می گویند آن چیزی که به یک محکوم به مرگ قدرت می دهد تا پای چوبه دار برود ذره ای امید است که برای نجات از مرگ دارد. این امید برای یک محکوم به مرگ چیزی نیست جز توهمی که در انفعال و فلج برای فرار از سرنوشت بر او عارض شده است. در واقع این توهم امید است که او را قدم به قدم به مرگ نزدیک می کند.
این را گفتم تا به این نکته برسم که امید به رهایی، امید به آزادی و آرمان هایی که ما در خود می پرورانیم اگر در وضعیت انفعال و فلج باشد توهمی بیش نیست که ما را فقط به مرگ همه آنها نزدیک تر می کند.
بله ما همه امیدواریم و حتی بسیاری بعد از وقایع پیش رو به این نتیجه رسیدند پیروزی و فتح بسیار قریب و نزدیک است چرا که نظام و حکومت با بستن تنها روزنه اراده مردم برای مشارکت در ساختار حکومت به نفی خود رسیده است. اما باید به جد باور داشته باشیم که امید ریشه در جنبش و فعلیت ما دارد نه در انفعال ما.
جنبش مدنی ما حالا رهبری شجاع و مستقل دارد که زیر فشارهای اقتدارگرایان تسلیم نمی شود بر سر حقی که مردم به او داده اند معامله نمی کند. رهبری که در کنار خود نخبگان سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، دانشگاهیان ،علمای روحانی و هنرمندان و اهل فرهنگ را می بیند. رهبری که تنها نیست و طرفداران میلیونی دارد.
نظام با خودکامگی خود بخش عظیمی از جامعه را در برابر خود قرار داد و با سرکوب آنها دور خود حصاری از بی اعتمادی کشید. نظام با دست خود به انزوا فرو رفته است. آیا نظام بدون لحظه ای پشتیبانی نظامی و امنیتی و اطلاعاتی می تواند به حیات خودش ادامه دهد؟ نظام ایران حالا همین قویه قهریه را دارد و دیگر هیچ!
حالا ما هستیم و نظامی که راه اصلاح را بر نمی تابد و درها را نه بر روی مردم که بر روی خودش بسته است. نظامی که دیگر مردم داری نمی کنند بلکه آنها را مجبور به تمکین می کنند. آنها بر همه اجزای جامعه دست می اندازند. آنها خود را متولی همه امور می دانند در فرهنگ در اقتصاد در جز جز شئونات اجتماع برای خود حق سرپرستی قائلند.
اما نظام حاکم بر کشور به خاطر بی لیاقتی مجریانش، عدم کارشناسی تصمیمات کلان اقتصادی اش، فساد مدیرانش، عدم مشروعیت و مقبولیتش از طرف مردم روز به روز ضعیف تر و شکننده تر می شود.
آینده ایران یقینا آزادی است. اما آزادی در چه شرایطی؟ آیا باید ما در انفعال چشم به آینده ای داشته باشیم که در آن ایرانی ویران با ساختارهایی فاسد و غیر قابل اصلاح و صنعتی تعطیل شده با بدهی های فراوان و کشوری متکی به قدرت های بیگانه را تحویل بگیریم؟ نظام ایران که دیگر نه جمهوریت دارد و نه اسلامیت در سراشیبی سقوط است. آیا ما باید بنشینیم و سقوطش را که منجر به سقوط کشور می شود تماشا کنیم؟ امید به سقوط حکومت توتالیتری همیشه همراه با امید به آزادی نیست.
این همان خطری است که مطمئنم به مرگ آزادی و وابستگی منجر می شود.
بدون شک ساز و کاری که میر حسین موسوی در پیش گرفته است برای سازماندهی نیروهای متخصص با تجربه و نخبگان و کارشناسان برای احیای حرکت مدنی و مردمی ایران که نه حرکتی انقلابی بلکه جنبشی اصلاح طلبانه به معنی واقعی آن است می تواند ایران را از وضعیت فعلی خارج کند. نظام بی حمایت و یاری کسانی که آنها را از خود دور کرده است نمی تواند به حیات خود ادامه دهد و مجبور به قبول درخواست های اصلاح طلبانه آنهاست. جنبش سبز اصلاحات بدون شک پیروز است به شرط حضور، سازماندهی، همدلی و یکپارچگی تمام نیروهایی آن.
آفتاب گرم بود و نسیم خنکی هم بفهمی نفهمی بود. موج دریا کوتاه و بی صدا می آمد و برمی گشت. البته توی گوش من موسیقی بود ولی باز فکر نمی کنم این موج ها صدای بلندی داشتند فقط آب که به موج شکن ها می خورد تالاپی صدا می داد ولی آن هم مهم نبود. خلاصه منظور اینکه آفتاب بود و دریا هم آرام بود و همه آنجایی که الان گفتم ساکت بود و من و سارا از ویلا زده بودیم بیرون که یک چرخی توی ساحل بزنیم البته نه از آن ساحل های حسابی اقیانوس. همین ساحل های تکه تکه جلوی ویلاهای محمودآباد. بوی دریا هم مشامم را خوب می نواخت! سارا روی شنها دراز کشیده بود و شال بنفشی را روی صورتش کشیده بود. من ده متر عقب روی سنگ ها نشسته بودم و موسیقی گوش می دادم احتمالا هم البوم Let's talk about love سلن دیون بود. (یادم هست یک بار که بدجوری جوگیر شده بودم به یکی از همکارها گفتم این البوم یک معجزه است! البته در مقایسه با بقیه آلبوم های سلن دیون که به لعنت خدا نمی ارزد. من عاشق آهنگ Us اين آلبوم می باشم.)
توی آن یک ساعتی که آنجا بودیم حس خوبی داشتم. مثل الان که بی خوابی به سرم زده و بیدارم. سارا عین بچه ها خوابیده و پتو را تا گلو بالا کشیده چون هوای اتاق خیلی خنک شده. پنجره باز است. بیرون باران تندی می بارد و صدای برخوردش با کف زمین دارد دیوانه ام می کند. اتاق الان همان بوی مرطوب ویلای شمال را می دهد. من خولیو گوش می کنم همان آهنگ معروف ناتالی.
سارا تند تند به من گوشزد می کند که این روزها خیلی حساس شدی و راه به راه از دماغ فیل می افتی. البته بی ربط نیست. وقت هایی که چیز می نویسم یا می خواهم چیز بنویسم حواسم نیست. فقط یک جوری دوست دارم از زیر بار همه چیز شانه خالی کنم یک گوشه ای برای خودم بکپم چایی هورت بکشم و به سیگارم پوک بزنم. دیشب تا صبح با امیر و ممرضا (محمدرضا) نشستیم حرف زدیم و من توانستم بعد از یک سال یک پاکت سیگار را یک جا دود کنم!! فکر کن! منی که سیگار را داشتم ترک می کردم دوباره به روزهای اوجم برگشتم. صبح وقتی رسیدم سارا خواب بود و من مثل یک قاشق کنارش دراز کشیدم (عین فیلم فرانکی و جانی!) و تا ظهر خوابیدم و نهار را خوردم و تا عصر خوابیدم.
کلا خوبم. جمعه سالگرد ازدواجمان است. سارا یک لیست دستش گرفته و دارد برای جمعه برنامه ریزی می کند. توی لیستش همه چی نوشته مثلا نوشته : روهام یک فلش کشیده و جلویش نوشته آرایشگاه !!! این یعنی اینکه من الان هپلی هستم مثل همیشه چند ماه است که مو کوتاه نکردم و دو هفته که ریش نتراشیدم و از این همه بی قیدی خودمان خیلی خوشمان می آید!
همیشه یک چیزی در این گذشته لعنتی هست چیزی که هر از چند گاهی سراغی از تو بگیرد همان که برای نابودیات٬ ویرانیات کافی است. تکهای از گذشته که مثل یک مسئله پیچیده جلوی رویت ظاهر میشود٬ گیرت میاندازد. جوابی ندارد. هیچ قطعیتی برایش نیست. جرات روبرو شدن با آن هم نیست. گاهی با خوش بینی به رویا شبیه میشود و ادامهاش حسرت است که در دل میماند گاهی به کابوس تبدیل میشود و نفرت از آن میجوشد. شاید روزی این تکه از گذشته مجهول را تقدیر و سرنوشت روشن کند شاید هم تا ابد همینطور بین رویا و کابوس معلق بماند. اما کاش نه این باشد و نه آن کاش برای ابد فراموش شود. کاش این نشانههای لعنتی که گاه و بیگاه آن تکه گمشده را دوباره جلوی چشمانم زنده میکند محو و نابود شود.
می خواستم یک مطلب مفصل درباره فیلم Milk بنویسم نه به خاطر اینکه همجنس بازم بیشتر به این خاطر که من هم از آن دست آدمهایی بودم که به شدت از همجنس بازها بیزار بودم ولی خب این فیلم همه ذهنیت گذشتهام را بهم ریخت. فقط چند کلمهای از آن مینویسم چون حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم.

مطمئنم بعد از دیدن فیلم تا ابد این جمله را از یادتان نخواهید برد : « من هاروی میلک هستم و میخواهم شما را متحد کنم »
گاس ون سنت را به خاطر فیلمهای عجیب و غربش میشناسند فیلمهایی مثل جری، پارانوید پارک، روزهای آخر٬ الفانت و ... البته یک فیلم معروف هم دارد ویل هاتینگ خوب! فیلمهایش به شدت شخصیت محور هستند مثل رمانهای نو. داستان و تعلیق و ماجرای فدای شخصیت میشود. شخصیتهایی که در کل شاید چند کلمه بیشتر حرف نمیزنند. شاید عجیب باشد ولی خب آدمهای اصلی فیلمهای او بسیار کم حرف و افسردهاند. چهار فیلمش بین سالهای 2002 تا 2007 درباره موضوع مرگ است. فیلمهایش در سکوت محض با سکانسهای طولانی و کشدار و کلوزآپهای فراوان٬ دوربین روی دست و موسیقی ادامه پیدا میکند و تمام میشود. بازیگران معروف زیادی در فیلمهایش بازی کردهاند مثل مت دمون یا شون پن یا حتی نیکول کیدمن و .... ولی همیشه اینطور نیست. چند تا از فیلمهایش را درباره نوجوانان ساخته است و در اکثر فیلمهایش به همجنسگرایی پرداخته است. فیلمهایش گاهی شبیه فیلمهای مستند میشود. گاهی در دل اتفاقاتی بسیار مهم و پر تعلیق مثل کشتار در دبیرستان کلمباین فیلمی خونسرد اما شوک آور میسازد با تشریح جز به جز حوادث. گاس ونسنت داستانهای ساده اش را طوری پیچ در پیچ و تو در تو روایت میکند که تماشاگر هرگز نمیتواند از فیلم جلو بیفتد و کاملا خلع سلاح میشود. هر کدام از فیلمهایش یک تراژدی کامل است. او شخصیتهایش را تنها رها میکند. به هر حال دیدن هر کدام از فیلمهایش تجربهای عجیب است.
اما فیلم Milk که عدهای عقیده دارند بهترین فیلم اوست.
فیلم درباره رهبر یک جنبش مدنی است مربوط به دهه هفتاد مثل همه جنبش های دهه هفتاد. این جنبش مدنی همجنسگراها (یا اصطلاحا Gay) ست. گروهی اقلیت که برای به دست آوردن حقوق شهروندی برابر دست به مبارزه مدنی میزنند و با وجود همه فشارها و کشتارها و دسیسهها میتوانند به تمام خواستههایشان برسند. علاوه بر این فیلم شناخت کاملی از همجنسگراها به ما میدهد و ادعایی که اینقدر به آن پافشاری میکنند تا کل جامعه آمریکا را مجبور به اطاعت از آن بکنند درست مثل قانون اساسی یک کشور. ادعای همجنسگراها این است : « ما مریض نیستیم » . رهبر این جنبش هاروی میلک کسی است که استوار بر عقیدهاش همه جمعیت گرد خود را وادار میکند تا کیش و رفتار خود را آشکار کنند بدون اینکه از آن شرم داشته باشند تا جامعه را مجبور به قبول واقعیت همجنسگراها کنند تا ذهنیت تابو و زشت و حقیر بودن خود را بکشنند. میلک هم مثل اکثر رهبران جنبشهای دهه هفتاد کشته میشود... مثل مالکوم ایکس مثل لوتر کینگ و ....
خب برای اینکه قدرت این جمعیت برایتان روشن شود بد نیست بدانید حزب دموکرات آمریکا از مدافعان همجنسگراهاست و همیشه روی رای بالای آنها در انتخابات حساب ویژه باز میکند.
فیلم روایت هشت سال اخر زندگی هاروی میلک است که هم زندگی خصوصی او و هم مبارزات او را در بر میگیرد. شون پن چنان شخصیت باور پذیر و انسانی و دوست داشتنی ساخته که نه تصویر یک قهرمان که تصویر یک انسان عادی را به رخ میکشد. میلک مبارزه تمام عیارش را از مغازه عکاسیاش و بعد خیابان کاسترو و بعد شهر فرانسیسکو آغاز کرد و بعد از هشت سال تمام ایالات متحده را با خود همراه کرد. او توانست به مناصب دولتی راه پیدا کند و قوانین ششگانهاش را به رفراندوم بگذارد و پیروز شود.
خیلی مقاومت کردم برای ندیدنش. فکر کردم حتما زندگی عادیام را مختل میکند. سعی میکردم حرف همه را از گوشم به در کنم و بیخیالش بشوم. ولی خب همان کنجکاوی همیشگی همان ذات حقیقت جو! لعنت... فصل اول تمام شد و از فصل دوم هم فقط چهار قسمت مانده... LOST . فقط خوبی ش این است که میدانم خیلی زود شاید تا دو هفته دیگر تمام میشود و خلاص میشوم از شرش.
من هم مثل همه آدمهایی که دور برم هستند و دیوانه وار معتاد بعضی چیزها هستند به چند قلم جنس مرغوب معتادم. اول : فیلم. فیلم زیاد میخرم. اگر بخواهم میانگین بگیرم میشود هفتهای ده تا. بیشتر فیلمهایم را فرصت نمیکنم ببینم ولی مهم نیست باز هم میخرم. الان حدود سیصد و شصت هفتاد تا فیلم دارم که تا ماه بعد میشود چهارصد تا! خیلی از آنها شاهکارند و چند تایی هم معمولی. از بعضی فیلمها چند تا چند تا دارم. مثلا از همشهری کین دو نسخه دارم از سه گانه ماتریکس و ساعتها سه نسخه دارم یا از پدرخواندهها و معلم پیانو و فارست گامپ و چند تای دیگر دو نسخه دارم. توی فیلمهایی که میبینم گاهی چیزهای عالی و درجه یکی کشف میکنم... مثل فیلم visitor یا فیلم we don’t live here anymore یا فیلم the bands visit
فیلمهای خوب فصل را از دست نمیدهم تقریبا همه فیلمهای خوب سال را دارم. مثل : بنجامین باتن٬ جاده دگرگونی٬ Gran torino ٬ بچه عوضی٬ CHE ٬ READER ٬ گرسنه٬ Vicky Cristina Barcelona ٬ میلیونر آس و پاس و ... همچنین یک کارگردان جدید کشف کردم که فیلمهایش ویران کننده است. یک فیلمساز مستقل آمریکایی به نام گاس ونسنت. همه فیلمهایش را دیدم بجز آخرین فیلمش یعنی MILK که انگار بهترین فیلم این کارگردان هم هست درباره فعالیتهای سیاسی و اجتماعی همنجسگراها در آمریکاست. فیلم last days این آقا را خیلی دوست دارم.
دوم : من عاشق دخانیاتم. شصت دفعه تا حالا ترکش کردم ولی باز سراغش را گرفتم. واقعیت این است که من معتاد سیگار یا توتون پیپم نیستم بلکه دیوانه آنم!!! به خاطر همین کم دود میکنم ولی کیف میکنم.
سوم : چای با نبات! اینقدر میخورم که بترکم.
بین دکمههای کیبرد گرد و خاک نشسته... روی صندلی چهار زانو نشستم و سعی میکنم خوابم نبرد. آنتی متر گوش میکنم. همان آلبومی که در مورد هولوکاست ساختهاند. حسی که القا میکند چیزی مثل وحشت و اندوه است و خلاء... حس میکنم کسی دارد توی گوشم نجوا میکند. چیزی از کابوس کم ندارد. تند تند فندک میزنم تا آتش توی پیپ خاموش نشود ولی انگار باید توتونش را عوض کنم. سارا برایم چای میآورد این سومین لیوان چای است شاید هم چهارمی... غر میزند «میدونی نمیتونم بهت بگم نه!» از شنیدنش خیلی کیف میکنم. از فندک زدن خسته شدم... دلم برای ریچی «ساعتها» تنگ شده...
وقتی از دفتر مرکزی مجاهدین انقلاب اسلامی خبر میرسد که خاتمی قطعا میآید نمیتوانم خوشحالیم را پنهان کنم. بیخود نیست که آدمی مثل بهزاد نبوی میگوید فقط خاتمی! چون از آمدنش مطمئن است. و بیخود نیست که کروبی میگوید به نفع هیچکس حاضر نیست کنار برود چون او هم میداند که خاتمی میآید. بیخود نیست که برادران اصولگرا هم دارند کم کم بر سر احمدی نژاد به توافق میرسند چون آنها هم میدانند که خاتمی میآید. بیخود نیست که قالیباف برعکس کروبی استارت مبارزه انتخاباتی را نمیزند چون میداند که خاتمی میآید. بله خاتمی میآید... تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
فیلم زیاد میبینم، فقط برای اینکه کیفور شوم و هیچ نیت پست و احمقانهای برای دیدم فیلم ندارم. چند شب پیش فیلم آمادئوس را دیدم تقریبا سه ساعت طول کشید. اینقدر به هیجان آمده بودم که نمیتوانستم روی پا بند شوم. همیشه این شکلی نیست خیلی از فیلمها هم هستند که وسطش خوابم میبرد حتی آنها که توی کن و لندن و سادندس بودند. یک حقیقتی هست واقعا دارد حالم از فیلم دیدم به هم میخورد. یک حقیقت دیگر هم هست دلم میخواهد این شصت هفتاد فیلمی که همچنان و انگار تا ابد روی دستم باد کرده و ندیدم را زودتر ببینم تا از شرشان خلاص شوم... مخصموصا چند تا فیلم از آنتونیونی هست که حتما باید قبل از مرگم ببینم امشب آگراندیسمان را دیدم. خوشمان آمد. هفت دلاور را هم دیدم بعد از ده دوازده سال خیلی بهم چسبید. دلم برای نوشتن هم تنگ شده بود. فکر کنم یک ماهی میشود چیزی ننوشتم. بیشتر با سین به خوشگذرانی و اینها مشعوفم. به نظرم یک سفر خوب از صد فیلم تاریخ سینما هم بهتر است. عکس گرفتن موسیقی گوش دادن راه رفتن راه رفتن دیدن نفس کشیدن آتش روشن کردن از تپههای شنی بالا رفتن خندیدن جیغ زدن همه اینها از فیلم دیدن بهتر است. آه بیخیال.
ندای درون : فکر کنم روهام دقیقا به اینجاش رسیده بود یعنی اگه اینها را هم نمیگفت لال از دنیا می رفت!
دستگیره استیل در آبی شده بود٬ تعجب کردم گیج شدم٬ جلوتر رفتم بازتاب بود٬ همه آن آبی شگفت انگیز آسمان بود.
فکر کنم یکی دو سال پیش اگر کسی به این وبلاگ سری میزد از انبوه نوشتههای بلند و هر روزه آن دچار عذاب میشد ولی حالا...نوشتن وبلاگ برایم دیگر حتی تفنن هم نیست در واقع هیچی نیست. تمام چیزهایی که میخوانم و میبینم و همه اتفاقاتی که از سر میگذرانم و همه آنچه که به داشتههایم اضافه میشود هیچ خروجی ندارد. همه دادهها در ذهنم یا در قلبم ثبت میشود و بعد از مدتی بیشتر آنها فراموش میشود. افسوس نمیخورم به خاطر ثبت نکردن آنها.