آفتاب گرم بود و نسیم خنکی هم بفهمی نفهمی بود. موج دریا کوتاه و بی صدا می آمد و برمی گشت. البته توی گوش من موسیقی بود ولی باز فکر نمی کنم این موج ها صدای بلندی داشتند فقط آب که به موج شکن ها می خورد تالاپی صدا می داد ولی آن هم مهم نبود. خلاصه منظور اینکه آفتاب بود و دریا هم آرام بود و همه آنجایی که الان گفتم ساکت بود و من و سارا از ویلا زده بودیم بیرون که یک چرخی توی ساحل بزنیم البته نه از آن ساحل های حسابی اقیانوس. همین ساحل های تکه تکه جلوی ویلاهای محمودآباد. بوی دریا هم مشامم را خوب می نواخت! سارا روی شنها دراز کشیده بود و شال بنفشی را روی صورتش کشیده بود. من ده متر عقب روی سنگ ها نشسته بودم و موسیقی گوش می دادم احتمالا هم البوم Let's talk about love سلن دیون بود. (یادم هست یک بار که بدجوری جوگیر شده بودم به یکی از همکارها گفتم این البوم یک معجزه است! البته در مقایسه با بقیه آلبوم های سلن دیون که به لعنت خدا نمی ارزد. من عاشق آهنگ Us اين آلبوم می باشم.)
توی آن یک ساعتی که آنجا بودیم حس خوبی داشتم. مثل الان که بی خوابی به سرم زده و بیدارم. سارا عین بچه ها خوابیده و پتو را تا گلو بالا کشیده چون هوای اتاق خیلی خنک شده. پنجره باز است. بیرون باران تندی می بارد و صدای برخوردش با کف زمین دارد دیوانه ام می کند. اتاق الان همان بوی مرطوب ویلای شمال را می دهد. من خولیو گوش می کنم همان آهنگ معروف ناتالی.
سارا تند تند به من گوشزد می کند که این روزها خیلی حساس شدی و راه به راه از دماغ فیل می افتی. البته بی ربط نیست. وقت هایی که چیز می نویسم یا می خواهم چیز بنویسم حواسم نیست. فقط یک جوری دوست دارم از زیر بار همه چیز شانه خالی کنم یک گوشه ای برای خودم بکپم چایی هورت بکشم و به سیگارم پوک بزنم. دیشب تا صبح با امیر و ممرضا (محمدرضا) نشستیم حرف زدیم و من توانستم بعد از یک سال یک پاکت سیگار را یک جا دود کنم!! فکر کن! منی که سیگار را داشتم ترک می کردم دوباره به روزهای اوجم برگشتم. صبح وقتی رسیدم سارا خواب بود و من مثل یک قاشق کنارش دراز کشیدم (عین فیلم فرانکی و جانی!) و تا ظهر خوابیدم و نهار را خوردم و تا عصر خوابیدم.
کلا خوبم. جمعه سالگرد ازدواجمان است. سارا یک لیست دستش گرفته و دارد برای جمعه برنامه ریزی می کند. توی لیستش همه چی نوشته مثلا نوشته : روهام یک فلش کشیده و جلویش نوشته آرایشگاه !!! این یعنی اینکه من الان هپلی هستم مثل همیشه چند ماه است که مو کوتاه نکردم و دو هفته که ریش نتراشیدم و از این همه بی قیدی خودمان خیلی خوشمان می آید!
همیشه یک چیزی در این گذشته لعنتی هست چیزی که هر از چند گاهی سراغی از تو بگیرد همان که برای نابودیات٬ ویرانیات کافی است. تکهای از گذشته که مثل یک مسئله پیچیده جلوی رویت ظاهر میشود٬ گیرت میاندازد. جوابی ندارد. هیچ قطعیتی برایش نیست. جرات روبرو شدن با آن هم نیست. گاهی با خوش بینی به رویا شبیه میشود و ادامهاش حسرت است که در دل میماند گاهی به کابوس تبدیل میشود و نفرت از آن میجوشد. شاید روزی این تکه از گذشته مجهول را تقدیر و سرنوشت روشن کند شاید هم تا ابد همینطور بین رویا و کابوس معلق بماند. اما کاش نه این باشد و نه آن کاش برای ابد فراموش شود. کاش این نشانههای لعنتی که گاه و بیگاه آن تکه گمشده را دوباره جلوی چشمانم زنده میکند محو و نابود شود.
می خواستم یک مطلب مفصل درباره فیلم Milk بنویسم نه به خاطر اینکه همجنس بازم بیشتر به این خاطر که من هم از آن دست آدمهایی بودم که به شدت از همجنس بازها بیزار بودم ولی خب این فیلم همه ذهنیت گذشتهام را بهم ریخت. فقط چند کلمهای از آن مینویسم چون حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم.

مطمئنم بعد از دیدن فیلم تا ابد این جمله را از یادتان نخواهید برد : « من هاروی میلک هستم و میخواهم شما را متحد کنم »
گاس ون سنت را به خاطر فیلمهای عجیب و غربش میشناسند فیلمهایی مثل جری، پارانوید پارک، روزهای آخر٬ الفانت و ... البته یک فیلم معروف هم دارد ویل هاتینگ خوب! فیلمهایش به شدت شخصیت محور هستند مثل رمانهای نو. داستان و تعلیق و ماجرای فدای شخصیت میشود. شخصیتهایی که در کل شاید چند کلمه بیشتر حرف نمیزنند. شاید عجیب باشد ولی خب آدمهای اصلی فیلمهای او بسیار کم حرف و افسردهاند. چهار فیلمش بین سالهای 2002 تا 2007 درباره موضوع مرگ است. فیلمهایش در سکوت محض با سکانسهای طولانی و کشدار و کلوزآپهای فراوان٬ دوربین روی دست و موسیقی ادامه پیدا میکند و تمام میشود. بازیگران معروف زیادی در فیلمهایش بازی کردهاند مثل مت دمون یا شون پن یا حتی نیکول کیدمن و .... ولی همیشه اینطور نیست. چند تا از فیلمهایش را درباره نوجوانان ساخته است و در اکثر فیلمهایش به همجنسگرایی پرداخته است. فیلمهایش گاهی شبیه فیلمهای مستند میشود. گاهی در دل اتفاقاتی بسیار مهم و پر تعلیق مثل کشتار در دبیرستان کلمباین فیلمی خونسرد اما شوک آور میسازد با تشریح جز به جز حوادث. گاس ونسنت داستانهای ساده اش را طوری پیچ در پیچ و تو در تو روایت میکند که تماشاگر هرگز نمیتواند از فیلم جلو بیفتد و کاملا خلع سلاح میشود. هر کدام از فیلمهایش یک تراژدی کامل است. او شخصیتهایش را تنها رها میکند. به هر حال دیدن هر کدام از فیلمهایش تجربهای عجیب است.
اما فیلم Milk که عدهای عقیده دارند بهترین فیلم اوست.
فیلم درباره رهبر یک جنبش مدنی است مربوط به دهه هفتاد مثل همه جنبش های دهه هفتاد. این جنبش مدنی همجنسگراها (یا اصطلاحا Gay) ست. گروهی اقلیت که برای به دست آوردن حقوق شهروندی برابر دست به مبارزه مدنی میزنند و با وجود همه فشارها و کشتارها و دسیسهها میتوانند به تمام خواستههایشان برسند. علاوه بر این فیلم شناخت کاملی از همجنسگراها به ما میدهد و ادعایی که اینقدر به آن پافشاری میکنند تا کل جامعه آمریکا را مجبور به اطاعت از آن بکنند درست مثل قانون اساسی یک کشور. ادعای همجنسگراها این است : « ما مریض نیستیم » . رهبر این جنبش هاروی میلک کسی است که استوار بر عقیدهاش همه جمعیت گرد خود را وادار میکند تا کیش و رفتار خود را آشکار کنند بدون اینکه از آن شرم داشته باشند تا جامعه را مجبور به قبول واقعیت همجنسگراها کنند تا ذهنیت تابو و زشت و حقیر بودن خود را بکشنند. میلک هم مثل اکثر رهبران جنبشهای دهه هفتاد کشته میشود... مثل مالکوم ایکس مثل لوتر کینگ و ....
خب برای اینکه قدرت این جمعیت برایتان روشن شود بد نیست بدانید حزب دموکرات آمریکا از مدافعان همجنسگراهاست و همیشه روی رای بالای آنها در انتخابات حساب ویژه باز میکند.
فیلم روایت هشت سال اخر زندگی هاروی میلک است که هم زندگی خصوصی او و هم مبارزات او را در بر میگیرد. شون پن چنان شخصیت باور پذیر و انسانی و دوست داشتنی ساخته که نه تصویر یک قهرمان که تصویر یک انسان عادی را به رخ میکشد. میلک مبارزه تمام عیارش را از مغازه عکاسیاش و بعد خیابان کاسترو و بعد شهر فرانسیسکو آغاز کرد و بعد از هشت سال تمام ایالات متحده را با خود همراه کرد. او توانست به مناصب دولتی راه پیدا کند و قوانین ششگانهاش را به رفراندوم بگذارد و پیروز شود.
خیلی مقاومت کردم برای ندیدنش. فکر کردم حتما زندگی عادیام را مختل میکند. سعی میکردم حرف همه را از گوشم به در کنم و بیخیالش بشوم. ولی خب همان کنجکاوی همیشگی همان ذات حقیقت جو! لعنت... فصل اول تمام شد و از فصل دوم هم فقط چهار قسمت مانده... LOST . فقط خوبی ش این است که میدانم خیلی زود شاید تا دو هفته دیگر تمام میشود و خلاص میشوم از شرش.
من هم مثل همه آدمهایی که دور برم هستند و دیوانه وار معتاد بعضی چیزها هستند به چند قلم جنس مرغوب معتادم. اول : فیلم. فیلم زیاد میخرم. اگر بخواهم میانگین بگیرم میشود هفتهای ده تا. بیشتر فیلمهایم را فرصت نمیکنم ببینم ولی مهم نیست باز هم میخرم. الان حدود سیصد و شصت هفتاد تا فیلم دارم که تا ماه بعد میشود چهارصد تا! خیلی از آنها شاهکارند و چند تایی هم معمولی. از بعضی فیلمها چند تا چند تا دارم. مثلا از همشهری کین دو نسخه دارم از سه گانه ماتریکس و ساعتها سه نسخه دارم یا از پدرخواندهها و معلم پیانو و فارست گامپ و چند تای دیگر دو نسخه دارم. توی فیلمهایی که میبینم گاهی چیزهای عالی و درجه یکی کشف میکنم... مثل فیلم visitor یا فیلم we don’t live here anymore یا فیلم the bands visit
فیلمهای خوب فصل را از دست نمیدهم تقریبا همه فیلمهای خوب سال را دارم. مثل : بنجامین باتن٬ جاده دگرگونی٬ Gran torino ٬ بچه عوضی٬ CHE ٬ READER ٬ گرسنه٬ Vicky Cristina Barcelona ٬ میلیونر آس و پاس و ... همچنین یک کارگردان جدید کشف کردم که فیلمهایش ویران کننده است. یک فیلمساز مستقل آمریکایی به نام گاس ونسنت. همه فیلمهایش را دیدم بجز آخرین فیلمش یعنی MILK که انگار بهترین فیلم این کارگردان هم هست درباره فعالیتهای سیاسی و اجتماعی همنجسگراها در آمریکاست. فیلم last days این آقا را خیلی دوست دارم.
دوم : من عاشق دخانیاتم. شصت دفعه تا حالا ترکش کردم ولی باز سراغش را گرفتم. واقعیت این است که من معتاد سیگار یا توتون پیپم نیستم بلکه دیوانه آنم!!! به خاطر همین کم دود میکنم ولی کیف میکنم.
سوم : چای با نبات! اینقدر میخورم که بترکم.
بین دکمههای کیبرد گرد و خاک نشسته... روی صندلی چهار زانو نشستم و سعی میکنم خوابم نبرد. آنتی متر گوش میکنم. همان آلبومی که در مورد هولوکاست ساختهاند. حسی که القا میکند چیزی مثل وحشت و اندوه است و خلاء... حس میکنم کسی دارد توی گوشم نجوا میکند. چیزی از کابوس کم ندارد. تند تند فندک میزنم تا آتش توی پیپ خاموش نشود ولی انگار باید توتونش را عوض کنم. سارا برایم چای میآورد این سومین لیوان چای است شاید هم چهارمی... غر میزند «میدونی نمیتونم بهت بگم نه!» از شنیدنش خیلی کیف میکنم. از فندک زدن خسته شدم... دلم برای ریچی «ساعتها» تنگ شده...
وقتی از دفتر مرکزی مجاهدین انقلاب اسلامی خبر میرسد که خاتمی قطعا میآید نمیتوانم خوشحالیم را پنهان کنم. بیخود نیست که آدمی مثل بهزاد نبوی میگوید فقط خاتمی! چون از آمدنش مطمئن است. و بیخود نیست که کروبی میگوید به نفع هیچکس حاضر نیست کنار برود چون او هم میداند که خاتمی میآید. بیخود نیست که برادران اصولگرا هم دارند کم کم بر سر احمدی نژاد به توافق میرسند چون آنها هم میدانند که خاتمی میآید. بیخود نیست که قالیباف برعکس کروبی استارت مبارزه انتخاباتی را نمیزند چون میداند که خاتمی میآید. بله خاتمی میآید... تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
فیلم زیاد میبینم، فقط برای اینکه کیفور شوم و هیچ نیت پست و احمقانهای برای دیدم فیلم ندارم. چند شب پیش فیلم آمادئوس را دیدم تقریبا سه ساعت طول کشید. اینقدر به هیجان آمده بودم که نمیتوانستم روی پا بند شوم. همیشه این شکلی نیست خیلی از فیلمها هم هستند که وسطش خوابم میبرد حتی آنها که توی کن و لندن و سادندس بودند. یک حقیقتی هست واقعا دارد حالم از فیلم دیدم به هم میخورد. یک حقیقت دیگر هم هست دلم میخواهد این شصت هفتاد فیلمی که همچنان و انگار تا ابد روی دستم باد کرده و ندیدم را زودتر ببینم تا از شرشان خلاص شوم... مخصموصا چند تا فیلم از آنتونیونی هست که حتما باید قبل از مرگم ببینم امشب آگراندیسمان را دیدم. خوشمان آمد. هفت دلاور را هم دیدم بعد از ده دوازده سال خیلی بهم چسبید. دلم برای نوشتن هم تنگ شده بود. فکر کنم یک ماهی میشود چیزی ننوشتم. بیشتر با سین به خوشگذرانی و اینها مشعوفم. به نظرم یک سفر خوب از صد فیلم تاریخ سینما هم بهتر است. عکس گرفتن موسیقی گوش دادن راه رفتن راه رفتن دیدن نفس کشیدن آتش روشن کردن از تپههای شنی بالا رفتن خندیدن جیغ زدن همه اینها از فیلم دیدن بهتر است. آه بیخیال.
ندای درون : فکر کنم روهام دقیقا به اینجاش رسیده بود یعنی اگه اینها را هم نمیگفت لال از دنیا می رفت!
دستگیره استیل در آبی شده بود٬ تعجب کردم گیج شدم٬ جلوتر رفتم بازتاب بود٬ همه آن آبی شگفت انگیز آسمان بود.
فکر کنم یکی دو سال پیش اگر کسی به این وبلاگ سری میزد از انبوه نوشتههای بلند و هر روزه آن دچار عذاب میشد ولی حالا...نوشتن وبلاگ برایم دیگر حتی تفنن هم نیست در واقع هیچی نیست. تمام چیزهایی که میخوانم و میبینم و همه اتفاقاتی که از سر میگذرانم و همه آنچه که به داشتههایم اضافه میشود هیچ خروجی ندارد. همه دادهها در ذهنم یا در قلبم ثبت میشود و بعد از مدتی بیشتر آنها فراموش میشود. افسوس نمیخورم به خاطر ثبت نکردن آنها.
طی یک ماه اخیر بحث نامزدی خاتمی بحث داغ محافل مختلف سیاسی و اجتماعی بود و در همین مدت تقریبا تمام چهرههای مهم دو جناح نظرات و استنباط خود از حضور و یا عدم حضور ایشان را در روزنامهها و سایتها اعلام کردند. من از جمیع مطالبی که منتشر شده به این نتیجه رسیدم که چهار گرایش اصلی در مورد نامزدی آقای خاتمی برای ریاست جمهوری وجود دارد.
1. دسته اول گروهی از اصلاح طلبان آیده آلیست هستند که در موضع انتقادی نه تنها خاتمی که به طور کل نیروهای برآمده از دوم خرداد را فاقد توانایی در جهت تحقق شعارها و اهداف اصلاح طلبانه میداند. استدلال این گروه مثل عباس عبدی این است که اقای خاتمی با وجود رای بالای مردم و هشت سال ریاست جمهوری و با وجود مجلس یکدست اصلاح طلب در کنار دولت نتوانست ایدههای خود از جمله جامعه مدنی را به اجرا در آورد و عملا با فرصت سوزی فضای سیاسی و اجتماعی کشور را آماده ظهور پوپولیسم و ریاست جمهوری احمدی نژاد کرد. این عده بر این باورند حتی در صورت حضور خاتمی و پیروز شدن وی در انتخابات اصلاح طلبان توفیقی نخواهند داشت بلکه دوباره با شکست در اهداف خود پرونده خود را برای همیشه بسته میشود و این یعنی پایان حیات سیاسی اصلاح طلبان. این گروه ترجیحشان ساماندهی و سازمان بخشیدن به گروههای اصلاح طلب است و و ایجاد پایگاههای مردمی و ساخت چارچوبهای فکری و نظری و انتظار برای فرصت مناسب جهت حضور در انتخابات.
2. دسته دوم گروهی هستند که بعد از شکست در انتخابات مجلس و ریاست جمهوری به این نتیجه رسیدند که در شعارها و عملکرد خود انعطاف بیشتری به خرج دهند و به دنبال راه چارهای برای ادامه حضور خود باشند. این گروه شامل دانه درشتهای اصلاح طلبان هستند که هدفشان از حضور خاتمی اولا رسیدن به قدرت و ثانیا همزیستی مسالمت آمیز با گروه رقیب با دادن امتیاز و ثالثا چانه زنی با نفر اول نظام جمهوری اسلامی برای رسیدن به بخشی از اهداف جناحی است. این گروه بیش از آنکه ایده آلیستهایی از دوره اول جبهه مشارکت باشند عمگرایانی مانند هاشمی رفسنجانی هستند به همین خاطر هیچ باکی ندارند که به طور کامل از مواضع اولیه خود عقب بنشینند. برای این گروه خاتمی نه تنها یک نامزد ریاست جمهوری که حتی یک منجی میتواند باشد.
البته ناگفته نماند یک گروه تازه تاسیس و دو سه ساله به نام حزب اعتماد ملی و با رهبری کروبی با سبقه اصلاح طلبی وجود دارد که بود و نبود خاتمی برایش مهم نیست و از سه سال پیش نامزدی آقای کروبی را اعلام کرده بود!!
3. دسته سوم شامل تمام گروهای اصولگرا از موتلفه اسلامی، جامعه روحانیت، مدرسین حوزه علمیه قم، آبادگران، راست سنتی و .... میباشند که حضور خاتمی برای آنها برابر است با تکرار هشت سال دوری از قدرت و انزوا. اصولگرایان به کمک شورای نگهبان با اجرای چند فقره انتخابات فرمایشی توانستند تمام ارکان قدرت را به دست آورده و رقیب را از صحنه سیاسی کشور بیرون کنند. اما محبوبیت خاتمی در بین توده مردم چیزی نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. کابوس اصولگرایان حضور مجدد خاتمی در انتخابات است این را میتوان از عکس العمل شدید حسین شریعتمداری در روزنامه کیهان به خوبی درک کرد. برای اصول گرایان در صورت نامزدی خاتمی تنها گزینه مناسب برای نامزدی احمدی نژاد است چرا که هیچ کس دیگر در برابر خاتمی فرصت پیروزی ندارد.
4. شاید کسی فکر نمیکرد روزی متحدان و همفکران احمدی نژاد به این زودی به صف مخالفان او بپیوندند. این گروه که از چهرههای مهم جناح راست مدرن و میانه رو هستند جبهه پر قدرتی را تشکیل دادهاند تا به هر نحوی که ممکن است احمدی نژاد را به زیر بکشند از جمله هاشمی رفسنجانی، ناطق نوری، حسن روحانی، لاریجانی، ولایتی، احمد توکلی و... این گروه حتی برای خلاص شدن از رئیس جمهور فعلی حاضرند از خاتمی حمایت کرده و با اصلاح طلبان به ائتلافی موقت تن در دهند. این دسته حتی در صورت عدم حضور خاتمی مایلند تا با ائتلاف با اصلاح طلبان فردی معتدل و میانه رو را معرفی و از جعبه انتخابات بیرون بکشند. البته این فرد که مورد قبول هر دو طیف باشد هنوز پیدا نشده است. این گروه اندیشمندانه به این نتیجه رسیدهاند که ریاست جمهوری احمدی نژاد برابر است با بر باد رفتن اندک حیثیت جمهوری اسلامی و اندک منافع ملی باقی مانده. این گروه معتقدند حیات نظام به شکست احمدی نژاد بستگی دارد و حالا مهم نیست چه کسی پیروز میشود.
البته ناگفته نماند که یک سردار سابق و یک شهردار لایق هم هست که از حالا خودش را برای رقابت در انتخابات ریاست جمهوری آماده کرده است که تقریبا هیچ کس از او حمایت نمیکند : سردار مهندس دکتر خلبان شهردار قالیباف!!