رسیدیم به جایی که سین در صف انتظار، بستری بود و من هم روی مبل دراز به دراز افتادم و خوابیدم. با صدای تلفن از جا پریدم و ماجان را دیدم که تسبیح به دست قیافه گرفته. ساعت نزدیک ده بود. گفتم : چرا منو بیدار نکردی! یک لحظه همه چیز جلوی چشمم سیاهی رفت. فکر اینکه الان میم به دنیا آمده و من پشت در بلوک زایمان نیستم تا میم را ببینم داشت مغزم را منفجر می‌کرد. دیگر در حال خودم نبودم هر چه از صبح آرام و بی‌خیال بودم ناگهان ورق برگشت همه وجودم گلوله آتش شد. سوار ماشین شدم تا جا داشت پدال گاز را فشار دادم. تهران نوروزی خلوت و سوت و کور بود. توی اتوبان حکیم که گاهی به حالت انفجار می‌رسد تک و توک ماشین دیده می‌شد و البته من افسار گسیخته که داشتم به سمت بیمارستان می‌تازیدم. رسیدم و باز انبوه همراهان و مستقبلان و ... پدرهایی که صبح دیده بودم و هنوز منتظر بودند کمی خیالم را راحت کرد چون سین نفر آخر پذیرش بود. یک گوشه‌ای روی زمین نشستم و کیف نوزادی میم را بغل گرفتم و شروع کردم زیر لب صلوات ‌فرستادن. نوزادها هر چند دقیقه یک بار روی چرخ‌های کوچک پتو پیچ و سرخ و سفید خارج می‌شدند. بهیارها بلند نام مادر را صدا می‌زدند تا کس و کارش بیایند و نوزاد را ببینند. کسی با اسم پدر کاری نداشت. آنهایی که پتوی صورتی داشتند دختر بودند و آنها که پتوی آبی پسر. هر نوزادی که از در بلوک بیرون می‌آمد همه نگاه‌ها سمت او می‌رفت و البته همراهان موبایل به دست و قربان صدقه گویان نوزاد را تا بخش زنان تعقیب می‌کردند. نفر آخر بودن خیلی سخت است.

وقتی نشسته بودم و کاری به جز تماشای پدرها نداشتم ناخوداگاه خودم را با آنها مقایسه می‌کردم. فکر کنم سن بچه دار شدن بالا رفته است. لااقل در آن جمع این طور به نظر می‌رسید چون من در برابر بقیه جوجه پدر حساب می‌شدم. فقط فامیلی سین را صدا زدند دست پاچه از پریدم و از لای آدم‌ها رد شدم و رسیدم به گوینده صدا. گفتم بله!  فیلمبردار و عکاس بیمارستان بود. روی نمایشگر دروبین دیجیتال کنون عکس میم را نشانم داد. عکس کمی تاریک بود انگار اجازه نداشتند با فلش عکاسی کنند. ولی صورتش در کلوزآپ واضح بود معلوم بود شبیه کیست! پوستش پر چین و صورتش تکیده بود. موهای سرش سیاه و چشم‌های نیمه بازش سیاه. شرط را باخته بودم. میم به سیاهی من بود نه به بوری سین. انگار وقتی عکس را گرفته بودند طفل معصوم داشت اولین گریه‌اش را سر می‌داد که اینطور ابرو در هم گره زده بود و دهان بی‌دندانش را باز کرده بود. محو عکس بودم و بالاخره دیدم آقای میم را. حالا داشتم از رویاها و خیالات و توهماتم می‌زدم بیرون. میم عزیز این بود. توی عوالم خودم که بودم خانم هم با هندیکم ریزه پیزه داشت از من فیلم می‌گرفت یک چیزهایی هم گفتم الان یادم نیست فکر کنم در جواب قدم نورسیده مبارک اطرافیان، گیج و ویج تشکر و قدردانی کردم. یک بار هم فیلمبردار قبل از اینکه سین بستری شود از من چند تا سئوال پرسید از اینکه چه آرزویی برای مادر و بچه دارم که کلی آرزوهای خوب براشان کردم و وقتی در بین آرزوها گفتم سین پایان نامه‌اش را با موفقیت به سرانجام برساند. سین کرکر خندید یعنی چقدر من خرم!

عکس میم را ساعت ده و پنجاه دقیقه نشانم دادند. ولی روی کارت تولدش نوشته بودند زمان تولد ده و چهل دقیقه. همان موقع که یک گوشه کز کرده بودم و داشتم ذکر می‌گفتم سین توی اتاق عمل بود. عذاب وجدانم خوب شده بود. خبر تولد میم را به خانواده دادم. خواهرم و مادر سین هم راه افتادند به سوی بیمارستان. ساعت یازده و نیم بود ولی نه از مادر خبری بود نه از بچه. تقریبا همه نوزاد‌ها از بلوک خارج شدند و مادرها هم منتقل شدند و سالن انتظار خالی شد. بهیارها و کمک‌ها همه خسته و له و لورده بودند و رمقی توی صورتشان نبود. من دائم خواهش و تمنا می‌کردم که خواهر ِمن! پس این بچه ما چی شد؟ ساعت شد یک و نیم ظهر که یکی از خدمه بیمارستان توی راه پله اسم خود خودم را صدا زد گفتم : بله! گفت کجایی آقا همه جا دارم دنبالت می‌گردم. برای اولین بار فهمیدم شاخ درآوردن یعنی چی. هیچ حرفی هم نزد رفت. من هم پشت سرش. به من هم نمی‌گوید چه کار دارد که دل و روده‌ام به هم پیچ نخورد. بخش زنان تخت  196 سین بود گوشه دلم، جیگرم!  

تازه از بلوک آمده بود. چشم‌هاش از خوشحالی برق می‌زد. میم را دیده بود و حسابی گریه کرده بود. گفت : پس کو؟ گفتم : هنوز آماده نشده. زود رفتم طبقه بالا تا شاید بالاخره بتوانم آقازاده را تحویل بگیرم.

حسی داشتم موقع دیدنش... حیرانی... انگار طاق کسرای دلم ترک خورد.. انگار شعله‌های آتشکده دلم خاموش شد... میم بود. محمدم... لای پتوی آبی و کلاه به سر عین کلاه قرمزی یا پسرخاله (من و خانم دکتر ع در این مورد اختلاف نظر داشتیم).

ادامه نمی‌دانم دارد یا ندارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 21:49  توسط روهام  | 

تا نیمه‌های شب بیدار بودیم. یکی دو ساعت خوابیدیم و ساعت چهار صبح بیدار شدیم. از هم فیلم گرفتیم. با هم شوخی کردیم. سین چند دقیقه جلوی آینه نشست. من دستش می‌انداختم و سین می‌گفت «من کاراااااام تو به من چی کاااا داری من کااا دارم.» ما دو تایی رفتیم بیمارستان برای زایمان میم. قبل از این همیشه سین تنها می‌رفت و کارهاش را انجام می‌داد به جز یکی دو بار. یک بار وقتی برای غربال‌گری رفتیم و من برای اولین بار صدای قلب میم را شنیدم و صورت کوچک و ظریفش را توی مانیتور سه بعدی دیدم و از همان روز بود که حس بچه داشتن را فهمیدم. یک بار هم سین با خواهرزاده‌ام رفت برای چکاپ قلب میم انگار یک صدایی می‌داد که دکتر‌ها نگران شده بودند و ما هم تا مرز سنگکوپ رفتیم. در تمام این نه ماه سین هیچ همراهی نداشت برای همه چکاپ‌ها و سونوگرافی‌ها و آزمایش‌ها و چه و چه و چه خودش می‌رفت و من مثل همیشه سر کار بودم. شاید دارم نق می‌زنم ولی وقتی وارد سالن انتظار بیمارستان شدیم و با انبوه جمعیت همراهان مادر‌های آماده برای زایمان روبرو شنیدم یک جوری آه از نهادمان بلند شد. البته کمی مضحک به نظر می‌آمد این همه آدم به عنوان همراه ولی خب ما حتی یک نفر را هم با خودمان نداشتیم نه کسی که قوت قلب بدهد، تسبیح بگیرد دستش و صلواتی بفرستد و ... انگار ما دو تا توی یک جزیره کوچک هستیم در دل اقیانوس فامیل‌ها و قوم و خویش‌ها. پدر و مادر سین در راه بودند و هنوز به تهران نرسیده بودند. از ماجان و خواهر و برادر خودم هم... خب همه ما یک جوری گرفتاریم. البته همه‌شان دست به تسبیح و دعا گو بودند و هر چند دقیقه یک بار یکی‌شان تلفنی جویای امور می‌شد. ولی این دوتایی بودن یک جوری بود. نمی‌توانم وصفش کنم.

توی سالن من و سین کمی به آدم‌های جورواجور و سوژه‌ی دور و برمان خندیدیم و با هم حرف‌های درگوشی زدیم و ... بالاخره سین ساعت شش پذیرش شد از هم خداحافظی کردیم بغلش کردم و سرش را بوسیدم ولی استرس جراحی و روبرو شدن با میم بعد از نه ماه انتظار و نه ماه درگیری‌ خودم و خدا و فلک اجازه نمی‌داد تا احساساتی شوم، بغض کنم، گریه کنم. همان موقع فهمیدیم دکتر جراح ساعت هشت خواهد آمد و سین نفر ششم و آخرین نفر است. در مجموع در روزهای اول و دوم فروردین صد و نوزده نوزاد فقط در بیمارستان بهمن به دنیا آمد! وقتی سین را در آغوش گرفتم انگار همه نگرانی‌ها گم ‌شد. (داخل داخل پرانتز : بارها و بارها غمگین و خسته و کمپوت به خانه آمدم ولی وقتی سین را دم در خانه بغل ‌کردم دلم خالی ‌شده بدون اینکه حرفی زده باشم یا درد دلی کرده باشم. من را رها می‌کند معجزه سین...) از خودم این انتظار را نداشتم خیلی محکم بودم یک جوری به نظر بی‌خیال هم می‌رسیدم سبکسر و شاد بودم خیلی مثل بقیه پدرها نبودم. اصلا ربطی به محکم بودن ندارد فقط راحت بودم، آسوده. سین هم همینطور بود هر دو خوش بودیم. خواهم گفت چرا. من در تمام این نه ماه فکر می‌کردم با دیدن میم اشک توی چشم‌هام جمع شود و گریه کنم ولی بیشتر از هر کاری فقط مبهوت بودم و خیره به صنع خدا. الله اکبر. تازه توی این مدت فهمیدم چقدر پوست کلفتم که حتی می‌توانم دستیار دکتر بشوم موقع ختنه کردن میم! و خیلی خونسرد خم به ابرو نیاورم.

با خودم حساب کردم دیدم سین که رفته داخل بلوک زایمان و به این زودی‌ها هم خانم دکتر نزول اجلال نمی‌کند پس یا باید مثل لشکر همراهان راه بروم و قیافه منتظران فلان را به خودم بگیرم یا روی مبل و صندلی چرت بزنم و خر خر کنم پس بهتر که بروم پیش ماجان. وقتی رسیدم خانه پدر و مادر سین هم رسیده بودند ماجان هم که طبق معمول روی مبل راحتی دراز کشیده بود و تسبیح دستش بود. گزارش کامل که دادم و خیال همه آسوده شد، رفتم یک گوشه‌ای دراز کشیدم و نفهیدم کی خوابم برد... یعنی چقدر من استرس کشیدم خدایا!

ادامه اش برای بعد... خواهم نوشت...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 0:57  توسط روهام  | 

قسمتی از آهنگ نفس عمیق را گوش می‌کنم که گیتار برقی و درام همنوازی دارند... روح آدم را جر وا جر می‌کند و من را پرت می‌کند به روزهای افسردگی و تنهایی و گرسنگی و خودویرانگری و ... چه طور آن روزها را از سرگذراندم حالا هر چه فکر می‌کنم می‌بینم اگر باز آن روزها تکرار شوند تاب نخواهم آورد حتی ساعتی از آن را.. من به این خوشبختی عادت کرده‌ام.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 23:13  توسط روهام  | 

 

                       نیروانا

                        از راست: دیو گرول، کریس ناووسلیک و کرت کوبین 

زمانی از خودم می پرسیدم چطور ممکن است موسیقی راک اینقدر طرف دار پیدا کند که جاز و بلوز و کانتری را کنار بزند و یک تنه کل موسیقی غرب را ببلعد. همیشه این سئوال را داشتم مخصوصا وقتی به راک گوش می کردم و نمی توانستم بیشتر از چند دقیقه تحملش کنم. آخر این موسیقی پر سر و صدا و گوش خراش چه نکته ای در خودش دارد که اینطور بی مهابا همه چیز را می بلعد؟ این سرسام چه زیبایی های پنهانی در خودش دارد که می تواند چند نسل را واله و شیدای خودش کند؟ به کنسرت های این گروه ها نگاه می کردم و حیران می شدم از جمعیتی که برای بالا و پایین پریدن های این آدم های دیوانه و غیرعادی سر و دست خورد می کنند؟ راک چه چیزی به جوانان می داد؟ جنون؟

خب من حالا می دانم چرا؟ من در آستانه سی سالگی خودم یک از طرفداران خل و چل این گروه ها و سبک پر رمز و راز و بی نظیر راک شده ام. این مسئله کاملا شخصی است. یعنی حسی است که من دارم و نمی توانم آن را به دیگران تعمیم بدهم.

باید بگویم من با راک به آرامش، تمرکز و انرژی فوق العاده ای می رسم که با دیگر موسیقی ها کمتر به این حس می رسم. من می توانم نیروانا را گوش کنم و همراه با جیغ و دادهای مرحوم کرت کوبین بنویسم و لحظه ای خسته نشوم. البته مجبورم به صدای کم اسپیکر قانع باشم چون کلا توی در و همساده ها و حتی توی خانه کسی به صدای کابوس وار گیتار الکترونیک علاقه ای ندارند.

راستش مدت هاست که موسیقی های دیگر غمگینم می کند و بعد هم رهایم می کند توی افسردگی و روان رنجوری. چند روز پیش داشتم کارهای خیلی قدیمی برایان آدامز را گوش می کردم و فقط خدا می داند چه حالی بهم دست داد. صدای مخملی و خراش گلویی که آدم را ویران می کند.

نمی دانم چرا بعد از مدتها وبلاگ ننوشتن این چیزها به ذهنم رسید که بنویسم به هر حال زنده باد راک و خداحافظ پاپ بلوز کانتری...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 19:59  توسط روهام  | 


آلبوم جدید نامجو دارد ذره ذره دارد ذره ذره نابودم می کند. پاییز بود...

حال و روزم به کلمات نمی نشیند. بعد از ظهر خوابیدم و دوست داشتم همینطور بخوابم و بخوابم و بخوابم. حالا بیدارم و باید ساعت های بلند شب را رج بزنم. تف. دلم می خواهد کاری بکنم هر کاری تا از دل آشوب هایم خلاصی پیدا کنم تا حواسم پرت شود ولی چطوری؟ از افکارم چوبه داری درست کردم و آویزانم ازش، دست و پا می زنم، سرخ می شوم، کبود می شوم... هزارباره جان دادن است ولی جان از تن کنده نمی شود هر چه بند محکمتر هر چه گره تنگ تر هر چه نفس طاق تر..

همین  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 23:16  توسط روهام  | 

بیدار که شدم

نبود

چروک ملافه بود و بالش

تار مو

چند خط مورب  بور

ته سیگار

با اثر انگشت لب

صورتی

رنگ آبی صبح

روی دیوار

سمت هر کجا برگشتم

انحنای سینه بود

در تاریکی

تا ساق های پای او

رد پای او

از توالت تا کنار تخت

بوی عطر

عطر نوزده سالگی

نبود

رفته بود

 

89.10.12 - رهام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 23:55  توسط روهام  | 

آلبوم‌های موسیقی را که از عید نوروز یعنی بعد از اینکه کامپیوترم منفجر شد گم کرده بودم بالاخره از دوستم گرفتم حالا همه آن آلبوم‌های لعنتی را که توی هفت هشت سال از همه جا جمع کرده بودم دوباره دارم. موسیقی آفریقایی مکزیکی شیلی اسکاتلندی ایرلندی چینی هندی کلاسیک راک بلوز پاپ همه چی... از الان ذوق‌مرگم و مثل قحطی‌زده‌ها از بین این همه آلبوم دنبال بهترین‌هاش می‌گردم. آلبوم‌های مرضیه را هم به آرشیوم اضافه کردم! کل یوم! روی ابرها هستم.

یک هفته‌ای که مجبور شدیم من و سین پیش ماجان بمانیم کلا از نوشتن عقب افتادم. ماجان از بیمارستان مرخص شده بود و برای جمع و جور کردن اوضاع و احوال ماجان و ملاقاتی‌ها باید می‌بودیم. ماجان الان خوب خوب است و جواب آزمایشش را هم گرفت. مشکلی نیست و همه چیز خوش خیم بود.

فعلا فقط تا فصل هفدهم پیش رفتم یعنی اگر سر دستی حساب کنی می‌ماند هفت فصل دیگر. سه چهار روزی بود که افسرده بودم. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدم. توی نور بی‌رمق صبح روی صندلی پشت اپن آشپزخانه می‌نشستم و فکر می‌کردم. در تمام این چهار روز می‌نشستم و فکر می‌کردم و به تاریکی خانه خیره می‌ماندم و... از دیروز خوبم.

یکی از لذت‌هایی که تازگی‌ها توی این بی‌پولی بدجوری  یقه‌ام کرده کرمی است به نام خرید کتاب. دیگر کار به جایی رسیده که می‌دانم هر کتابی را از کجا باید پیدا کنم و خیلی وقت عزیزم را برای گشت و گذار هدر ندهم. کتاب فروشی‌های خوب زیادی هست هم توی خ انقلاب هم توی خ کریم‌خان و هم شهر کتاب‌های خوب مثل میرداماد و شهرک غرب و ... ولی من کتاب فروشی را که پایین‌تر از میدان ولیعصر است و بالاتر از دانشگاه هنر هست به همه این‌ها ترجیح می‌دهم. چون هیچ‌وقت نشده وارد آن قلعه عظیم کتاب بشوم و کتابی نخرم. لامصب بدجوری مبهوتم می‌کند. حالا کتابخانه جدید لازم داریم. هم پول کتاب باید بدهم و هم پول کتابخانه. گشتم یکی مثل همین کتابخانه چوبی دوقلو پیدا کردم حالا کی پولش برسد خدا داند!

خب همین. زنده‌ایم و همین یک فقره را هم از شکرش عاجزیم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 20:17  توسط روهام  | 


فصل پانزدهم هم تمام شد. نه فصل دیگر مانده است. انگار که دارم مشق شب می‌نویسم. می‌نویسم و می‌شمرم؛ می‌نویسم و می‌شمرم. راوی بخش سوم رمان لوسی است دختری که حالا خوب می‌شناسمش مثل بهرام و پوریا. خوشحالم. با تمام انرژی که جمع کردم سعی می‌کنم خودم را نگه دارم ولی باز به سرنوشت این رمان امیدی ندارم. اول از این می‌ترسم که ناشری پیدا نکنم بخصوص با این وضعی که بازار نشر پیدا کرده و روز به روز کار برای کتاب اولی‌ها سخت تر می‌شود. بعد هم از اداره سانسور وحشت دارم و روبرو شدن با آدم‌هایی که قرار است کتاب من از صافی ذهن‌های بیمار و عقده‌های وحشتناکشان رد شود و خدا می‌داند تبدیل به چه کاغذ پاره‌ای بشود. فکر و خیال همین چیزها گاهی شلم می‌کند و دستم را سرد.      

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر نشد چی؟ باز هم بنویسم؟ باز هم از سر خط شروع کنم؟ از پنج نفری که در کارگاه بودیم سه نفرشان تقریبا کارشان را تمام کردند و یکی هم انگار قراردادش را با نشر افق بسته. این‌ها بخصوص امیرحسین بهم انرژی می‌دهند و یک جوری امیدوارم می‌کنند ولی خب من باز هم نگرانم. از طرفی سعی می‌کنم مثل همیشه بدبین باشم تا اگر خلاف چیزی که می‌خواهم اتفاق افتاد خیلی احساس فجیعی نسبت به زندگی و هستی پیدا نکنم و از طرفی سعی می‌کنم بهترین چیزی را که تا بحال نوشته‌ام بنویسم.

آماتور بودن خیلی آزاردهنده است. هنوز خیلی چیزها هست که نمی‌دانم و همینجوری یک دفعه به سرم می‌آید. مثلا نمی‌توانم با خودم قرار بگذارم که خب امروز من سه صفحه می‌نویسم. چون هیچ اعتباری به این قرار نیست  هر آن ممکن است تلفن زنگ بزند و کسی من را به جایی دعوت کند یا اینکه برنامه‌ای مثل تئاتر و سینما و کنسرت و کوه نوردی ... جور شود و من مثل آب خوردن قراری را که با خودم گذاشتم فراموش کنم. اینها همه به خاطر پایین بودن هوش هیجانی من است و عدم خویشتنداری. اگر حرفه‌ای بودم خب مطمئنا مهمترین چیز برایم دوباره خوانی و بازنویسی آن سه صفحه در آخر شب بود نه خواب عمیق جلوی تلویزیون! متاسفانه اولین شرط نوشتن نه استعداد و نه آگاهی و نه تکنیک و نه استاد خوب و نه ویراستار خوب و نه هیچ چیز دیگر است بلکه شرط اول نوشتن : نشستن است! مطمئنم نویسنده‌های بزرگ درست مثل بودا می‌توانستند ساعت‌ها یک جا بنشینند بدون اینکه به رفع حاجت فکر کنند!

بدجوری افتادم دنبال پیدا کردن یک اسم مناسب برای رمانم ولی هنوز چیزی پیدا نکردم شاید اسمش را گذاشتم شب شورمستان!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 20:43  توسط روهام  | 

 

این روزها یعنی درست بعد از انتخاب نامزدهای جایزه گلشیری گوش چسبانده‌ام به اینترنت و دارم سر و صداهایی را که بلند شده گوش می‌کنم. همه چیز خیلی مبهم است و درست نمی‌توان تشخیص داد. راحت‌ترین کار این است که همه تقصیر را انداخت گردن فضای بسته‌ای که نظام برای جامعه ادبی درست کرده است. منکر خفقان نمی‌توان شد. اما یک فضای حداقلی هم هست که هیچ کس چشم ندارد ببیند این فضا را چند رسانه خاص به دست گرفته‌اند و با خون دل دارند سرپا نگهش می‌دارند. از طرفی همین چند رسانه خاص هم سلیقه‌ یا سلایقی دارند که به مذاق بخشی از جامعه ادبی خوش نمی‌آید. چاره چیست؟ سلیقه را نمی‌توان عوض کرد. فقط می‌توان برای سلایق تریبونی ساخت برای اظهار وجود و شاید هم رقابت. اما چیزی که بهش باید گفت فاجعه، پشت پرده نشر است که در یادداشت‌های وبلاگی نویسنده‌ها خواندم و از دوستانم هم شنیدم. به نظرم درد واقعی همین اوضاع اسفناک نشر است و ناشرانی که قبل از دیوار بلند ارشاد دیواری بلندتری برای نویسندگان درست کرده‌اند. به خاطر ضعف مدیریت و عدم حرفه‌ای گری آنهاست که امروز یک ناشر خاص توانسته در رقابت از همه پیشی بگیرد و این ذهنیت را ایجاد کند که موفقیت‌هایش به خاطر مافیای قوی‌ست که دمش از رسانه‌های همسو بیرون زده است. اگر ناشران، توانایی پاسخگویی به انتظارات نویسنده‌ها و مخاطبان خود را داشته باشند هیچ وقت نادیده گرفته نمی‌شوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 22:59  توسط روهام  | 

هفته‌ها خیلی تند و بی‌معطلی تمام می‌شوند و دیوانه‌وار در مسیر زمان جلو می‌روم. زمان مثل جریانی عظیم و هولناک همه چیزم را دارد با خود می‌برد و من هیچ مقاومتی نمی‌توانم بکنم. با خودم قرار گذاشتم تا آخر پاییز دست نویس را تمام کنم و تا آخر زمستان کار بازنویسی را. کار شاق و سختی است. ولی خب تا سی سالگی دیگر چیزی نمانده. اندوه سی سالگی دارد داغم می‌کند.

موسیقی سینما پارادیزو را گوش می‌کنم. موسیقی‌اش همان کاری را با من می‌کند که احمدی‌‌نژاد با ایران کرد. love theme for nata . این فیلم لعنتی را فقط یک بار دیدم. چون افسرده‌ام کرد. مثل نیمه غائب که فقط یک بار خواندم چون افسرده‌ام کرد. جرات اینکه دوباره بروم سراغش را ندارم چون... . ترکیب ویلون سل و ویلون ، فلوت و پیانو همراه با ارکستر عجب اندوهی دارد.

فصل دوازدهم تمام شد. الان سین نشسته و دارد می خواند ولی بیشتر حواسش به تلویزیون است تا متن. نصف رمان تمام شد. صد صفحه نوشته‌ام. حالا صد صفحه دیگر به اضافه همه روزهایی که تنها می‌نشینم و موسیقی گوش می‌کنم و غرق می‌شوم و سیگار دود می‌کنم و چای می‌نوشم و ساعت‌هایی که افسردگی می‌گیرم و ... در پیش دارم. افسردگی بخش جدانشدنی رمان‌نویسی است. یکی شدن با شخصیت‌هایی که زندگی پر فراز و نشیبی دارند ناخودآگاه نویسنده را متوهم می‌کند. برای اینکه خوب در موقعیت روحی و عاطفی شخصیت‌های داستانم قرار بگیرم موسیقی گوش می‌کنم. گاهی البته موسیقی اعصاب خوردکن می‌شود و باید در سکوت بنویسم. کلاس‌های درس اینقدر جفنگ است که از وقت آن هم برای نوشتن و کتاب خواندن استفاده می‌کنم. مثلا همین فصل را توی کلاس زبان تمام کردم.

این روزها گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش دنبال نقاشی می‌رفتم. دنبال هنری که اثرش آنی ست و درآمدش هم بد نیست. اما نویسندگی سخت و جان‌فرساست که هیچ ارج و قربی هم ندارد. پولی هم بابت نوشتن نصیب کسی نمی‌شود. اگر شانس داشته باشی و ناشری پیدا کنی مجوز گرفتن کتاب کم کم شش ماه طول می‌کشد که آن هم بستگی به این دارد که چه نوشته باشی اگر خنثی باشی زودتر کتابت مجوز می‌گیرد ولی اگر حرفی برای گفتن داشته باشی در مسائل اجتماعی و سیاسی آن وقت است که مو را از ماست می‌کشند بیرون و دادگاه تفتیش عقایدی برایت درست می‌کنند که بیا و ببین.

کلا نویسنده ایرانی بودن یعنی انتحار. اصلا فرق نقاش و نویسنده در این است که نویسنده ها را سوار اتوبوس می کنند تا توی دره چپه‌اش کنند ولی نقاش جماعت را اصلا عددی حساب نمی‌کنند که بخواهند برایشان مشکلی هم درست کنند.      
     

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 16:36  توسط روهام  |