکیب ویلون سل و ویلون ، فلوت و پیانو همراه با ارکستر عجب اندوهی دارد.

فصل دوازدهم تمام شد. الان سین نشسته و دارد می خواند ولی بیشتر حواسش به تلویزیون است تا متن. نصف رمان تمام شد. صد صفحه نوشته‌ام. حالا صد صفحه دیگر به اضافه همه روزهایی که تنها می‌نشینم و موسیقی گوش می‌کنم و غرق می‌شوم و سیگار دود می‌کنم و چای می‌نوشم و ساعت‌هایی که افسردگی می‌گیرم و ... در پیش دارم. افسردگی بخش جدانشدنی رمان‌نویسی است. یکی شدن با شخصیت‌هایی که زندگی پر فراز و نشیبی دارند ناخودآگاه نویسنده را متوهم می‌کند. برای اینکه خوب در موقعیت روحی و عاطفی شخصیت‌های داستانم قرار بگیرم موسیقی گوش می‌کنم. گاهی البته موسیقی اعصاب خوردکن می‌شود و باید در سکوت بنویسم. کلاس‌های درس اینقدر جفنگ است که از وقت آن هم برای نوشتن و کتاب خواندن استفاده می‌کنم. مثلا همین فصل را توی کلاس زبان تمام کردم.

این روزها گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش دنبال نقاشی می‌رفتم. دنبال هنری که اثرش آنی ست و درآمدش هم بد نیست. اما نویسندگی سخت و جان‌فرساست که هیچ ارج و قربی هم ندارد. پولی هم بابت نوشتن نصیب کسی نمی‌شود. اگر شانس داشته باشی و ناشری پیدا کنی مجوز گرفتن کتاب کم کم شش ماه طول می‌کشد که آن هم بستگی به این دارد که چه نوشته باشی اگر خنثی باشی زودتر کتابت مجوز می‌گیرد ولی اگر حرفی برای گفتن داشته باشی در مسائل اجتماعی و سیاسی آن وقت است که مو را از ماست می‌کشند بیرون و دادگاه تفتیش عقایدی برایت درست می‌کنند که بیا و ببین.

کلا نویسنده ایرانی بودن یعنی انتحار. اصلا فرق نقاش و نویسنده در این است که نویسنده ها را سوار اتوبوس می کنند تا توی دره چپه‌اش کنند ولی نقاش جماعت را اصلا عددی حساب نمی‌کنند که بخواهند برایشان مشکلی هم درست کنند.      
     

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 16:36  توسط روهام  | 


گاهی نوشتن چقدر سخت می‌شود.

بخش‌های که مربوط به شخصیت اول زن قصه است و باید از دید او روایت شود بدجوری مصیبت شده. نمی‌شناسمش. با اینکه از یک آدم واقعی گرته برداری شده ولی باز هم نمی‌شناسمش. اینقدر غرق بهرام بودم که متوجه او نشدم و حالا که باید فصل‌های او را بنویسم... آه. نوشتن سخت است، رویا پردازی سخت است، زندگی سخت است. نوشتن در دو سه روزی که بیکارم و شب‌ها دانشگاه ندارم سخت است. اصلا همه چی سخت و طاقت فرساست. ذله‌ام می‌کند لعنتی.

صبح بیدار شدم و تکانی به خودم دادم تا این فصل را به یک جایی برسانم ولی فقط یک صفحه نوشتم یک صفحه که به درد نمی‌خورد. قرار است بهرام بیاید تا دختر بینوا کنارش بنشیند و یک کم چسناله کند و خودش را ول بدهد توی دل بهرام ولی این دختری که من پرونده‌اش را درست کردم و عکس‌هایش را جمع کردم و خیال نوشتنش را دارم اینجوری نیست. نمی‌دانم شاید هم هست. یعنی می‌شود آدمی که یک زندگی مشترک را شروع کرده و در خوش خوشان آن دست و پا می‌زند یک دفعه عشق قدیمی به سراغش بیاید و کلا مسیر عاطفی‌اش عوض شود. سین بهم پیشنهاد داد یک فصل عقب‌تر زمینه سازی کنم برای این فصل فصلی که در آن پوریا و (من به عمد نمی‌خواهم اسم دختر قصه‌ام را لو بدهم به خاطر همین باید یک اسمی برایش انتخاب کنم و بگذارم اینجا که هی نگویم دختر و زن قصه اسمش را می‌گذارم : لوسی!) می‌گفتم فصلی که در آن پوریا و لوسی در ارتباطشان به یک تنش جدی برسند تا زمینه‌ای باشد برای ورود بهرام. شک و دو دلی که لوسی دارد را نمی‌توانم نشان بدهم. لوسی زیادی تنهاست. اصلا آدم‌های قصه من زیادی تنها هستند. ولی واقعیت زندگی این نیست. هر روز کلی تلفن و اس ام اس و ایمیل و اینها به آدم می‌رسد. کلی دوست و فامیل و آشنا دور و بر آدم را می‌گیرد. مگر می‌شود آدم‌ها اینقدر تنها باشند. آنها که از خلا زاییده نشدند از شکم مادر و از دل خانواده بیرون آمده‌اند. خانواده‌هایی که برادر و خواهر و عمو عمه و خاله و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر دورشان هست. بله البته لازم نیست همه شخصیت‌ها را در آورد و لزومی هم ندارد ولی خب وقتی آدمی ‌مثل بهرام فقط خودش هست و خودش یا لوسی یا پوریا یا مهناز خب آن وقت است که آدم فکر می‌کند اینها آدم‌هایی هستند در خلا می‌جنبند. واقعی و عینی نیستند. در حالی که رمان من برعکس کارهای نویسنده‌های دنباله رو هدایت ذهنی نیست بلکه رئال است پس خیلی سخت و جان فرساست ساختن چیزی که عینی و ملموس شود. نمونه خوب سبکی که دارم می‌نویسم شاید بتوان گفت من چراغ‌ها را خاموش می‌کنم باشد. البته نه به لحاظ روایت بلکه به لحاظ فضاسازی و قصه پردازی.

آخ اگر بدانید چقدر چقدر به موسیقی خوب احتیاج دارم الان. از لا به لای CD هام آلبوم کنسرتوی چهار فصل ویوالدی را بیرون کشیدم و الان دارم با صدای بلند بلند بلند گوش می‌کنم و سرم را تاب می‌دهم و ... چه آرامشی چه حظی چه نوازشی می‌کند.. مستم می‌کند.. دیوانه ام می‌کند.

من هنوز شماره‌های مجله هفت را نگه داشتم و هر از چند وقت سراغشان می‌روم و دل و روده‌اش را بیرون می‌کشم. گاهی بعضی مطالبش را چندبار می‌خوانم و سیر نمی‌شوم. یکی‌ش گفتگوی جمعی درباره عادت می‌کنیم زویا پیرزاد است توی شماره 14 . در این گفتگو مجید اسلامی با نگاه تیزبین و موشکافانه‌اش قشنگ ضعف‌های رمان را بیرون می‌کشد کلی درس دارد.

استقلال بدجوری امروز انتقام شکست قبلی را گرفت و یک سور زد به علی دایی. دلم برای دایی سوخت بدجوری رو دست خورد خیال کرد هافبک‌های استقلال کم آوردند و همینجوری بی‌هوا دروازه محمدی را بستند به توپ. حواسشان به جباری همیشه مصدوم نبود که اتفاقا همیشه بهترین بازی‌هایش را جلوی پرسپولیس می‌کند. یک پاس پشت دفاع و مجیدی که خوب بلد است تک به تک‌های سخت را گل کند و زهرش را بریزد. آفرین به این کاپیتان. از بین دو نفر توپش را از کنار پاهای دراز حقیقی رد کرد و تمام! درست در دقیقه نود و دوم. وقتی که دیگر جبران کردن گل محال می‌شود. یاد گل قربانی افتادم توی دربی که سه دو به نفع استقلال تمام شد ان هم درست دقیقه نود و سه. اصلا نمی‌خواهم در مورد گل درست پرسپولیس حرفی بزنم چون همه می‌دانیم که داوری جزو بازی است و نمی‌شود داور را جدا از نتیجه دانست همانطور که همه از آن نفع می‌برند گاهی هم ضرر می‌کنند.

جلسه چهارشنبه خوب بود. فقط یک چیزی بدجوری رفته بود توی مخ من آن هم دانشجوی مونث کیهان بهمنی بود که عین سوهان روی روح همه مالش می‌آمد! واقعا گرفتن نمره به روش‌های زیر پوستی درست نیست!

آه. نوشتن آدم را خالی می‌کند. ولی الان که فکر می‌کنم باید بروم جلوی ورق‌های سفید دفترم چمباتمه بزنم و...

یکی از دلالیل خودکشی نویسنده‌های قرن بیستم کاغذ‌های سفید بود. کاغذ‌های کوفتی که هر کاری می‌کنی سیاه نمی‌شود و ورق نمی‌خورد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 19:53  توسط روهام  | 


دارم رعنا فرحان گوش می‌دهم. سبکش بلوز است. توی این سبک کمتر خواننده‌ ایرانی را می‌شناسم که با این قدرت و با این تنوع کار کرده باشد. بیشتر شعرهاش کلاسیک است و این یعنی نبوغ محض. صدای فرحان یکتاست و تنه می‌زند به خواننده‌های بلوز امریکایی. حظی دارد لامصب. صداش توی فیلم گربه‌های ایرانی هم شنیده می‌شود.

بگذریم. فصل یازدهم را هندل زنان شروع کردم سه چهار صفحه که جلو رفتم دیدم دارد خیلی گزارش ورزشی می‌شود. گذاشتم کنار و از دوباره نوشتم. قالب دیالوگ را انتخاب کردم چون بیشتر این فصل دیالوگ بهرام و پوریاست. می‌شود با دیالوگ فضا را هم ساخت. به نظرم بدک نشده یک کم باید بیشتر کار کنم. هنوز کامل نیست امشب اگر اتفاق خاصی نیفتد و همه چیز خوب پیش برود تمام است.

دارم می‌نویسم ولی فقط خدا می‌داند که چه جانی دارم می‌کنم. چند خط می‌نویسم بلند می‌شوم و دور خانه می‌چرخم. شکلات می‌خورم سیگار دود می‌کنم و دوباره پشت دفتر سبزم می‌نشینم و چند جمله‌ای ردیف می‌کنم و باز از نو. یادم نمی‌رود سر فصل هشتم دو ماه گیر کردم. یک عادت بدی هم که دارم این است که تا فصلی را ننویسم و تمام نکنم سراغ فصل‌های بعد نمی‌روم. اگر بخواهم این کار را بکنم مثل این است که چیز خیلی با ارزشی را جا گذاشته باشم و تمام هوش و حواسم به آن باشد. این جوری تمرکزم می‌ریزد توی حلقم!

من یک دفتر دویست برگ قطع A4 سبز سوخته! دارم که توی آن می‌نویسم. دفترم را در یک صبح زیبای اردیبهشت در یک روز تعطیل بی دغدغه خریدم به علاوه جوهر آبی خودنویس. آن روز صبح نسیم خنکی هم می وزید و هوا کاملا آفتابی بود و هر اتفاق عاشقانه‌ای محتمل. از لوازم تحریری سر خیابان خریدمشان. خودنویس پارکر داشتم ولی خیلی پررنگ می‌نوشت و رنگ جوهر پشت کاغذ هم پیدا بود. از آن مهم‌تر اینکه وقتی لم می‌دهم و دفتر و دستکم بالاتر از دستم قرار می‌گیرد جوهر خودنویس برمی‌گردد و دیگر به نوک خودنویس نمی‌رسد. پس خودنویس را بی خیال شدم و یک خودکار جدید خریدم که به ژله‌ای معروف است و هر چقدر هم که چپکی بنویسی باز هم جوهر وسط کار قطع نمی‌شود. به درد فضانوردها خوب می‌خورد. از همین‌ها که گفتم پیداست که وقتی می‌نویسم در چه وضعیتی قرار دارم. بله. من باید توی تخت یا روی زمین در حالتی که ولو شدم و یک نازبالش پرقو پشتم گذاشتم بنویسم.

دست اولم دست نویس است. تایپ نمی‌کنم. این را از جعفر مدرس صادقی یاد گرفتم که اول دست نویس داشته باشم. دست نویس چند تا خاصیت دارد که من هیچ کدامش را نمی‌دانم!! دریافت خودم این است که نسخه ابتدایی به همان اندازه که خلاصه و پیرنگ داستان اهمیت دارد مهم و حیاتی است. مثل یک فیلمنامه است دست کارگردان که قرار است آن را میزانسن کند و بعد فیلمبرداری. در روند نوشتن رمان هم دست نویس اول حکم نقشه راه را دارد که پر است از جزئیات و صحنه پردازی‌ها و فضاهای داستانی. اگر تایپ کنم چون نوشته تایپ شده را معمولا پرینت نمی‌گیرم و در حافظه نگه می‌دارم. همان را هم بازنویسی و کپی و پیست می‌کنم تا نسخه کامل شده داستان. پس فایل اولیه‌ای وجود ندارد. یک خاصیت دیگر هم این است که موقع تایپ اولین بازنویسی درست و حسابی انجام می‌شود که این مرحله موقعی است که رمان به طور کامل به صورت دستنویس شکل گرفته و همه چیز در مقابلم است و می‌دانم در هر فصلی چه ماجرایی را پیش بردم و تناوب زمانی و مکانی دستم است و خلاصه اینکه دست نویس خوب می‌باشد.

رمان حسین یعقوبی ـ امشب نه شهرزاد... ـ را گرفتم و چند صفحه‌ای که خواندم دیدم ناکس بدجوری دارد ترتیب مغزم را می‌دهد. خیلی خوب نوشته. طنز نویس قابلی هم هست. نوشته‌های مطبوعاتی‌اش را توی کتاب هرج و مرج محض خوانده بودم. خیلی از آن خوشم آمد. یک جورهایی وودی آلنی است. به خاطر همین خیلی ازش خوشم آمد. خواندن رمانش را موکول کردم برای وقتی که در جریان نوشتن نبودم. سین همین که کتاب را دادم دستش مثل هلو خوردش. ولی من فقط فحش دادم!

آه هنوز پیانو را تمام نکردم. زورم می‌آید بخوانم و احتمالا یادداشت هم بردارم. من معمولا هیچ یادداشتی روی رمان‌هایی که می‌خوانم نمی‌نویسم. دوست دارم وقتی توی جلسه درباره رمان حرف می‌زنم مثل آخوندها یک دفعه دهانم را باز کنم و هر چه به ذهنم می‌رسد از ساختار و شخصیت پردازی و محتوا و تکنیک و همه چی مخلوط حرف بزنم! این جوری بیشتر بهم کیف می‌دهد. به شکل معجزه آسایی هم خیلی خوب می‌شود. این اتفاق درباره مجموعه داستان مونالیزای منتشر – شاهرخ گیوا – هم اتفاق افتاد و حسابی نویسنده را سر شوق آورد. بالاخره ما اینیم دیگه. یک منتقد ادبی مادرزاد!!!  

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 19:43  توسط روهام  | 


فکر کنم فصل دهم را هم نوشته‌ام.

معمولا وقتی فصلی را آغاز می‌کنم و چند صفحه‌ای می‌نویسم و قصه پیش می‌رود یعنی آن جوری که دوست دارم نه با جان دادن و جان کندن، خیالم راحت می‌شود، امیدوار می‌شوم که تا آخرش می‌روم. بین فصل نهم و دهم خیلی فاصله افتاد حدود یک هفته. مهمانی و عروسی بهنام و سمفونی مقاومت مجید انتظامی و بعد هم مریضی چند روزه همراه با تب و لرز و اینها نگذاشت که بنویسم. دو روز است که خوبم. امروز صبح زود بیدار شدم و با سین رفتیم بیرون و نیم ساعتی دویدیم و عرق ریختیم. هوا حسابی باب میلم است خنک و آفتابی. گاهی هم نسیمی می‌زند و نوک صنوبرهای دراز حیاط را تکان می‌دهد.

آلبوم رضا یزدانی را گرفتم. بدک نیست. آن آهنگی را که از گروه کمل کپی برداشته خیلی دوست دارم آهنگ اول هم خوب بود با بهداد خوانده. کلا خوشمان آمد. ولی واقعا حیف که موسیقی و صدای به این خوبی دارد ولی ترانه های به این بدی. ترانه هایی که هیچ آهنگی روی آن نمی‌نشیند و باید به زور تنظیم های عجیب و غریب یک کاریش کرد. هنوز هم فکر می‌کنم بهترین کار یزدانی همان آهنگ آخر سریال مرگ تدریجی یک رویاست. از این که او را به عنوان خواننده نسل جدید معرفی می‌کنند خوشم نمی‌آید. موسیقی که تاریخ مصرف ندارد. همانطور که فرهاد هنوز هم نسل به نسل شنیده می‌شود و از آن لذت می‌برند متعلق به همه نسل‌هاست. رضا یزدانی باید ترانه‌های بهتری انتخاب کند. موسیقی دو حالت دارد گاهی در خدمت ترانه است برای بیان آن در بهترین حالت ممکن. گاهی موسیقی بالاتر از کلام است و جلوتر از کلمات که این قضیه معمولا در موسیقی کلاسیک صدق دارد. موسیقی با کلام یعنی اول شعر یا ترانه و بعد موسیقی. در مورد موسیقی پاپ و جاز و بلوز و راک و ... ترانه‌ها هستند که حرف می‌زنند و موسیقی است که همراهی می‌کند و همیشه خواننده های این گروها مهمترین عضو گروه به حساب می‌آیند. چون قرار است با شنونده دیالوگ برقرار کند. حالا من هی دارم روده درازی می‌کنم ولی خب باز هم می بینی آقای انتظامی توی سمفونی مقاومت برای برقراری دیالوگ با شنونده می رود دو تا خواننده می‌آورد یک شعر مزخرفی توی دهان محمد عبدالحسینی می‌گذارد که آدم از موسیقی هم بدش می‌آید.

بگذریم. تصمیم گرفتم بهرام انتقام بگیرد. چرا که نه. قضیه را توی فصل لو نمی‌دهم تا لحظه آخر. فقط قطره چکانی اطلاعات می‌دهم تا بتوانم آن شوکی را که دوست دارم وارد کنم. فکر کنم خواندن داستان‌های موراکامی و هرابال حسابی رفته توی مخم. دوست دارم درست در لحظه آخر یک غافلگیری بسازم خواننده را گیج کنم و تصوراتی را که از ماجراها و شخصیت‌ها ساخته به هم بریزم نه مثل جلف بازی‌های سریال‌های آمریکایی و ایرانی که اکثرا آبکی و دروغین است فقط برای تعلیق و آب و تاب دادن. دلم می‌خواهد آن دست سرباز چینی توی داستان راه دیگری برای مردن موراکامی باشم که ناگهان پای دامپزشک را گرفت و کشید توی گودال گور! یک ضربه کاری که نفس خواننده را بند بیاورد.

Cold water از آلبوم O از خواننده محبوبم damien rice را گوش می‌کنم و صداش می‌خراشد و آکورد گیتار و پیانو فضا می‌دهد تا وقتی خواننده زن ادامه می‌دهد بعد گروه کر و بعد دوباره خودش فریاد می‌زند cold… cold …water بعد ویلن سل با آن صدای بم و سنگین انگار که مصیبتی را روایت کند وارد می‌شود و ....

دانشگاه هم شروع شده است. عمر خر موسی را دارم ولی باز هم باید بروم توی این کلاس‌ها بنشینم و درس و مشق پس بدهم. این هفته فقط دو تا کلاس را رفتم و بقیه را استراحت کردم. برای ماه بعد دو تا از داستان‌های بلند سالینجر (بالا بلندتر از هر بلند بالایی – سیمور: پیشگفتار) را معرفی کردم و قرار شده خودم هم یک کنفرانس بدهم.

یادم رفت از کیهان کلهر بنویسم. من کلی از ذائقه موسیقی خودم را مدیون این آقای موسیقی هستم. چند هفته پیش بالاخره  شد یک اجرای زنده او را از نزدیک نزدیک یعنی ردیف سه! تالار وحدت ببینم و حسابی کیفور شوم. عجب کاری با ساز می‌کند. لامصب دود از آرشه ها بلند می‌کند. به نظرم موسیقی کلهر دقیقا همان چیزی است که گفتم یعنی از کلمات جلوتر است و خودش با گوش آدم نجوا می‌کند و فریاد. ساز و فیزیک کلهر انگار شبیه هم شدند نمی‌دانم چرا ولی احساس می‌کنم مثل نمایش های عروسکی خیمه شب بازی کلهر سایه ای پشت ساز است انگار در ساز با ساز یکی شده. همانطور که کمانچه در دست کلهر بی‌قرار است و مدام مثل گیتارهای الکترونیک در دست متال‌ها تکان‌های جنون آسا می‌خورد شاید با شدت بیشتری در دست‌های کلهر به رقص در می‌آید. انگار هر دو با هم می‌رقصند و می‌نوازند. شور عجیبی از ساز کلهر می‌ریزد توی روح آدم. کمتر نوازنده ای را دیده‌ام اینطور با سازش عجین شده باشد. وسط کنسرت جایی که داشت بداهه نوازی می‌کرد چنان محو دست‌های کلهر شدم که سرم گیج رفت. توی صندلی فرو رفتم و با چشم‌های بسته فقط گوش دادم. نیم ساعت آخر اجرا که دو قطعه ریتمیک بود قابل تحمل تر بود برای من و حسابی حظ بردم. البته این را هم باید بگویم به نظرم همنوازی ساز باقلاما و کمانچه چندان سنخیتی با هم نداشتند یا اگر هم دارند که من شک دارم واقعیت این است که کمانچه کلهر اجازه نمی دهد سازی در کنارش خودنمایی کند. در کارهایی دیگرش هم همین طور است حتی توی آلبوم شب سکوت کویر یا در هم نوا با بم هر جا که کلهر فرصت نواختن دارد دیگر صدایی شنیده نمی شود. عجیب است این صدایی که می سازد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 11:45  توسط روهام  |